آویشن نجفی:ما فرزندان انقلاب

Avishan_najafi

سعی می کنم فکرم را متمرکز کنم و کمی به عقب برگردم. زمان شستشوی خوبی برای ذهن است  با گذرش خاطرات را کمرنگ تر می کند. در جستجوی هویتی فراموش شده در خاطرات غوطه ور می شوم به سرزمینم فکر می کنم که امروز برایم ناآشنا شده ولی از یاد نرفته است. چطور از یاد خواهد رفت وقتی هر روز و هر ساعتش با سختی هایی که داشت لبخند بر لبانم و اشک را در چشمانم می کشاند. شکنجه گاهی دوست داشتنی برای من،نسل انقلاب.
پادگانی بزرگ با سربازانی هنجار شکن و سری پر شور. قرار بر این بود که مطیع و سر به راه باشیم. همیشه به خاطر نعمتهای فراوان سپاسگزاری کنیم. هیچوقت نپرسیم و همه چیز را در دستهای نامریی و خواست او رها کنیم .
سالهای اول صبحها هر روز در سرصف حاضرمان می کردند. هر کس جای خود را می دانست زیاد هم سخت نبود ناظم فریاد می زد به ترتیب قد در صفها و همه حاضر می شدیم. با شعار از جلو نظام دست راست بر شانۀ نفر جلویی می گذاشتیم و محکم فریاد می زدیم “اسلام پیروز است شرق و غرب نابود است”. شعار های صبحگاهی را تکرار می کردیم و همراه با آن پا می کوبیدیم و همیشه محکم می کوبیدیم. همه این کار را دوست می داشتیم ضرب آهنگ پاهایمان احساس غریبی در درونمان ایجاد می کرد و محکمتر می کوبیدیم و ادامه می دادیم آنقدر ادامه می دادیم که فریاد ناظم بلند می شد: “بس است دیگر”!
کم کم صدا محو می شد تا سکوت مطلق. بعد یکسری صحبتهای صبحگاهی مدیر را گوش میدادیم و در حالی که کتفهای دست راستمان درد می گرفت شروع به تکان خوردن و جنب و جوش می کردیم که صدا از بلندگو همه را به راست ایستادن می خواند.
در ابتدا بی تجربه و حرف شنو بودیم. هر چه سالها می گذشت صفها کج تر و بی نظم ترمی شدند. دیگر هنگام صحبت مدیر سکوت حکم فرما نبود.با نمک ها داخل جمع مزه پرانی میکردند و صف ها می ترکید، خنده صدای مدیر را محو می کرد.
 ما نونهالان انقلاب، نوجوانان انقلاب نام گرفته بودیم و دیگر مثل سابق حاضر به ایستادن در صف نبودیم.صدای ضرب پاهایمان تبدیل به نجوا و پچ پچ در سر صف شده بود و بی انضباط خطاب میشدیم. آخر تصمیم گرفتند صف صبحگاهی را در روزهایی خاص بر گذار کنند و مستقیم به کلاس برویم و این آغاز کار ما بود.

آویشن نجفی

منیژه قاسمی:روز کارگر بر تمام کارگران جهان به خصوص کارگران زحمتکش ایران مبارک باد

manije_ghasemi

کارگرانی که برای صنعتی شدن کشور عزیزمان ایران با دستهای پر توان خود، پتکهای آهنین را بر سر میخ ها می کوبیدند و آنها را پرچ میکردند تا اولین پالایشگاه صنعت نفت راه اندازی شود. این دستاورد بزرگ اولین گام به سو ی صنعتی شدن ایران بود. توسعه و رشد اقتصادی و مدرنیزه شدن از اهداف بزرگ این صنعت بود که متأسفانه با بکار گیری دستهای بیگانه و بسته شدن فضای سیاسی, موجب نجات کشور از فقر و عقب ماندگی  نشد تا اینکه قیام مردم در سال پنجاه و هفت با حمایت و اعتصابات جنبش کارگری به ثمر رسید.

جمهوری اسلامی با فریب و نیرنگ و استفاده از باور های دینی مردم، قدرت را در دست گرفت و با راه اندازی جنگ و ایجاد خفقان توانست به سرکوب مخالفان بپردازد و کشور را بیش از پیش به فساد اعتیاد و بیکاری بکشاند. مردم بعد از سی سال سکوت  در اعتراض به انتخابات ریاست جمهوری دورۀ دهم یکبار دیگر به خیابانها ریختند و خواستار تأمین حداقل حقوق خود شدند.کارگران نیز در این میان ساکت ننشستند و این روزها از گوشه و کنار صدای حق طلبانه آنها را برای دریافت حقوق عقب مانده اشان می شنویم. همانطور که میدانیم با وضعیت بد اقتصادی امروز و دستمزد پایین, آنها به هیچوجه قادر به ایجاد کمترین سطح از زندگی نیستند و برای گذران زندگی سختی های بسیاری را متحمل می شوند.

روز جهانی کارگر، یادمان شورش کارگران آمریکائی در اول ماه مه ۱۸۸۶ در شیکاگو است که هر سال در بسیاری از کشورهای جهان جشن گرفته می‌شودمناسبت اول مه به عنوان روز کارگر به این لحاظ بوده است که در چهارم ماه مه سال ۱۸۸۶و در چهارمین روز اعتصاب و تجمع کارگران آمریکایی در شهر شیکاگو، پلیس به روی آنان آتش گشود که شماری کشته، عده‌ای مجروح و بعدا چهارتن نیز اعدام شدنداین روز بهترین روز برای هم صدا شدن ما با کارگران زحمتکش ایران و دادخواهی از آنها است.

کارگر عزیز روزت مبارک

 

 

منیژه قاسمی

 

 

 

 

 

آیدا نجفی:فرار برای رسیدن به آزادی

aida_Najafi

پناهنده،کلمه ای ساده ولی پر معنا، پیچیده و تلخ است.
هر فرد پناهنده دلیل خاص خودش را برای جدائی از کشورش دارد. علاوه بر دلایل شخصی، همگی درد مشترکی داریم, که آن جدائی از وطنمان، خانوادهایمان و انتظار بی پایان برای پذیرفته شدن در یک جامعه جدید است.
از همه سختی های قبل از آمدن به یک کشور امن که بگذریم،سختر آن است که انسانهای دیگر با افکار و نگاهی مضنون، مسئولیت تصمیم گیری برای زندگیت را دارند.
دردناکتر از همه این است که از کشوری به نام ایران آمده باشی،که در طول زندگیت چیزی به عنوان حق انتخاب و تصمیم گیری وجود ندارد.
اگر چه در اینجا آزادی مدنی و سیاسی وجود دارد ولی برای پناهندگان آزادی واقعی که بتوانند همانند یک شهروند زندگی اجتماعی داشته باشند وجود ندارد.
ایران برای من کابوس تلخی است که با تمام تلخیها و مشکلاتش دوستش دارم. بعضی وقتها مبارزه برای آرمانهایی که  داریم باعث از دست دادن خیلی از موقعیت ها در زندگی می شود. مباررزه کردن در شرایط خفقان و بسته برای داشتن یک جامعه، بهتر مشکلات زیادی را به همراه دارد و در چنین فضائی، چنان شرایط را سخت تر می کنند که توان نفس کشیدن را هم  از انسان گرفته و جز فرار راهی باقی نمی ماند.
با وجود فرسنگ ها فاصله هنوز این نفس سرد و سنگین است  و در این ساعات کشنده انتظار، زخمهای کهنه وعمیق بیشتری ایجاد می کند.
امارویش دوباره مردم ایران یک امید تازه ای در درونم ایجاد می کند که باعث می شود در این روزها قویتر باشم.
به امید تحقق یافتن آزادی و دمکراسی در ایران

آ یدا نجفی

 

محمد آفتابسوار:خانه ما کجاست؟

Aftabsavar

ایرانیان در ایران فقط چون زنده اند زندگی می کنند.ایران سرزمینی که سرشار از جوانان با استعداد و با هوش است تبدیل شده به یک قفس که روز به روز تنگتر و کوچکتر می شود و مردم اعم از پیر و جوان همگی به نوعی در این قفس زندانی شده اند وبا

مشکلات وحشتناک آن دست و پنجه نرم می کنند به گونه ای که هر کس که روزنه ای از خارج این قفس می بیند بدون اینکه به این فکر کند که چه در انتظاراو می باشد فقط به اندیشه است از این روزنه راه به بیرون این قفس ببرد.قابل ذکر است که از انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ به این طرف فضای درونی این قفس بسیار وحشتناک تر از سابق به چشم می خورد.بطوریکه حتی بسیاری در خانه و محل کار خود نیز احساس امنیت و آرامش ندارند و با کوچکترین بهانه ای به سراغشان می آیند و رعشه به جان آنها و خانواده شان می اندازند که در این میان چه بسا کسانی بودند که شرایط فرار برایشان مهیا شده و توانسته اند حداقل خود وگاهاٌ خانواده شان را از این شرایط وحشتناک نجات دهند و پناه به کشورهای دیگری آورند که مشکلات بعد از مهاجرت نیز به نوع خود قابل بررسی و  جالب توجه می باشد.

ولی من می خواهم از شرایط بغرنجی که خانواده هایی امثال ما بعد از انتخابات ۲۲ خرداد۱۳۸۸ دچارش شدند برای خوانندگان این نشریه کمی بنویسم.جوانانی هم سن وسال ما که شوق و امید برای زندگی در چشمانشان موج میزند در کنار اقوام و دوستان خود در سرزمین مادری که گرمترین گهواره برایشان می تواند باشد باید چنان مورد اذیت و آزار سردمداران کشورشان قرار بگیرند که  تمام امیدها و آرزوهایشان به ترس و وحشت تبدیل شده و به دلیل اعتراض به اینکه ابتدایی ترین حقوقشان پامال میشود باید مهر خاموشی بر لبانشان نشانده شود و به جرم خواستن حق مورد شکنجه و آزار قرار بگیرند بطوریکه از خانه و کاشانه خود فراری شده ،یا در کشور بصورت فراری و مخفی زندگی کنند ویا مثل ما شانسی برای فرار از کشور داشته باشند و به کشور دیگری پناه ببرند که البته شانسی که به نظر من نوعی اجبار است.چرا که تمام هویت و ریشه خود را رها کرده و پا به جایی می گذارند که هیچ شجره نامه ای درآن ندارند و فقط برای دریافت حق زندگی به آنجا پناه برده اند.

سوال من از این صاحبان قدرت این است که مگر ما جوانان و یا همه ملت ایران چیزی غیر از حقوق قانونی خود خواسته ایم

که اینها اینگونه به سرکوبی ما همت ورزیدند و اینگونه از کردار وحشیانه خود دفاع می کنند.

تا قبل از انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ فضای ایران برای همگان سخت و خفقان آور بود ولی همه به گونه ای ترس از بیان این همه فشار و زورگویی داشتند بطوریکه حتی نمی شد در یک مکان عمومی نظر و ایده خود را از عملکرد دولت بیان کنی ولی شرایط بعد از انتخاباتی مردمی که فقط در زبان مردمی بود به گونه ای فرق کرد که همه چیز دیگر هم به راحتی شنیده می شد و هم به زبان آورده می شد.ولی در آنطرف ماجرا استادان دروغگویی و زورگویان تاریخ هم بیکار ننشستند و چنان با اعمال وقیحشان به جان مردم افتادند که گویی ایران تبدیل به یک سلاخ خانه ای شده که قربانیانش وارثان خاک پاکش می باشند و مادران و پدران  این سرزمین نیز نظاره گر پر پر شدن فرزندانشان باید باشند و اگر لب باز کنند و اعتراضی از آنها برخیزد جای آنها نیز در کنار پیکر نازنین فرزندانشان می باشد.

نمی دانم ما تقاص کدام گناه نکرده را پس می دهیم.؟ایران سرزمین پدریمان به جای اینکه مهد پرورش فرزندان موفق و با استعداد خود باشد هم اکنون تبدیل به گورستان فکر و جسم  فرزندانش شده است.

و حال اینکه کسانی امثال ما که از کشور به هر طریقی خارج شده اند و خود را به مکان امنی رسانده اند تکلیفشان چه می شود؟؟

جواب این سوال را چه کسی می دهد؟تازه این اول راه است . قدم در راهی گذاشته ای که چنان فرازو نشیبهایی در پیش راه داری که گاهی اوقات آرزوی مرگ برای خود می کنی و نیز این را به خوبی می دانی که چاره دیگری جز تحمل این مشکلات نداری.چون در قبال شکنجه و آزار و نیز حتی تهدید مرگ که در ایران در انتظارت می باشد این مشکلات برایت نوش می شود.وقتی که خیالت راحت می شود که به کشوری رسیده ای که در آن انسان بودنت را قبول دارند و به نفس کشیدن یک انسان ارزش قائل هستند.اما این آسودگی خیال دیری نمی پاید زیرا با تصمیمات بی مسئولانه بعضی افراد در اینجا تمام امیدهایت نا امید شده و متعجب از اینکه چگونه می شود این ظلم و ستم را به اینان ثابت کرد و چگونه می شود به اینان قبولاند که ما ایرانیانی که اینگونه آواره از سرزمینمان شده ایم چاره ای جز آوارگی و پناهجویی نداشته ایم.وحال تاسف بارتر از هر چیز این می باشد که کشور هایی که دموکراسی و حمایت از حقوق انسانها را پایه اساسی قوانین خود می دانند این همه ظلم و ستم و زورگویی را شاید فقط  در حد یک قصه شبانه برای کودک خود می پندارند و  هرگز به درستی و دقت به آن نمی نگرندو تمام سعیشان در این است که اوضاع وخیم ایران کوچکتر از چیزی که هست نشان دهند و در این میان چه بسا مهر باطل به اظهارات بسیاری از پناهجویان ایرانی زده اند و خوا هند زد و با این سیاست غلط باعث صدمه زدن به سلامتی روح و جسم بسیاری از انسانهای آزاده ای که به جرم حق طلبی آوارگی نصیبشان شده میشوند و اینجا تازه شروع مرحله جدیدی از مبارزه می باشد که اینک جنگ سر این است که چگونه باید به این مدعیان حقوق بشر و انسانیت ثابت کرد که خونخواران جمهوری اسلامی تشنه به خون ملت خودشان هستند و آماده برای رساندن هر جور آزارو شکنجه.

گویی اینان شرایط وخیم و غیر قابل تصور ایران را نمی بینند که جنایتکاران جمهوری اسلامی در روز روشن با ماشین از روی مردم بی گناه وغیر مسلح عبور می کنند و جوانهای رشید و تحصیلکرده را از بالای ساختمان محل تحصیلشان به پایین می اندازند ،زنان را در خیابان جلوی چشم همگان با باتوم مورد ضرب و شتم قرار می دهند،دست به کشتارهای فراوان می زنند،در زندان حرمت مردان و زنان با غیرت و تعصب کشورمان را زیر پای می گذارند ،به آنها تجاوز می کنند و آنها را در بدترین شرایط روحی و جسمی آزار میدهند.

آیا اینها هیچ کدام سندی نیست برای اثبات جنایات وحشیانه جمهوری اسلامی ایران ؟؟؟

آیا چشمانی هست که نظاره گر این همه جنایت باشد؟؟؟؟

به راستی خانه ما کجاست؟!

مقاله:محمد آفتابسوار

 

محمد آفتابسوار: خانه ما کجاست؟

اAftabsavar

یرانیان در ایران فقط چون زنده اند زندگی می کنند.ایران سرزمینی که سرشار از جوانان با استعداد و با هوش است تبدیل شده به یک قفس که روز به روز تنگتر و کوچکتر می شود و مردم اعم از پیر و جوان همگی به نوعی در این قفس زندانی شده اند وبا

مشکلات وحشتناک آن دست و پنجه نرم می کنند به گونه ای که هر کس که روزنه ای از خارج این قفس می بیند بدون اینکه به این فکر کند که چه در انتظاراو می باشد فقط به اندیشه است از این روزنه راه به بیرون این قفس ببرد.قابل ذکر است که از انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ به این طرف فضای درونی این قفس بسیار وحشتناک تر از سابق به چشم می خورد.بطوریکه حتی بسیاری در خانه و محل کار خود نیز احساس امنیت و آرامش ندارند و با کوچکترین بهانه ای به سراغشان می آیند و رعشه به جان آنها و خانواده شان می اندازند که در این میان چه بسا کسانی بودند که شرایط فرار برایشان مهیا شده و توانسته اند حداقل خود وگاهاٌ خانواده شان را از این شرایط وحشتناک نجات دهند و پناه به کشورهای دیگری آورند که مشکلات بعد از مهاجرت نیز به نوع خود قابل بررسی و  جالب توجه می باشد.

ولی من می خواهم از شرایط بغرنجی که خانواده هایی امثال ما بعد از انتخابات ۲۲ خرداد۱۳۸۸ دچارش شدند برای خوانندگان این نشریه کمی بنویسم.جوانانی هم سن وسال ما که شوق و امید برای زندگی در چشمانشان موج میزند در کنار اقوام و دوستان خود در سرزمین مادری که گرمترین گهواره برایشان می تواند باشد باید چنان مورد اذیت و آزار سردمداران کشورشان قرار بگیرند که  تمام امیدها و آرزوهایشان به ترس و وحشت تبدیل شده و به دلیل اعتراض به اینکه ابتدایی ترین حقوقشان پامال میشود باید مهر خاموشی بر لبانشان نشانده شود و به جرم خواستن حق مورد شکنجه و آزار قرار بگیرند بطوریکه از خانه و کاشانه خود فراری شده ،یا در کشور بصورت فراری و مخفی زندگی کنند ویا مثل ما شانسی برای فرار از کشور داشته باشند و به کشور دیگری پناه ببرند که البته شانسی که به نظر من نوعی اجبار است.چرا که تمام هویت و ریشه خود را رها کرده و پا به جایی می گذارند که هیچ شجره نامه ای درآن ندارند و فقط برای دریافت حق زندگی به آنجا پناه برده اند.

سوال من از این صاحبان قدرت این است که مگر ما جوانان و یا همه ملت ایران چیزی غیر از حقوق قانونی خود خواسته ایم

که اینها اینگونه به سرکوبی ما همت ورزیدند و اینگونه از کردار وحشیانه خود دفاع می کنند.

تا قبل از انتخابات ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ فضای ایران برای همگان سخت و خفقان آور بود ولی همه به گونه ای ترس از بیان این همه فشار و زورگویی داشتند بطوریکه حتی نمی شد در یک مکان عمومی نظر و ایده خود را از عملکرد دولت بیان کنی ولی شرایط بعد از انتخاباتی مردمی که فقط در زبان مردمی بود به گونه ای فرق کرد که همه چیز دیگر هم به راحتی شنیده می شد و هم به زبان آورده می شد.ولی در آنطرف ماجرا استادان دروغگویی و زورگویان تاریخ هم بیکار ننشستند و چنان با اعمال وقیحشان به جان مردم افتادند که گویی ایران تبدیل به یک سلاخ خانه ای شده که قربانیانش وارثان خاک پاکش می باشند و مادران و پدران  این سرزمین نیز نظاره گر پر پر شدن فرزندانشان باید باشند و اگر لب باز کنند و اعتراضی از آنها برخیزد جای آنها نیز در کنار پیکر نازنین فرزندانشان می باشد.

نمی دانم ما تقاص کدام گناه نکرده را پس می دهیم.؟ایران سرزمین پدریمان به جای اینکه مهد پرورش فرزندان موفق و با استعداد خود باشد هم اکنون تبدیل به گورستان فکر و جسم  فرزندانش شده است.

و حال اینکه کسانی امثال ما که از کشور به هر طریقی خارج شده اند و خود را به مکان امنی رسانده اند تکلیفشان چه می شود؟؟

جواب این سوال را چه کسی می دهد؟تازه این اول راه است . قدم در راهی گذاشته ای که چنان فرازو نشیبهایی در پیش راه داری که گاهی اوقات آرزوی مرگ برای خود می کنی و نیز این را به خوبی می دانی که چاره دیگری جز تحمل این مشکلات نداری.چون در قبال شکنجه و آزار و نیز حتی تهدید مرگ که در ایران در انتظارت می باشد این مشکلات برایت نوش می شود.وقتی که خیالت راحت می شود که به کشوری رسیده ای که در آن انسان بودنت را قبول دارند و به نفس کشیدن یک انسان ارزش قائل هستند.اما این آسودگی خیال دیری نمی پاید زیرا با تصمیمات بی مسئولانه بعضی افراد در اینجا تمام امیدهایت نا امید شده و متعجب از اینکه چگونه می شود این ظلم و ستم را به اینان ثابت کرد و چگونه می شود به اینان قبولاند که ما ایرانیانی که اینگونه آواره از سرزمینمان شده ایم چاره ای جز آوارگی و پناهجویی نداشته ایم.وحال تاسف بارتر از هر چیز این می باشد که کشور هایی که دموکراسی و حمایت از حقوق انسانها را پایه اساسی قوانین خود می دانند این همه ظلم و ستم و زورگویی را شاید فقط  در حد یک قصه شبانه برای کودک خود می پندارند و  هرگز به درستی و دقت به آن نمی نگرندو تمام سعیشان در این است که اوضاع وخیم ایران کوچکتر از چیزی که هست نشان دهند و در این میان چه بسا مهر باطل به اظهارات بسیاری از پناهجویان ایرانی زده اند و خوا هند زد و با این سیاست غلط باعث صدمه زدن به سلامتی روح و جسم بسیاری از انسانهای آزاده ای که به جرم حق طلبی آوارگی نصیبشان شده میشوند و اینجا تازه شروع مرحله جدیدی از مبارزه می باشد که اینک جنگ سر این است که چگونه باید به این مدعیان حقوق بشر و انسانیت ثابت کرد که خونخواران جمهوری اسلامی تشنه به خون ملت خودشان هستند و آماده برای رساندن هر جور آزارو شکنجه.

گویی اینان شرایط وخیم و غیر قابل تصور ایران را نمی بینند که جنایتکاران جمهوری اسلامی در روز روشن با ماشین از روی مردم بی گناه وغیر مسلح عبور می کنند و جوانهای رشید و تحصیلکرده را از بالای ساختمان محل تحصیلشان به پایین می اندازند ،زنان را در خیابان جلوی چشم همگان با باتوم مورد ضرب و شتم قرار می دهند،دست به کشتارهای فراوان می زنند،در زندان حرمت مردان و زنان با غیرت و تعصب کشورمان را زیر پای می گذارند ،به آنها تجاوز می کنند و آنها را در بدترین شرایط روحی و جسمی آزار میدهند.

آیا اینها هیچ کدام سندی نیست برای اثبات جنایات وحشیانه جمهوری اسلامی ایران ؟؟؟

آیا چشمانی هست که نظاره گر این همه جنایت باشد؟؟؟؟

به راستی خانه ما کجاست؟!

مقاله:محمد آفتابسوار

 

پاسخ به نامه سحر از هلند

سلام سحر عزیزتوجه ات را به نکات زیر جلب میکنم                                                                                   

۱.این احتمال وجود دارد به محض معرفی در هلند اثرانگشت شما در بیاید در چنین صورتی به شما میگویند باید برگردید در همان کشور فرانسه اعلام پناهندگی کنید این موضوع ممکن است مشکلات زیادی را برای شما به بار بیاورد از نظر من کاری که شما باید بکنید این است که با دختری که دوست هستید رسماً ازدواج کنید. در چنین صورتی ممکن است به شما بگویند الان که اینطور شد شما باید به ایران برگردید واز طریق سفارت هلند در تهران اقدام کنید تا از طریق اقامت ازدواجی به هلند برگردید.

۲-احتمال دوم این است که از آنجایی که شما قصد دارید با دختردیگری ازدواج کنید و این موضوع در ایران غیر قانونی است، اجازه بدهند بدون بازگشت به ایران در هلند بمانید خوب است که در مصاحبه با اداره مهاجرت اعلام کنید که مدت هاست با هم ارتباط دارید و یک سال در ایران با هم زندگی کرده اید ولی باید حواستان باشد در مورد چگونگی آشنایی و تاریخ آشنایی وطریق آشنایی باهم هر دو اطلاعات دقیق وهماهنگی را به امور مهاجرت هلند ارائه دهید.

 

دقیقا از قوانین مهاجرتی هلند در این مورد خبر ندارم ولی در بسیاری از کشورها ی اروپایی بدون پاسپورت ازدواج کسی را ثبت نمیکنند در هر حال مهم این است که گفته های شما چنان دقیق و روشن باشد که سرگذشت زندگی وارتباط شما با هم را باور کنند. لازم است بدانید که در مواردی اثر انگشت افراد مورد ردیابی قرار نمی گیرد ولی اساسا چه در ایران انگشت نگاری شده باشید و چه  درکشورهای عضو اتحادیه اروپا فرقی نمیکند چون اثر انگشت وارد بانک اطلاعاتی میشود.  سعی کنید با دوست دخترت صحبت کنید و در هماهنگی کامل با هم اقدام کنید.                  

سوال دیگری داشتید در خدمت هستم.برایت آرزوی موفقیت میکنم.                                                                  

عبدالله اسدی                                          

حضور محترم جناب اقای اسدی

با سلام از اینکه در نوبتهای مختلف مزاحم وقتتان شدم عذر خواهی مینمایم ولی تمام این مزاحمنها از روی اجبار بوده و لاغیر عرض به حضور جنابعالی در رابطه با امدن من به المان و تقاضای پناهندگی چمد سئوال برایم پیش امد نصمیم گرفنم از جنابعالی در این زمینه راهنمایی بگیرم
سئوال اول اینکه اگر در فرودگاه از من بپرسند که از کجا آمده ام من به انها بگوییم که از مالزی امدم من را به مالزی برمیگردانند یا خیر با توجه به اینکه مدارک شناسایی ندارم
سئوال دوم اینست که مشخصات خود را اگر صحیح به انها بدهم ممکن است در لیست مسافران چک کنند و بفهمند که من مسافر کدام پرواز بود ه ام صلاح میدانید مشخصات خود را بصورت نا صحیح بدهم
سئوال سوم این است که با پروازی که من میایم این پرواز چندین ساعت حدود شش ساعت در فرودگاه المان توقف دارد ایا برای این مدت توقف کلیه مسافران را پیاده میکنند یا مسافران ترانزیت را در هواپیما نگه میدارند و اگر پیاده میکنند در همان قسمت فری شاپ که عمومی است پیاده میکنند
سئوال چهارم با توجه به اینکه من شرح حال خودم را برایتان گفتم صلاح میدانید من بصورت کلی فقط بگوییم که ممنو خروج هستم و جانم در خطر است و بقیه مطالب را بعدا بگویم
سئوال پنجم ایا ممکن است من را از فرودگاه به ایران برگردانند
خواهشمند است اقای اسدی میدانم گرفتارید و خیلی سرتان شلوغ است ولی تمنا دارم بنده را راهنمایی فرمایید
با تشکر

 

پاسخ به نامه آقای عباس وثوق

 

باسلام امیدوارم خوب و سرحال باشید

عباس عزیز  شما لابد با گزرنامه از کوالامپور به آلمان سفر می کنید من نمی دانم گزرنامه شما چیست و چقدر دارای اعتبار است؟ اگر با همان گزرنامه می توانید از فرودگاه خارج شوید خارج بشو و با اطلاعات و آمادگی بیشتری خود را معرفی کنید. اگرنه در فرودگاه خود را به عنوان کسی که در ایران تحت پی گرد  قانونی بوده اید معرفی کنید. احتمال بازگرداندن شما  به مالزی غیر ممکن است ولی توجه داشته باشید چنانچه با گزرنامه جعلی بویژه در فرودگاه خود را معرفی کنید از دو هفته تا دو ماه احتمال بازداشت شما وجود دارد.

 

بلی باید با مشخصات واقعی خود را معرفی کنید برای اینکه بعدا از شما مدارک شناسای طلب می کنند اگر نه در پروسه پناهندگی از هویت شما سلب اعتماد می کنند و مستقیما بر روند پناهندگی شما تاثیر منفی خواهد گذاشت. من فکر نمی کنم ۶ ساعت مسافر را در هواپیما نگاه دارند خود هواپیما ممکن است ۶ ساعت بماند و بعد به کوالامپور برگردد ولی آلمان مقصد نهایی است در غیر این صورت ۴۵ دقیقه تا یک ساعت بیشتر توقف ندارد. در مورد سئوال چهارمت باید بگویم که تو بخواهی و نخواهی آنها هم در فرودگاه از شما بسیار کوتا و مختصر سئوال خواهند کرد و شما هم لازم است کوتاه پاسخ بدهید. در واقع ماهای بعد با جزئیات از دلایل پناهندگی شما می پرسند. در مورد سئوال پنجم، خیربه هیچ وجه شما را در فرودگاه به ایران باز نمی گردانند و نباید در این مورد هیچ ترسی به خودت راه بدهید.

 

برایت سفر بی خطری آرزو می کنم

عبدالله اسدی

سعید دیبا;میخواهم زنده بمانم

Said_Diba

نامه ای سرگشاده از حسن اسدی، یک منتقد و خبرنگار معترض آزادیخواه ایرانی که پس از حوادث جنگ قدرت در رژیم دیکتاتوری جمهوری اسلامی(انتخابات ۱۳۸۸) به سختی از ایران خارج شده و برای رفتن به یک کشور امن و آزاد در خاک ترکیه( بعنوان یک پناهجوی اسیر وبی پناه) با مشکلات عدیده ای چون بیماری، بی مهری، ناامنی، بی حقوقی، بی حمایتی، بی پولی و … بسر میبرد؛

به: فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی، نشریه محترم همبستگی، جناب آقای عبدالله اسدی و … به انسانهای آزادیخواه و بشردوست در سراسر دنیا و به تمامی دردمندان. امیدوارانه انتظار میکشم و عاجلانه تقاضای همکاری و مساعدت از یک به یک شما را دارم تا صدای مرا هر چه زودتر به هر کجا که صلاح دانسته و میتوانید برسانید…

هر که عشوه ی دنیا خرید – وای بر وی حدیث بی زبانان بشنو از نی

وضعیت اسفناک نقض حقوق بشر در کشور ایران، باعث گردیده تا تعداد بسیاری از هموطنان ما دست به دامان پدیده “پناهندگی” شوند. برخلاف تصوری که پناهندگی را مهاجرت اختیاری میخوانند، تقابل سیاسی اسلام من دراوردی آخوندیسم – نه حتی اسلام حقیقی- و قوانین ارتجاعی جنایتکارانه نظام دیکتاتوری حکام فعلی در ایران با مدرنیسم و رادیکالیسم و آمال و آرزوهای آزادیخواهانه مردم تحت ستم ایران از مهمترین علل پناهندگی ایرانیان است؛ چرا که این حکومت ناخلف در زیر چتر اسلام، بیش از سه دهه فقر، تباهی، سرکوب، بی قانونی، ضرب و زور، شکنجه، اعدام، فلاکت، تجار ت سکس و روسپی گری، تجارت و ترویج انواع مواد افیونی مخدر در بین اقشار جامعه، ترویج فساد اخلاقی، بی دانشی و فقر فرهنگی را بر مردم ایران ارزانی کرده است.

به گفته مسئولین سازمان ملل، بیش از ۲۰۰۰۰ پناهجو در کشور ترکیه زندگی میکنند و تنها در سال گذشته بیش از ۴۵۰۰۰ پناهجو قصد عبور از خاک ترکیه به مقصد اروپا را داشته اند. البته این آمار به ثبت رسیده و شناسه کار میباشد که مطمئنا آمار و ارقام مهاجرت، ترانزیت انسان و فرارهای قاچاقی هر روزه از مرز ترکیه بسیار وخیمتر از این بوده و هست؛ از این رو اتحادیه اروپا، دولت ترکیه را موظف به برقراری ثبات و مقرارت سختتری در این خصوص کرده که این خود بر ناامنی، بی ثباتی، بی حمایتی و بی حقوقی پناهجویان افزوده است و از آنجا که بدبختانه مسئله بغرنج پناهندگی یک معضل سیاسی – اجتماعی است، معضلی که منافع اقتصادی – سیاسی و دیپلماتیک دولتهای جمهوری اسلامی ایران و ترکیه و کشورهای پناهنده پذیر و مماشاتی که در این زمینه صورت میگیرد آن را تشدید میکند. اما بدتر از همه، دفتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد( مستقر در ترکیه) نیز عملا بعنوان یک ابزار در این مسیر ناثواب همل میکند!

با توجه به شرایط ناامن ایران و اعتراضات گسترده توده های تحت ستم علیه جمهوری اسلامی و با توجه به سرکوب شدید و فرار از شکنجه و اعدام، تعداد زیادی وارد مرزهای ترکیه شده اند. در همین راستا دیدارهایی دوستانه بین مقامات و نیروهای امنیتی ایران و ترکیه صورت گرفته که این خود نشانگر بند و بستهای دولته ترکیه با جمهوری اسلامی و تداوم سیاستهای قبلی میباشد.

این در حالیست که مردم ازادیخواه دنیا در مقابل جنایتهای جمهوری اسلامی ایران قد علم کرده اند. اما نه تنها هیچ تحولی در سیاستهای پناهندگی ترکیه به وجود نیامده بلکه وضعیت بسیار اسفبارتر از سالهای قبلتر نیز گردیده و جالب اینکه حتی پایبند به قوانینی که خود را به آن متعهد کرده هم نیستند. به همین دلایل، زندگی و امنیت پناهجوی بی پناه مورد معامله قرار میگیرد که نتیجه ای تلخ و تراژدیک را به همراه دارد.

متأسفانه سازمان ملل متحد در امور پناهندگان مستقر در ترکیه با توجه به اهداف مهم این سازمان که در بند بند قوانین خود این سازمان در رابطه با مسائل حقوقی بشر عمل نمیکند و حتی در برابر نقض حقوق پناهندگی در این کشور تاکنون هیچ عمل قابل قبولی انجام نداده است. این سازمان بین المللی انسانی (نمیدانم چرا؟!) نمیتواند مستقل عمل کند و تابع قوانین و زد و بندهای دولتها نباشد. سازمانی که قوانین خشک حاکم بر این خاک خط میگیرد. سازمان مللی که عملا هیچ میدان مانوری در برابر نقض قوانین حقوقی پناهندگی این دولتها ندارد … این قضایای تأسفبار که چه عرض کنم، فاجعه آمیز است. به همین خاطر پناهجویان اسیر و بی پناه ایرانی در خاک ترکیه به معنای خاض کلمه در ساحل مرگ و زندگی قرار گرفته اند.

میتوان آمار و گزارش مفصل و طول و درازی از شرایط نابهنجار معیشتی و بی حقوقی پناهجویان بدست داد. علی الخصوص آمار رو به افزایش خودکشی، عدم اجازه کار، گرفتن نابجای حق اقامت و خاک، فقدان بهداشت و درمان، وضعیت چندش آور معیشتی کودکان و زنان، آسیب پذیری افراد مختلف بر اثر اختلال در مسائل جنسی، روسپی گری و خودفروشی بعضی زنان و دختران از سر ناچاری، مرگ بعضی پناهجویان در آبهای مرزی ترکیه و یونان، دیپورت و تحویل بعضی پناهجویان به دولت ایران، سوء استفاده جنسی، بیگاری و بهره کشورها، تحت فشار شدید اقتصادی قرار گرفتنها و …

دست و بالم کاملا بسته است. هموطن، اگر صدایم در نمی آید، اگر قلمم حرکت نمیکند بخاطر محدودیتهای شدیدی است که احاطه ام کرده اند. شاید هم جوش سرنوشتم را میزنم! بدبختانه من نوعی، بخاطر سابقه نویسندگی و خبرنگاری بیش از بقیه زیر ذره بین ستم و جالب اینکه از هیچ حقوق و مزایایی هم برخوردار نبوده و نیستم.

حال گناه من چیست که از طیف افراد شناخته شده نظام بوده و قدم در این راه جهنمی نهاده ام. گناه من فارسی زبان چیست  که ترکی بلد نیستم؟ گناه من چیست که فقط با یک دست لباس و مقدار ناچیزی پول با سختی از جهنم ایران گریخته ام تا شاید زنده بمانم؟ گناه من چیست که بیش از بیست سال اندیشه و قلمم را مفت نباختم و تن به کاسه لیسی دستگاه نظام دیکتاتوری ایران نداده ام؟ گناه من چه بوده که حالا حتی نمیتوانم روزی یک وعده غذای ساده نان و پنیر تهیه کنم؟ گناه من چیست که بخاطر نداشتن پول اجاره یک اتاق ناقابل ۲ متری، استخوانهایم از شدت سرما ترکیده است؟ گناه من چیست که باید حسرت یک استکان چای و یک عدد قرص استامینوفن را بکشم؟ گناه خانواده من چه بوده که باید بازخواست و تهدید و شکنجه شوند و ازتباطمان به کلی قطع گردد؟ …

جناب آقای عبدالله اسدی( دبیر فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی)، اینجانب حسن اسدی(سعید دیبا) حدود ۱۰ ماه است در ترکیه بعنوان پناهجو بسر میبرم. چند وقت پیش از طریق دوستانی در فیسبوک با شما و این فدراسیون آشنا شدم. من یک نویسنده، منتقد، محقق و خبرنگار نسبتا قدیمی در نشریات سینمایی، ادبیات و سیاسی – اجتماعی بوده و حدود ۲ دهه( بیست سال) سابقه کار دارم. در سینما و تلویزیون فعالیت داشته ام. از انجمن سینمای جوانان ایران(تهران) فارغ التحصیل رشته کارگردانی و فیلنامه نویسی شده ام. فارغ التحصیل هنرهای نمایشی از پژوهشگاه هنر و اندیشه هستم؛ سینما و ادبیات خوانده ام. طی ۲ دهه گذشته بخاطر قلم فرسایی و افشاگری معترضانه ام همواره مورد بازخواست و خشم و غضب نظام قرار گرفته ام. چندین مرتبه ممنوع القلم شده ام. اغلب نوشته هایم با سانسور شدید روبروه بوده، همیشه غم نان داشته اما هیچگاه دست از تلاش برنداشته ام.

متأسفانه من به خاطر وضعیت بد اقتصادی، عملا نتوانستم مانند دیگران پروسه پرونده ام را دنبال و رسیدگی نمایم. بیش از سه ماه در سرمای گداکش این شهر غریب همه اش به دنبال آب و نان و جای خواب بودم. کارتن خواب بودم؛ یعنی شدم؛ همه میدانند. از شدت سرما و تغذیه و فقدان بهداشت و درمان دچار بیماریهای لاعلاجی شده ام. آلزایمر گرفته ام … ملالی نیست. الان هم دست گدایی به سوی شما یا کسی دراز نکرده ام. به قول فرخی یزدی: “رسم و ره آزادی یا پیشه نباید کرد   یا آنکه ز جان دادن اندیشه نباید کرد.”

تمامی کسانی که پس از من آمده اند جواب قبولیشان را گرفته اند وراهی کشور سوم میباشند؛ چون وضع مالی مناسبی داشته اند و با ارتباط برقرار کردن از طریق تلفن و اینترنت و مصاحبه با سایتها و رسانه ها و خبرگزاریهای خارج از کشور، مشکلشان را حل کردند … خدا را شکر. ابدا ناراحت نیستم؛ بلکه خوشحالم که این دوستان خیلی سریع به هدفشان رسیدند؛ آقای زمانی، آقای مهران امیر احمدی و …

اما من که اتفاقا سابقه فعالیتم بیش از اینان بود، هنوز اندر خم یک کوچه ام و پول پرداخت کردن کافی نتی که قرار است این نامه ها را اسکن کنم را باید گدایی کنم. میدانم وقت شریفتان را گرفته ام. امیدوارم مرا ببخشید. اما چه کنم؟! خدا نکند کسی بد بیاورد آنهم در غربت و بی کسی … چند وقت پیش شنیدم خبرنگاری به نام “نازی بیگللی” از آمیرکا آمده تا مثلا با پناهندگان مصاحبه کند اما من وقتی خبردار شدم که وی در راه بازگشت به نیویورک بود!!.

در  این وضعیت اسفناک، جسم و روح زخم خورده من در حال متلاشی شدن است. فکر نمیکنم عمرم کفاف زنده ماندن بیش از این را داشته باشد. هر چند که همچون دیگران، من هم امید به زنده ماندن دارم. پس به کمکهای فکری، حمایتی، پشتیبانی، حقوقی، اقتصادی و افشاگری شما نیازمندم. هرگونه مساعدت و دستگیری از سوی شما شاید تسلی بخش آرامش خاطر این حقیر گردد.

از راهی دور، دستان پر مهرتان را میفشارم و روی ماهتان را بوسیده و آرزوی بهترینها را نثارتان میکنم.

 

حسن اسدی (سعید دیبا)

آوریل ۲۰۱۰

فروردین ۱۳۸۹

حسن اسدی.سعید دیبا:باد اسم باران نیست

Said_Diba

در شماره ۲۶، همبستگی دادنامه معروف، متأسفانه و یا خوشبختانه جنجال و سر و صدای بسیاری به پا کرد. به ویژه بین ایرانیانی که در اینجا بعنوان پناهجو حضور دارند. بخشهایی از نامه موجب کج فهمی و کدورت بعضی از دوستان گردید. در حقیقت، گفتم و دوباره میگویم که اصل این غمنامه را حدود ۵ ماه قبل (شب کریسمس) نوشتم؛ همان وقتی که از شدت سرما مدام در تب و لرز بسر میبردم. وقتی که چند ماه بدور از قوت و غذا، جای خواب و حمام و بهداشت و درمان بسر میبردم. راست میگویند که جذابترین آثار در شرایط بسیار سخت خلق میشوند.

اصل نامه، مفصلتر و کوبنده تر بود و مطمئنا بعد از خلاصی از اینجا در کتابی آورده خواهد شد. اما در کل باید بگویم طرف حساب من هیچ یک از دوستان ایرانی پناهجو نبوده و نیست. اصلا چرا باید چنین باشد؟! مگر ارث پدرم را از کسی طلبکارم؟! مگر کسی به من بدهکار است؟! اتفاقا چند نفر تا جایی که از دستشان بر آمده از من دست گیری کرده اند. خودم خوب میدانم اینجا همه پناهجویند و هر کدام با مشکلات خاص خودشان دست و پنجه نرم میکنند. پس نمیتوان و نباید از این بی پناهان توقعی نابجا داشت. جالب اینکه چند نفری که گاهی به داد من رسیده و غمخوارم بوده اند، خودشان هم از لحاظ مالی جز ضعیفان بوده ولی از نظر معرفتی بلند مرتبه و جوانمرد هستند. یکی از آنها را “ژان والژان” و دیگری را “کزت” میخوانم!

کاش میتوانستم نام این عزیزان را بیاورم که لااقل در این مقطع راضی نیستند. اما در آینده و در کتاب در دست تهیه ام، بدون شک جایگاه شایسته ای در بین دهها شخصیت این اثر خواهند داشت. اگر با دقت و با تأمل نظر بیفکنید حتما متوجه میشوید که طرف حساب من تنها جامعه بی ثبات ایران و همچنین بی پناهی و بی حقوقی جامعه پناهندگی بوده و خطاب به مسئولین زیربط موسوم به کمیساریای عالی پناهندگان. و به قول سردبیر عزیز: “به عمق بی اعتنایی هایی که در حق و حقوق زائل گردیده بشریت  شده و میشود.” به هرحال تقدیر، خدا را شکر میکنم و به خودم میبالم که لااقل یکی از بین همه این پناهجویان در این شرایط اسفبار، بپا خواست و حدیث بی زبانان را به زبان آورد تا به گوش کسانی که باید برسد برساند. حداقل من این شهامت و جسارت و جرأت را داشته و دارم که خود را فدا کنم تا بلکه مابقی پناهجویان به حق و حقوق از کف رفته شان برسند. اگر امروز خبر و زمزمه های خوشایندی از بابت بخشش حق اقامت و خاک به گوش میرسد، لااقل تا حدودی بخاطر چنین نامه نگاریهایی بوده و هست. در حقیقت دبیر فدراسیون همبستگی “عبدالله اسدی” درست میگوید که تنها با متشکل شدن، اتحاد و همبستگی میتوان بسیاری از مشکلات ریز و درشت این مسیر ناهموار را از بین برد. اصلا چرا چنین نباشد؟ اگر ما به دنبال آزادی و برابری و رفاه راه افتاده ایم. اگر هدفمند و اصالت و رسالت پیشه میباشیم. اگر واقعا هر یک از ما داد بشر دوستی و دست گیری از همنوع را سرلوحه زندگی قرار داده ایم و بخاطر چنین اهدافی قدم در این راه نهاده ایم، پس واجب است و مکفلیم مسیری صحیح را پیش گیریم. فکر نمیکنم شایسته باشد در طی مسیر زندگی فقط به خودمان بیندیشیم. به ویژه من و هر یک از شما که شعار و لاف آزادگی را سر داده و قدم در این راه نهاده ایم. در واقع اگر قرار است با شرافت زندگی کنیم بدون تردید باید در برابرش غرامت بپردازیم. جدا من حاضرم در این مسیر جانم را فدا کنم. و اگر هدف چیز دیگریست که حرفی دیگر است.

 

این دادنامه (میخواهم زنده بمانم) در ابتدا وقتی به جناب آقای عبدالله اسدی تقدیم شد؛ هیچکدام نمیدانستیم که قرار است روزی چاپ گردد و تنها یک درد و دل دوستانه بود. اما با اصرار من لطف کرده و منتشر کردند. به هر حال نمیگویم که ایشان اسم آن دو عزیز همکار مرا میبایست حذف میکرد، چرا قلم نگرفته؟! بلکه میگویم اشتباه و کوتاهی از طرف من بوده که نام آن دو عزیز را نمیبایست می آوردم. البته خدا را شکر، هر دوی آنها موقعیت اسفناک مرا بخوبی درک کرده اند.

من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند.

 اما موضوع مهمتر بحث در مورد نقد و نظر دوستانه سردبیر عزیز بر بخشی  دیگر از همین نامه را در مطلبی دیگر نوشته و تقدیم کردم و چون ایام خرداد ماه  و نخستین  سالگرد جنگ قدرت در بین عوامل دیکتاتور در رژیم خونخوار جمهوری اسلامی میباشد، آن نیز خودش مطلبی مجزا از این گردید که امیدوارم آن مطلب هم مخاطب و خواننده خودش را داشته باشد.

فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی