بهنام آزاد:ضرب الاجل جمهوري اسلامي ايران به مهاجران افغانستان براي خروج از مازندران

behnam_308_x_454_154_x_227

بهمن خواجه وند، بخشدار مرکزي نوشهر، اخيرا  اعلام کرد ه است که  “اين شهر توريستي است که حضور افاغنه در اين شهر به شدت ممنوع است “. اوهمچنين از دهياران خواسته بود ” نسبت به شناسائي اتباع افغان به اتفاق فرماندهان پايگاه هاي بسيج اقدام کرده و گزارش فعاليت هاي خود را به واحد سياسي فرمانداري نوشهر اعلام کنند”.

در روز اول ارديبهشت خبرگزاري مهر(يکي از خبرگزاري هاي رسمي جمهوري اسلامي ) به نقل از “تقي شفيعي”، مدير دفتر اتباع و مهاجران استانداري خبري را منتشر کرده است : ” بر اساس مصوبه شوراي تامين مازندران و تائيد آن از سوي کار گروه کشوري ، مازندران به عنوان تنها استان ممنوع براي حضور اتباع مجاز و غير مجاز افغاني شناخته شده است. اين مصوبه الويت دار براي خروج اتباع خارجي در مازندران اجرائي شده و اين قانون شامل تمامي افغان هاي مجرد، متاهل، داراي مجوز و غير مجوزدار و داراي گذر نامه ميشود”. اين شخص در سخناني اين مصوبه را يک “فرصت طلائي” براي مازندران در راستاي “پاکسازي” استان از “اتباع بيگانه” دانست و گفت: “تا کنون هزار ازدواج شرعي دختران مازندراني با اتباع خارجي ثبت شده است که اين دامادها نيز بايد دست همسران خود را گرفته و از مازندران خارج شوند”.

 جمهوري اسلامي هر روزچهره منفور خود را بيشتر عيان مي کند. اينبار با قانون غير انساني و ظالمانه عليه مردم افغانستان، مهرتائيدي بر خوي غيرانساني خود زده است. مزدوران حکومت ايران با فرا فکني، بي کفايتي خود درحل معضل بيکاري و ايجاد امنيت اجتماعي را با متهم کردن پناهندگان افغانستان مي خواهند توجيح کند.

سياست ايجاد دشمن فرضي يکي از ترفتدهاي جمهوري اسلامي براي همراه کردن مردم با خود بوده است. هشت سال جنگ و مرگ و آورگي مردم ايران و عراق در همان ابتداي حيات ناميمون اين حکومت جابر نمونه بارز اين گفته است. مزدوران جمهوري اسلامي هميشه با فرا فکني سعي کرده اند که مشکلات مردم را خارج از نظام نشان دهند و اين سياست غير مسئولانه مردم ايران را در جهان به انزواع کشيده است. با نگاهي به مشکلات و آمار پناهندگان ايراني در جهان متوجه عمق اين فاجعه مي شويم .

مردم ايران بعد از ماجراي جلوگيري ورود پناهندگان افغانستاني به پارک صفه اصفهان، کاملا” مخالفت خود را با سياست هاي نژاد پرستانه جمهوري اسلامي اعلام کردند. و حال چندي از فضاحت پارک صفه اصفهان نگذشته است که اين طرح غيرانساني به اجرا گذاشته مي شود. مزدور حکومت از اين طرح بعنوان “فرصت طلائي براي پاکسازي ياد مي کند” و وقاحت را تاجائي مي رساند که حتي کساني که اقامت و اجازه رسمي دارند و يا حتي ازدواج کرده اند را با خانواده شان تهديد به اخراج مي کند .

بايد از اين آقايان پرسيد که شما آيا  اجازه داده اید که صنعت توريستي بماند که حال براي حفظ آن تلاش مي کنيد؟ آيا انساني که از کشور افغانستان طبق قانون مصوب خودتان وارد ايران شده است، نمي تواند توريست باشد و در مازندران و يا پارک صفه حضور داشته باشد؟ آيا مهاجران افغانستاني که اقامت گرفته اند و در ايران ازدواج کرده اند طبق همان قوانين ظالمانه خودتان شهروند ايراني نيستند ؟

پس چگونه به خود اجازه مي دهيد با اين ادبيات سخيف درباره پناهندگان افغانستان صحبت کنيد. شماها که خود را حکومتي مردمي مي دانيد وخود را نماينده مردم منطقه معرفي مي کنيد. آيا اينان خارج از تعريف شما از انسان هستند. شرم و ننگ بر شما که ظلم جهالت را به نهايت رسانده ايد.

وظيه همه انسانهاي آزاديخواه ازهر جنس و ديدگاه سياسي است که نسبت به چنين احکام ظالمانه عکس العمل نشان دهند ودرراه مبارزه براي نابودي چنين تفکري در تمام جهان بکشند.   

 

بهمن مرادیان پی:ناسيوناليسم يا فاشیسم اسلامي

Bahman_Moradian_2

ناسيونالسيم يک باور و نا آگاهي بسيار مخرب است  که جامعه را به توحش مي کشاند. ناسيوناليسم تفکر و تهديدي است از سوي سيستم فکري مشخصي براي فروپاشي اتحاد توده مردم همان جامعه. محل تولد و جايگاه هر انسان در هر کشور و در هر مکاني، تنها قراردادي است که هر کس با خود مي بندد و دليلي بر مقدس شمردنش از ديد منطقي وجود ندارد.

بر خلاف تصوير رايج، مسئله ملي  يک معضل اجتماعي نيست که فعالين ناسيوناليسم، اين مساله را تبديل به مشکل اجتماعي کرده اند. کودکي که متولد مي شود  نه مذهب دارد و نه مليت. اما فاکتور هائي پيرامونش است که با آن خود و افکارش را ميسازد. اگر فاکتورها ضعيف و زائد باشد اين باعث مي شود  که انسان خود را ناآگاهانه متعلق به مذهب و يا مليت خاصي بکند ! همان نيروئي که سنگسار انسان را به جرم به اوج رسيدن يک رابطه دوستي يعني سکس، توجيه مي کند؛ همان نيروئي که برادر و پدر ناموس پرست را وادار مي کند که براي بازگرداندن عفت و شرف خانوادگي، خواهر و يا دختر و … را به قتل برساند؛ همان نيرو، انسان قوم پرست و ناسيوناليست را وادار مي کند که براي دفاع از هويت کشورش جان بدهد و جان بگيرد !

خيلي ها هستند که خود را متعلق به قوم خاصي مي دانند و به تاريخ و فرهنگ ملي خود افتخار مي کنند  اما در عين حال خيلي از اين افراد حاضر هستند که آب و خاک، آداب و رسوم، افتخارات ملي و حتي اعضاي خانواده خود را رها کرده و بدتر از همه خطر را به جان بخرند تا خود را به کشوري برسانند که با زبان، فرهنگ و آداب و رسوم آن هيچ آشنائي ندارند  اما در آنجا از حقوق ابتدائي برخوردار هستند. اين نمونه نشان مي دهد که تعلق به دين و مليت غريزي نيست، بلکه به وسيله فرهنگ جامعه، رسانه هاي گروهي و فعاليت يک عده توليد شده است ! به راحتي مي توان گفت که مساله ناسيوناليسم سفسطه است و براي فرار از مسائل اصلي به فرعيات روي آوردن است.

باور من اين است که ميهن پرستي يک نوع ايدئولوژي است  که در دامان مرز پرگوهر و تفکرات سنتي پرورش يافته است و خط کشي هاي طبقاتي نيز بر بحران اين موضوع دامن مي زند.

در ايران به راحتي مي توان  مقوله  ناسيوناليسم را به فاشيسم اسلامي  که عليه قشر ضعيف و کارگران زحمتکش به کار مي رود ، مثال زد.ناسيوناليسم باعث جنگ و جنايت در کشورها مي شود و اين يک نوع غرق شدن در فقر فرهنگي است. بحث بي پايه و اساس ناسيوناليسم، تنها با ترويج آگاهي و فرهنگ  از بين مي رود.ناسيوناليسم در تضاد با انترناسيوناليسم يا همان جهان وطني بودن است و سر جنگ با اين تفکر نوين دارد ! ما معتقديم که براي يکپارچگي مردم دنيا بايد به اين تفکر نزديک شد و مرزها را در هم شکست.

به عنوان يک انسان اعلام مي دارم که کره زمين خانه و کاشانه  من است و با هر گونه تفکر مکتبي که با انسانيت سر سازش نداشته باشد  از ناسيوناليسم گرفته تا مسائلي که باعث به خطر افتادن آزادي انسان ها بشود  در نبرد هستم.

اين را باور دارم که ناسيوناليسم ريشه در نقاب مذهب دارد و از خون و خونريزي تغذيه مي شود !

هميشه بروز مشکلات داخلي هر سرزمين، باعث مي شود که نظام هاي سرمايه داري و … مبحث ناسيوناليسم را  هم بزنند . ناسيوناليسم قومي – مذهبي به مراتب از بمب اتم مخربتر ظاهر مي شود  زيرا فاصله بين افراد ايجاد مي کند !

بياييم براي لحظاتي به تفکر جهان وطني بيانديشيم و جهاني را به دور از هر گونه خط کشي و مرز بندي خواستار باشيم.

 

ترجمه آخرين نامه اداره مهاجرت سوئد به فدراسيون سراسري پناهندگان ايراني

با سلام

اداره مهاجرت نوشته شما به تاريخ ۳ آوريل تحت عنوان “درباره پناهجويان مخفي” را دريافت کرده است. اداره مهاجرت از مدتها قبل، سازمان شما را ميشناسد و ما به دفعات ابراز کرده ايم که فعاليت شما و اينکه خواهان اين هستيد که توجه عمومي را به نقض حقوق بشر در ايران جلب کنيد، براي ما قابل درک است.   

شما در نامه تان نوشته ايد که روزانه ايرانيهايي را ملاقات ميکنيد که به آنها اجازه اقامت در سوئد داده نشده و شما  از اداره مهاجرت ميخواهيد که به آنها امکان زندگي قانوني داده شود؛ اينکه اينها در دوره بررسي پرونده شان حق وکيل داشته باشند و اينکه اداره مهاجرت به اين گروه براي برون رفت از شرايط سخت زندگي ياري رساند.

اداره مهاجرت به شرايط سختي که اين اشخاص در آن بسر ميبرند آگاه است. اشخاصي که پس از رد تقاضاي اقامتشان همچنان در سوئد باقي ميمانند. به دليل نوشته شما، ميخواهم چند نکته را مطرح کنم.

– وظيفه اداره مهاجرت “دفاع” و حفاظت از حق پناهندگي است. ما اين حمايت و حفاظت را از طريق بکار بردن مصوبات قانون اتباع خارجه مربوط به حفاظت بين المللي و در پرتو حقوق بين المللي به پيش ميبريم. در اين زمينه بويژه کنوانسيون ژنو سال ۱۹۵۱ (کنوانسيون پناهندگي) و کنوانسيون اروپائي مربوط به حقوق بشر را مد نظر داريم. از طريق اجراي اين قوانين در سال ۲۰۱۱ ، بيش از ۱۰ هزار نفر شامل حمايت بين المللي در سوئد شدند که تعداد زيادي از اينها متولدين ايران هستند.

– اگر دادگاهي به رد تقاضاي اقامت و يا اخراج از سوئد حکم بدهد، فرد مزبور موظف است که به اراده خود کشور را ترک کند. دادگاه سوئد بر اين امر تأکيد کرده که فرد مزبور مي بايست اقدامات لازم جهت بازگشت به کشور متبوعش را در دستور بگذارد.

– دولت و مجلس تصويب کرده اند که هنگامي که رد تقاضاي اقامت و همچنين حکم اخراج صادر شده باشد، تنها در موارد استثنائي امکان موافقت با اجازه اقامت امکانپذير ميباشد. و اين تنها در زماني که مانعي براي اجراي اخراج وجود دارد. وجود چنين مانعي براي اجراي حکم مي تواند به معناي قبول اجازه اقامت باشد.

اين ميتواند بعنوان مثال، موردي باشد که کشور متبوع متقاضي پناهندگي از پذيرش اين فرد خودداري کند. در اين مورد،  فرد قانونگذار و در جريان عمل، کاملا روشن و واضح تصريح کرده است که اين عدم خودداري کشور متبوعه نبايد به عدم همکاري فرد مزبور مربوط باشد.

– با اجازه اقامت شخصي که حکم نهايي اخراج را دريافت کرده؛ ولي مايل و حاضر نيست که مدارک لازم براي بازگشت به کشور متبوعه خود را تهيه کند؛ به دليل موانع در اجراي قانون، موافقت نميشود.

– مواردي که عمدتا شامل اتباع ايراني ميشود که در آن اعلام شود يک فرد در صورت بازگردانده شدن به کشورش ميتواند مورد تعقيب و يا اعدام و يا اقدامات اين چنيني قرار گيرد؛ مي تواند  پرونده فرد مورد نظر مورد بررسي اداره مهاجرت قرار گيرد. امکان شکايت در چنين مواردي هميشه وجود دارد. ملزومات چنين بررسي ويژه اي از طرف قانونگذار بشدت محدود شده است. اين بدين معناست که مي بايست “شرايط ويژه جديدي که قبلا مورد بررسي قرار نگرفته است” مطرح گردد. اين هم تنها براي اينکه اداره مهاجرت امکان پذيرش يک بررسي مجدد را قبول کند. اين شرايط ويژه درمورد امکان قبول وکيل تسخيري هم صدق ميکند.

در نامه تان از ليست ۱۰۰ نفره اي که بطور مخفي در سوئد زندگي ميکنند و اينکه اين ليست را به اداره مهاجرت تحويل خواهيد داد؛ نام برده ايد. امر نياز مورد حمايت قرار گرفته شدن اين افراد و همچنين مورد قبول قرار گرفتن وکالت اين افراد بر اساس تصميمات قانوني مربوط به غير قابل اجرا بودن حکم به دليل وجود موانع، مورد بررسي قرار خواهد گرفت. در ساير موارد، اداره مهاجرت، هم در مورد محتواي نامه شما و هم درمورد شرايط جديد در هنگام قضاوت درباره وجود مانع براي اجراي حکم، موضع خواهد گرفت.

در مورد بررسي رست امر پناهندگي، اداره مهاجرت چه در مورد اشخاص از ايران و چه در مورد کشورهاي ديگر بر مبناي مصوباتي که قانونگذار به تصويب رسانده است؛ حرکت ميکند.

با حترامات فائقه

کارل بک سليوس

نامه عبدالله اسدي به اداره مهاجرت سوئد

abe-asadi

موضوع ايرج حيدري و بفرين محمد حجتي

فدراسيون سراسري پناهندگان ايراني روزانه نامه هاي بسياري در مورد پناهجويان در سراسر دنيا به ادارات پناهندگي مينويسد و با آوردن فاکت و دلائل مستدل از پرونده و حق پناهندگي پناهجويان دفاع ميکند. در اينجا نامه اي از عبدالله اسدي را در مورد پرونده دو پناهجو به چاپ رسانديم تا خوانندگان نشريه را هر چه بيشتر با نوع کار اين سازمان آشنا نمائيم

 

اين دو نفر در ايران فعاليت هنري داشته اند ايرج صدابردار موسيقي بوده  و همسرش  بفرين هم به عنوان کارگردان و بازيگر زن فيلم و تئاتربه زبان کردي فعاليت هنري داشته است. هر دوي آنها قبلا در تلويزيون دولتي  ايران کار مي کردند.

بفرين و ايرج چندين بار به عنوان بهترين صدابردار و بهترين بازيگر کشور در چند فستيوال نيز انتخاب شده بودند اما به دليل عدم همکاري  با حکومت در رابطه با بسياري از مسائل از جمله امتناع از  پر کردن فرم بسيج از تلويزيون اخراج  مي شوند. اما آنها به دليل علاقه اي که به کار هنري داشته اند به فعاليت هنري در خارج از تلويزيون حکومت ادامه مي دهند. با توجه به اينکه جمهوري اسلامي نسبت به مسائل هنر و ادبيات کردي و آزاديهاي فردي و اجتماعي حساسيت بيشتري در کردستان نشان مي دهد، تمام فعاليتهاي بعدي بفرين و ايرج بصورت مخفيانه و غير قانوني صورت گرفته است و هم اکنون آثار هنري بفرين و ايرج به اشکال گونا گون علني و از شبکه هاي مختلف ماهواره اي پخش شده است.

 

براي مثال نکته بسيار مهم  اين است که يکي از برنامه هاي هنري بنام “شرطهاي ازدواج” که بفرين درآن بازي کرده بود از کانال ماهواره اي ( تيشک تي وي ) متعلق به حزب دمکرات کردستان ايران پخش مي شود. چند روز بعد از پخش اين برنامه، پليس امنيتي جمهوري اسلامي بفرين را بازداشت  کرده  و او را مورد اذيت و آزار قرار داده و سپس تا زمان صدور حکم دادگاه اورا به طور موقت آزاد کرده اند. پس از اين ماجرا بوده که مجبور به ترک ايران مي شوند. حساسيت جمهوري اسلامي نسبت به پخش اين فيلم از آن جهت بوده که تلويزيون تيشک تي وي مربوط است به حزب دمکرات کردستان ايران. حزب دمکرات يک حزب مخالف جمهوري اسلامي است که پس از انقلاب ۷۹ در ايران عليه جمهوري اسلامي دست به مبارزه مسلحانه زد و به همين دليل فعاليت اين حزب در ايران از سوي جمهوري اسلامي غير قانوني اعلام شد.از اين جهت مقامات قضايي و امنيتي جمهوري اسلامي مي توانند خيلي ساده آنها را متهم به همکاري با حزب دمکرات کنند و مورد مجازات سخت قرار گيرند.

 

از سوي ديگر رئيس  پليس  ايران سال گذشته همکاري بازيگران با کانالهاي ماهواره اي را ممنوع اعلام کرد  و ابراز داشت که متخلفين در دستگاههاي قضائي مورد مجازات قرار مي گيرند. براي مثال بعد از فرار بفرين و ايرج  از ايران، سايت بي بي سي فارسي اين خبر را از قول فرمانده پليس ايران منتشر نمود. در ضمن هنگام بازداشت بفرين و بازرسي منزل آنها، وسايل  استوديوي موسيقي ايرج و بفرين را توقيف کرده و به دليل غيرمجاز بودن استوديوي موسيقي کردي، ايرج نيز تحت تعقيب دستگاه قضائي جمهوري  قرار مي  گيرد و مجبور به فرار از ايران مي  شود.

 

بفرين و ايرج بدليل سابقه کار هنري در کردستان ايران بسيار شناخته شده هستند. براي مثال مدتي پيش کانال ماهواره اي (نوروز تي وي )که مرکز آن در شهر استکهلم است با بفرين و ايرج به مدت ۷۵ دقيقه در برنامه زنده با آنها  مصاحبه کرد.( نوروز تي وي ) يک کانال کردي مخالف جمهوري اسلامي است که همه روزه برنامه پخش مي کند و در داخل و خارج از ايران ديده مي شود. دراين مصاحبه مجري برنامه با جزئيات از بفرين و ايرج در مورد محدوديتهاي هنري و اختناق و سرکوب سياسي در ايران  سئوال مي کند و آنها نيز به سئوالات پاسخ مي دهند.

از نظر فدراسيون سراسري پناهندگان ايراني همين موضوع کافي است تا در صورت بازگرداندن آنها به ايران مورد شديدترين مجازاتها قرار بگيرند. چرا که  در اين برنامه تلويزيوني چند قطعه از آثار هنري  بفرين و ايرج را پخش کردند  و درباره مشکلاتي که حکومت ايران براي فعاليتهاي هنري، مخصوصا براي بفرين و ايرج ايجاد کرده و همچنين انتخابات نمايشي مجلس ايران و نبود آزادي بيان و مطبوعات و ممنوعيت آزادي  فعاليت سياسي و دليل پناهندگي با آنها گفتگو کردند. براي مثال در جايي  از اين گفتگو ايرج ميگويد که در کشور ما حکومت مخالف موسيقي کردي است و کردستان به طور کلي از  موسيقي و هنر بي نصيب است و هر نوع برنامه اي بايد از فيلتر وزارت ارشاد و ارگانهاي سرکوب بگذرد تا مورد تائيد قرار گيرد. در همين برنامه بفرين ميگويد در ايران فعاليت  هنري براي زنان بسيارمشکل و دست نيافتني شده است به طوري که در شهر ما فقط ۲ زن بوديم که در فيلم و تئاتر فعاليت مي کرديم. مشکل اين است که  اجازه نمي دهند به زبان مادري يعني کردي چيزي بنويسيم يا اثر هنري منتشر کنيم. بفرين در همين بخش از صحبتهاي خود ميگويد که ما تدارک اجراي  يک تئاتر براي کودکان معلول ذهني اماده کرده بوديم که موضوعش طنز بود اما وقتي خواستيم آنرا براي  کودکان اجرا کنيم؛ سر صحنه جلوي اجراي آن را گرفتند و گفتند که اجازه نداريد به زبان کردي اين تئاتر را اجرا کنيد. در واقع بفرين و ايرج نکات بسيار زيادي را در اين برنامه تلويزيوني مطرح کرده بطوري که هر کدام به تنهايي کافي است تا در صورت بازگشت به ايران مورد سنگين ترين مجازات قرار بگيرند.

 

در جاي ديگري از اين گفتگوي تلويزيوني، مجري برنامه از ايرج ميپرسد که در کشور ايران همه چيز بايد از طرف حکومت تاييد شود و نياز به مجوز داشته باشد شما چگونه فعاليت ميکرديد مثلا درباره موضوعات يک شعر عاشقانه دچار مشکل نمي شديد؟ ايرج ميگويد تمام کارهايي که ما ضبط کرده ايم همه به صورت غير قانوني و مخفيانه بوده چون حکومت در منطقه ما به اين نوع کارها مجوز نميدهد مگر اينکه موضوع  شعر جنبه عشق الهي داشته باشد درغير اين صورت اجازه نمي دهند اين نوع برنامه ها به اجرا گذاشته شود.

با توجه به توضيح نکات فوق حتي اگر اداره مهاجرت سوئد کليه گفته هاي قبلي بفرين و ايرج را ناديده بگيرد که گرفته است در صورت بازگشت آنها به ايران دستگاههاي قضائي و امنيتي ايران مي توانند بر مبناي همين مصاحبه تلويزيوني براي آنها احکام مجازات سنگين صادر کنند. بر همين اساس از اداره مهاجرت مي خواهم که بر همين مبنا پرونده بفرين و ايرج را مورد بررسي قرار بدهد و تصميم عادلانه تري در مورد سرنوشت آنها بگيرد.من فکر مي کنم بايد بر اساس شرايط  Sur placeهردوي  آنها  تحت حمايت بين المللي قرار بگيرند و به آنها اجازه دهند در سوئد بمانند.

 

عبدالله اسدي

دبير همبستگي، فدراسيون سراسري پناهندگان ايراني

۲۴ -۰۴ – ۲۰۱۲

 

 

محمد مومنی:آقاي ابراهيم يزدي! يهودي تبار بودن جرم نيست٬ خيانت به ملت جرم است

Mohammad_Momeni_231_x_286

چندي پيش نامه اي از ابراهيم يزدي خطاب به محمد جواد حجتي کرماني منتشر شدکه حاوي نکاتي بسي متاثر کننده بود. ديدن افکار بدوي و واپسگرايانه  از شخصي که لقب روشنفکر را يدک ميکشد خود گوياي عقب ماندگي اين قشر به ظاهر روشنفکر جامعه از حتي عامه جامعه ايران دارد. در اين نوشتار سعي ميکنم تا حد امکان به نکات به ظاهر حاشيه اي ولي بسيار  واقعگرايانه مهم اين نامه بپردازم .

در شروع نامه، خواننده فکر مي کند که يزدي دارد مکاتبه اي با يکي از پيامبران انجام ميدهد. بطوري که يزدي رفتار وي را حجت ميداند! که براي شخص بنده اينطور خطاب کردن يک انسان، که همانند بقيه انسانها ميباشد بسيار جالب و ناراحت کننده بود! چراکه طرفدارن شخص خامنه اي دقيقا” تفکري مشابهه در مورد وي دارند و رفتار و منش خامنه اي را حجت خويش ميدانند. شخصا” از نظر طرز تفکر ، تفاوتي ميان طرز فکر يزدي و بسيجيان درگاه خامنه اي در اين مورد خاص نمي بينم.

در بدنه اصلي نامه ودر قسمت هاي مختلف آن مذهبي بودن افراطي ابراهيم يزدي مشهود ميباشد بطوريکه ميبينيم چطور حوادث اتفاق افتاده را با وقايع و اعتقادات مسلمانان گره ميزند به عنوان مثال تاکيد وي بر دستگير شدن در شام غريبان! و همچنين خطاب کردن کتاب هاي پرتوي از قرآن و سير تحول قرآن بعنوان کتاب گرانقدر خود نشان از تفکر عامي دبير کل نهضت آزادي!! دارند.

ولي نکته بسيار اسف بار و تهوع آور اين نامه جاييست که يزدي خطاب به حجتي کرماني ميگويد ” من نميدانم احمدي نژاد کيست! يک رييس جمهور يهودي تبارچگونه ميخواهد کار کند”. آقاي ابراهيم يزدي يک يهودي مجرم نيست !! يهوديان هم انسان هائي هستند که در طول تاريخ در ايران زندگي ميکرده اند . من به عنوان يک انسان قلبا” شرمگين هستم که يک انسان به دليل يهودي تبار و صرف اينکه فقط در يک خانواده يهودي زاده شده بايد بالاجبار تغيير دين دهد تا بتواند وارد عرصه سياست ايران شودولي در آنطرف قضيه چندين سياستمدار کنوني ايران فقط بخاطر همدستگي با شما در مذهب و چپاول جان در حساس ترين پستهاي کشور قرار دارند.

آقاي ابراهيم يزدي احمدي نژاد مجرم است به دليل خيانت به مردم همانطور که خاتمي و بازرگان و رفسنجاني و خميني و… و شخص شما مجرم هستيد.ديگر دوران دشمن پنداري بر مبناي قوم و مذهب حتي در قشر عامي  ايران نيز بسر آمده است. اين سخنان مربوط به عهد عتيق است. سعي کنيد به جاي پرورش دادن احساسات خطرناک قومي و مذهبي در مردم، جنايات حاکمان جمهوري اسلامي را به مردم نشان بدهيد.

شما نيز بهتر است بجاي اين بازي کثيف ، به کوهي از مدارک که بر ضد احمدي نژاد موجود هست استناد کنيد. ولي من نيز مانند شما ميدانم موضوع چيست و چرا از گفتن مصائب ابا داريد! آري اگر شما بخواهيد به آن مدارک استناد کنيد شخص خود شما نيز متهم خواهيد شد.چراکه دوره ايکه شما و دوستانتان جائي در سياست ايران داشتيد تمام کارهائي را که احمدي نژاد، امروز  بر ضد مخالفانش انجام مي دهد، شما نيز بر ضد مخالفانتان انجام مي داديد. شما و دوستانتان نيز بايد در دادگاههاي مردمي پاسخگو باشيد.

 

 

 

محمدرضا حسینی:رنجنامه يک نوجوان افغان

mohammadreza_Hosseini

سلام دوستان؛

اسمم محمدرضا حسيني است. در افغانستان متولد شدم. مي خواهم از زندگي خودم بگويم. خيال نکنيد ميخواهم داستان سرايي کنم. آنقدر که بخاطرم مي آيد٬ وقتي پنج ساله بودم٬ روزهايي تلخ زندگي به سراغم آمد. به همراه خانواده ام٬ دو برادر و دو خواهر٬ پدر ومادرم درافغانستان درشهرغزني زندگي ميکرديم .طالبان به شهرمون حمله کرد. آنها به طور ويژه اي با مسلمانان شيعه بدتر بودند. پدرم درشهرمون يکي ازبهترين نوحه خوانها بود٬ پدربزرگم حسينيه داشت. طالبان از اين موضوع باخبر شدند و به خانه ما حمله کردند. پدرم تلاش کرد فرار کند. هنگام فرار تيراندازي کردند و پاي پدرم بشدت مجروح شد. پدرم  توانست با همان پاي مجروح بگريزد و ديگر هرگز به خانه بازنگشت ومجبورشد ما را تنها بگذارد و به ايران فرار کند.

 پدرم رفته بود ما خيلي کوچيک بوديم فقط مادرم بود که مواظب ما بود. ما روزهاي سختي را ميگذرونديم. هر روز طالبان سراغ پدرم را ميگرفتند ديگرغزني جاي ما نبود. سرماي زمستان بيداد ميکرد٬ به کمک عمويم از راههاي سخت و بسيار خطرناکي قاچاقي از غزني گريختيم و خودمان را به ايران رسانديم. پدرم را درشهرتهران پيدا کرديم. هيچ سرپناهي نداشتيم٬ از همه بدتر در ايران غيرقانوني بوديم. بخاطرهمين دولت ايران حاضر نشد پاي مجروح پدرم را درمان کند و تير را ازپايش  در بيارود. به ما گفته بودند چون دولت ايران شيعه است٬ کمکتان خواهد کرد. راست بود٬ دولت ايران شيعه بود ولي انسان براشون ارزشي نداشت ما نا اميد شده بوديم هيچ راه برگشتي نبود! مجبورشديم در ايران غيرقانوني زندگي کنيم. تا يک هفته درسرماي زمستان در پارک ميخوابيديم هيچ لباس گرمي نداشتيم پدرم پايش بشدت درد ميکرد. پول نداشتيم که خانه اي اجاره کنيم بعد از يک هفته مادرم يک موسسه خيريه پيدا کرد گفت بريم آنجا تا به ما کمک کنند. به ما در يک زير زمين که واقعا جاي زندگي انسان نبود جايي دادند.  چاره اي نداشتيم٬ مجبور بوديم بپذيريم. زندگي در زيرزمين را در شرايط بسيار دشواري را شروع کرديم. تهيه لوازم اوليه براي زندگي واقعا ميسر نيود. يک ماه اول را سپري کرديم. پدرم نميتونست کار کند٬ زمين گير شده بود. براي تامين زندگي٬ مادرم تصميم گرفت در خانه سمبوسه درست کنه و من بفروشم تا مخارج زندگي فلاکت بارمان را تامين کنيم.  کار حرفه اي من از همين سن کودکي شروع شد! در کنارمن مادرم خيلي زحمت ميکشيد براي ما هم مادربود هم پدر. ما در زير زمين آن خانه ٣ سال زندگي کرديم. حالا ديگر هشت ساله شده بودم. علاقه زيادي به درس خواندن داشتم مادرم من و يکي از خواهرهايم را براي نامنويسي به مدرسه اي در همان حوالي برد. از ما مدرک خواستند و ما نداشتيم. از مدرسه بيرونمان کردند. با پرس و جوي زياد٬ عاقبت مادرم يک مدرسه افغاني به نام مدرسه رسول اکرم٬ پيدا کرد٬ مدرسه مجوز نداشت و غيرقانوني محسوب ميشد. در آنجا درس را شروع کرديم.

دو سال دراين مدرسه روزها درس خواندم و بعد از ظهرها سمبوسه ميفروختم. دولت ايران از غيرقانوني بودن اين مدرسه مطلع شد. ماموران دولتي٬ گفتند اينجا بايد را سريعا تعطيل کنيد. مدير حرف آنها را گوش نکرد يک هفته بعد پليس آمد و همه ما را زدند و از مدرسه بيرون کردند. مدرسه مان را بستند. من و خواهرم ديگه نتونستيم درس بخونيم چرا؟چون افغان بوديم٬ جنگ زده بوديم٬ مدارک شناسايي نداشتيم ما از ترس جونمون به کشور ايران پناه آورده بوديم. من و خواهرم نااميد شديم ولي چاره اي نبود. نتونستيم بيشتر از ۲ کلاس درس بخونيم وقتي بچه هاي ديگر رو ميديديم که به مدرسه ميروند٬ با حسرت نگاهشان ميکرديم٬ چراما مثل اونها نبايد بريم مدرسه!؟ در ايران همه چي براي ما غير قانوني بود مدرسه٬ کارکردن٬ تفريع کردن٬ چرا!؟ مگر ما انسان نيستيم؟ در افغانستان در امان نبوديم٬ همه جا ناامني و جنگ و کشتار بيداد ميکرد. ولي در ايران بدتر از افغانستان بود. ما کاملا غيرقانوني بوديم. بي ارزش بوديم٬ به اجبار و از ترس جان به ايران فرار کرديم.  فکر ميکرديم که در ايران در امانيم ولي اصلا اينطوري نبود اگر دولت ايران ما رو دستگير ميکرد به کشورمان برميگرداند.  ميکرد.

روزهاي تلخ به سختي ميگذشت. فقط بايد تحمل ميکرديم! من بزرگتر شده بودم. در يک کارگاه آهنگري با مشقت زياد کاري دست و پا کردم.  هفته اي پانزده هزار تومان ميگرفتم. کارم سخت و سنگين بود. اين درآمد ناچيز کفاف زندگي حقير ما را نميداد. مجبور بودم حتي روزهاي جمعه که تعطيل بودم سمبوسه بفروشم.

اين حق يک انسان نيست که از ترس جانش به جايي پناه ببره که وضع از قبل هم بدتر بشه. هيچ کمکي به ما نشد. تازه ما تقا٬ضاي عجيبي نداشتم٬ فقط ميخواستيم تير را از پاي پدرم دربيارند ولي اينکار را نکردند. با گذشت هر روز درد پايش بيشتر و بيشتر ميشد تا بعد چند سال درد جانکاه٬  يک پايش پنج سانتيمتر کوتاهتر شد. آن تير حالا دوازده سال است که در پاي پدرم مانده و هنوز هم دارد درد ميکشد. در ايران آنقدر رنج و بدبختي ديدم که فکر نميکنم هيچ وقت از ذهنم پاک بشود تنها من بدبختي نديدم برادرهايم و خواهرانم هم به همين شکل عذاب کشيدند. مثل من از تحصيل محروم شدند.

پدرم پنجاه سالش شده و مادرم ٤٥ سال دارد. مادرم نبايد کار کند ولي هنوزهم دارد کار ميکند مجبور است نان آور خانواده باشد و کار کند. مادرم از شدت غم و غصه دچار ناراحتي قلبي شد.

 يک شب٬ نصف شب بودحال مادرم بد شد٬ مادرم دستشوگذاشته بود روي قلبش نميتونست حرف بزنه خيلي ترسيده بوديم! سراسيمه رفتم در خانه همسايه را زدم و با گريه گفتم حال مادرم بد شده همسايه دلش سوخت و به کمک ما آمد٬ با اتومبيلش مادرم را به بيمارستان رسانديم. به دکتر گفتم حال مادرم خيلي بده! دکتر به من نگاه کرد و گفت کجايي هستيد؟ گفتم افغاني! پرسيد مدارک شناسايي داريد؟ گفتم نه نداريم! با رفتار خيلي بد گفت برويد بيرون! التماسش کردم٬ گريه کردم٬ قبول نکرد! مادرم را به بيمارستان ديگري رسانديم. آنجا هم همينطور از ما مدارک هويتي خواستند. مادرم داشت از دست ميرفت. همسايه اي که ما کمک ميکرد مبلغ زيادي بول به آنها پيشنهاد کرد. قبول کردند و مادرم را بستري و عمل جراحي کردند. ما پولي در بساط نداشتيم. همسايه قبول کرد پول رو بده ما بعدا کم کم پس بديم. حال مادرم رو به بهبودي رفت. به خانه آورديمش. اما روزهاي  سخت  دو برابر شد.  ما بدهکاري زيادي بالا آورده بوديم.  با دستمزدي که من ميگرفتم حتي بخور و نمير هم نميشد زندگي کرد. با اين در آمد حقير٬ امکان نداشت٬ هم خودمان را اداره کنيم و هم قرض همسايه را پس بدهيم.  مادرم مجبور شد کار کند. مادرم در تهران دست فروشي ميکرد تا پول همسايه را پس بدهيم براي ما خيلي سخت بود ولي مجبور بوديم. روزهاي تلخ قصد پايان نداشت. انگاري بدبختي با من رفيق صميمي شده بود.

حال ديگر من نوجوان بودم. يک روز داشتم از سرکار به خانه برميگشتم که يک ماشين پليس جلوي پايم توقف کردند و مرا به کلانتري بردند.  پرسيدند چقدر پول داري؟ گفتم هيچي. جيب هام  رو گشتند٬ ديدند واقعا چيزي ندارم!  گفتند پس حالا که پول نداري بايد همه توالت ها رو بشويي. مجبور بودم٬ من اين کارو کردم و گريه ميکردم که ديپورتم نکنند. ٦ ساعت  نگهم داشتند بعد مرخصم کردند.

مادر و پدرم خيلي نگرانم شده بودند. همه چي رو گفتم. مادر و  پدرم ميترسيدند که دوباره برايم اين اتفاق پيش بياد. تصميم گرفتند هر طور شده مرا از ايران خارج کنند و به کشور ديگري بفرستند تا در امان باشم.

درسن نوجواني پدر و مادرم را در شهر تهران ترک کردم و از راه قاچاق به کمک قاچاقچي با سختي و مشقت فراموش نشدني به ترکيه رسيديم.

در بدو وردم به ترکيه٬ گرفتار راهزن ها شدم.  دزدها مرا گرفتند و به خانه اي بيرون شهر بردند. تا ميتوانستند مرا کتک زدند. من زبونشون رو نميفهميدم. آنها از من پول ميخواستند٬ من پولي در بساط نداشتم. بيست روز در اونجا زنداني ا م کردند سپس آزادم کردند. هيچ جايي را نميشناختم. اتفاقي در مرکز شهر دو مردي را که با هم افغاني صحبت ميکردند٬ ديدم. از آنها کمک خواستم. پرسيدند از کجا آمدي من همه چيز را براشون گفتم. ازشون تلفن خواستم تا به پدر و مادرم  زنگ بزنم.  پدرم وقتي صداي مرا شنيد گريه کرد٬ فکر ميکردند که من مرده ام. خوشحال شدند و از مردهاي افغان خواستند که به من کمک کنند. آنها قبول کردند و من را به خانه خود بردند. به من غذاي  گرم دادند. پرسيدند کجا ميخوايي بروي؟ گفتم هرجايي که در امان باشم.  گفتند تو را از طريق دوستمان به يونان ميفرستيم. قبول کردم که دوباره قاچاقي به يونان بروم بعد از دو روز٬ سفر جور شد. شبانه از شهر بيرون زديم. خيلي ترسيده بودم. به جنگلي رسيديم ٦ ساعت پياده در جنگل در تاريکي شب راه رفتيم تا به رودخانه اي رسيديم. نزديک صبح بود. قاچاقچي يک قايق کوچک شبيه اسباب بازي را باد کرد من سوارش شدم.  يک پارو هم بدستم داد. من پارو زدن بلد نبودم٬ به هر بدبختي بود با وحشت و ترس از کنار چند تمساح هم رد شدم و رسيدم به خشکي اون طرف رودخانه. با آدرسي که قاچاقچي داده بود٬ چهار ساعت پياده رفتم تا به شهر رسيدم. به محض ورودم٬ پليس مرا گرفت و يکراست به زندان برد. گفتم افغان هستم٬ مرا بعد از ده روز با يک برگه که فقط يک ماه اعتبار داشت آزاد کردند. با مکافات خودم را به ايستگاه قطار رساندم.  مخفيانه سوار قطار به سمت آتن شدم. پياده شدم. در اين شهر بي در و پيکر هيچکس را نميشناختم٬ براي خوابيدن در پارکي که افغانها  در آنجا جمع ميشند هرشب در سرماي شب در پارک ميخوابيدم٬  پول غذا نداشتم٬ يکي از همين افراد گفت صبحها در کليسا صبحانه ميدهند٬ هر روز در کليسا فقط کمي نان بخور و نمير گيرم مي آمد٬ ظهر و شب هيچي نميخورديم. سه ماه در يونان ماندم تا يک روز يک قاچاقچي افغان پيدا کردم. گفتم من ميخوام از اينجا برم بيرون. گفت چقدر پول داري؟ گفتم هيچي. گفت من نميتونم کاري بکنم. اگر هزار يورو داري تو رو ميفرستم يک کشور امن. من پول غذا نداشتم چه برسد به هزار يور. به پدرم زنگ زدم گفتم٬ شايد  پول جور بشه پدرم  هم پولي نداشت. گفت دوستي در استراليا دارم شايد کمکت کند. دوست پدرم به دادم رسيد. تلفني با قاچاقچي صحيت کرد و پول رو به حسابش ريخت.

قاچاقچي گفت از طريق هوايي ميفرستمت سوئد. برايم لباس خريد و گفت با يک پير زن خارجي بايد بري فرودگاه.

سوار هواپيما شديم بعد از چهار ساعت رسيديم استکهلم. پيرزن به من گفت برو خودت رو تحويل بده. پليس خودمو تحويل دادم.  شب در کمپ ماندم و روز سوم من رو بردند به اداره مهاجرت آنجا از من مدرک خواستند٬ نداشتم وقتي به چهره شکسته من نگاه کردن گفتند تو١۷ ساله نيستي٬ بايد بروي به کمپ بزرگسالان. من داستان زندگي ام را تعريف کردم. گفتم از بچگي زحمت زياد کشيدم و چهرم شکسته شده حرف منو باورنکردند و  به کمپ بزرگسالان انتقال دادند. اونجا مرا با چهار نفر که عربي صحبت ميکردند هم اتاق کردند. دوباره تنهايي نصيبم شد. در کمپ هيچ همزباني نداشتم و روزهاي سختي را ميگذرانم. دوست و رفيقي در اينجا ندارم. دوست من فقط مرد پستچي است که هر روز ساعت يازده صبح مياد. من فقط انتظار اون رو ميکشم که شايد امروز خبر خوبي برام بياره من پنچ ماهه در اينجا انتظار ميکشم. پدرم برام پاسپورت افغاني ام رو پست کرد.

 روز مصاحبه ام اونو به اداره مهاجرت تحويل دادم٬ گفتم من هفده سالمه٬ گفتم جاي منو عوض کنيد اونها به حرف من توجه نکردند. گفتند تا روزي که جوابت مياد بايد همين جا باشي. هيچ جوابي به من ندادند. من در اين خانه دچار افسردگي شدم. فکر نميکردم دولت سوئد با من اينجوري رفتار کنه مني که اين همه سختي و بدبختي ديدم تا اينجا رسيدم!

 فکرميکردم با آمدن به اين کشور ديگه راحت ميشم. نه اينطور نبود اين پنج ماه به سختي برايم گذشته. پدر و مادرم هنوز هم در ايران غيرقانوني زندگي ميکنند و من خيلي دلم براشون تنگ شده ام. هر باري که با مادرم حرف ميزنم فقط گريه ميکند. دلش برام تنگ شده من نميدونم تا کي بايد سختي رو تحمل کنم؟! براي من سختي تمومي نداره. مگر من انسان نيستم؟! من نبايد مثل بچه هاي ديگه با پدرمادرم زندگي کنم؟ من نبايد درس بخونم؟ من که گذشته شاد و خوبي نداشتم٬ چرا بايد آينده ام خراب باشه؟

شما بگوييد٬ دوستان اين حق من است!؟

ميخوام بگم چرا آواره شدم؟ گناهم چي بوده؟

 

از همه شما  که رنج نامه مرا خوانديد٬ متشکرم

بهرام تورانی:محکوميت يا محبوبيت سعيد مرتضوي ها در حکومت کهريزکي ها!؟

bahram_torani_167_x_215

سعيد مرتضوي يکي از عاملين تجاوز و کشتارهاي مردمي در ايران به خصوص جنايات کهريزک مشهور است. چرا بجاي محکوميت و قرار گرفتنش در زندان، وي همچنان در راس مديريت فاسد جمهوري اسلامي قرار ميگيرد !؟ جمهوري اسلامي که برپايه شکنجه، تجاوز و اعدام و زندان بنا شده است چطورميتواند نسبت به محکوميت و زنداني کردن يکي از پايه هاي نظام اقدام کند، سعيد مرتضوي از نور چشمي هاي جمهوري اسلامي است. کاملا مشخص، قابل درک و بيان است که ايشان مستقيما از رهبر و رئيس جمهور و سردمداران نظام اسلامي براي اعمال خشونت، تجاوز و قتل زندانيان در کهريزک دستور ميگرفته است. سعيد مرتضوي پس از تعطيلي زندان کهريزک به رئيس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و درحال حاضر بعنوان ريئس صندوق تامين اجتماعي حکومت منصوب شده است. شکنجه و تجاوز و قتل هايي که در زندان کهريزک به صدا درآمد باعث شد تا رسانه هاي داخلي و خارجي اهميت ويژه اي به اين جنايات بخصوص سعيد مرتضوي که مديريت اين جنايات را بعهده داشت بدهند و حکومت را ناچار کرد که حداقل به صورت تظاهري يا نمايشي هم که شده نسبت به احضار نامبرده به دادگاه اقدام نمايد که اخيرا نيز سخنگوي قوه قضائيه از احضار آقاي مرتضوي به دادگاه خبرداده است، البته اين اولين مرتبه اي نيست که اتهامات سردمداران رژيم فاقد هرگونه جديت و قاطعيت در برخورد از طرف دستگاه فاسد قضائي حکومت اسلامي قرارگرفته باشد بلکه بازي نمايشي احضار اين قبيل افراد به دادگاه که معمولا منتج به امحاء محکوميت شان نيزميگردد سياستي است که حکومت از ۳۴ سال پيش براي سرگرمي و در انتها سردرگمي افکارعمومي در نظر داشته است. 

سعيد مرتضوي نه تنها تکرار ديگري از چشم پوشي حکومت اسلامي به جنايات سردمدارانش خواهد بود بلکه بي لياقي و بي کفايتي هرمديريتي دراين نظام از ريشه فاسد را براي افراد ناآگاه به اثبات رساند. گذشته ازجنايت وي در کهريزک، انتصاب بي ربط وي درپست رياست صندوق تامين اجتماعي بدون در نظر گرفتن تخصص و تجربه لازم يکي از هزاران دلايل مشهود وتصديقي است بر اينکه هيچ مديريت و رياست و سازماني در حکومت فاسد اسلامي پايه و اساس نداشته و ندارد. ميزان نفوذ و ارتباط در ميان باندهاي مافيائي جناح حاکم بر قدرت به جاي استفاده از تخصص و تجربه و مهارت افراد از سياست کثيف و بي خرد سيستمي است که از ۳۴سال گذشته تاکنون در حکومت اسلامي شکل گرفته است، سيستم سرمايه داري فاشيستي نه تنها قدرت و ثروت کشور را به تاراج برده است بلکه حتي رفاه ، امنيت و آسايش را فقط از آن خود و خودي ها ميداند و عده کثيري از جمعيت مردم کشور را در فقر، بيکاري، تنگدستي و گرسنگي قرارداده است.

 درهرحال باتوجه به شدت استشناع جنايت زندان کهريزک که تاثير بسزايي در افکارعمومي داشته است موجب شده تا رسانه هاي داخلي و خارجي ابقاي سعيد مرتضوي درهرپست يا مقامي را به صدا درآورند. تعطيلي زندان کهريزک يا محکوميت نمايشي مرتضوي مشکلي را حل نمي کند بلکه اين خود حکومت است که همه ايران را به زندان کهريزک تبديل کرده است و اين حکومت از آغاز و بنيانش کهريزکي بوده و هست که ميبايست تعطيل شود. حکومت اسلامي يعني حکومت کهريزکي، سرکوب و سلب آزادي هاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي و اسلام کثيف سياسي، سعيد مرتضوي ها نه تنها از منظر رژيم اسلامي محکوم نميشوند بلکه محبوب تر نيزميگردند. به راحتي قابل پيش بيني است که مرتضوي در دادگاه حکومت اسلامي محاکمه نخواهد شد پيش از مرتضوي  جنايتکاران زيادي از جمله سعيد امامي، خلخالي و لاجوردي و… جنايات بيشماري را عليه انسانها اعمال کرده اند و هم اکنون نيز قاضي صلواتي و جنايتکاران بسياري از اينگونه افراد، فرمانبردار جنايات از پيش تعريف شده تحت عنوان مجازات اسلامي برآمده از سيستم حکومت فاشيست اسلامي را برعهده دارند. اگر مرتضوي را محکوم کنند يعني مجازات هاي اسلامي را محکوم کرده اند که در اين صورت خود حکومت اسلامي ميبايست محکوم گردد که از فرمانده کل و رؤساي قواي سه گانه جنايات عليه انسانيت، يعني خامنه اي و احمدي نژاد و لاريجاني ها گرفته تا تمامي دست اندرکاران جنايات و باندهاي مافيائي تروريستي سپاه و بسيج که شريک چنين جنايات خونبار در اين نظام فاسد هستند بايد محکوم شوند که اين واقعه دير يا زود اما نه توسط اين حکومت بلکه توسط افرادي خارج از اين حکومت و يا خود مردم  تحقق خواهد يافت.

سرنگون باد حکومت اسلامي

زنده باد آزادي و برابري

بهرام توراني

مریم ابراهیمی:زنان ايران در گذر گاه تاريخ

maryam_ebrahimi

امروز جنبش زنان در ايران يک واقعيت عيني است. اين جنبش از همان ابتداي سر کار آمدن جمهوري اسلامي، از همان زمان که گروه هائي از اراذل و اوباش حکومتي به نام حزب الله  با شعار “يا روسري يا توسري” به ميدان آمدند  با اعتراض و مبارزه زنان آزاده ايران برعليه رژيم حاکم، پاي گرفت. از آن زمان به بعد مبارزه زنان ايران در راه تحقق حقوق انساني خويش لحظه اي خاموش نشده و برعکس با شدت يابي سياست هاي سرکوبگرانه جمهوري اسلامي در جهت محکم کردن هر چه بيشتر زنجير بر دست و پاي زنان، مدام و همراه با مقابله با آن سرکوب ها، قوي تر و گسترده تر گشته و با نيرو و تجربه نويني به ميدان آمده است. تا آنجا که در چند سال اخير حکومت مجبور به اعتراف به وجود جنبش زنان در ايران شده و در جهت منحرف کردن مسير اين مبارزه به بخشي از سخنگويان زنان طبقات مرفه و نيمه مرفه امکان داده است که به طور علني به صحنه آيند. خود اين واقعيت هر چه بيشتر جاري بودن مبارزات زنان در سطح جامعه را عيان ساخته به گونه اي که امروزهيچکس نمي تواند حضور يک جنبش مستقل و خاص زنان در ميان جنبش عمومي دموکراتيک و ضد امپرياليستي مردم ايران با مطالبات و شعار هاي خاص خود را انکار نمايد. وجود چنين جنبشي بيانگر يک پيشرفت است. اما به راستي اين رشد و پيشرفت، حاصل چه روند هاي آغاز گشته در گذشته است و زنان ايران براي اين که در مبارزات خود براي رهائي از همه قيد هاي جامعه مردسالار به وضعيت کنوني برسند، از چه پروسه هاي تاريخي گذشته اند؟

 

همانطور که مي دانيم اولين طليعه هاي افکار آزاديخواهانه در تاريخ معاصر ايران که با رشد بازرگاني و صنعت جديد همراه بود به طور برجسته از دوره قاجار شکل گرفت. با رشد چنين افکاري بود که برخورد و اعتراض به موقعيت فرو دست زنان به تدريج درجامعه ما مطرح گرديد و زنان خود با شرکت درمبارزات آزاديخواهانه و ضد امپرياليستي دوره مشروطيت، عملاً به رشد و تعالي و گسترش آن افکار در جامعه کمک نمودند. متأسفانه بسياري از اسناد ومدارک مربوط به اين دوره چه به دليل وجود افکار کاملاً مترقي و روشنگرانه در آن ها و چه به خاطر آن که اغلب به زبان ترکي بودند بعدها با روي کار آمدن رضا شاه قلدر و بنا به سياست هاي شديدا ضد مردمي او از دسترس مردم خارج شدند. اما به هر حال مدارک موجود گوياي آن هستند که زنان ايران به خصوص در آذربايجان که مهد انقلاب مشروطه بود با شرکت در اين انقلاب حتي در شکل مسلحانه و با اقداماتي نظير کوشش در ايجاد مدارس دخترانه و انتشار روزنامه و غيره  نقش به سزائي در طرح مسايل زنان در سطح جامعه داشته اند.

عملکرد رضا شاه در سرکوب جنبش هاي آزاديخواهانه در ايران در عين حال به معني ايجاد  مانع در مقابل زنان براي حضور در عرصه هاي اجتماعي و سياسي در يک روند طبيعي  بود. با اين حال هنگامي که وي به نمايندگي از امپرياليسم انگليس، در جهت رشد مناسبات سرمايه داري امپرياليستي در ايران به وجود زنان نياز پيدا کرد، به طور مصنوعي کوشيد با اعمال ديکتاتوري و برداشتن حجاب از سر زنان، آنها را وادار به حضور در صحنه هاي مختلف اجتماعي بنمايد. اما رضا شاه در حالي که زورگويانه خواستار چنين امري بود؛ از طرف ديگر دست ارتجاع مذهبي را در جهت تقويت سنت هاي مردسالارانه فئودالي باز گذاشته بود.

 

 وجود چنين سنت هاي عقب مانده و آداب و رسوم ارتجاعي که زن را نه يک انسان همچون مرد بلکه موجودي درجه دوم و تابع مرد به حساب مي آورد، همواره يکي از بزرگترين موانع بر سر راه آزادي زنان و به تبع از آن آزادي کل مردم ايران بوده است. غلبه اين سنت ها در جامعه از يک طرف، خود زنان را از درک نيرو و استعدادهاي انساني خود باز داشته و نيمه انسان بودن را به آنها تلقين مي کند  و از طرف ديگر با تقويت جامعه مردسالار، نيروي مبارزاتي زنان را به هرز مي برد. واقعيت اين است که چه در زمان رضا شاه و چه در دوره محمد رضا شاه، عرف وسنت هاي عقب مانده رايج در جامعه شديداً و وسيعاً دست و پاي زنان را در زنجير قرار داده بود و آن رژيم هاي سلطنتي در حالي که حافظين و مجريان قوانين ضد زن بودند، از آنها در کار سرکوب و کنترل زنان استفاده مي نمودند- بدون آن که همچون رژيم جمهوري اسلامي خود را ناگزير از اِعمال مستقيم زورحکومتي جهت تحميل چنان سنت هاي ارتجاعي به زنان بنمايند.

 

اما عليرغم پيچيده شدن دست و پاي زنان در چنبره عرف وسنت هاي عقب افتاده، هر جا مبارزه مردم ايران برعليه ظلم و ستم و ديکتاتوري امکان رشد يافته و نمود بارزي پيدا مي نمود، زنان نه فقط به طورغير مستقيم از طريق ياري رساني به مبارزه افراد ذکور خانواده ( شوهر، پدر، برادر و يا فرزند ان) وسيعاً در آن شرکت داشتند بلکه به طور مستقيم  نيز هر چند در تعداد اندک نقش خود را در پيشبرد مبارزات جاري ايفاء مي نمودند.

 

در اوايل دهه ۴۰ با انجام رفرم هائي چند که را ه را براي رشد و گسترش سيستم سرمايه داري وابسته در ايران بازتر نمود، با توجه به نياز اين سيستم به نيروي زنان، شرکت آنها درامور اجتماعي و در مراکز آموزشي هر چه بيشتر شد. اين امر اگر چه زمينه مبارزه هر چه قاطع تري را با عرف و سنت هاي عقب افتاده  بر عليه زن بوجود آورد ولي به خودي خود قادر به درهم شکستن آنها نبود. زنان مي بايست خود دست به کار شوند و با گذشتن از مرزهاي عرف و سنت هاي زن ستيز حاکم، آنها را در زير پاي خود له نمايند. مي بايست خود به عنوان انسان هاي مستقل (يعني بدون وابستگي به مرد) با نيروي سهمگين مبارزاتي خويش بپا خيزند و در راه آزادي خود و جامعه خود بر عليه قدرت سياسي حاکم بجنگند. اين امري بود که با برپائي جنبش مسلحانه در ايران توسط صديق ترين فرزندان اين مرز و بوم يعني کمونيست ها ( هم زن وهم مرد) ، امکان پذير گرديد.

 

در دهه ۵۰ زنان آزاده چريک، دوش به د وش مردان مبارز، دست اندر کار پيشبرد يکي ازسترگ ترين مبارزات سياسي بر عليه رژيم وابسته به امپرياليسم شاه گرديدند. در جريان اين مبارزه بود که زنان انقلابي، قوي تر از خيلي از مردهاي جامعه، عهده دار انجام وظايف سياسي و نظامي شدند و از اين طريق قدرت و توانائي هاي زن را در يک جامعه مرد سالار در مقابل چشم همه قرار دادند. اين، اعلان جنگي قاطع به همه ذهنيت هاي عقب مانده اي بود که زن را موجودي درجه دوم و حقير مي پنداشت.

 

با نگاهي به خصوصيت و چگونگي مبارزات زنان در گذشته دور قبل از آغاز جنبش  چريکي در ايران، مي بينيم که نه خود زنان به قدرت واقعي خود واقفند و نه مردها به زنان به مثابه انسان هاي برابر با خود مي نگرند. ما حتي در انقلاب مشروطه شاهديم که زناني که خود در جريان تحريم تنباکو در صحنه جلوي مبارزه قرار داشتند، در ميدان ارک تبريز نماينده شاه  را  با لفظ “زن” و “لچک به سر” ناميدن وي، مورد تحقيرو سرزنش قرار مي دهند. و يا مي بينيم که در حالي که خود شجاعانه اسلحه به دست گرفته و به نبرد با ضد انقلابيون مي پردازند، به دليل حاکميت عرف و شرعيت زن ستيز بر زندگي مردم، مجبورند هويت زنانه خود را پنهان ساخته و در لباس مردانه در سنگر ها حضور يابند. اما در دهه ۵۰  در جريان مبارزه مسلحانه بر عليه رژيم شاه، زن با پاره کردن بندهاي دست و پا گير خانوادگي و اجتماعي، با هويت زنانه خود به قيام برخاست. اکنون زن در حالي که به عنوان يک انسان ( صرف نطر از جنسيتش) وظايف انقلابي خود  را در قبال مردم خويش انجام مي داد، در راهي قدم گذاشته بود که آزادي زن و گسستن زنجيرهاي اسارت از دست و پاي کل آحاد جامعه در چشم انداز آن قرار داشت. 

در پايان روي اين موضوع نيز تأکيد کنيم که جنبش زنان يک جنبش در خود نيست. به اين معنا که اين جنبش بدون ارتباط با ديگر جنبش هاي اجتماعي از امکان رشد و موفقيت بر خوردارنمي باشد. تنها پيوند  جنبش زنان با حرکت هاي مبارزاتي ديگر بخش هاي جامعه و قرار گرفتن آنها در مسير مبارزه براي سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي و از بين بردن سيستم سرمايه داري حاکم بر ايران، امکان موفقيت اين جنبش را تضمين مي نمايد. دست يابي به برابري حقوقي زنان با مردان و بالاتر از آن دست يابي به آزادي کامل زن تنها در چنين مسيري امکان پذير است. 

فرهاد هنربخش:محکوميت ،مهاجرت، محکوميت !

Farhad_Honar._150_x_200

بديهي است هر انساني اگر در کشور خود تحت فشارهاي امنيتي و مخاطرات جاني قرار نگيرد و از آزاديهاي فردي بر خوردار باشد هرگزمجبور به فرار و پناهنده شدن به کشور ديگري نخواهد شد، چون بهر صورت در کشور خود از امکانات بهتري برخوردار است و مجبور نيست که زندگي را دوباره و از صفر شروع کند چون در واقع مهاجرت و پناهندگي شروع و استارت زندگي از صفر ميباشد.

سه سال پيش که بالاخره بدليل مشکلات سياسي و فشارهاي امنيتي بسيارو با باقي گذاردن تمامي آرزوها و مايملک خودهمراه خانواده مجبور بفرار و پناهنده شدن به کشور سوئد باميد بدست آوردن آزادي و ادامه تلاش براي رهائي کشور عزيزم ايران با همکاري ساير عزيزان ايراني در اين کشورگرديدم بنظر ميرسيد ” پس از اينکه بيش از سي سال زندگي پر از مخاطره و دستگيري توسط عوامل اطلاعاتي سالهاي ۶۰ و شکنجه هاي فراوان در شعبه ۷ مخوف زندان اوين با آن بازجوهاي بيرحم که روي بيرحمترين دژخيماني را که در تاريخ ميشناسيد سفيد کرده بودند و با تحمل تمامي ضربات شکنجه از قبيل صدها ضربه شلاق (بقول خودشان تعزير !!) و مشت و لگد و به سر و صورت و شکستن دندان وکوبيدن قنداق اسلحه يوزي و شکستن دنده (بدتر از آنچه در فيلم هاي هيجاني امروز ميبينيد) و انواع واقسام شکنجه هاي روحي و رواني و کتک هاي مفصل که براستي در آن هنگام بر اثر درد ناشي از اينگونه ضربات فرياد ميزدم، نه فريادي که تا حالا شنيده ايد بلکه واقعا مانند سگي که در اثر ضربه شديد زوزه ميکشد و زندان انفرادي شش ماهه توام با آزارهاي گوشخراش رواني روحي و فراموش کردن شب و روز و انسان بودن خودت و پس از دوسال آزاد شدن  که انسان خيال ميکند که ديگر آزاد است اما زهي خيال باطل، چرا که ميبايست هر هفته خودت را به يکي از پايگاه هاي نظامي امنيتي (کميته هاي باصطلاح انقلاب آنروز) معرفي و حضور خود را اعلام مينمودي و در حين اين اعلام حضور، سئوال و جوابهاي ابلهانه و بيمورد و بوجود آوردن جوي که ميخواستند با اين سئوالات گوناگون، شخص را به جاسوسي و لو دادن افراد ديگر وادار کنند همانگونه که خصلت ذاتي خودشان بود و فشارهاي امنيتي گوناگون مانند احضار کردن هاي وقت و بيوقت و ريختن به منزل و محل کار و متهم کردن به ارتباط با سازمانها و گروههاي مخالف رژيم وفحاشي و بي احترامي و غيره که تماما براي کسانيکه خود اين دوران را سپري کرده اند روشن و واضح است و نگارش بيشتر اين موضوعات در اين مقوله نميگنجد که يادآوري اين خاطرات تلخ هميشه و تا آخر عمر به مثابه شکنجه روحي و رواني بوده است و تا امروز از ياد نرفته و هنوز در هر لحظه در روز آنرا لمس و احساس ميکنيم” با اين اوصاف و بدليل تهديد به مرگ توسط يکي از عوامل اطلاعاتي رژيم که در راهپيمائي بعد از انتخابات رياست جمهوري با آن مواجه شديم  بالاخره راه پناهندگي را قبول نمودم که نميدانستم شروعي دوباره براي تحقير شخصيت و روحيه انسان است، آنطور که حال بايستي چشمت بدستان اداره مهاجرت باشد و با پول ماهيانه ناچيز و امکانات بسيار قليل در شهري کوچک بدور از امکانات دسترسي به عزيزان ايراني براي ادامه تلاش و فعاليت سياسي جهت بر اندازي اين حکومت فاسد جمهوري اسلامي که باعث بدبختي و بي خانمان شدن هزاران هزار ايراني از سرزمين مادريشان شده اند زندگي را سپري نمائيم  که با دريافت اين وجه از اداره مهاجرت ميبايست هم اينکه قوت روزانه را خريداري کنيم و شکمي بخور نمير سير کنيم هم لباسي بخريم آنهم مندرس و دست دوم و هم اينکه بدليل سن بالا و عمل قلب وداشتن يک کليه که نيازمند مراقبت ويژه ميباشم بايد هزينه هاي پزشکي درماني را نيز پرداخت کنيم، عجبا که چه هنري داريم که با وجود اينکه از سه سال قبل قيمتهاي ارزاق روزمره گرانتر شده و هزينه ها بيشتر شده اما پول دريافتي ما از اداره مهاجرت حدودا %۳۰ تقليل يافته است ، يعني با روزي ۴۲ کرون بايد تمامي اين هزينه ها را پرداخت کرد !!! سئوال اينجاست که اداره مهاجرت بايد بداند که امثال ما با اين سن و سال و دارا بودن امکانات بسيار خوب  به چه منظور مجبور به تقاضاي پناهند گي از کشوري ثالث گرديده ايم؟ براي رفاه بيشتر و يا براي خريدن آزادي ! کداميک، واقعا جاي سئوال دارد. که مجبور شويم فشارهاي روحي رواني در اثر انتظار طولاني مدت براي اخذ جواب پناهندگي از اداره مهاجرت ومنفي گرفتن ها و عاقبت حکم به اخراج به وطن و ارسال پرونده به نزد پليس و…. را تحمل کنيم که حالا ميفهمم اينهم يکنوع شکنجه است؛ مگر فرقي ميکند که هنگام صحبت با مسئولين اداره مهاجرت جواب منفي وحکم اخراج و ديپورت به کشوري که زندان و شکنجه و حبس و اعدام کمترين نتيجه آنست را با لبخند به اطلاع شخص برسانند و يا تمامي اين موارد را در کشور خودت که جانت مورد تهديد است با فرياد و تشر و شکنجه بگويند. بهر حال نتيجه هردوي اينها يکي است !! يعني محکوميت ، يعني پايمال کردن حقوق انسانها ، يعني به هيچ انگا شتن وجود انسانها و خواست ها بحق آنها ومتاسفانه اينطور بنظر ميرسد که شرائط در همه جا يکسان است و تمام فرياد هاي اين کشورهاي باصطلاح حامي حقوق  بشر هم شبحي بيش نيست. اينجا است که مي فهميم داعيه حقوق بشر اين کشورها نشأت گرفته از سياست و روابط ميان دو کشور است و مابقي آن فقط هياهوي پوچ و تو خالي است .

با اين اوصاف وتحمل تمام اين فشارهاي روحي رواني که باعث تضعيف روان و جسم ما گشته و روز بروز ما را با خطر از بين رفتن مواجه مينمايد و اميد به زندگي را که حق اوليه هر انساني است را از ما آرام آرام ميگيرد، چاره اي نديدم تا به اين وسيله و از همين امکان اعلام کنم درصورت بروز هر اتفاقي براي من و خانواده ام اداره مهاجرت را بدليل سهل انگاري و ناديده شمردن دلائل و مدارک مربوط به سوابق ما و دلائل پناهندگي و رد آنها  مسئول مستقيم دانسته و با ارسال مدارک موجود به نزد دوستان و همکاران و عزيزان فعال حقوق بشري و رسانه ها خواستار تعقيب و پيگري اين مورد باشم. باشد که ما هم مانند هزاران هزار انساني که سر بلند برا ي آزادي ميهن خود مبارزه کردند و رفتند، برويم وبه اين اميد که روزي نه خيلي دور وطن عزيزمان از چنگال دژخيمان جمهوري اسلامي بيرون آورده و بانک آزادي در افق ايران زمين بلند گردد تا ديگر هيچ ايراني مجبور به ترک وطن نگرديده و مواجه با اين بي عدالتي و بي حرمتي در سرزمين هاي باصطلاح حامي حقوق بشر نشود. باميد آنروز.

فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی