خبرخوش دیگر، حکم اخراج پیمان نجفی روزجمعه 12 اوت 2011 در لحظات آخر پرواز وی به ایران متوقف شد.

 sibiloo

روز جمعه  12 اوت، ساعت هشت صبح پیمان به دفتر فدراسیون تلفن زد و گفت: پلیس آمده است و دارد من را به فرودگاه می برد. دو هفته بود فعالیت زیادی برای متوقف کردن حکم اخراج پیمان در جریان بود. پرواز پیمان ساعت 12:30 بعدازظهر صورت می گرفت. خبر رسانی زیادی شروع شده بود. خانم اندیشه علیشاهی، احمد فاطمی و عبدالله اسدی هرکدام بخشهای مختفی از کار را بین خود تقسیم کردند. شب قبل از آن روزنامه جام نیوز جمهوری اسلامی بازهم مثل کیهان شریعتمداری علیه پناهجویان ایرانی شروع به افترا و نفرت پراکنی کرده بود و مشخصا از پیمان نجفی اسم برده بود و وی را به دروغگو و فرصت طلب و خیانت کار به کشور متهم کرده بود.

 

با اولین تلفن اندیشه علی شاهی به اداره مهاجرت تصمیمات بعدی در مورد پرونده پیمان را به دادگاه مهاجرت واگذار کردند. احمد فاطمی طی مدت چند دقیقه بخشهای مهمی از روزنامه جام نیوز علیه پناهندگان را ترجمه کرد و به همراه نامه فدراسیون و لینک روزنامه جام نیوز به دادگاه مهاجرت فرستادیم و خواستار متوقف کردن فوری حکم اخراج پیمان شدیم. وقت به سرعت برق می گذشت تلفنها به فعالین فدراسیون امان نمی داد. نگرانی ها بالا گرفته بود هر کس دوست داشت در آن لحظات حساس کاری بکند.

 تعدادی از پناهجویان و فعالین سیاسی به طرف اداره مهاجرت در سولنا حرکت کردند و در مقابل این اداره دست به اعتراض زدند. اینها هم موفق شدند چند مورد با مسئولین اداره مهاجرت صحبت کنند و اداره مهاجرت را در جریان اعتراض خود قرار دهند. در روز 11 اوت هم در مقابل اداره مهاجرت در استکهلم و لیندسبری در اعتراض به حکم اخراج پیمان و نوید میرپورزاده اعتراضات دیگری سازماندهی شده بود. ساعت پرواز پیمان  کم کم نزدیک می شد انگار همه چیز به سرعت می گذشت. دوستانی که در مقابل اداره مهاجرت دست به اعتراض زده بودند به طرف فرودگاه آرلاندا حرکت کردند و در آنجا نیز دست به تجمع زدند. در این فاصله نیز مدارک بیشتری در مورد پرونده پیمان به دادگاه فرستاده شد. لحظه به لحظه در جریان تصمیم دادگاه قرار می گرفتیم و مراحل رسیدگی به این پرونده را به همدیگر خبر می دادیم.

 خوشبختانه هواپیما بدون پیمان به پرواز درآمد و لحظاتی بعد از طریق دادگاه خبر رسید که حکم اخراج پیمان هم متوقف شده است.

فدراسیون بار دیگراز همه کسانی که در طول این مدت نگران سرنوشت پیمان بودند و هستند می خواهد که تا زمان آزادی وی از بازداشتگاه به ارسال ایمیلهای اعتراضی خود به اداره مهاجرت سوئد ادامه دهند. باید در تمام طول هفته آینده برای متوقف کردن حکم اخراج نوید میرپورزاده هم  تلاش کنیم. فدراسیون تا همینجا به همگی تبریک و خسته نباشید می گوید. 

 

همبستگی،فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی – سوئد

  12 اوت  2011

 sibilooo

siibiiloo

siiibiloo

sssss

 

گفتگو با عبداله اسدي در مورد بازداشت و اخراج پي در پي پناهندگان ايراني از سوئد

 Abbe-Hos-Rami20110204-171502C_302_x_320

همبستگي: مدتها بود به ندرت شنيده مي شد که پناهجويان ايراني در معرض خطر اخراج از سوئد قرار بگيرند ولي در يک سال گذشته به نظر مي رسد که آن شرايط  اساسا عوض شده باشد. نظر شما در اين رابطه چيست؟

 

عبدالله اسدي: بلي سئوال شما کاملا درست است تغيير اين شرايط براي فدراسيون ما، کاملا قابل پيش  بيني بود و بارها به اين موضوع پرداخته بوديم. دولتهاي اروپايي بويژه دولت سوئد مدام در تلاش بوده اند تا موانع مرزي  که اساسا  از طرف جمهوري اسلامي در سر راه پناهجويان اخراجي به ايران ايجاد شده بود را برطرف کنند. اداره مهاجرت و مقامات سوئدي در اين مورد بارها با رژيم ايران تماس گرفته اند تا آنها را قانع کنند که پناهجويان اخراجي را تحويل بگيرند. اداره مهاجرت مي گويد هنوز که هنوز است بر سر اين موضوع با ايران به توافقي دست نيافته و کماکان براي اخراج پناهجويان ايراني که فاقد گذرنامه هستند با مشکلات زيادي مواجه است و همچنان سعي براين دارد که پناهجويان بازداشتي و کساني که به درخواست پناهندگي آنها پاسخ رد داده مي شود را قانع کند  که به سفارت ايران رفته و براي بازگشت به ايران گذرنامه تهيه نمايند.

 

همبستگي: به نظر شما چرا جمهوري اسلامي از پذيرش  پناهجويان خودداري مي کند؛ هدفش از اين سياست چه مي تواند باشد چون گفته مي شود جمهوري اسلامي حتي عدم پذيرش پناهجويان اخراجي را در مرزهاي ايران به قانون تبديل کرده است؟

عبدالله اسدي: من نمي دانم آيا اين موضوع در ايران به قانون تبديل شده است يا نه ولي اساسا اين مقررات در زمان دولت احمدي نژاد به اجرا گذاشته شد. ولي  اين مسئله خيلي طبيعي است جمهوري اسلامي مي خواهد  رفت و آمد اتباع ايراني به خارج از مرزهاي اين کشور با دارا بودن مدارک سفر صورت بگيرد. تصويب قانوني که شما به آن اشاره مي کنيد ممکن است با همين فرمولبندي صورت گرفته باشد. مقررات مرزي در همه جوامع جهان با داشتن گذرنامه صورت مي گيرد. جمهوري اسلامي هم در مورد کنترل و  مقررات مرزي همين را گفته است و پناهجويان اخراجي را هم وارد اين مقررات کرده است. بهرحال اين يک قرارداد مرزي است و جمهوري اسلامي  هم مي خواهد روي  رفت و آمدهاي  اتباع  ايران کنترل داشته باشد. ولي بايد به اين نکته هم توجه داشته باشيم که جمهوري اسلامي در چند سال گذشته بدليل اجتناب از پذيرش پناهجويان اخراجي فاقد گذرنامه از سوي شماري از کشورهاي اتحاديه اروپا از جمله سوئد تحت فشار بوده است. تعقيب و پيگرد پناهجويان ايراني در دوره اخير نشان توافقاتي است که ممکن است ميان دولت سوئد و جمهوري اسلامي برسر اين موضوع انجام گرفته باشد. گفته مي شود رژيم ايران در مرزهاي خود بويژه مرزهاي هوايي باجه هاي تردد ايجاد کرده است در اين باجه ها براي اتباع ايراني که مدارک سفر به همراه ندارند برگه تردد صادر مي شود و آنها را از در ديگري وارد مي کنند. به همين دليل است پليس مرزي سوئد اکنون با اطمينان بيشتري پناهجويان بازداشتي را به طرف ايران حرکت مي دهد.

 

همبستگي: پليس از چه روشي براي شناسايي و بازداشت پناهجويان پرونده بسته استفاده مي کند و اساسا اين بازداشت ها شامل کدام دسته از پناهجويان مي شود؟

عبدالله اسدي: بازداشت و اخراج شامل پناهجوياني مي شود که از دادگاهها پاسخ منفي مي گيرند و پرونده هايشان از سوي اداره مهاجرت به پليس فرستاده مي شود. از سال ۲۰۰۵ تاکنون براي پناهجويان ايراني  پرونده بسته، به نسبت سالهاي گذشته دوره آرامش به حساب مي آمد. ولي در ۸-۷ ماه گذشته ديديم که اين  آرامش شکسته شد و شماري از پناهجويان ايراني، يکي پس از ديگري بازداشت شدند و براي اخراج به ايران هرهفته يکي را راهي فرودگاه آرلاندا مي کردند. روش پليس براي شناسائي و بازداشت پناهجويان پرونده بسته کار خيلي پيچيده اي نيست روي  پرونده بسياري ازآنها آدرس محل کار و سکونت وجود دارد بنابراين برخي از اين پناهجويان يا در محل کار و يا در محل سکونت خود بازداشت مي شوند. روش ديگري که براي بازداشت پناهجويان بکار گرفته  مي شود، احضار آنها به پليس است. اتفاقا اکثر بازداشتيهاي اين دوره کساني بودند که پليس براي آنها نامه فرستاده و پناهجويان را احضار کرده بود و هنگام مراجعه، آنها را بازداشت مي کردند. اين دسته از پناهجويان، بعضي اوقات تصادفي هم به تور پليس مي افتند، براي مثال پناهجوياني که بيکار هستند از فرط  شرايط بي پولي و هزينه بالاي حمل و نقل داخلي قدرت خريد کارت اتوبوس و قطار را ندارند و مجبور مي شوند بعضا بطور سياه رفت و آمد کنند به همين دليل به تور مامورين کنترل بليط مي افتند و مامورين کنترل هم آنها را تحويل پليس مي دهند. بهرحال ماههاي گذشته دوران سختي براي پناهجويان در خطراخراج و سازمانهايي مثل فدراسيون بود. بعضي اوقات حتي خودمان به قدرت و تاثيرات کار خود باور نداريم در حالي که عملا مي بينيم که براي متوقف کردن حکم اخراج يک پناهجو يک عالمه کار مهم و تاثير گذارانجام مي شود بطوري که يکي از وکلاي سوئد که در جريان ديپورت محمد توسلي با ما کار مي کرد به خانم انديشه عليشاهي از فعالين فدراسيون گفته بود: “کار سازمانيتان بسيار پرقدرت و حائز اهميت است”. بهرحال  اقدامات به موقع ما و بسياري ديگر از مدافعين حقوق پناهندگي در اين دوره اخير بسيار کارساز و نتيجه بخش بود بطوري که جلوي اخراج همه آنهايي که به قصد ديپورت به ايران بازداشت شده بودند گرفته شد. جلوگيري از ديپورت اين پناهجويان کار کم درد سري نبود در اين زمينه نامه هاي بسيار مهمي به مقامات دولت سوئد و اداره مهاجرت اين کشور نوشته شد، اعتراضات زيادي سازماندهي گرديد، دخالتها و سازماندهي به موقع و انعکاس آن در رسانه هاي سوئد و شکايتهاي پي در پي به دادگاه اروپا و گسترش اين مبارزه به خارج از سوئد، هرکدام تاثيرات تعيين کننده اي در متوقف کردن اخراج پناهجويان داشت. براي مثال در اعتراض به حکم اخراج مرضيه کمانگر، علاوه بر فعاليت گسترده  واحدهاي فدراسيون در سوئد، واحد فدراسيون ما در شهر فرانکفورت آلمان در مقابل کنسولگري سوئد دست به تجمع زدند و خواهان متوقف کردن فوري حکم اخراج مرضيه به ايران شدند و همچنين ايميلهاي اعتراضي زيادي در بسياري از کشورهاي اروپايي به اداره مهاجرت سوئد ارسال گرديد.

 

 براي جلوگيري از اخراج سيروان فروتن هم فعاليتهاي کمي صورت نگرفت. جلوگيري از اخراج وي به ايران حاصل دوندگي زياد و کار شبانه روزي و خستگي ناپذيري اکتيويستهايي بود که به خودشان و به سيروان تعهد داده بودند تا افکار عمومي جامعه را در جريان تصاوير و اسناد و مدارک فعاليتهاي سياسي سيروان و خطري که از سوي جمهوري اسلامي جان و زندگي وي را تهديد مي کرد قرار دهند. واين فعاليتها در ظرفيت بسياربالايي انجام گرفت. در واقع پرونده سيروان يک تجربه ديگر را به اندوخته هاي ما مدافعين حقوق پناهندگي افزود و براي جلوگيري از اخراج بقيه بهتر کار کرديم. اما براي متوقف کردن حکم اخراج هرکدام از اين کيسها وقتي وارد دلايل فردي آنها مي شديم با پيچيدگي خاصي از نظر حقوقي روبرو مي شديم از اين نظر بايد با مهارت کامل، مهمترين نکته کيس را مي گرفتيم و در همه جا روي آن مي کوبيديم و توجه رسانه ها و افکار عمومي را در دفاع از آنها جلب مي کرديم. از اين طريق روي تصميمات سخت اداره مهاجرت براي متوقف کردن حکم اخراج هر کدام از پناهجويان تاثيرات مثبت مي گذاشتيم. براي مثال شکايت فدراسيون به دادگاه اروپا در روزنامه آفتون بلادت چاپ  سوئد منتشر شد. انعکاس اعتراض سه نماينده پارلماني در همان روزنامه همه و همه از جمله فعاليتهايي بود که به صورت پيگير تا متوقف کردن  حکم  آنها ادامه پيدا کرد.

 

همبستگي: در ماههاي گذشته پناهجويان زيادي در سوئد  به قصد ديپورت به ايران بازداشت شدند. در همين مورد مدتي پيش يک سايت فارسي در سوئد به نقل از پليس مرزي اين کشور اعلام کرد که در سال جاري ۲۶ پناهجوي ايراني را بدون مشکل به ايران اخراج کرده است در همين چند ماه گذشته جلوي ديپورت تعدادي گرفته شد. مي توانيد بگوييد که دقيقا حکم ديپورت چند تن از پناهجويان ايراني از طريق اين نوع فعاليتها در دوره اخير متوقف شده  است و اساسا اين دستگيريها به طور مشخص از چه زماني شروع شده است و چرا فدراسيون در مورد آن ۲۶ نفر چيزي نگفت؟

 

عبدالله اسدي: در مورد  خبر اخراج اين ۲۶ نفر بايد بگويم که اين خبر از هيچ منبع ديگري تائيد نشد و هيچ نام و نشاني از اين ۲۶ پناهجو در دست نميباشد، هيچکدام تماسي با فدراسيون نگرفتند و درخواست کمک نکردند، حتي از طرف هم کمپيهايشان تلفني به منظور کمک به آنها دريافت نکرديم و چه بسا سازمانهاي ديگري که کم و بيش مثل فدراسيون فعاليت مي کنند اين خبر را از هيچ منبع ديگري نشنيدند. ميخواهم بگويم خبر دييورت آن ۲۶ نفر پناهجوي ايراني که هيچ کس نفهميد چه کساني بودند و از کجا ديپورت شدند کاملا ساختگي و بي اساس بود. بنا براين فدراسيون هم نمي توانست از خبري بي اساس خبر بسازد. با گذشت زمان و در مقايسه با بازداشتها و ديپورتهاي اخير بي پايه و اساس بودن اين خبر بخوبي اثبات شد. اينکه بازداشتها از چه زماني شروع شد، به نظر من حتي نمي شود گفت اين بازداشتها از زمان  بازداشت کيومرث کاووسي فر شروع شد. چون کاووسي فر در هشتم آوريل ۲۰۱۰ بازداشت شد و تا زمان بازداشت کيوان سوفسطائي که در ۱۳ دسامبر ۲۰۱۰  صورت گرفت ۸ ماه فاصله داشت. ولي بهرحال براي پاسخ دقيقتر به سئوال شما بايد بگويم که تعداد پناهجوياني که از سال گذشته در سوئد از طريق اين نوع فعاليتها حکم اخراجشان متوقف شده تا زمان اين گفتگو به ۹  نفر رسيد که اسامي آنها عبارتند از: کيومرث کاوسي فر، کيوان سوفسطايئ، سيروان فروتن، محمد مهدي ملکي، مرضيه کمانگر، صنعان اشرفي، امير نائيني، محمد توسلي و بهروز آراسته. عالم و آدم نه تنها در سوئد بلکه در سرتاسر جهان از ماجراي ديپورت هرکدام از اين پناهجويان و تلاش بسياري از سازمانها و نهادهاي مدافع حقوق پناهندگي براي مقابله با ديپورت آنها خبردار شد ولي از ديپورت آن” ۲۶ نفر” هيچکس خبري نداشت.

 

همبستگي: آيا در حال حاضر پناهجوي ديگري در بازداشت هست که از فدراسيون تقاضاي کمک کرده باشد؟

 

عبدالله اسدي: بلي مثل اينکه دستگيري و بازداشت پناهجويان ايراني در سوئد تمامي ندارد. چند روز پيش يک نفر ديگر را بنام پيمان نجفي بازداشت کردند و هم اکنون در معرض خطر ديپورت به ايران قرار گرفته است. وي از فدراسيون خواسته است که به فريادش برسد. روز سه شنبه دوم اوت پليس شهر “اوره برو” نويد ميرپورزاده را  احضار و در همانجا بازداشت کرد. تاريخ پرواز به ايران براي  پيمان نجفي را روز جمعه ۱۲ اوت ساعت ۰۸:۳۰  دقيقه اعلام کرده اند. به اين ترتيب نويد ميرپورزاده و پيمان نجفي در بازداشتگاه  شهر “فلن” در معرض خطر ديپورت به ايران قرار گرفته اند.

 

همبستگي: در اين رابطه سئوالي که از شما دارم اين است تا مي توانيد به اين شکل ادامه دهيد؟ راه حل چيست چه کار بايد کرد؟

عبدالله اسدي: اين سئوال، سئوال بسيار مهمي است تازه همه اين بگير و ببندها درست در شرايطي اتفاق افتاد که بسياري از پناهجويان ايراني در سال جاري در سوئد، مدتها در اعتراض به وضع موجود دست به تحصن و اعتصاب غذا زده بودند و اداره مهاجرت به آنها قول داده بود بر طبق شرايط جديد پرونده آنان را مورد بررسي  مجدد قرار دهد. با اين حال نه تنها گشايشي در پرونده ها ايجاد نشده بلکه مدام در حال دستگيري و بازداشت پناهجوياني هستند که پرونده هايشان به پليس رفت است. از نظر ما اين وضعيت بايد مورد اعتراض عمومي قرار گيرد و بسيارمهم است که خود پناهجويان براي مقابله با تصميمات اين اداره سازمان پيدا کنند و عليه چنين سياستي مقابله نمايند. هيچ پناهجويي نبايد در قبال بازداشت و اخراج خود بي تفاوت باشد بايد سياست پناهنده پذيري دولت سوئد بشدت مورد نقد قرار گيرد. بسياري از پرونده  پناهجويان ايراني که به درخواست آنها پاسخ رد داده اند مورد بررسي و مطالعه فدراسيون ما هم قرار گرفته است. دلايلي که در اين پرونده ها وجود دارد نشان مي دهد که برطبق قوانين پذيرش پناهندگان که مورد حمايت اداره مهاجرت سوئد هم مي باشد براي اعلام پناهندگي آنها کافي بوده است، ولي با اين حال به تقاضاي پناهندگي اکثر آنها به دلايل بسيار سطحي و بي پايه و اساس پاسخ رد داده اند. پناهجويان بايد در هر شهر و کمپي که هستند دور هم جمع شوند و در اين مورد باهم  تبادل نظر کنند و در سرنوشت خود به طور متشکل و سازمان يافته دخالت کنند. بايد در همه جا فرياد بزنيم ، تظاهرات سازمان بدهيم، نامه بنويسيم، جلسه بگيريم و به هر شکل ممکن اعلام کنيم که نه تنها  به ايران باز نخواهيم گشت بلکه دست به اعتراض مي زنيم و اجازه نخواهيم داد هيچ پناهجوي ايراني با توسل به زور به جهنم جمهوري اسلامي بازگردانده شود. فدراسيون براي مقابله با سياست اخراج پناهجويان ايراني برنامه هاي مهمي را در دستور کار خود گذاشته است. در اين رابطه از همه پناهجويان خواسته مي شود که در هر جايي که هستند به خود آيند، چون فردا ديگر دير خواهد بود.

 

همبستگي: چقدر از کارفدراسيون بعنوان يک سازمان سراسري در امور پناهندگان راضي هستيد؟ در مجموع طول و عرض کار فدراسيون را چگونه ميبينيد؟ اين سازمان در روند زندگي پناهجويان چقدر تاثير گذار بوده  است؟

 

عبدالله اسدي: من هم راضي هستم و هم نيستم، سعي مي کنم هردو جنبه را خيلي کوتاه توضيح دهم. از اينکه چنين سازماني ۲۳ سال پيش به منظور کمک و تاثير گذاري در روند زندگي پناهجويان تشکيل شده و تا به اين لحظه بدون هيچ چشم داشتي و مستقل از سياسي و يا غير سياسي  بودن، مستقل از جنسيت و گرايش جنسي و مستقل از باور و تعلق فرد به هر مذهبي، از حقوق پناهجويان در خارج از مرزهاي ايران بعنوان انسان دفاع کرده است و يک پاي مبارزه عليه جمهوري اسلامي به عنوان عامل اصلي  پناهندگي ايرانيان و عيله سياست سختگيرانه دولتها و کميسارياي عالي پناهندگان به دليل نقض حقوق پناهندگان مبارزه کرده است، بسيار راضي هستم و به خودم افتخار ميکنم که سالهاست در اين سازمان از حقوق انسانهاي آواره و بي پناه به معني واقعي کلمه دفاع ميکنم. آرمانها و اهداف فدراسيون سراسري پناهندگان ايراني برپايه دفاع بي قيد و شرط از انسان و ارزشهاي انساني ساخته شده است به همين اعتبار فدراسيون درميان پناهندگان و ايرانيان خارج از کشور سازماني خوشنام و معتبر است. اما ناراضي هستم چرا که به دليل  شرايط و محدوديت هاي قانوني در کشورهايي مثل ترکيه، پاکستان، هند، مالزي  و عراق و بسياري ديگر با اينکه پناهجويان در بدترين شرايط زندگي قرار دارند دست و بال فدراسيون مثل اروپا باز نيست تا بتواند پناهجويان را حول خواسته هاي انساني خود سازماندهي کند. به همين دلايل تاثيرات فعاليت فدراسيون در کشورهايي که به آن اشاره کردم  محدود و کم تاثيرتر پيش ميرود. براي نمونه تنها چند ماه بود که در يکي از شهرهاي ترکيه انجمن حمايت از پناهجويان تشکيل شده بود که با برخورد شديد پليس مواجه شد و هر کدام از اعضاي اين انجمن را به شهرهاي ديگري تبعيد کردند و دو نفر از آنها نيز در معرض خطر اخراج به ايران قرار گرفتند. ولي عليرغم محدوديت هايي که براي کار ما در کشورهاي فوق وجود دارد هم اکنون در حال شکل دادن نوعي از آرايش سازماني و سازمان دهي  هستيم که اميدوارهستم که از اين طريق بتوانيم قدمهاي بيشتري به جلو برداريم به طوري جوابگوي نيازهاي فعاليت اين دوره باشد.  

 

همبستگي: مدتي پيش ائتلافي از چند سازمان و نهاد پناهندگي بعنوان ائتلاف جهاني براي دفاع از حقوق پناهندگان تشکيل شد، فدراسيون هم يکي از سازمانهاي تشکيل دهنده اين ائتلاف جهاني است. آيا با تشکيل اين ائتلاف تاثيري

در کيفيت کار و جغرافياي فعاليت فدراسيون ايجاد شده  است و اساسا از تشکيل اين ائتلاف خود شما  راضي هستيد؟

 

عبدالله اسدي: اولا فعاليتهاي ائتلاف جهاني براي جلوگيري از اخراج  تعدادي از پناهجويان اخراجي در سوئد از جمله کيوان سوفسطائي، سيروان فروتن، محمد مهدي ملکي، مرضيه کمانگر و صنعان اشرفي تاثيرات بسيار تعيين کننده اي داشت. دوما همان طور که در سئوال شما هم آمده است با تشکيل اين ائتلاف  جغرافياي فعاليت فدراسيون هم گسترش بيشتري پيدا کرده است بويژه در عراق و ترکيه و قبرس. يکي از فعالين اين اتئلاف احمد فاطمي  است که زمان زيادي نيست در عرصه دفاع از حقوق پناهندگان فعاليت مي کند. او مسئول نهاد (براي ايراني آزاد) و نماينده فدراسيون در اين ائتلاف جهاني است و در همين دوره کوتاه نقش بسيار مهمي در عرصه دفاع از حقوق پناهندگان داشته است.  سازمانهاي متشکل در ائتلاف جهاني در همين مدت بخاطر يورش وحشيانه پليس قبرس به پناهندگان و ضرب و شتم آنها به مراجع بين المللي شکايت کرد و بخاطر اين موضوع دولت قبرس را بشدت تحت فشار گذاشته است. يکي از نقطه قوت هاي اين ائتلاف اين است که کليه مکاتباتش با زبان انگليسي صورت مي گيرد به همين دليل در مقابل اتفاقاتي که به طور روزمره براي پناهجويان در نقاط مختلف جهان اتفاق مي افتد،  بسيار سريع  و به موقع عکس العمل نشان  مي دهد.

 

همبستگي: با تشکر از وقتي که به اين گفت و گو اختصاص داديد

عبدالله اسدي: من هم از شما سپاسگذارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فريبا زارع بيزارم از احکام عاشق کش اسلامي

 Fariba_Zare_171_x_208

هر روز در ميان رسانه ها خبرهاي گوناگوني از بازداشت فعالان حقوق زنان را شاهد هستيم. زناني که به جرم تلاش براي برابري حقوق مردان و زنان  آن هم از راه هاي مسالمت آميز بازداشت و به حبس هاي طولاني مدت محکوم مي شوند. زناني که اکثرا نامشان آشناست و در ميان رسانه ها عمومي شده است. اما چه بسيارند زناني که نامشان رسانه ايي نشده است و همچنان در حال گذران دوران محکوميت خود در درون خانواده خودشان هستند. انسان هايي که تنها جرمشان “زن” به دنيا آمدن است.

روي صبحتم با تمامي زناني است که در ايران به دنيا آمده اند و زندگي مي کنند و هر روزشان را با بايدها و نبايدهائي که قبل از هر چيز خانواده و سپس جامعه و حکومت به آنها تحميل ميکند, مي گذرانند. در ساعتي از شبانه روز کودکي چشم به اين جهان مي گشايد و اگر جنسيتش “مونث” باشد و از بدي روزگار در خاک ايران هم متولد شود اينگونه معنا مي دهد که بدبختي هايش آغاز شده است. از همان اوايل کودکي محدوديت ها برايش شروع مي شود و در ۹ سالگي هم او را توجيه مي کنند که اکنون بالغ شده و به جاي بازي با عروسک و شناخت خود و دنيا بايد هر لحظه پذيراي مردي باشد که به خاستگاري اش بيايد. او را توجيه مي کنند که از اين پس بايد نماز بخواند و از شخصي به نام “فاطمه” که دختر پيامبر اسلام بوده است عبرت بگيرد و اعمال او را سرمشق زندگي اش گرداند. يعني در ۹ سالگي ازدواج کند و فقط بچه به دنيا بياورد و در خانه کار کند تا بميرد. به او مي آموزند که با لباس سفيد به خانه شوهرش برود و با کفن سفيد هم بيرون بيايد! آري؛ اين است واقعيت تلخ زن بودن در جامعه ايران و حکومت اسلامي

هواي تابستان در جنوب گرمتر از هرجاي ديگر ايران است اما براي من که زن هستم اين مساله هيچ اهميتي براي حکومت و مردان مسلمان هوسران سرزمينم ندارد و بايد خودم را در ميان پارچه ايي بپوشانم تا چشم مردي به من نيفتد و من باعث به خطر افتادن دين و ايمانش نباشم. از همان اوان کودکي هم بر در و ديوار شهرمان تصاويري از دختران محجبه را نشان ما داده اند تا بپذيريم زن بودن در اين جامعه سوخته معنايش اين است. اينکه زيبائيت را کسي نبيند و عاشق شدن بر تو حرام است.آري؛ اين است واقعيت تلخ زن بودن در جامعه ايران و حکومت اسلامي.عشق! به راستي که چه واژه غريبيست براي زن ايراني. زني که فقط بايد پسنديده شود و به ديدارش بيايند و انتخابش کنند و او هم به جرم آنکه زن است چشم بسته پذيرا باشد و به تصميم مردي که به سراغش آمده گردن بنهد. در اين لحظات تنها چيزي که شايد به هيچوجه مهم نباشد دوست داشتن يا نداشتن من است.

من, فريبا, نمونه يک زن ساده ايراني هستم. زني هستم از تبار جنوب ايران که نه کتابي خوانده ام و نه از فمينيسم چيزي مي دانم. نه از جنبش زنان اطلاعات درستي دارم و نه  در خانواده ايي رشد يافته ام که به زن به ديده ايي امروزي بنگرند. اين من که مي گويم نمونه يک زن عادي ايرانيست که روحش براي سال ها مورد هجوم ارزش هاي اسلامي قرار گرفته است. ارزش هائي که تنها چيزي که به يادم مي آورند تجاوز بي امان به حريم خصوصيم است و تباه شدن کودکي و شور و نشاط جواني ام و ديگر هيچ. آنها, مردان و حاکمان ايران را مي گويم, لبخند حاکي از شيطنت و شور جواني ام را بر لبانم خشکاندند و مرا به خانه مردي فرستادند که بعدها فهميدم بايد شوهرم باشد و من هم فرمانبردارش. روزي که در سوئد به تظاهراتي که براي نجات جان سکينه آشتياني برپا شده بود رفتم, دلم فشرده شد. با خود انديشيدم که چه سکينه ها که کسي خبري از آنها ندارد و هر روزشان را در زير مشت و لگد مردي به صبح مي رسانند و گاهن به جرم عاشقي سنگسار ميشوند.آري؛ اين است واقعيت تلخ زن بودن در جامعه ايران و حکومت اسلامي

ايران ما به کوشش قوانين زن ستيز دين اسلام تبديل به ويرانه ايي شده است که در آن زن را به جرم عاشقي و انتخاب, سنگسارش مي کنند. زن در ايران اسلامي ما بايد انتخاب شود نه اينکه فکر کند, بينديشد و انتخاب کند که اگر چنين کند يا سنگسارش مي کنند يا به زندانش ميفکنند. بيزارم از اين قوانيني که مرا ناموس مردي قرار داده اند و صرفا وسيله ايي شده ام براي انساني ديگر که مي تواند هرآنچه بخواهد با من انجام دهد و هر روزي هم سرپيچي کردم با پشتوانه قانوني که اسلام در اختيارش قرار داده است در زير پاهايش مرا له کند.

آري من خسته ام از اين بي عدالتي و انسان ستيزي و همه اين قوانين متحجر اسلامي که مرا, فريبا زارع را به جرم زن بودن وسيله ايي براي يک مرد قرار داده است و به جرم انتخاب کردن سرکوبم مي کند. اين من که مي گويم منظورم يکي از آن زنان ساده ايران  است که نه ادعائي دارد و نه خواسته چندان بزرگي. فقط مي خواهد آزاد باشد تا بتواند انتخاب کند، عاشق شود و زندگيش را خودش بسازد. بيزارم از سرزميني که زنانش را به جرم عاشقي سنگ ميزند، زنداني مي کنند و آواره غربت مي گردانند.  

 

سحر نيازي ممنوع!

 Sahar_Niazi

مقدمه

از زن مي گويم، از بخش جدايي ناپذير جامعه، که همزمان آسيب پذيرترين قشر هر جامعه اي نيز به شمار مي رود؛ و در کشور من، اين قشر نه تنها آسيب پذيرتر بلکه گفتن و نوشتن از او نيز ممنوع است.

در غرب، زنان تا حد زيادي، بازيگران اصلي جامعه و به نوعي طراح حرکت هاي پيشرو محسوب مي شوند اما متاسفانه در جوامع سنتي و مذهبي، زنان تعبير خواب ها و خيال هاي کهنه و فرسوده  حاکمان هستند. بسياري کارها، رفتارها، انديشه ها، ابرازها و صداها در اين گونه جوامع براي زنان ممنوع است. در ايران اما اين فهرست بسيار طولاني تر از جوامع ديگر است. از ابتدايي ترين کارها مانند نشان دادن موي سر، آرايش چهره، انتخاب رنگ هاي شاد، خنديدن، دويدن، بازي کردن، شاد بودن، رقصيدن، آواز خواندن، بلند حرف زدن، ارتباط با جنس مخالف، و دست دادن با مردان و در يک کلام زندگي عادي گرفته تا فعاليت هاي حقوق بشري، فعاليت به نفع زنان، اعتراض به قوانين زن ستيز، فعاليت هاي سياسي و اجتماعي و غيره براي زنان ممنوع است. پس در اين نوشتار تنها به توضيح چند مورد بسنده مي شود.

 

نقش زنان در فعاليت هاي سياسي: منطقه   ممنوعه

راندن زنان از عرصه فعاليت هاي سياسي از همان نخستين سال هاي پس از انقلاب آغاز شد. مقدمه قانون اساسي جمهوري اسلامي مي گويد “زنان از مهمترين ذينفع هاي انقلاب اسلامي هستند که آنان را قادر نمود به هويت غير استثماري و غيرامپرياليستي خود باز گردند و حقوق انساني خود را باز يابند که همانا بازگشت به خانواده است“. قانون اساسي به طور ضمني به اين مسئله اشاره مي کند که نقش “مادري” مهمترين وظيفه “زن مسلمان” است و بنابراين بايد در خانه بماند. رهبران مذهبي ادعا مي کنند که نقش “مادري” براي زن فقط يک عملکرد معمولي نيست بلکه “وظيفه مقدس” آنان است. بنابر يکي از سازمانهاي دولتي زنان به نام “جمعيت زنان جمهوري اسلامي”: “همانطور که امام بارها تاکيد کرده اند، مردان خوب در دامن زنان خوب پرورش مي يابند. اگر ما از اين مثال پيروي کنيم، جايگاه حقيقي خود را در زندگي خواهيم يافت و خواهيم دانست که مادري وظيفه مقدس زنان است” (افشار ۱۹۹۹). اما زنان ايراني که بيش از يک قرن براي حقوق برابر مبارزه کرده اند چنين عقيده اي ندارند و فعاليت ها و مبارزات آنان در سه دهه خفقان گواه اين مدعاست.

شايان توجه است که تعريف فعاليت سياسي در ايران چنان گسترده و وسيع است که تقريبا هر نوع اعتراض اجتماعي را در برمي گيرد مثلا فعاليت در عرصه زنان و کودکان که در غرب فعاليتي بشردوستانه و اجتماعي محسوب مي شود، در ايران فعاليتي سياسي به شمار مي آيد. حتي وکلا نيز حق دفاع از کودکان و زنان و اعتراض به نقض آشکار حقوق بشر در ايران را ندارند. مثلا خانم نسرين ستوده، وکيل مدافع حقوق کودکان و حقوق بشر به جرم اعتراض به اعدام کودکان و دفاع از زنان و زندانيان عقيدتي در زندان به سر مي برد. نسرين ستوده، وکيل ۴۵ ساله ايراني به خاطر مصاحبه با رسانه‌هاي خارجي زنداني و از سوي دادگاه انقلاب به ۱۱ سال زندان، ۲۰ سال محروميت از وکالت و ۲۰ سال ممنوعيت از خروج از ايران محکوم شد.

حوزه روزنامه نگاري و گزارشگري نيز يکي ديگر از عرصه هاي حساس است که نگاه موشکافانه صاحبان قدرت را به خود جلب مي کند. سانسور شديد مطبوعات و رسانه ها به خبرنگاران اجازه نشر شفاف واقعيات و حقايق را نمي دهد. چنانچه خبرنگاران اقدام به تهيه و نشر اخبار واقعي و نوشتن گزارش هاي مبني بر واقعيات جاري در کشور نمايند، روزنامه مزبور توقيف و صاحب امتياز و خبرنگار آن روزنامه دستگير خواهند شد. بنابه گزارش سازمان گزارشگران بدون مرز، ايران پس از چين يکي از بزرگ ترين زندان ها براي روزنامه نگاران است. در بيانيه اعضاي سازمان «تبادل آزادي بيان» آمده است: “ايران به دليل رفتار فاجعه‌بار خود نسبت به زنان و به ويژه زنان روزنامه‌نگار شهرت پيدا کرده است.” در اين بيانيه آمده است: “بسياري از زنان در جمهوري اسلامي زنداني شده‌اند که نام بردن از همه آنها در اين گزارش امکان‌پذير نيست”. شيوا نظرآهاري، روزنامه‌نگار و عضو کمپين يک ميليون امضا، هنگامه شهيدي، روزنامه‌نگار و ژيلا بني‌يعقوب، سردبير کانون زنان ايراني، ازجمله زنان روزنامه‌نگار اصلاح‌طلبي هستند که در پي رويدادهاي اعتراضي به نتايج انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري ايران زنداني شدند. آزادي برخي از اين زندانيان زن منوط به ارائه وثيقه هاي چندين ميليون توماني بوده است که انجام آن براي خانواده هاي اين زندانيان بسيار دشوار و گاه ناممکن است.

فعاليت هاي اجتماعي: زنان و اشتغال

در جامعه اي که زن را جنس دوم و نصف يک مرد مي بيند طبيعي است که کانال هاي کار و فعاليت را بر زنان مي بندد. مشاغل و حرفه هاي زيادي در ايران مخصوص مردان است و زنان هرچند در اين زمينه مهارت کافي را دارا يا مستعد يادگيري باشند امکان اشتغال در آن حرفه ها را ندارند. حتي بعضي رشته هاي دانشگاهي نيز خاص مردان است و دانشجوي زن نمي پذيرند. مقامات دولتي اين تبعيض جنسيتي در عرصه کار را نوعي امتياز براي زنان تلقي و تعبير مي کنند. به گفته زهره طبيب زاده نوري رئيس مركز مشاركت زنان رياست جمهوي: “تبعيض جنسيتي در مشاغل خاص زنان بايد اعمال شود. فعاليتهايي وجود دارد كه براي زنان سخت و زيان آور است و با خلقت زن منافات دارد مانند كار در سيست‌هاي نظامي و ارتش، معادن، كار در زير درياها مانند جوش دادن دكلهاي برق فشار قوي، كار در كارخانه مواد شيميايي، كار در كشتي و دريا، مسافرتهاي طولاني و حمل و نقل بين جاده‌اي كه زنان با كمال ميل اين فرصتهاي شغلي را در اختيار آقايان قرار مي‌دهند و با توجه به خلقت انسان كار زنان در اين گروه مشاغل مكروه است.”۱ اما ايشان اشاره نمي کنند آيا از زنان ايراني در اين زمينه نظرخواهي شده است و آيا اين زنان ايراني هستند که بعضي فرصت هاي شغلي را با کمال ميل در اختيار آقايان قرار مي دهند يا قانونگزاران دولتي اين تبعيض ها تعيين کرده اند؟

لزوم رعايت حقوق فردي و عادلانه زن و مرد اقتضا مي‌کند زن بتواند همچون مرد و پابه‌پاي او مشاغل مناسب را برگزيند. اما در قوانين اسلامي، اشتغال زن منوط به اجازه همسر است. يکي از موانع حقوقي اشتغال زنان، منافات اشتغال زن با مصالح خانواده است. در اين صورت مرد مي‌تواند زن را از اشتغال منع کند. منظور از منافي با مصالح خانواده اموري است که به نوعي سبب سستي بنيان خانواده يا اخلال در نگهداري و تربيت فرزندان و يا برهم‌خوردن نظم اقتصادي خانواده شود. براي تشخيص اين امور قاعده ثابتي وجود ندارد، زيرا اخلاق عمومي و وضع خاص هر منطقه و خانواده در تعيين مصلحت آن خانواده موثر است بنابراين در هر مورد خاص بايد با مراجعه به اخلاق و عادات و رسوم آن جامعه و وضوح خاص آن خانواده تشخيص داد که آيا شغل زن با مصالح خانواده منافات دارد يا خير.۲  در قانون هيچ نوع توضيح مشروحي مبني براينکه زن چگونه مي تواند ثابت کند که اشتغال وي با مصالح خانواده منافات ندارد ارائه نمي شود و قانوگزار تشخيص اين مسئله را به عهده مرد و قاضي دادگاه خانواده مي گذارد.

زنان و قانون حجاب اجباري

از ديدگاه اسلام، زن منبع وسوسه تلقي مي شود، زنان نبايد ديده شوند تا خطر آنان براي جامعه مسلمان کاهش يابد. اگر اين منبع وسوسه مهار و کنترل نشود، سبب بروز آشوب اجتماعي خواهد شد و زندگي مدني و مذهبي مردان را تهديد خواهد کرد. بنابراين زنان بايد از قانون پوشش اسلامي پيروي کنند و درغيراين صورت مجازات هايي براي آنان در نظر مي شود. بنابر تبصره اضافه شده بر ماده ۱۳۹ قانون مجازات اسلامي “زناني که بدون پوشش اسلامي در معابر عمومي ظاهر شوند به ۱۰روز تا ۲ماه زندان محکوم خواهند شد”. در حقيقت، حجاب اجباري به معناي يکسان سازي زنان و تهي کردن آنان از تفاوت هاي فردي است. قوانين اسلامي حق انتخاب را در اکثر زمينه ها از زنان سلب کرده و تصميم گيري در جزئي ترين مسائل مربوط به زنان را به عهده  مردان مي گذارد.

از ابتداي انقلاب اسلامي تاکنون، حقوق شخصي، سياسي، فرهنگي، قانوني، و اجتماعي زنان در ايران به شدت کاهش يافته است. قوانين اسلامي تعدد زوجات را قانوني کرده، سن بلوغ را براي دختران به هفت سال کاهش داده، سهم ارث را براي زنان از شوهران به يک هشتم تنزل داده، حق طلاق و حق سرپرستي کودکان را از زن سلب نموده و زنان را مجبور به پوشيدن حجاب اسلامي کرده است. با اين حال، زنان بسياري تلاش مي کنند به شکل هاي گوناگون، قانون پوشش اسلامي را زيرپا گذارند تا نشان دهند که با اين قوانين موافق نيستند. صرف ممنوع بودن بسياري از اعمال و رفتارها سبب مي شود که زنان بيش از پيش به انجام آنها مبادرت ورزند و با زيرپا گذاشتن اين قوانين، احساس آزادي و داشتن حق انتخاب را تجربه کنند.  

منابع

  1. http://www.iranpardis.com/thread22108.html
  2. http://rangaranggroup.com/articles/1306-%85%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B9%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82DB8-8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%BA%D8%A7%D9%84D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86.html

مهناز مصيري سهم زن در سرزمين من

Mahnaz_Masiri_479_x_600_158_x_198

پناهجوي معلول در گوتنبرگ سوئد

در سرزمين من

هيچ کوچه اي

به نام هيچ زني نيست

و هيچ خياباني …

بن بست ها اما

فقط زنها را مي شناسد انگار…

در سرزمين من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هايي است

که پشت سر آدمها خراب شده اند…

اينجا

نام هيچ بيمارستاني

مريم نيست

تخت هاي زايشگاهها اما

پر از مريم هاي درد کشيده اي است

من ميان زن هايي بزرگ شده ام که شوهر برايشان حکم برائت از گناه را دارد …!!!

نمي دانم چرا شعار از

لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و … مي دهي

تويي که مي دانم اگر بداني بکارتم به تاراج رفته، انگ هرزه بودن مي زني و مي روي

اما بگرد، پيدا خواهي کرد

اين روز ها صداقتو ،لياقتو ،نجابتي که تو مي خواهي زياد ميدوزند!!

امروز پول تن فروشيم را به زن همسايه هديه کردم ، تا آبرو کند …

براي نامزدي دخترش !

ودر خود گريستم …

براي معصوميت دختري که بي خبر دلش را به دست مردي سپرده که ديشب ،

تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد …

و بيشرمانه ميخنديد از اين پيروزي …!!!!

روي حرفم، دردم با شماست

اگر زني را نمي خواهيد ديگر

يا برايش قصد تهيه زاپاس را داريد

به او مردانه بگو داستان از چه قرار است

آستانه ي درد او بلند است .

…يا مي ماند

يا مي رود!

هر دو درد دارد!

اينجا زمين است

حوا بودن تاوان سنگيني دارد..

اين است قصه زن بودن در زير پوست شب، درد، و رنج سرزميني است که در اسارت مشتي آخوند و آيت الله هاي دزد و مرتجع، آنهم در جايي که من  بدنيا آمده ام و بزرگ شده ام ولي در من و بيشماران چون من همه اين دردها مضاعف است چرا که مجبورم روي صندلي چرخدار حرکت کنم و به لطف همان جوامع استبداي و عدم واکسينه شدن بموقع در طفوليت از ناحيه پا دچار نقص شده ام.

زندگي هميشه براي من چون همه دو راه داشته و ورود به اين جاده پر تلاطم مبارزاتي تنها انتخاب خودم بوده و هرگز نخواسته و نميخواهم که اسير و مغلوب تحقير و تسليم شرايط جسمي ام باشم . خيلي جوان بودم که پي بردم انسان در هر شرايطي که باشد و هرکس برطبق موقعيتي که دارد مي تواند از يک سري تواناي برخوردار باشد. من هم تصميم گرفتم  به آنچه که ديگران بعنوان سرنوشت و غير برايم تعيين و ترسيم مي کنند تن ندهم  و به اين نتيجه رسيدم که قلم و کاغذ بردارم و خودم نويسنده قسمت و سرنوشت خود باشم. در مسيرمبارزه و مطالعاتم و تجربه و اندوخته هاي زندگيم  به اين عقيده رسيدم که انسان مستقل از رنگ پوست، زبان، جنسيت، مذهب و مليت و حتي سلامتي جسمي، انسان است و بايد از هر نظر داراي ارزش انساني برابر با باشد. آنچه که در طول زندگي خود يافتم اين است که آزادي و آبادي و کسب حقوق اجتماعي تنها با همراه شدن با ديگران براي درمان دردهاي مشترک تضمين و طئمين خواهد شد.

در ايران که بودم به دليل اينکه در شهرستان بزرگ شده بودم، با دردهاي زحمتکشان و مشکلات مردم از نزديک آشنا بودم و هميشه از اجحافي که در حقشان روا ميشد رنج ميبردم  و تازه بعدها فهميدم که اينان از سر رنج و درد ما در ناز و نعمت زندگي مي کنند. شرايط بد زندگي در ايران من را  بجاي رساند که ديگر نميخواهم مرثيه خواني کنم و اين شد که حرکت را پيشه کردم و خيلي زود به صفوف مبارزه عليه جمهوري اسلامي، جمهوري جهل و جنايت در ايران پيوستم.

۴۱سال از عمر من ميگذرد در ديار من زن بودن خود گناه کبيره است و اين گناه در مورد بنده مضاعف است چون براي تردد ميبايست روي صندلي چرخدار بنشينم. من همزمان ميبايست براي دو مسئوليت و دست يابي به حقوق انساني خودم و همنوعانم مبارزه ميکردم. معلولين در ايران بويژه در فرهنگ و رفتار جمهوري اسلامي آدم به حساب نمي آيند و از سوي جمهوري اسلامي به آنها کوچک ترين توجهي نمي شود و در هيچ جايي بحساب نمي آيند. براي  کساني مثل من در ايران هيچ سازمان و نهاد خدماتي و رفاهي وجود ندارد به وضعمان رسيدگي کند. موردي که انگيزه مبارزاتي من را افزايش ميداد اين بود که يک معلول ” زن ” بودم. هرچنده  بيشتر در مبارزه خود عميقتر ميشدم  خواسته ها و مطالباتي که مطرح مي کردم  جنبه هاي عمومي تري به خود مي گرفت.

هرچند که دوران مدرسه و تحصيل را با موفقيت طي کرده بودم ولي 22 سال متقاضي کار بودم و دائماً فرم درخواست کار به موسسات مختلف ارسال ميکردم بازهم  براي من بي نتيجه بود. چرا که پاهاي ناقص من مانع ميشدند که چشمان در جهل صاحبان ابزار کار تواناي ها و استعدادهاي ديگر من را نبينند و از اين قانونمندي بيخود و غير انساني به ستوه آمده بودم. تازه متوجه شدم که در اين سرزمين هيچکس بيشتر از خودم بفکر من نخواهد بود.

وقتي نشسته بر روي يک صندلي روان در تظاهرات و تجمعات شرکت ميکردم از يک سو انگيزه اي ميشدم براي ديگر همرزمانم که مشکل جسمي مرا نداشتند و از طرف ديگر هم بيشتر ديده ميشدم و شرايط بلحاظ امنيتي بمراتب برايم سختر و خطرناکتر ميشد. چندين بار گرفتار دست مزدوران زور و جهل جمهوري ضد بشر اسلامي قرار گرفتم و تهديد به بازداشت و  زندان و شکنجه شدم. آنها فقط ياد گرفته اند که اهداف و مقاصد شوم شان را با تهديد و زندان و شکنجه و اعدام به پيش ببرند و هرگز نبايد به اين جانيان توهم داشته باشيم. اينها کساني نيستند که به انسان و حقوق انساني بي انديشند. دستگاههاي اداري و خدماتي در جمهوري اسلامي پراز فساد و رشوه خواري است بطوري که ذرره اي در خدمت مردم کار نمي کنند و اساسا  فکري براي ما معلولين نمي کنند.

هر روز که مي گذشت موقعيت سياسي ام با خطر بيشتري مواجه مي شد بطوري که براي همرزمانم و بويژه خانواده ام مشکل سازترمي شد و عوامل مزدور و ضد انسان اسلامي براي متوقف کردن فعاليتهاي من فشار را بروي خانواده ام وارد ميکردند و بدين طريق سعي ميکردند عرصه را بر من تنگتر کنند و خانه نشينم نمايند و اين بود که مجبور  به تن دادن و پذيرش تبعيد شدم و به سوئد آمدم.

در مورد کشور سوئد خوش باورانه فکر ميکردم فکرمي کردم من در سوئد از حق و حقوق انساني بيشتري  برخوردار خواهم بود. نمي خواهم کشور سوئد را با ايران تحت حاکميت جمهوري مقايسه کنم فاصله تفاوتهاي بسيار زيادي بين اين دو تا وجود دارد.ولي انظارم اين بود که در حق به تقاضاي پناهندگي ايرانيان بويژه  کساني مثل من تا حدودي انساني تر برخورد کنند، ولي متاسفانه اين طور به نظر نمي رسد. فکر مي کردم  مي توانم هر چه زودتر اقامت سوئد را بگيرم  و در امنيت و آسايش در اين کشور که تبليغاتش را زياد شنيده بودم، مبتکرايجاد يک تشکل باشم که بتوانيم با کمک همديگرو همراه کردن افکار عمومي به نفع ياران معلولم در ايران کاري  انجام بدهيم تا صداي بي حقوقي هزاران معلول را  بگوش کر مسئولان گوشزد کنيم و با صداي بلند به دنيا اعلام کنيم  که بخش اعظم معلولين در ايران، حاصل جنگ ۸ ساله جمهوري اسلامي با عراق است جمهوري اسلامي به همين بهانه هزاران زنداني سياسي را اعدام کرد.

بهرحال با گذر زمان صبر و تحمل و انتظار طولاني، دريافتم که سرمايه داري هر کجا که باشد داراي منافع مشترکي هستند ولي هرجا به شکلي. بنابراين هر کجا که باشيم براي دفاع از حقوق انسانيمان، در دنيايي که خود فروشي زنان در کنار خيابانها گناه محسوب ميشود! ولي فروش کليه بخشي از اعضاي بدن توسط هزاران مادرجوان قانوني است. اين هم اسمش زندگي است؟

 

 

 

محمود موسوي نسل پس از انقلاب عظيمي که شکست خورد

M_Mousavi

من يکي از متولدين نسل سوخته  پس از شکست انقلاب ۱۳۵۷ هستم، نسلي که حکومت قرآني، آخوند و حزب الله و آيت الله هاي مرتجع با توسل به زورخود را بر آن حاکم کردند. من آنجه را که به خاطر دارم از اين رژيم چيزي جزء مصيبت، بدبختي، فقر و سرکوب وحشيانه نديده ام. آنچه که مي بينم جزء ترويج و دامن زدن به يک تفکر ارتجاعي و عقب مانده مربوط به  قرون وسطي و دوران ظهور اسلام در  ۱۴۰۰ سال پيش است.

 

 ما جوانان ايران براي کسب آزادي و رفاه و خوشبختي مبارزه مي کنيم و ميخواهيم مثل انسان زندگي کنيم ولي ما نسل پس از انقلابيم و وجود جمهوري اسلامي با هيچ کدام از اميال و آرزوها و خواسته هاي انساني ما همخواني ندارد. براي همين است مدام از دو طرف مورد حمله گله هاي لباس شخصي و بسيجيان مزدور قرارميگيريم. از يک طرف مورد هجوم با لبه تيز شمشير از رو بسته مزدوران جمهوري پليد اسلامي و از طرف ديگر فرهنگ مستحجن اسلامي را که هر دوي اين موارد ريشه در مذهب و سنت اسلامي  دارند.

من از اسلام و حکومت اسلامي و قوانين اسلامي در ايران متنفرم،جوانان درايران ميخواهند کسي به خواسته هاي آنها پاسخ مثبت بدهد، آنها از حق شادي و خنديدن هم برخوردار نيستند، جمهوري اسلامي براي سرکوب زنان به قوانين اسلامي متوسل مي شود. با اينکه مردم در ايران از هرچه قانون و سنن و آرا و رسم و رسوم اسلامي است متنفرهستند، ولي با اين حال براي زنان در ايران همه چيز برمبناي احکام و قوانين اسلامي از خنديدن تا آريش و بيرون بودن موي سر، تا نوع پوشيدن کفش و جوراب و مانتو و روسري اجباري است.

 

ما مذهب نميخواهيم مذهب يک عقيده شخصي است ولي در مملکت ما همه چيز مذهب تعيين مي کند. جمهوري اسلامي جاي ارزشهاي انساني را با توسل به زور به ارزشهاي مذهبي- اسلامي عوض کرده است و از هر زاويه اي که نگاه کنيم وجود جمهوري اسلامي خود به اندازه اي کثيف و غير انساني است که حتي روي مناسبات و معاشرت جامعه تاثير منفي گذاشته است.

اما جمهوري اسلامي کور خوانده است چون من و امثال من و متولدين اين رژيم که تربيت شده دوره پس از انقلاب ۵۷ هستيم، از بيخ و بن خواهان دگرگوني و فروپاشي رژيم فاشيستي- اسلامي در ايران هستيم. در جمهوري اسلامي زن رسما و قانونا بي حقوق و درجه چندم بحساب ميايد. وجود جمهوري اسلامي به خودي خود يعني تحميل بي حقوقي، يعني هتک حرمت انسان، يعني  تحقير و تمسخر و تجاوز. من يکي از گريختگان دست جمهوري اسلامي هستم در هرجاي جهان که باشم از مبارزه عليه جمهوري دست نخواهد کشيد.

*******

 

 

مهدی اکرم نسل بعد از انقلاب در مقابل رژیم جمهوری اسلامی

Mehdi_Akram

نسل بعد از انقلاب نسلی است که جمهوری اسلامی ایران آنان را با افکار و عقاید دینی خود پروراند. اکنون همین نسل در مقابل نظام دیکتاتوری دینی جمهوری اسلامی قد علم کرده. نسل جوانی که رژیم نمی‌تواند آنان را ندیده بگیرد و کوچکشان بشمرد. برای رژیم منفور جمهوری اسلامی جای بسی تعجب است که کودکانی که در بدو انقلاب ایران یعنی‌ سال ۱۳۵۷ متولد شدن و در مدارس و جامعه و حتی جلوی برنامه های دینی مذهبی‌ تلویزیون رژیم رشد نمودند، اکنون همان آنان در مقابل‌شان قرار گرفته و بعد از ۳۰ سال و اندی با تمام وجود انزجار خود را از این حکومت دیکتاتوری مذهبی‌ فریاد میزنند.سالها است در برنامه‌های تلویزیون رژیم شاهد گزارش‌های خبری از فلسطین دیده ایم که چگونه جوانان و مردم فلسطین با پرتاب سنگ جلوی سربازان اسرائیلی مسلح ایستاده اند. اما در دو ساله اخیر تمام این صحنه‌ها در خیابانهای تهران تکرار شد، با این تفاوت که در کنار جوانان ایران همه قشر و گروه سنی‌ از مردم در کنار هم قرار گرفته و با دست خالی‌ و هیچ سلاحی در برابر بسیجیان منفور خامنه‌ای صف آرایی کرده و مطالبات خود را فریاد زدند. خود رژیم نیز میداند که ضربهٔ آخر را از همین نسل خواهد خورد و این نسل نسلی است که طومار مذهبی‌ اسلامی را بعد از ۱۴۰۰ سال و اندی در هم می‌پیچد و در تاریخ ایران به ثبت میرسانند. آیندگان در تاریخ خواهند نوشت شاگردان تعلیم دیده قرآن و مذهب، منبر و کتاب قرآن را سوزاند و بساط دیکتاتوری اسلامی را برچیدنند.

پریسا حیدری “ايران در بندِ حاکمانِ جمهوري اسلامي”

Parisa_167_x_198

سه دهه از مقاومت ومبارزه ي ملت ايران براي دستيابي به آزادي، رفاه و تغيير شرايط و اوضاعِ موجود ومتصل شدن به سوسياليسمِ جهاني ميگذرد.

تلاشِ مستمر براي بدست آوردن اين مهم از نسلي به نسلِ بعد منتقل ميشود. حسِ آزاديخواهي و برابري و برخورداري از عدالت اجتماعي در نهادِ هر انساني از بَدو تولد وجود دارد هر چند هميشه کساني که قدرت را در دست داشته اند سعي شان بر اين بوده تا اصل وخمير مايه انساني را کمرنگ کرده وحتي از بين ببرند. جمهوري اسلامي نيز در طي اين سالها با تغييرِ ابزار و آلاتِ ظلم واستبداد در برابرِ مقاومت و مبارزه مردم تلاش ميکند تا بر عمر حکومتِ آخوندي و ديکتاتوري خود بيافزايد. تغييرات در اجراي ظلم و استثمار شاملِ همه چيز ميشود به جرات ميتوان گفت “همه چيز”، از تداخلِ دين ومذهب در دولت تا تجاوز در بازداشتگاه ها وزندانهاي مخوفِ جمهوري اسلامي و اعدامهاي دسته جمعي در انظارِ عمومي.

در واقع پروسه شکنجه وکشتار ابعادِ وسيعتري پيدا کرده است. ايران در طول اين سه دهه زير چکمه هاي مستبدِ ديکتاتوري آيت الله ها و آقا زاده ها مقاومت کرده و از پاي ننشسته است. جمهوري اسلامي باعثِ فروپاشي هزاران خانواده و فرارِخيلِ عظيمي از مردمِ ايران بوده است. ترويجِ اعتياد و فقر و فحشا، خشونت عليه زنان وکودکان، ايجادِ بستر و زمينه ايي مناسب براي رشد روزافزونِ بيکاري و کودکانِ خياباني همه وهمه از برکتِ وجودِ حکومتي آسماني و الهي است که جمهوري نکبت بار و فاشيستي اسلامي بنيانگذار آن ميباشد.اين غدهِ چرکين “جمهوري اسلامي” مراحلِ رشد وتکثيرِ خود را به سرعت طي ميکند و اين نشانه خوبيست که به سرنگوني اين حکومت  مي انجامد.

 حکومتِ اسلامي با اجراي حکمِ اعدام به صورتِ دسته جمعي ودر انظارِ عمومي سعي ميکند تا با وقاحتِ هرچه تمامتر به آموزشِ کشتار در سطحِ عمومي بپردازد تاثيرِ چنين نمايشهاي خياباني بر جامعه ايران بسيارخطرناک و مُهلک است پلهاي هوايي جايگزينِ چوبه هاي دار شده اند و قاتلان همان قاتلانند اما با گستاخي و وقاحتِ بيشتر از پيش. اين اعدامها در سطح شهر هاي مختلف، متاسفانه تماشاچيهاي پروپا قرصي هم پيدا کرده و جوامعِ بين الملل نيز در مقابلِ اين فجايع سکوت اختيار ميکنند. جمهوري اسلامي بااين کارسعي بر ترويجِ و آموزشِ خويي غيرِ انساني دارد اما اين نميتواند باعث شود که آن حس آزاديخواهي وبرابري طلبي که در وجودِ تک تکِ ما است ضايل گردد، انجامِ چنين اعمالِ وحشيانه اي نشان دهنده ترسِ جمهوري اسلاميست.  نه تنها انسان بودن وتلاش براي انساني زيستن از بين  نمي رود، چه بسا ميلِ دستيابي به چنين هدفي را مي افزايد در طولِ اين سالها ودر زيرِ فشارِ حکومت، هميشه انسانهاي آزادي خواه مبارزه کردند وحتي جان باختند. دستيابي به چنين هدف بزرگي تنها در گروِ اتحاد و يکپارچگي ملتِ ايران ميتواند باشد.همه ما به نحوي قرباني رژيمِ سرکوبگرِ جمهوري اسلامي هستيم من نيز در قالبِ يک زن و تو در قالبي ديگر، همه نا خواسته در قالبي فرو رفتيم که جمهوري فاشيستي اسلامي برايمان ساخته است. مذهب، قوميت، مليت وجنسيت و تمام اين مرز بنديها از همان آغازِ کودکي در مدارسِ ايران به افکارِ جوانِ ايراني تزريق ميشود، حاکمانِ مستبدِ جمهوري اسلامي تغييرِ ماهيت وتفتيشِ عقايد را سر لوحه اعمالِ ننگينشان قرار داده اند. اما همه ما زن ومرد از هر قوم و نژاد با هر عقيده ايي يک وجه مشترک داريم؛ انسانيم وانساني زيستن را حقِ خود ميدانيم.

سحر حنفی نقش زن در جامعه اسلامي

sahar_hanafi

رواج يک فرهنگ تبعيض آميز عليه زنان، نه حاصل يک نظام طبيعي و نه مبتني بر زيست شناسي، بلکه نتيجه قوانين نا برابر وضع شده درمذهب و خصوصا در اسلام است. وضعيت اشتغال زنان در هر کشوري نشانه پيشرفت و تکامل آن جامعه محسوب مي شود. ميزان مشارکت زنان در نهادها، سازمانها، دستگاههاي سياسي و اقتصادي و مشارکت آنها در بازار کار از شاخصهاي مهم ارزيابي به شمار مي روند. شاخصهايي که نشانه از فاصله گرفتن هر جامعه از افکار و فرهنگ عقب مانده مرد سالاري که از قرون وسطي تا به امروز ادامه داشته است.

جمهوري اسلامي نه تنها زمينه اي براي پيشرفت زنان در جامعه فراهم نکرده است بلکه با ناديده گرفتن حقوق انساني زنان و قوانين تبعيض آميز عليه زنان،عرصه پيشرفت را به طور قانوني بر زنان تنگ کرده و هر بار به بهانه هاي مختلف اقدام به دستگيري زنان فعال و سرکوبي آنها  مي نمايد. جمهوري اسلامي به خاطر ترس و وحشتي که از زنان دارد نقش زنان را در جامعه کمرنگ مي کند و مانع پيشرفت زنان در جامعه است.

زنان ايران بارها و بارها و به طرق مختلف اعتراض خود را به قوانين تحقير آميز و ضد زن اعلام کرده اند ولي هر بار با اتهامات مختلف زنداني، شکنجه و سنگسار شدند. تبعيض جنسيتي که جمهوري اسلامي بر زنان اعمال مي کند مايه رنج و محروميت بشر و پيشرفت جامعه محسوب مي شود. در اين تبعيض اين تنها زنان نيستند که از يک ديدگاه کهنه و عقب مانده رنج مي برند، بلکه کل جامعه ذخيره اي عظيم از توانايي هاي فکري و انساني که در اثر اين تفکر ناديده گرفته شده را از دست مي دهد.

سران و سرکوب گران رژيم با به وجود آوردن چنين فضا و شرايط زن ستيزانه اي در جامعه و فشارهاي مذهبي و تحقير آميز خود برگ سياه ديگري را برمحروميت هاي زنان افزودند.

جمهوري اسلامي، علاوه بر تحقير و بي حقوقي که در اين رابطه بر زنان تحميل مي کند، چهره مرد را هم در جامعه به يک حيوان وحشي تبديل مي نمايد که با ديدن قسمت لختي از بدن زن به آن حمله ور ميشود، اين توهين بزرگ بر کل جامعه ايران است.

با توجه بر همه اين تبعيض ها و بي حقوقي ها، رژيم از هر حربه اي براي بيشتر به اسارت کشيدن فکر و جسم زن استفاده مي کند تا بهتر بتواند طبق قوانين اسلامي و قرون وسطايي خود به زنان حمله ور شود و آن را به جامعه مثل جسمي پست و درجه دو بقبولاند تا راحت تر زن را مورد ستم و تحقير و استثمار قرار دهد و بر اين اساس با فرودست کردن بيش از نيمي از ساکنين و اهالي جامعه، ايران را هر چه بيشتر تحت کنترل و سيطره خود داشته باشد اما زهي خيال باطل.

زنان چه در محيط کار و چه در کل جامعه  مرتب مورد آزار و اذيت هستند و توسط رژيم پست جمهوري اسلامي مورد بي حرمتي و حمله قرار مي گيرند،سنگسار مي شوند،شلاق مي خورند و عده اي از اين زنان نگونبخت را به بهانه فاسد بودن  به فجيح ترين شکل به قتل مي رسانند.

ايران تحت حاکميت جمهوري اسلامي زنداني واقعي براي زنان به عنوان شهروند درجه دو و جنس درجه در و….تبديل شده است.

اولين قدم خلاصي از اين جهنم  براي زنان، سرنگوني رژيم فاسد جمهوري اسلامي و لغو فوري کليه قوانين پوسيده اسلامي، مردسالار و ضد زن است.

مرگ بر حکومت اسلامي

فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی