
هر روز در ميان رسانه ها خبرهاي گوناگوني از بازداشت فعالان حقوق زنان را شاهد هستيم. زناني که به جرم تلاش براي برابري حقوق مردان و زنان آن هم از راه هاي مسالمت آميز بازداشت و به حبس هاي طولاني مدت محکوم مي شوند. زناني که اکثرا نامشان آشناست و در ميان رسانه ها عمومي شده است. اما چه بسيارند زناني که نامشان رسانه ايي نشده است و همچنان در حال گذران دوران محکوميت خود در درون خانواده خودشان هستند. انسان هايي که تنها جرمشان “زن” به دنيا آمدن است.
روي صبحتم با تمامي زناني است که در ايران به دنيا آمده اند و زندگي مي کنند و هر روزشان را با بايدها و نبايدهائي که قبل از هر چيز خانواده و سپس جامعه و حکومت به آنها تحميل ميکند, مي گذرانند. در ساعتي از شبانه روز کودکي چشم به اين جهان مي گشايد و اگر جنسيتش “مونث” باشد و از بدي روزگار در خاک ايران هم متولد شود اينگونه معنا مي دهد که بدبختي هايش آغاز شده است. از همان اوايل کودکي محدوديت ها برايش شروع مي شود و در ۹ سالگي هم او را توجيه مي کنند که اکنون بالغ شده و به جاي بازي با عروسک و شناخت خود و دنيا بايد هر لحظه پذيراي مردي باشد که به خاستگاري اش بيايد. او را توجيه مي کنند که از اين پس بايد نماز بخواند و از شخصي به نام “فاطمه” که دختر پيامبر اسلام بوده است عبرت بگيرد و اعمال او را سرمشق زندگي اش گرداند. يعني در ۹ سالگي ازدواج کند و فقط بچه به دنيا بياورد و در خانه کار کند تا بميرد. به او مي آموزند که با لباس سفيد به خانه شوهرش برود و با کفن سفيد هم بيرون بيايد! آري؛ اين است واقعيت تلخ زن بودن در جامعه ايران و حکومت اسلامي
هواي تابستان در جنوب گرمتر از هرجاي ديگر ايران است اما براي من که زن هستم اين مساله هيچ اهميتي براي حکومت و مردان مسلمان هوسران سرزمينم ندارد و بايد خودم را در ميان پارچه ايي بپوشانم تا چشم مردي به من نيفتد و من باعث به خطر افتادن دين و ايمانش نباشم. از همان اوان کودکي هم بر در و ديوار شهرمان تصاويري از دختران محجبه را نشان ما داده اند تا بپذيريم زن بودن در اين جامعه سوخته معنايش اين است. اينکه زيبائيت را کسي نبيند و عاشق شدن بر تو حرام است.آري؛ اين است واقعيت تلخ زن بودن در جامعه ايران و حکومت اسلامي.عشق! به راستي که چه واژه غريبيست براي زن ايراني. زني که فقط بايد پسنديده شود و به ديدارش بيايند و انتخابش کنند و او هم به جرم آنکه زن است چشم بسته پذيرا باشد و به تصميم مردي که به سراغش آمده گردن بنهد. در اين لحظات تنها چيزي که شايد به هيچوجه مهم نباشد دوست داشتن يا نداشتن من است.
من, فريبا, نمونه يک زن ساده ايراني هستم. زني هستم از تبار جنوب ايران که نه کتابي خوانده ام و نه از فمينيسم چيزي مي دانم. نه از جنبش زنان اطلاعات درستي دارم و نه در خانواده ايي رشد يافته ام که به زن به ديده ايي امروزي بنگرند. اين من که مي گويم نمونه يک زن عادي ايرانيست که روحش براي سال ها مورد هجوم ارزش هاي اسلامي قرار گرفته است. ارزش هائي که تنها چيزي که به يادم مي آورند تجاوز بي امان به حريم خصوصيم است و تباه شدن کودکي و شور و نشاط جواني ام و ديگر هيچ. آنها, مردان و حاکمان ايران را مي گويم, لبخند حاکي از شيطنت و شور جواني ام را بر لبانم خشکاندند و مرا به خانه مردي فرستادند که بعدها فهميدم بايد شوهرم باشد و من هم فرمانبردارش. روزي که در سوئد به تظاهراتي که براي نجات جان سکينه آشتياني برپا شده بود رفتم, دلم فشرده شد. با خود انديشيدم که چه سکينه ها که کسي خبري از آنها ندارد و هر روزشان را در زير مشت و لگد مردي به صبح مي رسانند و گاهن به جرم عاشقي سنگسار ميشوند.آري؛ اين است واقعيت تلخ زن بودن در جامعه ايران و حکومت اسلامي
ايران ما به کوشش قوانين زن ستيز دين اسلام تبديل به ويرانه ايي شده است که در آن زن را به جرم عاشقي و انتخاب, سنگسارش مي کنند. زن در ايران اسلامي ما بايد انتخاب شود نه اينکه فکر کند, بينديشد و انتخاب کند که اگر چنين کند يا سنگسارش مي کنند يا به زندانش ميفکنند. بيزارم از اين قوانيني که مرا ناموس مردي قرار داده اند و صرفا وسيله ايي شده ام براي انساني ديگر که مي تواند هرآنچه بخواهد با من انجام دهد و هر روزي هم سرپيچي کردم با پشتوانه قانوني که اسلام در اختيارش قرار داده است در زير پاهايش مرا له کند.
آري من خسته ام از اين بي عدالتي و انسان ستيزي و همه اين قوانين متحجر اسلامي که مرا, فريبا زارع را به جرم زن بودن وسيله ايي براي يک مرد قرار داده است و به جرم انتخاب کردن سرکوبم مي کند. اين من که مي گويم منظورم يکي از آن زنان ساده ايران است که نه ادعائي دارد و نه خواسته چندان بزرگي. فقط مي خواهد آزاد باشد تا بتواند انتخاب کند، عاشق شود و زندگيش را خودش بسازد. بيزارم از سرزميني که زنانش را به جرم عاشقي سنگ ميزند، زنداني مي کنند و آواره غربت مي گردانند.