بایگانی دسته: مقالات

محمد مومنی:آقاي ابراهيم يزدي! يهودي تبار بودن جرم نيست٬ خيانت به ملت جرم است

Mohammad_Momeni_231_x_286

چندي پيش نامه اي از ابراهيم يزدي خطاب به محمد جواد حجتي کرماني منتشر شدکه حاوي نکاتي بسي متاثر کننده بود. ديدن افکار بدوي و واپسگرايانه  از شخصي که لقب روشنفکر را يدک ميکشد خود گوياي عقب ماندگي اين قشر به ظاهر روشنفکر جامعه از حتي عامه جامعه ايران دارد. در اين نوشتار سعي ميکنم تا حد امکان به نکات به ظاهر حاشيه اي ولي بسيار  واقعگرايانه مهم اين نامه بپردازم .

در شروع نامه، خواننده فکر مي کند که يزدي دارد مکاتبه اي با يکي از پيامبران انجام ميدهد. بطوري که يزدي رفتار وي را حجت ميداند! که براي شخص بنده اينطور خطاب کردن يک انسان، که همانند بقيه انسانها ميباشد بسيار جالب و ناراحت کننده بود! چراکه طرفدارن شخص خامنه اي دقيقا” تفکري مشابهه در مورد وي دارند و رفتار و منش خامنه اي را حجت خويش ميدانند. شخصا” از نظر طرز تفکر ، تفاوتي ميان طرز فکر يزدي و بسيجيان درگاه خامنه اي در اين مورد خاص نمي بينم.

در بدنه اصلي نامه ودر قسمت هاي مختلف آن مذهبي بودن افراطي ابراهيم يزدي مشهود ميباشد بطوريکه ميبينيم چطور حوادث اتفاق افتاده را با وقايع و اعتقادات مسلمانان گره ميزند به عنوان مثال تاکيد وي بر دستگير شدن در شام غريبان! و همچنين خطاب کردن کتاب هاي پرتوي از قرآن و سير تحول قرآن بعنوان کتاب گرانقدر خود نشان از تفکر عامي دبير کل نهضت آزادي!! دارند.

ولي نکته بسيار اسف بار و تهوع آور اين نامه جاييست که يزدي خطاب به حجتي کرماني ميگويد ” من نميدانم احمدي نژاد کيست! يک رييس جمهور يهودي تبارچگونه ميخواهد کار کند”. آقاي ابراهيم يزدي يک يهودي مجرم نيست !! يهوديان هم انسان هائي هستند که در طول تاريخ در ايران زندگي ميکرده اند . من به عنوان يک انسان قلبا” شرمگين هستم که يک انسان به دليل يهودي تبار و صرف اينکه فقط در يک خانواده يهودي زاده شده بايد بالاجبار تغيير دين دهد تا بتواند وارد عرصه سياست ايران شودولي در آنطرف قضيه چندين سياستمدار کنوني ايران فقط بخاطر همدستگي با شما در مذهب و چپاول جان در حساس ترين پستهاي کشور قرار دارند.

آقاي ابراهيم يزدي احمدي نژاد مجرم است به دليل خيانت به مردم همانطور که خاتمي و بازرگان و رفسنجاني و خميني و… و شخص شما مجرم هستيد.ديگر دوران دشمن پنداري بر مبناي قوم و مذهب حتي در قشر عامي  ايران نيز بسر آمده است. اين سخنان مربوط به عهد عتيق است. سعي کنيد به جاي پرورش دادن احساسات خطرناک قومي و مذهبي در مردم، جنايات حاکمان جمهوري اسلامي را به مردم نشان بدهيد.

شما نيز بهتر است بجاي اين بازي کثيف ، به کوهي از مدارک که بر ضد احمدي نژاد موجود هست استناد کنيد. ولي من نيز مانند شما ميدانم موضوع چيست و چرا از گفتن مصائب ابا داريد! آري اگر شما بخواهيد به آن مدارک استناد کنيد شخص خود شما نيز متهم خواهيد شد.چراکه دوره ايکه شما و دوستانتان جائي در سياست ايران داشتيد تمام کارهائي را که احمدي نژاد، امروز  بر ضد مخالفانش انجام مي دهد، شما نيز بر ضد مخالفانتان انجام مي داديد. شما و دوستانتان نيز بايد در دادگاههاي مردمي پاسخگو باشيد.

 

 

 

محمدرضا حسینی:رنجنامه يک نوجوان افغان

mohammadreza_Hosseini

سلام دوستان؛

اسمم محمدرضا حسيني است. در افغانستان متولد شدم. مي خواهم از زندگي خودم بگويم. خيال نکنيد ميخواهم داستان سرايي کنم. آنقدر که بخاطرم مي آيد٬ وقتي پنج ساله بودم٬ روزهايي تلخ زندگي به سراغم آمد. به همراه خانواده ام٬ دو برادر و دو خواهر٬ پدر ومادرم درافغانستان درشهرغزني زندگي ميکرديم .طالبان به شهرمون حمله کرد. آنها به طور ويژه اي با مسلمانان شيعه بدتر بودند. پدرم درشهرمون يکي ازبهترين نوحه خوانها بود٬ پدربزرگم حسينيه داشت. طالبان از اين موضوع باخبر شدند و به خانه ما حمله کردند. پدرم تلاش کرد فرار کند. هنگام فرار تيراندازي کردند و پاي پدرم بشدت مجروح شد. پدرم  توانست با همان پاي مجروح بگريزد و ديگر هرگز به خانه بازنگشت ومجبورشد ما را تنها بگذارد و به ايران فرار کند.

 پدرم رفته بود ما خيلي کوچيک بوديم فقط مادرم بود که مواظب ما بود. ما روزهاي سختي را ميگذرونديم. هر روز طالبان سراغ پدرم را ميگرفتند ديگرغزني جاي ما نبود. سرماي زمستان بيداد ميکرد٬ به کمک عمويم از راههاي سخت و بسيار خطرناکي قاچاقي از غزني گريختيم و خودمان را به ايران رسانديم. پدرم را درشهرتهران پيدا کرديم. هيچ سرپناهي نداشتيم٬ از همه بدتر در ايران غيرقانوني بوديم. بخاطرهمين دولت ايران حاضر نشد پاي مجروح پدرم را درمان کند و تير را ازپايش  در بيارود. به ما گفته بودند چون دولت ايران شيعه است٬ کمکتان خواهد کرد. راست بود٬ دولت ايران شيعه بود ولي انسان براشون ارزشي نداشت ما نا اميد شده بوديم هيچ راه برگشتي نبود! مجبورشديم در ايران غيرقانوني زندگي کنيم. تا يک هفته درسرماي زمستان در پارک ميخوابيديم هيچ لباس گرمي نداشتيم پدرم پايش بشدت درد ميکرد. پول نداشتيم که خانه اي اجاره کنيم بعد از يک هفته مادرم يک موسسه خيريه پيدا کرد گفت بريم آنجا تا به ما کمک کنند. به ما در يک زير زمين که واقعا جاي زندگي انسان نبود جايي دادند.  چاره اي نداشتيم٬ مجبور بوديم بپذيريم. زندگي در زيرزمين را در شرايط بسيار دشواري را شروع کرديم. تهيه لوازم اوليه براي زندگي واقعا ميسر نيود. يک ماه اول را سپري کرديم. پدرم نميتونست کار کند٬ زمين گير شده بود. براي تامين زندگي٬ مادرم تصميم گرفت در خانه سمبوسه درست کنه و من بفروشم تا مخارج زندگي فلاکت بارمان را تامين کنيم.  کار حرفه اي من از همين سن کودکي شروع شد! در کنارمن مادرم خيلي زحمت ميکشيد براي ما هم مادربود هم پدر. ما در زير زمين آن خانه ٣ سال زندگي کرديم. حالا ديگر هشت ساله شده بودم. علاقه زيادي به درس خواندن داشتم مادرم من و يکي از خواهرهايم را براي نامنويسي به مدرسه اي در همان حوالي برد. از ما مدرک خواستند و ما نداشتيم. از مدرسه بيرونمان کردند. با پرس و جوي زياد٬ عاقبت مادرم يک مدرسه افغاني به نام مدرسه رسول اکرم٬ پيدا کرد٬ مدرسه مجوز نداشت و غيرقانوني محسوب ميشد. در آنجا درس را شروع کرديم.

دو سال دراين مدرسه روزها درس خواندم و بعد از ظهرها سمبوسه ميفروختم. دولت ايران از غيرقانوني بودن اين مدرسه مطلع شد. ماموران دولتي٬ گفتند اينجا بايد را سريعا تعطيل کنيد. مدير حرف آنها را گوش نکرد يک هفته بعد پليس آمد و همه ما را زدند و از مدرسه بيرون کردند. مدرسه مان را بستند. من و خواهرم ديگه نتونستيم درس بخونيم چرا؟چون افغان بوديم٬ جنگ زده بوديم٬ مدارک شناسايي نداشتيم ما از ترس جونمون به کشور ايران پناه آورده بوديم. من و خواهرم نااميد شديم ولي چاره اي نبود. نتونستيم بيشتر از ۲ کلاس درس بخونيم وقتي بچه هاي ديگر رو ميديديم که به مدرسه ميروند٬ با حسرت نگاهشان ميکرديم٬ چراما مثل اونها نبايد بريم مدرسه!؟ در ايران همه چي براي ما غير قانوني بود مدرسه٬ کارکردن٬ تفريع کردن٬ چرا!؟ مگر ما انسان نيستيم؟ در افغانستان در امان نبوديم٬ همه جا ناامني و جنگ و کشتار بيداد ميکرد. ولي در ايران بدتر از افغانستان بود. ما کاملا غيرقانوني بوديم. بي ارزش بوديم٬ به اجبار و از ترس جان به ايران فرار کرديم.  فکر ميکرديم که در ايران در امانيم ولي اصلا اينطوري نبود اگر دولت ايران ما رو دستگير ميکرد به کشورمان برميگرداند.  ميکرد.

روزهاي تلخ به سختي ميگذشت. فقط بايد تحمل ميکرديم! من بزرگتر شده بودم. در يک کارگاه آهنگري با مشقت زياد کاري دست و پا کردم.  هفته اي پانزده هزار تومان ميگرفتم. کارم سخت و سنگين بود. اين درآمد ناچيز کفاف زندگي حقير ما را نميداد. مجبور بودم حتي روزهاي جمعه که تعطيل بودم سمبوسه بفروشم.

اين حق يک انسان نيست که از ترس جانش به جايي پناه ببره که وضع از قبل هم بدتر بشه. هيچ کمکي به ما نشد. تازه ما تقا٬ضاي عجيبي نداشتم٬ فقط ميخواستيم تير را از پاي پدرم دربيارند ولي اينکار را نکردند. با گذشت هر روز درد پايش بيشتر و بيشتر ميشد تا بعد چند سال درد جانکاه٬  يک پايش پنج سانتيمتر کوتاهتر شد. آن تير حالا دوازده سال است که در پاي پدرم مانده و هنوز هم دارد درد ميکشد. در ايران آنقدر رنج و بدبختي ديدم که فکر نميکنم هيچ وقت از ذهنم پاک بشود تنها من بدبختي نديدم برادرهايم و خواهرانم هم به همين شکل عذاب کشيدند. مثل من از تحصيل محروم شدند.

پدرم پنجاه سالش شده و مادرم ٤٥ سال دارد. مادرم نبايد کار کند ولي هنوزهم دارد کار ميکند مجبور است نان آور خانواده باشد و کار کند. مادرم از شدت غم و غصه دچار ناراحتي قلبي شد.

 يک شب٬ نصف شب بودحال مادرم بد شد٬ مادرم دستشوگذاشته بود روي قلبش نميتونست حرف بزنه خيلي ترسيده بوديم! سراسيمه رفتم در خانه همسايه را زدم و با گريه گفتم حال مادرم بد شده همسايه دلش سوخت و به کمک ما آمد٬ با اتومبيلش مادرم را به بيمارستان رسانديم. به دکتر گفتم حال مادرم خيلي بده! دکتر به من نگاه کرد و گفت کجايي هستيد؟ گفتم افغاني! پرسيد مدارک شناسايي داريد؟ گفتم نه نداريم! با رفتار خيلي بد گفت برويد بيرون! التماسش کردم٬ گريه کردم٬ قبول نکرد! مادرم را به بيمارستان ديگري رسانديم. آنجا هم همينطور از ما مدارک هويتي خواستند. مادرم داشت از دست ميرفت. همسايه اي که ما کمک ميکرد مبلغ زيادي بول به آنها پيشنهاد کرد. قبول کردند و مادرم را بستري و عمل جراحي کردند. ما پولي در بساط نداشتيم. همسايه قبول کرد پول رو بده ما بعدا کم کم پس بديم. حال مادرم رو به بهبودي رفت. به خانه آورديمش. اما روزهاي  سخت  دو برابر شد.  ما بدهکاري زيادي بالا آورده بوديم.  با دستمزدي که من ميگرفتم حتي بخور و نمير هم نميشد زندگي کرد. با اين در آمد حقير٬ امکان نداشت٬ هم خودمان را اداره کنيم و هم قرض همسايه را پس بدهيم.  مادرم مجبور شد کار کند. مادرم در تهران دست فروشي ميکرد تا پول همسايه را پس بدهيم براي ما خيلي سخت بود ولي مجبور بوديم. روزهاي تلخ قصد پايان نداشت. انگاري بدبختي با من رفيق صميمي شده بود.

حال ديگر من نوجوان بودم. يک روز داشتم از سرکار به خانه برميگشتم که يک ماشين پليس جلوي پايم توقف کردند و مرا به کلانتري بردند.  پرسيدند چقدر پول داري؟ گفتم هيچي. جيب هام  رو گشتند٬ ديدند واقعا چيزي ندارم!  گفتند پس حالا که پول نداري بايد همه توالت ها رو بشويي. مجبور بودم٬ من اين کارو کردم و گريه ميکردم که ديپورتم نکنند. ٦ ساعت  نگهم داشتند بعد مرخصم کردند.

مادر و پدرم خيلي نگرانم شده بودند. همه چي رو گفتم. مادر و  پدرم ميترسيدند که دوباره برايم اين اتفاق پيش بياد. تصميم گرفتند هر طور شده مرا از ايران خارج کنند و به کشور ديگري بفرستند تا در امان باشم.

درسن نوجواني پدر و مادرم را در شهر تهران ترک کردم و از راه قاچاق به کمک قاچاقچي با سختي و مشقت فراموش نشدني به ترکيه رسيديم.

در بدو وردم به ترکيه٬ گرفتار راهزن ها شدم.  دزدها مرا گرفتند و به خانه اي بيرون شهر بردند. تا ميتوانستند مرا کتک زدند. من زبونشون رو نميفهميدم. آنها از من پول ميخواستند٬ من پولي در بساط نداشتم. بيست روز در اونجا زنداني ا م کردند سپس آزادم کردند. هيچ جايي را نميشناختم. اتفاقي در مرکز شهر دو مردي را که با هم افغاني صحبت ميکردند٬ ديدم. از آنها کمک خواستم. پرسيدند از کجا آمدي من همه چيز را براشون گفتم. ازشون تلفن خواستم تا به پدر و مادرم  زنگ بزنم.  پدرم وقتي صداي مرا شنيد گريه کرد٬ فکر ميکردند که من مرده ام. خوشحال شدند و از مردهاي افغان خواستند که به من کمک کنند. آنها قبول کردند و من را به خانه خود بردند. به من غذاي  گرم دادند. پرسيدند کجا ميخوايي بروي؟ گفتم هرجايي که در امان باشم.  گفتند تو را از طريق دوستمان به يونان ميفرستيم. قبول کردم که دوباره قاچاقي به يونان بروم بعد از دو روز٬ سفر جور شد. شبانه از شهر بيرون زديم. خيلي ترسيده بودم. به جنگلي رسيديم ٦ ساعت پياده در جنگل در تاريکي شب راه رفتيم تا به رودخانه اي رسيديم. نزديک صبح بود. قاچاقچي يک قايق کوچک شبيه اسباب بازي را باد کرد من سوارش شدم.  يک پارو هم بدستم داد. من پارو زدن بلد نبودم٬ به هر بدبختي بود با وحشت و ترس از کنار چند تمساح هم رد شدم و رسيدم به خشکي اون طرف رودخانه. با آدرسي که قاچاقچي داده بود٬ چهار ساعت پياده رفتم تا به شهر رسيدم. به محض ورودم٬ پليس مرا گرفت و يکراست به زندان برد. گفتم افغان هستم٬ مرا بعد از ده روز با يک برگه که فقط يک ماه اعتبار داشت آزاد کردند. با مکافات خودم را به ايستگاه قطار رساندم.  مخفيانه سوار قطار به سمت آتن شدم. پياده شدم. در اين شهر بي در و پيکر هيچکس را نميشناختم٬ براي خوابيدن در پارکي که افغانها  در آنجا جمع ميشند هرشب در سرماي شب در پارک ميخوابيدم٬  پول غذا نداشتم٬ يکي از همين افراد گفت صبحها در کليسا صبحانه ميدهند٬ هر روز در کليسا فقط کمي نان بخور و نمير گيرم مي آمد٬ ظهر و شب هيچي نميخورديم. سه ماه در يونان ماندم تا يک روز يک قاچاقچي افغان پيدا کردم. گفتم من ميخوام از اينجا برم بيرون. گفت چقدر پول داري؟ گفتم هيچي. گفت من نميتونم کاري بکنم. اگر هزار يورو داري تو رو ميفرستم يک کشور امن. من پول غذا نداشتم چه برسد به هزار يور. به پدرم زنگ زدم گفتم٬ شايد  پول جور بشه پدرم  هم پولي نداشت. گفت دوستي در استراليا دارم شايد کمکت کند. دوست پدرم به دادم رسيد. تلفني با قاچاقچي صحيت کرد و پول رو به حسابش ريخت.

قاچاقچي گفت از طريق هوايي ميفرستمت سوئد. برايم لباس خريد و گفت با يک پير زن خارجي بايد بري فرودگاه.

سوار هواپيما شديم بعد از چهار ساعت رسيديم استکهلم. پيرزن به من گفت برو خودت رو تحويل بده. پليس خودمو تحويل دادم.  شب در کمپ ماندم و روز سوم من رو بردند به اداره مهاجرت آنجا از من مدرک خواستند٬ نداشتم وقتي به چهره شکسته من نگاه کردن گفتند تو١۷ ساله نيستي٬ بايد بروي به کمپ بزرگسالان. من داستان زندگي ام را تعريف کردم. گفتم از بچگي زحمت زياد کشيدم و چهرم شکسته شده حرف منو باورنکردند و  به کمپ بزرگسالان انتقال دادند. اونجا مرا با چهار نفر که عربي صحبت ميکردند هم اتاق کردند. دوباره تنهايي نصيبم شد. در کمپ هيچ همزباني نداشتم و روزهاي سختي را ميگذرانم. دوست و رفيقي در اينجا ندارم. دوست من فقط مرد پستچي است که هر روز ساعت يازده صبح مياد. من فقط انتظار اون رو ميکشم که شايد امروز خبر خوبي برام بياره من پنچ ماهه در اينجا انتظار ميکشم. پدرم برام پاسپورت افغاني ام رو پست کرد.

 روز مصاحبه ام اونو به اداره مهاجرت تحويل دادم٬ گفتم من هفده سالمه٬ گفتم جاي منو عوض کنيد اونها به حرف من توجه نکردند. گفتند تا روزي که جوابت مياد بايد همين جا باشي. هيچ جوابي به من ندادند. من در اين خانه دچار افسردگي شدم. فکر نميکردم دولت سوئد با من اينجوري رفتار کنه مني که اين همه سختي و بدبختي ديدم تا اينجا رسيدم!

 فکرميکردم با آمدن به اين کشور ديگه راحت ميشم. نه اينطور نبود اين پنج ماه به سختي برايم گذشته. پدر و مادرم هنوز هم در ايران غيرقانوني زندگي ميکنند و من خيلي دلم براشون تنگ شده ام. هر باري که با مادرم حرف ميزنم فقط گريه ميکند. دلش برام تنگ شده من نميدونم تا کي بايد سختي رو تحمل کنم؟! براي من سختي تمومي نداره. مگر من انسان نيستم؟! من نبايد مثل بچه هاي ديگه با پدرمادرم زندگي کنم؟ من نبايد درس بخونم؟ من که گذشته شاد و خوبي نداشتم٬ چرا بايد آينده ام خراب باشه؟

شما بگوييد٬ دوستان اين حق من است!؟

ميخوام بگم چرا آواره شدم؟ گناهم چي بوده؟

 

از همه شما  که رنج نامه مرا خوانديد٬ متشکرم

بهرام تورانی:محکوميت يا محبوبيت سعيد مرتضوي ها در حکومت کهريزکي ها!؟

bahram_torani_167_x_215

سعيد مرتضوي يکي از عاملين تجاوز و کشتارهاي مردمي در ايران به خصوص جنايات کهريزک مشهور است. چرا بجاي محکوميت و قرار گرفتنش در زندان، وي همچنان در راس مديريت فاسد جمهوري اسلامي قرار ميگيرد !؟ جمهوري اسلامي که برپايه شکنجه، تجاوز و اعدام و زندان بنا شده است چطورميتواند نسبت به محکوميت و زنداني کردن يکي از پايه هاي نظام اقدام کند، سعيد مرتضوي از نور چشمي هاي جمهوري اسلامي است. کاملا مشخص، قابل درک و بيان است که ايشان مستقيما از رهبر و رئيس جمهور و سردمداران نظام اسلامي براي اعمال خشونت، تجاوز و قتل زندانيان در کهريزک دستور ميگرفته است. سعيد مرتضوي پس از تعطيلي زندان کهريزک به رئيس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و درحال حاضر بعنوان ريئس صندوق تامين اجتماعي حکومت منصوب شده است. شکنجه و تجاوز و قتل هايي که در زندان کهريزک به صدا درآمد باعث شد تا رسانه هاي داخلي و خارجي اهميت ويژه اي به اين جنايات بخصوص سعيد مرتضوي که مديريت اين جنايات را بعهده داشت بدهند و حکومت را ناچار کرد که حداقل به صورت تظاهري يا نمايشي هم که شده نسبت به احضار نامبرده به دادگاه اقدام نمايد که اخيرا نيز سخنگوي قوه قضائيه از احضار آقاي مرتضوي به دادگاه خبرداده است، البته اين اولين مرتبه اي نيست که اتهامات سردمداران رژيم فاقد هرگونه جديت و قاطعيت در برخورد از طرف دستگاه فاسد قضائي حکومت اسلامي قرارگرفته باشد بلکه بازي نمايشي احضار اين قبيل افراد به دادگاه که معمولا منتج به امحاء محکوميت شان نيزميگردد سياستي است که حکومت از ۳۴ سال پيش براي سرگرمي و در انتها سردرگمي افکارعمومي در نظر داشته است. 

سعيد مرتضوي نه تنها تکرار ديگري از چشم پوشي حکومت اسلامي به جنايات سردمدارانش خواهد بود بلکه بي لياقي و بي کفايتي هرمديريتي دراين نظام از ريشه فاسد را براي افراد ناآگاه به اثبات رساند. گذشته ازجنايت وي در کهريزک، انتصاب بي ربط وي درپست رياست صندوق تامين اجتماعي بدون در نظر گرفتن تخصص و تجربه لازم يکي از هزاران دلايل مشهود وتصديقي است بر اينکه هيچ مديريت و رياست و سازماني در حکومت فاسد اسلامي پايه و اساس نداشته و ندارد. ميزان نفوذ و ارتباط در ميان باندهاي مافيائي جناح حاکم بر قدرت به جاي استفاده از تخصص و تجربه و مهارت افراد از سياست کثيف و بي خرد سيستمي است که از ۳۴سال گذشته تاکنون در حکومت اسلامي شکل گرفته است، سيستم سرمايه داري فاشيستي نه تنها قدرت و ثروت کشور را به تاراج برده است بلکه حتي رفاه ، امنيت و آسايش را فقط از آن خود و خودي ها ميداند و عده کثيري از جمعيت مردم کشور را در فقر، بيکاري، تنگدستي و گرسنگي قرارداده است.

 درهرحال باتوجه به شدت استشناع جنايت زندان کهريزک که تاثير بسزايي در افکارعمومي داشته است موجب شده تا رسانه هاي داخلي و خارجي ابقاي سعيد مرتضوي درهرپست يا مقامي را به صدا درآورند. تعطيلي زندان کهريزک يا محکوميت نمايشي مرتضوي مشکلي را حل نمي کند بلکه اين خود حکومت است که همه ايران را به زندان کهريزک تبديل کرده است و اين حکومت از آغاز و بنيانش کهريزکي بوده و هست که ميبايست تعطيل شود. حکومت اسلامي يعني حکومت کهريزکي، سرکوب و سلب آزادي هاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي و اسلام کثيف سياسي، سعيد مرتضوي ها نه تنها از منظر رژيم اسلامي محکوم نميشوند بلکه محبوب تر نيزميگردند. به راحتي قابل پيش بيني است که مرتضوي در دادگاه حکومت اسلامي محاکمه نخواهد شد پيش از مرتضوي  جنايتکاران زيادي از جمله سعيد امامي، خلخالي و لاجوردي و… جنايات بيشماري را عليه انسانها اعمال کرده اند و هم اکنون نيز قاضي صلواتي و جنايتکاران بسياري از اينگونه افراد، فرمانبردار جنايات از پيش تعريف شده تحت عنوان مجازات اسلامي برآمده از سيستم حکومت فاشيست اسلامي را برعهده دارند. اگر مرتضوي را محکوم کنند يعني مجازات هاي اسلامي را محکوم کرده اند که در اين صورت خود حکومت اسلامي ميبايست محکوم گردد که از فرمانده کل و رؤساي قواي سه گانه جنايات عليه انسانيت، يعني خامنه اي و احمدي نژاد و لاريجاني ها گرفته تا تمامي دست اندرکاران جنايات و باندهاي مافيائي تروريستي سپاه و بسيج که شريک چنين جنايات خونبار در اين نظام فاسد هستند بايد محکوم شوند که اين واقعه دير يا زود اما نه توسط اين حکومت بلکه توسط افرادي خارج از اين حکومت و يا خود مردم  تحقق خواهد يافت.

سرنگون باد حکومت اسلامي

زنده باد آزادي و برابري

بهرام توراني

مریم ابراهیمی:زنان ايران در گذر گاه تاريخ

maryam_ebrahimi

امروز جنبش زنان در ايران يک واقعيت عيني است. اين جنبش از همان ابتداي سر کار آمدن جمهوري اسلامي، از همان زمان که گروه هائي از اراذل و اوباش حکومتي به نام حزب الله  با شعار “يا روسري يا توسري” به ميدان آمدند  با اعتراض و مبارزه زنان آزاده ايران برعليه رژيم حاکم، پاي گرفت. از آن زمان به بعد مبارزه زنان ايران در راه تحقق حقوق انساني خويش لحظه اي خاموش نشده و برعکس با شدت يابي سياست هاي سرکوبگرانه جمهوري اسلامي در جهت محکم کردن هر چه بيشتر زنجير بر دست و پاي زنان، مدام و همراه با مقابله با آن سرکوب ها، قوي تر و گسترده تر گشته و با نيرو و تجربه نويني به ميدان آمده است. تا آنجا که در چند سال اخير حکومت مجبور به اعتراف به وجود جنبش زنان در ايران شده و در جهت منحرف کردن مسير اين مبارزه به بخشي از سخنگويان زنان طبقات مرفه و نيمه مرفه امکان داده است که به طور علني به صحنه آيند. خود اين واقعيت هر چه بيشتر جاري بودن مبارزات زنان در سطح جامعه را عيان ساخته به گونه اي که امروزهيچکس نمي تواند حضور يک جنبش مستقل و خاص زنان در ميان جنبش عمومي دموکراتيک و ضد امپرياليستي مردم ايران با مطالبات و شعار هاي خاص خود را انکار نمايد. وجود چنين جنبشي بيانگر يک پيشرفت است. اما به راستي اين رشد و پيشرفت، حاصل چه روند هاي آغاز گشته در گذشته است و زنان ايران براي اين که در مبارزات خود براي رهائي از همه قيد هاي جامعه مردسالار به وضعيت کنوني برسند، از چه پروسه هاي تاريخي گذشته اند؟

 

همانطور که مي دانيم اولين طليعه هاي افکار آزاديخواهانه در تاريخ معاصر ايران که با رشد بازرگاني و صنعت جديد همراه بود به طور برجسته از دوره قاجار شکل گرفت. با رشد چنين افکاري بود که برخورد و اعتراض به موقعيت فرو دست زنان به تدريج درجامعه ما مطرح گرديد و زنان خود با شرکت درمبارزات آزاديخواهانه و ضد امپرياليستي دوره مشروطيت، عملاً به رشد و تعالي و گسترش آن افکار در جامعه کمک نمودند. متأسفانه بسياري از اسناد ومدارک مربوط به اين دوره چه به دليل وجود افکار کاملاً مترقي و روشنگرانه در آن ها و چه به خاطر آن که اغلب به زبان ترکي بودند بعدها با روي کار آمدن رضا شاه قلدر و بنا به سياست هاي شديدا ضد مردمي او از دسترس مردم خارج شدند. اما به هر حال مدارک موجود گوياي آن هستند که زنان ايران به خصوص در آذربايجان که مهد انقلاب مشروطه بود با شرکت در اين انقلاب حتي در شکل مسلحانه و با اقداماتي نظير کوشش در ايجاد مدارس دخترانه و انتشار روزنامه و غيره  نقش به سزائي در طرح مسايل زنان در سطح جامعه داشته اند.

عملکرد رضا شاه در سرکوب جنبش هاي آزاديخواهانه در ايران در عين حال به معني ايجاد  مانع در مقابل زنان براي حضور در عرصه هاي اجتماعي و سياسي در يک روند طبيعي  بود. با اين حال هنگامي که وي به نمايندگي از امپرياليسم انگليس، در جهت رشد مناسبات سرمايه داري امپرياليستي در ايران به وجود زنان نياز پيدا کرد، به طور مصنوعي کوشيد با اعمال ديکتاتوري و برداشتن حجاب از سر زنان، آنها را وادار به حضور در صحنه هاي مختلف اجتماعي بنمايد. اما رضا شاه در حالي که زورگويانه خواستار چنين امري بود؛ از طرف ديگر دست ارتجاع مذهبي را در جهت تقويت سنت هاي مردسالارانه فئودالي باز گذاشته بود.

 

 وجود چنين سنت هاي عقب مانده و آداب و رسوم ارتجاعي که زن را نه يک انسان همچون مرد بلکه موجودي درجه دوم و تابع مرد به حساب مي آورد، همواره يکي از بزرگترين موانع بر سر راه آزادي زنان و به تبع از آن آزادي کل مردم ايران بوده است. غلبه اين سنت ها در جامعه از يک طرف، خود زنان را از درک نيرو و استعدادهاي انساني خود باز داشته و نيمه انسان بودن را به آنها تلقين مي کند  و از طرف ديگر با تقويت جامعه مردسالار، نيروي مبارزاتي زنان را به هرز مي برد. واقعيت اين است که چه در زمان رضا شاه و چه در دوره محمد رضا شاه، عرف وسنت هاي عقب مانده رايج در جامعه شديداً و وسيعاً دست و پاي زنان را در زنجير قرار داده بود و آن رژيم هاي سلطنتي در حالي که حافظين و مجريان قوانين ضد زن بودند، از آنها در کار سرکوب و کنترل زنان استفاده مي نمودند- بدون آن که همچون رژيم جمهوري اسلامي خود را ناگزير از اِعمال مستقيم زورحکومتي جهت تحميل چنان سنت هاي ارتجاعي به زنان بنمايند.

 

اما عليرغم پيچيده شدن دست و پاي زنان در چنبره عرف وسنت هاي عقب افتاده، هر جا مبارزه مردم ايران برعليه ظلم و ستم و ديکتاتوري امکان رشد يافته و نمود بارزي پيدا مي نمود، زنان نه فقط به طورغير مستقيم از طريق ياري رساني به مبارزه افراد ذکور خانواده ( شوهر، پدر، برادر و يا فرزند ان) وسيعاً در آن شرکت داشتند بلکه به طور مستقيم  نيز هر چند در تعداد اندک نقش خود را در پيشبرد مبارزات جاري ايفاء مي نمودند.

 

در اوايل دهه ۴۰ با انجام رفرم هائي چند که را ه را براي رشد و گسترش سيستم سرمايه داري وابسته در ايران بازتر نمود، با توجه به نياز اين سيستم به نيروي زنان، شرکت آنها درامور اجتماعي و در مراکز آموزشي هر چه بيشتر شد. اين امر اگر چه زمينه مبارزه هر چه قاطع تري را با عرف و سنت هاي عقب افتاده  بر عليه زن بوجود آورد ولي به خودي خود قادر به درهم شکستن آنها نبود. زنان مي بايست خود دست به کار شوند و با گذشتن از مرزهاي عرف و سنت هاي زن ستيز حاکم، آنها را در زير پاي خود له نمايند. مي بايست خود به عنوان انسان هاي مستقل (يعني بدون وابستگي به مرد) با نيروي سهمگين مبارزاتي خويش بپا خيزند و در راه آزادي خود و جامعه خود بر عليه قدرت سياسي حاکم بجنگند. اين امري بود که با برپائي جنبش مسلحانه در ايران توسط صديق ترين فرزندان اين مرز و بوم يعني کمونيست ها ( هم زن وهم مرد) ، امکان پذير گرديد.

 

در دهه ۵۰ زنان آزاده چريک، دوش به د وش مردان مبارز، دست اندر کار پيشبرد يکي ازسترگ ترين مبارزات سياسي بر عليه رژيم وابسته به امپرياليسم شاه گرديدند. در جريان اين مبارزه بود که زنان انقلابي، قوي تر از خيلي از مردهاي جامعه، عهده دار انجام وظايف سياسي و نظامي شدند و از اين طريق قدرت و توانائي هاي زن را در يک جامعه مرد سالار در مقابل چشم همه قرار دادند. اين، اعلان جنگي قاطع به همه ذهنيت هاي عقب مانده اي بود که زن را موجودي درجه دوم و حقير مي پنداشت.

 

با نگاهي به خصوصيت و چگونگي مبارزات زنان در گذشته دور قبل از آغاز جنبش  چريکي در ايران، مي بينيم که نه خود زنان به قدرت واقعي خود واقفند و نه مردها به زنان به مثابه انسان هاي برابر با خود مي نگرند. ما حتي در انقلاب مشروطه شاهديم که زناني که خود در جريان تحريم تنباکو در صحنه جلوي مبارزه قرار داشتند، در ميدان ارک تبريز نماينده شاه  را  با لفظ “زن” و “لچک به سر” ناميدن وي، مورد تحقيرو سرزنش قرار مي دهند. و يا مي بينيم که در حالي که خود شجاعانه اسلحه به دست گرفته و به نبرد با ضد انقلابيون مي پردازند، به دليل حاکميت عرف و شرعيت زن ستيز بر زندگي مردم، مجبورند هويت زنانه خود را پنهان ساخته و در لباس مردانه در سنگر ها حضور يابند. اما در دهه ۵۰  در جريان مبارزه مسلحانه بر عليه رژيم شاه، زن با پاره کردن بندهاي دست و پا گير خانوادگي و اجتماعي، با هويت زنانه خود به قيام برخاست. اکنون زن در حالي که به عنوان يک انسان ( صرف نطر از جنسيتش) وظايف انقلابي خود  را در قبال مردم خويش انجام مي داد، در راهي قدم گذاشته بود که آزادي زن و گسستن زنجيرهاي اسارت از دست و پاي کل آحاد جامعه در چشم انداز آن قرار داشت. 

در پايان روي اين موضوع نيز تأکيد کنيم که جنبش زنان يک جنبش در خود نيست. به اين معنا که اين جنبش بدون ارتباط با ديگر جنبش هاي اجتماعي از امکان رشد و موفقيت بر خوردارنمي باشد. تنها پيوند  جنبش زنان با حرکت هاي مبارزاتي ديگر بخش هاي جامعه و قرار گرفتن آنها در مسير مبارزه براي سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي و از بين بردن سيستم سرمايه داري حاکم بر ايران، امکان موفقيت اين جنبش را تضمين مي نمايد. دست يابي به برابري حقوقي زنان با مردان و بالاتر از آن دست يابي به آزادي کامل زن تنها در چنين مسيري امکان پذير است. 

فرهاد هنربخش:محکوميت ،مهاجرت، محکوميت !

Farhad_Honar._150_x_200

بديهي است هر انساني اگر در کشور خود تحت فشارهاي امنيتي و مخاطرات جاني قرار نگيرد و از آزاديهاي فردي بر خوردار باشد هرگزمجبور به فرار و پناهنده شدن به کشور ديگري نخواهد شد، چون بهر صورت در کشور خود از امکانات بهتري برخوردار است و مجبور نيست که زندگي را دوباره و از صفر شروع کند چون در واقع مهاجرت و پناهندگي شروع و استارت زندگي از صفر ميباشد.

سه سال پيش که بالاخره بدليل مشکلات سياسي و فشارهاي امنيتي بسيارو با باقي گذاردن تمامي آرزوها و مايملک خودهمراه خانواده مجبور بفرار و پناهنده شدن به کشور سوئد باميد بدست آوردن آزادي و ادامه تلاش براي رهائي کشور عزيزم ايران با همکاري ساير عزيزان ايراني در اين کشورگرديدم بنظر ميرسيد ” پس از اينکه بيش از سي سال زندگي پر از مخاطره و دستگيري توسط عوامل اطلاعاتي سالهاي ۶۰ و شکنجه هاي فراوان در شعبه ۷ مخوف زندان اوين با آن بازجوهاي بيرحم که روي بيرحمترين دژخيماني را که در تاريخ ميشناسيد سفيد کرده بودند و با تحمل تمامي ضربات شکنجه از قبيل صدها ضربه شلاق (بقول خودشان تعزير !!) و مشت و لگد و به سر و صورت و شکستن دندان وکوبيدن قنداق اسلحه يوزي و شکستن دنده (بدتر از آنچه در فيلم هاي هيجاني امروز ميبينيد) و انواع واقسام شکنجه هاي روحي و رواني و کتک هاي مفصل که براستي در آن هنگام بر اثر درد ناشي از اينگونه ضربات فرياد ميزدم، نه فريادي که تا حالا شنيده ايد بلکه واقعا مانند سگي که در اثر ضربه شديد زوزه ميکشد و زندان انفرادي شش ماهه توام با آزارهاي گوشخراش رواني روحي و فراموش کردن شب و روز و انسان بودن خودت و پس از دوسال آزاد شدن  که انسان خيال ميکند که ديگر آزاد است اما زهي خيال باطل، چرا که ميبايست هر هفته خودت را به يکي از پايگاه هاي نظامي امنيتي (کميته هاي باصطلاح انقلاب آنروز) معرفي و حضور خود را اعلام مينمودي و در حين اين اعلام حضور، سئوال و جوابهاي ابلهانه و بيمورد و بوجود آوردن جوي که ميخواستند با اين سئوالات گوناگون، شخص را به جاسوسي و لو دادن افراد ديگر وادار کنند همانگونه که خصلت ذاتي خودشان بود و فشارهاي امنيتي گوناگون مانند احضار کردن هاي وقت و بيوقت و ريختن به منزل و محل کار و متهم کردن به ارتباط با سازمانها و گروههاي مخالف رژيم وفحاشي و بي احترامي و غيره که تماما براي کسانيکه خود اين دوران را سپري کرده اند روشن و واضح است و نگارش بيشتر اين موضوعات در اين مقوله نميگنجد که يادآوري اين خاطرات تلخ هميشه و تا آخر عمر به مثابه شکنجه روحي و رواني بوده است و تا امروز از ياد نرفته و هنوز در هر لحظه در روز آنرا لمس و احساس ميکنيم” با اين اوصاف و بدليل تهديد به مرگ توسط يکي از عوامل اطلاعاتي رژيم که در راهپيمائي بعد از انتخابات رياست جمهوري با آن مواجه شديم  بالاخره راه پناهندگي را قبول نمودم که نميدانستم شروعي دوباره براي تحقير شخصيت و روحيه انسان است، آنطور که حال بايستي چشمت بدستان اداره مهاجرت باشد و با پول ماهيانه ناچيز و امکانات بسيار قليل در شهري کوچک بدور از امکانات دسترسي به عزيزان ايراني براي ادامه تلاش و فعاليت سياسي جهت بر اندازي اين حکومت فاسد جمهوري اسلامي که باعث بدبختي و بي خانمان شدن هزاران هزار ايراني از سرزمين مادريشان شده اند زندگي را سپري نمائيم  که با دريافت اين وجه از اداره مهاجرت ميبايست هم اينکه قوت روزانه را خريداري کنيم و شکمي بخور نمير سير کنيم هم لباسي بخريم آنهم مندرس و دست دوم و هم اينکه بدليل سن بالا و عمل قلب وداشتن يک کليه که نيازمند مراقبت ويژه ميباشم بايد هزينه هاي پزشکي درماني را نيز پرداخت کنيم، عجبا که چه هنري داريم که با وجود اينکه از سه سال قبل قيمتهاي ارزاق روزمره گرانتر شده و هزينه ها بيشتر شده اما پول دريافتي ما از اداره مهاجرت حدودا %۳۰ تقليل يافته است ، يعني با روزي ۴۲ کرون بايد تمامي اين هزينه ها را پرداخت کرد !!! سئوال اينجاست که اداره مهاجرت بايد بداند که امثال ما با اين سن و سال و دارا بودن امکانات بسيار خوب  به چه منظور مجبور به تقاضاي پناهند گي از کشوري ثالث گرديده ايم؟ براي رفاه بيشتر و يا براي خريدن آزادي ! کداميک، واقعا جاي سئوال دارد. که مجبور شويم فشارهاي روحي رواني در اثر انتظار طولاني مدت براي اخذ جواب پناهندگي از اداره مهاجرت ومنفي گرفتن ها و عاقبت حکم به اخراج به وطن و ارسال پرونده به نزد پليس و…. را تحمل کنيم که حالا ميفهمم اينهم يکنوع شکنجه است؛ مگر فرقي ميکند که هنگام صحبت با مسئولين اداره مهاجرت جواب منفي وحکم اخراج و ديپورت به کشوري که زندان و شکنجه و حبس و اعدام کمترين نتيجه آنست را با لبخند به اطلاع شخص برسانند و يا تمامي اين موارد را در کشور خودت که جانت مورد تهديد است با فرياد و تشر و شکنجه بگويند. بهر حال نتيجه هردوي اينها يکي است !! يعني محکوميت ، يعني پايمال کردن حقوق انسانها ، يعني به هيچ انگا شتن وجود انسانها و خواست ها بحق آنها ومتاسفانه اينطور بنظر ميرسد که شرائط در همه جا يکسان است و تمام فرياد هاي اين کشورهاي باصطلاح حامي حقوق  بشر هم شبحي بيش نيست. اينجا است که مي فهميم داعيه حقوق بشر اين کشورها نشأت گرفته از سياست و روابط ميان دو کشور است و مابقي آن فقط هياهوي پوچ و تو خالي است .

با اين اوصاف وتحمل تمام اين فشارهاي روحي رواني که باعث تضعيف روان و جسم ما گشته و روز بروز ما را با خطر از بين رفتن مواجه مينمايد و اميد به زندگي را که حق اوليه هر انساني است را از ما آرام آرام ميگيرد، چاره اي نديدم تا به اين وسيله و از همين امکان اعلام کنم درصورت بروز هر اتفاقي براي من و خانواده ام اداره مهاجرت را بدليل سهل انگاري و ناديده شمردن دلائل و مدارک مربوط به سوابق ما و دلائل پناهندگي و رد آنها  مسئول مستقيم دانسته و با ارسال مدارک موجود به نزد دوستان و همکاران و عزيزان فعال حقوق بشري و رسانه ها خواستار تعقيب و پيگري اين مورد باشم. باشد که ما هم مانند هزاران هزار انساني که سر بلند برا ي آزادي ميهن خود مبارزه کردند و رفتند، برويم وبه اين اميد که روزي نه خيلي دور وطن عزيزمان از چنگال دژخيمان جمهوري اسلامي بيرون آورده و بانک آزادي در افق ايران زمين بلند گردد تا ديگر هيچ ايراني مجبور به ترک وطن نگرديده و مواجه با اين بي عدالتي و بي حرمتي در سرزمين هاي باصطلاح حامي حقوق بشر نشود. باميد آنروز.

محسن عادل فر:تلاش براي رهايي از بند تن

mohsen_adel

در باب مبارزات زنان در جوامع مذهبي-سنتي قلم بسيار رفته و تحليل هاي گوناگوني صورت گرفته، و اما تاريخ مداما در قالب هاي نو خود را تکرار مي کند و قلم ناگزير از نوشتن است. چندي است که شکل جديدي از مبارزه توسط  گروهي از زنان پيشرو توجه جهان را به خود متوجه کرده است. مبارزه اي که در نگاه نخست آغازگر آن ماجده اولياي مصري است و در ميان گروهي از زنان مبارز ايران حاميان و دنباله روان پر شماري يافته است.

 

 اين اعتراض چنان که از دعوي پيشگامانش بر مي آيد، اعتراضي ست بر جفايي که قرن هاست بر تن زنان در جوامع مذهبي و عموما مسلمان مي رود. قرن هاست که تن زن مسلمان در دنياي خارج از امن گاه خانه اسبابي ست شرم آور و ملزم به مستور ماندن در ردا و حجاب، لکه ي شرمي ست که مي بايست از ديده ها پنهان بماند چرا که اگر ديده شود همگان را با ندايي گناه آلود به خود مي خواند، و تنها آن گاه که در خلوتگاه همسر عيان شود به مرواريدي پسنديده بدل ميگردد. در واقع در جوامع مذهبي-سنتي نفس حضور زن در خارج از حريم حرم شوهر مي تواند قدر ترين ابزار شيطان براي گمراهي بشر باشد.

 

اگر چه اين باور توانست حضور زنان در اجتماع را نا پسند جلوه دهد و قرن ها آنها را در پستو ها و اندروني ها محصور نگاه دارد، تاريخ زنان بسياري را به خود ديده که در برابر اين نابربري ايستاده و کوشيده اند که آن را اصلاح و تعديل کنند، و در زمانه ي ما با گسترش روشنگري در جوامع-خاصه جوامع شهري- زنان بسياري پا را فرا تر نهاده و کوشيده اند اين زندان را به تمامي ويران کنند و خواهان بر اندازي احکام اسلامي در مورد زنان به تمامي شده اند.و اکنون بدعت گذاري ماجده اولياي مصري موج نويي از اعتراضات زنان نسبت به نابرابري جنسيتي را به پا کرده است. موجي که گروهي آن را کريه و بي شرمانه مي خوانند، گروهي ديگر به آن پيوسته و خود پرچم دار مبارزه شده اند، و دسته اي بار سنگين پيشينه ي مذهبي بر دوش به کناري ايستاده و در جدال مذهب با آزادي و برابري مرددند طرف کدام را بايد گرفت.

 

 اما فراموش نکنيم که جسارت دختر مصري گرچه بسيار تا ثير گذار و تحسين برانگيز است، ايران چنين شير زناني را بسيار پيش از اين ها به خود ديده است. آن هنگام که طاهره قر ة العين زن اديب و تحصيل کرده ي ايراني در اوج خرافه پرستي اسلامي عهد قاجار روبنده ي خود را به نشانه ي اعتراض به تبعيض جنسيتي در ميان عموم کنار زد، شدت تا ثير گذاري و خلاف عرف بودن عمل او اگر که بيشتر از نمونه هاي امروزي آن نباشد، کمتر نبوده است. درآن زمان که حتي مردان موسيقي پرداز لعن و نفرين مي شدند، قمر الملوک وزيري بر زخمه ي ساز نوازندگان مرد صداي آسمانيش را به گوش همگان مي رساند و چه بسيار بودند مذهبيوني که ريختن خون او را از اوجب واجبات  مي دانستند. گفته شده که پس از قر ة العين، او نخستين زني بوده که بدون حجاب در انظار عمومي حاضر شد و به اجراي موسيقي در گراند هتل پرداخته است.  بانواني چون صديقه دولت آبادي در عهد مشروطه پيشتر از بسياري از زنان در جوامع همسايه انجمن هايي  با هدف دفاع از حقوق زنان بنيان نهادند و شروع به انتشار نشرياتي در خصوص زنان کردند و جسورانه  مسئله ي پوشش اجباري و بسياري از ديگر محدوديتهاي زنان در اجتماع آن روز را مورد نقد و چالش قراردادند. از اين دست زنان در تاريخ ايران کم نيستند. زناني که رنج توهين ها و تهديدها را  به جان خريدند تا ساختارهاي غلط و افراطي زمانه خويش را اصلاح کنند.  

 

زنان بي پروا و آزادي خواه در ايران بسته به شرايط زماني و مکاني خود از روش هاي گوناگوني براي مبارزه با نابرابري جنسيتي ياري جسته و مي جويند.و امروز درايران پس از قرن ها تحمل ظلمي که اسلام به زنان ايراني روا داشته و به مدد گسترش آموزش و روشنگري هر روز زنان بيشتري نقاب از چهره کريه دين برداشته و به جمع زنان آزادو برابر گيتي مي پيوندند.  اميد است به مدد همت و شهامت زنان مبارز در آينده ي نزديک نگاه جنسيتي بر شانه هيچ زني در ايران و روزي در تمامي جهان سنگيني نکند.

سارا نوبخت:من هم یکی دیگر از قربانیان جمهوری اسلامی هستم

aks3_015_405_x_450_202_x_225

جمهوری اسلامی حکومتی است که با هر نوع معیارها ومبانی و ارزشهای انسانی در تضاد است. حکومتی است که در ضدیتش با انسان وآزادی انسان و برابری و مساوات در دنیا شهرت پیدا کرده است و من از ترس اجرای  قوانین ظالمانه این جنایتکاران درخواست پناهندگی کرده ام. حکومتی که همانند کودکی ناخواسته به مردم تحمیل شد و تاکنون همچو غده ای سرطانی گریبان گیر مردم ایران شده است. حکومتی که برای بقای خود از کشتن گروه گروه و دسته دسته مردم هیچ ابایی ندارد. حکومتی که با جاری ساختن سیلابی از خون جوانان ایران زمین و خفه کردن فریادهای نهفته در گلوی هزاران هزار ایرانی و خانواده های داغداری که در فراغ از دست دادن جگر گوشه هایشان به سوگ نشسته اند، می خواهد به حکومت ننگین خود ادامه دهد.

خانواده هایی که حتی بدنبال از دست دادن عزیزانشان، هنوز هم ازظلم و ستم این وحشیان آدم کش در امان نیستند و گویی تمام باقیمانده آنها همه به مرگ محکوم شده اند و باید بقیه عمر خود را در سیاهچالهای  جمهوری اسلامی بسر ببرند. من هم یکی دیگر از آن قربانیان بودم  که اگر دست به فرار نمی زدم معلوم نبود این جنایتکاران تابحال چه بلایی برسر من آورده بودند.

من به عنوان یک زن ایرانی، زنی که نیمه عمرم را در حکومتی ضد مردمی و ضد انسانی جمهوری اسلامی سپری کرده ام و الان که درخارج از مرزهای ایران بسر می برم، میخواهم صدای همه آنهایی باشم که در زندانهای جمهوری اسلامی صدایشان بجایی نمی رسد.می خواهم صدای زنانی باشم که بطور روزانه از سوی سرکوبگران جمهوری اسلامی بجرم عشق ورزیدن، بجرم شادی و بجرم طرز لباس پوشیدن مورد تحقیر و حتک حرمت قرار می گیرند. می خواهم صدای زنانی باشم که بدست مردان خانواده کشته می شوند و قوانینی برای دفاع از حرمت انسانی آنها جود ندارد. می خواهم صدایی برای دفاع از حرمت و شأن و منزلت خودم باشم که سالهاست درد دلم را در سینه خفه کرده ام و امروز می خواهم به گوش همه جهان برسانم. می خواهم به همه عالم و آدم بگویم  نگاه کنیدهم میهننان من در چه جهنمی بسر می برند و چگونه حرمت و حقوق انسانی آنان را پایمال می کنند؟

میخواهم اعلام کنم که در دستگاه های قضائی و امنیتی جمهوری اسلامی نه تنها کوچکترین عدالتی وجود ندارد بلکه کلیه قوانین جمهوری اسلامی بویژه نسبت به زنان برمبنای تحمیل بی عدالتی بنا شده است. این جانیان فقط از طریق شکنجه واعدام مخالفان خود و سرکوب های وحشیانه توانسته اند خود خودرا سرپا نگاه دارند. از طریق عده ای کفتار جیره خوار،از طریق سرکوب حرکتهای آزادی خواهانه. پایه های حکومت ننگین اسلامی تابحال برجنایت و شلاق و شکنجه استوار بوده است. باید از همه مردم جهان و از همه نهادهای مدافع حقوق انسان بخواهیم که به کمک انقلاب مردم ایران بپیوندند و مردم ایران را از این منجلاب نجات دهند تا یکبار برای همیشه ریشه های اسلام سیاسی و قوانین اسلامی و حکومت اسلامی را بخشکانیم و بر ویرانه های جمهوری اسلامی یک حکومت انسانی بنا کنیم. 

به امید آزادی ایران زمین و رهایی مردم عزیز میهنم.

مرگ بر جمهوری ننگین اسلامی

بهرام تورانی:محکومیت یا محبوبیت سعید مرتضوی ها در حکومت کهریزکی ها!؟

bahram_torani_167_x_215

سعید مرتضوی یکی از عاملین تجاوز و کشتارهای مردمی در ایران به خصوص جنایات کهریزک مشهور است. چرا بجای محکومیت و قرار گرفتنش در زندان، وی همچنان در راس مدیریت فاسد جمهوری اسلامی قرار میگیرد !؟ جمهوری اسلامی که برپایه شکنجه، تجاوز و اعدام و زندان بناء شده است چطورمیتواند نسبت به محکومیت و زندانی کردن یکی از پایه های نظام اقدام کند، سعید مرتضوی از نور چشمی های جمهوری اسلامی است. کاملا مشخص، قابل درک و بیان است که ایشان مستقیما از رهبر و رئیس جمهور و سردمداران نظام اسلامی برای اعمال خشونت، تجاوز و قتل زندانیان در کهریزک دستور میگرفته است. سعید مرتضوی پس از تعطیلی زندان کهریزک به رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و درحال حاضر بعنوان ریئس صندوق تامین اجتماعی حکومت منصوب شده است. شکنجه و تجاوز و قتل هایی که در زندان کهریزک به صدا درآمد باعث شد تا رسانه های داخلی و خارجی اهمیت ویژه ای به این جنایات بخصوص سعید مرتضوی که مدیریت این جنایات را بعهده داشت بدهند و حکومت را ناچار کرد که حداقل به صورت تظاهری یا نمایشی هم که شده نسبت به احضار نامبرده به دادگاه اقدام نماید که اخیرا نیز سخنگوی قوه قضائيه از احضار آقای مرتضوی به دادگاه خبرداده است، البته این اولین مرتبه ای نیست که اتهامات سردمداران رژیم فاقد هرگونه جدیت و قاطعیت در برخورد از طرف دستگاه فاسد قضائی حکومت اسلامی قرارگرفته باشد بلکه بازی نمایشی احضار این قبیل افراد به دادگاه که معمولا منتج به امحاء محکومیت شان نیزمیگردد سیاستی است که حکومت از 34 سال پیش برای سرگرمی و در انتها سردرگمی افکارعمومی در نظر داشته است. 

سعید مرتضوی نه تنها تکرار دیگری از چشم پوشی حکومت اسلامی به جنایات سردمدارانش خواهد بود بلکه بی لیاقی و بی کفایتی هرمدیریتی دراین نظام از ریشه فاسد را برای افراد ناآگاه به اثبات رساند. گذشته ازجنایت وی در کهریزک، انتصاب بی ربط وی درپست ریاست صندوق تامین اجتماعی بدون در نظر گرفتن تخصص و تجربه لازم یکی از هزاران دلایل مشهود وتصدیقی است بر اینکه هیچ مدیریت و ریاست و سازمانی در حکومت فاسد اسلامی پایه و اساس نداشته و ندارد. میزان نفوذ و ارتباط در میان باندهای مافیائی جناح حاکم بر قدرت به جای استفاده از تخصص و تجربه و مهارت افراد از سیاست کثیف و بی خردِ سیستمی است که از 34 سال گذشته تاکنون در حکومت اسلامی شکل گرفته است، سیستم سرمایه داری فاشیستی نه تنها قدرت و ثروت کشور را به تاراج برده است بلکه حتی رفاه ، امنیت و آسایش را فقط از آن خود و خودی ها میداند و عده کثیری از جمعیت مردم کشور را در فقر، بیکاری، تنگدستی و گرسنگی قرارداده است.

 درهرحال باتوجه به شدت استشناع جنایت زندان کهریزک که تاثیر بسزایی در افکارعمومی داشته است موجب شده تا رسانه های داخلی و خارجی ابقای سعید مرتضوی درهرپست یا مقامی را به صدا درآورند. تعطیلی زندان کهریزک یا محکومیت نمایشی مرتضوی مشکلی را حل نمی کند بلکه این خود حکومت است که همه ایران را به زندان کهریزک تبدیل کرده است و این حکومت از آغاز و بنیانش کهریزکی بوده و هست که میبایست تعطیل شود. حکومت اسلامی یعنی حکومت کهریزکی، سرکوب و سلب آزادی های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و اسلام کثیف سیاسی، سعید مرتضوی ها نه تنها از منظر رژیم اسلامی محکوم نمیشوند بلکه محبوب تر نیزمیگردند. به راحتی قابل پیش بینی است که مرتضوی در دادگاه حکومت اسلامی محاکمه نخواهد شد پیش از مرتضوی  جنایتکاران زیادی از جمله سعید امامی، خلخالی و لاجوردی و… جنایات بیشماری را علیه انسانها اعمال کرده اند و هم اکنون نیز قاضی صلواتی و جنایتکاران بسیاری از اینگونه افراد، فرمانبردار جنایات از پیش تعریف شده تحت عنوان مجازات اسلامی برآمده از سیستم حکومت فاشیست اسلامی را برعهده دارند. اگر مرتضوی را محکوم کنند یعنی مجازات های اسلامی را محکوم کرده اند که در این صورت خود حکومت اسلامی میبایست محکوم گردد که از فرمانده کل و رؤسای قوای سه گانه جنایات علیه انسانیت، یعنی خامنه ای و احمدی نژاد و لاریجانی ها گرفته تا تمامی دست اندرکاران جنایات و باندهای مافیائی تروریستی سپاه و بسیج که شریک چنین جنایات خونبار در این نظام فاسد هستند باید محکوم شوند که این واقعه دیر یا زود اما نه توسط این حکومت بلکه توسط افرادی خارج از این حکومت و یا خود مردم  تحقق خواهد یافت.

سرنگون باد حکومت اسلامی

زنده باد آزادی و برابری

بهرام تورانی

بهرام تورانی:حکومت سکولار تنها راه رهايي انسانها درجوامع مختلف مذهبي

bahram_torani_167_x_215
نياز جوامع مختلف مذهبي به جامعه اي سکولار تنها راه رهايي از خود بيگانگي انسان است. دخالت مستقيم مذهب از هرنوع در سياست امورهر مملکتي سلامتي اجتماعي، سياسي و فرهنگي کشور را مضمحل خواهد کرد. عدم دخالت مذهب از زندگي اجتماعي افراد درجامعه يک نياز مبرم است. اسلام يکي از ارتجاعي ترين مذاهبي است که علاوه بر دخالت مستقيم درزندگي خصوصي انسانها باعث بروز سلب آزادي هاي اجتماعي و گسترش بي عدالتي و متعارض معيارهاي برابري انسانها شده است. متاسفانه اسلام حتي از نوع خالص آن يعني ناب محمدي اش نيز انسانيت را به ابهام کشانده است. با مطالعه و بررسي در منبع اصلي مديريت اسلام يعني قرآن به نتيجه خواهيم رسيد که اساساً اسلام بدون خشونت و خونريزي معنايي نداشته و ندارد، براي تصديق اين حقيقت فقط کافي است به معني برخي آيه هايي از قرآن نائل آييم که دستور قتل و کشتار انسانها به بهانه کافر يا يهودي بودنشان، خشونت در برابر خشونت، قتل در برابر قتل و نابرابري زن در مقابل مرد و حق الورثه زن نصف مرد، سنگسار و قصاص و بسياري از موارد ديگرکه در قرآن به کرات مشاهده ميگردد و در بين جمعيت مسلمان ايجاد انگيزه اي است براي اعدام ، ترويج قتل و کشتار و نابرابري و هزار و يک جنايت آشکار و پنهاني که در جوامع مختلف اسلامي در حال وقوع است . گذشته از قرآن نه تنها اسلام به تنهايي مذهبي است خشونت آميز بلکه رهبران مذهبي آن که معمولا در رأس امور مملکتي جامعه اي مانند ايران قراردارند با صدور فرمان قتل هايي در قالب  فتواهاي ضد انساني شان خطري مضاعف برجان انسانها تلقي ميگردند.

مذهب دستگاهي است که تشکيل باندهاي مافيايي و ابزار مورد استفاده ضد انساني در حکومت هاي ديني را به وجود آورده است. مذهب به ويژه نوع اسلامِ شيعي درآن مجموعه اي از دستگاه کشتار و توليد جهل و خرافه و انسان ستيزي در جامعه است. تاريخ دستگاه مذهب، تاريخ جنگ، کشتار و خونريزي، جهل و جنايت و عقب ماندگي است. ميزان انسانهايي که تاکنون در اثر جنايت دستگاه مذاهب به خاک و خون کشيده شده اند در زمره بزرگترين جنايات تاريخ است. اين دستگاه مخرب و مافيايي را بايد به کنترل درآورده و اثرات مخرب و انسان ستيز آن را خنثي کرد. از گذشته هاي دور تاکنون تعرض در حقوق انسانها غالباً در کشورهاي مذهب زده به ويژه کشورهايي که سياست آن با مذهب آميخته شده اند نسبت به ديگر کشورهاي سرمايه داري شدت عمل بيشتري داشته و دارد. در حال حاضر دستگاه مذهب در ايران بزرگترين باند مافيائي درجهان را با نام جمهوري يا حکومت اسلامي بوجود آورده است که يا جان ميليونها انسان را گرفته يا ميليونها انسان که تعداد زيادي از آنها اگر با خطرات شکنجه در بند و سياهچالهاي دروني حکومت گرفتار نباشند در فقر و گرسنگي بسر مي برند، اين دستگاه کشتار کماکان به عملياتهاي تروريستي  يا آدمکشي خود در داخل و خارج کشورادامه مي دهد. 

 متاسفانه اسلام از قدمتي طولاني در ايران برخوردار است که فزونترين و شنيع ترين آن از يک قرن گذشته تاکنون در اين سي و اندي سال توسط حکومت اسلامي در جامعه ايران پديدار شد. اصولاً اينجانب با مذهبي به نام اسلام چه از نوع سياسي و چه غيرسياسي آن بدلايل فوق الاشاره (آيه هاي قرآن منبع اصلي اسلام) مخالفم، درحال حاضر مذهب زدائي در بيشتر اقشار مختلف ايرانيان  باتوجه به قدمت ديرينه اي که ايران به آن مبتلا است غيرممکن است. مذهب اسلامِ شِيعي در ايران که با برگزاري مراسم هاي مختلف خرافه پرستي از جمله ماه محرم و رمضان و تولد و مرگ اين پيامبر و آن امام و… به معضلي اجتماعي در ايران تبديل شده  و تقريبا گريبانِ اقشارمتعددي از جامعه ايران را فرا گرفته است.

راه حل برطرف شدن اين معضل اجتماعي بعد از سرنگوني جمهوري اسلامي در ايران چيست؟

در ابتدا باتوجه به جداسازي کامل دين از سياست و برپائي حکومتي سکولار، دين و مذهب، ايمان و اعتقاد يا باور و عدم باور به خدا فقط امري است خصوصي ، ذهني يا قلبي و خروج آن از ذهن و مغز انسان براي ترويج ، تبليغ يا تحميل در جامعه بسيار مضرو خطرناک است. درک و فهم وجود يا عدم وجود خدا با انتخاب هرنوع مذهب براي باور يا عدم باور به خدا به هرسبک و شيوه از بت پرستي گرفته تا بهائيت و يهوديت و مسيحيت و اسلاميت يا حتي تفکرات و نظريه هاي آته ئيستي و … بعنوان امر خصوصي انسانها به شرط اينکه اين باور و اعتقاد به افراط نرفته وهيچ لطمه، اختلال يا خطري در زندگي خود و ديگران و جامعه ايجاد نکند از خصوصيات و ضروريات يک جامعه آزاد براساس پايه هاي انساني و سوسياليستي است. پس از هزاران سال در قرن بيست و يکم دنياي امروزي براي درک وجود يا عدم وجود خدا با گرايش وعلاقه انسانها به هرنوع مذهبي، منابع اطلاعاتي متعددي گذشته از کتاب و کتابخانه در دنياي مجازي اينترنت وجود دارد و به نظر ميرسد نياز چنداني به آخوند يا حوزه هاي توليد آخوند مانند حوزه علميه قم يا کائن و بشير نيست. اختصاص کمترين ارج و اعتبار به اينگونه نهادها از موارد مهم و ضروري و حائز اهميت براي يک جامعه موفق روبه سکولار است. براي انحلال معضل مذهبي يا موفقيت در امر مذهب زدائي درجامعه پس از سرنگوني جمهوري اسلامي و برپائي جامعه اي سوسياليستي و سکولار در ابتدا با جدا نمودن آن از سياست و پس از آن حذف وممنوعيت در تخصيص هرنوع هزينه و بودجه يا امکانات مالي کشور به مساجد، روحانيون، مداحان خرافه خوان يا روضه خوان و انجمن هاي مذهبي و تدريجاً با برنامه ريزي ها و اطلاع رساني هاي دقيق و کارشناسانه از طريق مشاوران و جامعه شناسان زبده وسکولاريسم در رسانه ها و محافل عمومي ميتوان سطح آگاهي مردم را بالا برده و مردمي را که خود را درقيد و بند آن قرارداده اند رهانيد. البته مجددا تأکيد ميگردد که در جامعه سوسياليستي وآزاد انساني وسکولار، مذهب امري است خصوصي وهيچ اجبار يا ضرورتي براي اين رهايي وجود ندارد، ولي به نظر مي آيد براي جلوگيري از تفريط در هرنوع باور يا مذهبي که امنيت و تأمين سلامت فکري و رواني انسانها را به مخاطره مي اندازد و همچنين بالابردن سطح آگاهي مردم نسبت به اثرات مخرب خرافه پرستي در مذاهب به ويژه مذهب خشونت آميز اسلام از ضرورياتي است که بايد به جامعه القا و يکي از بهترين شيوه هاي مذهب زدائي و فرهنگ سازي براي استواري حکومتي سکولار و جامعه اي سوسياليستي و انساني در ايران است.

سرنگون باد حکومت اسلامي

زنده باد جامعه سوسياليستي و سکولار در ايران