Avishan_najafi

آويشن نجفی:ما فرزندان انقلاب

Avishan_najafi

سعی می کنم فکرم را متمرکز کنم و کمی به عقب برگردم. زمان شستشوی خوبی برای ذهن است  با گذرش خاطرات را کمرنگ تر می کند. در جستجوی هويتی فراموش شده در خاطرات غوطه ور می شوم به سرزمينم فکر می کنم که امروز برايم ناآشنا شده ولی از ياد نرفته است. چطور از ياد خواهد رفت وقتی هر روز و هر ساعتش با سختی هايی که داشت لبخند بر لبانم و اشک را در چشمانم می کشاند. شکنجه گاهی دوست داشتنی برای من،نسل انقلاب.
پادگانی بزرگ با سربازانی هنجار شکن و سری پر شور. قرار بر اين بود که مطيع و سر به راه باشيم. هميشه به خاطر نعمتهای فراوان سپاسگزاری کنيم. هيچوقت نپرسيم و همه چيز را در دستهای نامريی و خواست او رها کنيم .
سالهای اول صبحها هر روز در سرصف حاضرمان می کردند. هر کس جای خود را می دانست زياد هم سخت نبود ناظم فرياد می زد به ترتيب قد در صفها و همه حاضر می شديم. با شعار از جلو نظام دست راست بر شانۀ نفر جلويی می گذاشتيم و محکم فرياد می زديم “اسلام پيروز است شرق و غرب نابود است”. شعار های صبحگاهی را تکرار می کرديم و همراه با آن پا می کوبيديم و هميشه محکم می کوبيديم. همه اين کار را دوست می داشتيم ضرب آهنگ پاهايمان احساس غريبی در درونمان ايجاد می کرد و محکمتر می کوبيديم و ادامه می داديم آنقدر ادامه می داديم که فرياد ناظم بلند می شد: “بس است ديگر”!
کم کم صدا محو می شد تا سکوت مطلق. بعد يکسری صحبتهای صبحگاهی مدير را گوش ميداديم و در حالی که کتفهای دست راستمان درد می گرفت شروع به تکان خوردن و جنب و جوش می کرديم که صدا از بلندگو همه را به راست ايستادن می خواند.
در ابتدا بی تجربه و حرف شنو بوديم. هر چه سالها می گذشت صفها کج تر و بی نظم ترمی شدند. ديگر هنگام صحبت مدير سکوت حکم فرما نبود.با نمک ها داخل جمع مزه پرانی ميکردند و صف ها می ترکيد، خنده صدای مدير را محو می کرد.
 ما نونهالان انقلاب، نوجوانان انقلاب نام گرفته بوديم و ديگر مثل سابق حاضر به ايستادن در صف نبوديم.صدای ضرب پاهايمان تبديل به نجوا و پچ پچ در سر صف شده بود و بی انضباط خطاب میشديم. آخر تصميم گرفتند صف صبحگاهی را در روزهايی خاص بر گذار کنند و مستقيم به کلاس برويم و اين آغاز کار ما بود.

آويشن نجفی