پناهگاه موقت ۱۲۰ خانوادهی روم (کولی)

براساس نوشتهی روزنامهی داگنزنیهتر DN کمپینگ مولستورپ Möllstorps Camping به پناهگاه موقت ۱۲۰ خانوادهی روم (کولى) که از صربستان آمدهاند، تبدیل شده است. ادارهی کل امور مهاجرت قراردادی را برای مدت دو ماه با این اردوگاه امضاء کرده است.

.این خانواده‌ها به این دلیل که در صربستان مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتند تصمیم به سفر به سوئد گرفتند.اما بلافاصله چند روز پس از ورود آنها به جزیره‌ی اولند Öland که این اردوگاه آنجا قرار دارد، پخش اعلامیه‌هایی در اعتراض به آمدن و زندگی کردن آنها در این محل در پارکینگ این اردوگاه، شروع شده است. وضعیت اردوگاه تا کنون و در حال حاضر آرام است، اما بسیارى از آنها نگران آینده هستند. رئیس اداره‌ کل امور مهاجرت، دان الیاسونDan Eliasson  در گفتگو با روزنامه‌ داگنزنی‌هتر گفته است که براساس قوانین سوئد، آزار و اذیت و تبعیض در صربستان دلیل کافى براى گرفتن اجازه اقامت در سوئد نیست.

 

 

قتل فجیع یک خانواده پناهنده ایرانی در نروژ

سایت ایرانیان برگن

در یک جنایت بی سابقه خانوادگی در میان پناهندگان کشور نروژ، یک ایرانی اهل کردستان؛ همسر و سه فرزندش را کشت و به زندگی خود نیز پایان داد! علت قتل عام خانوادگی هفته گذشته در پایتخت نروژ، هنوز از نظر پلیس اسلو نامشخص است. در این جنایت بی سابقه خانوادگی که در میان پناهندگان کشور نروژ اتفاق افتاد، یک مرد ایرانی ۴۱ ساله با کشتن همسر و سه فرزندش، به زندگی خود نیز پایان داد.

سعید احمدزاده، روز دوشنبه گذشته پس از کشتن همسر و نوزاد چهارده روزه اش در منزل، با فراخواندن دو دختر خردسالش به بهانه پیک نیک از مدرسه، آنان را نیز در روز سه شنبه کشت و آن گاه به زندگی خود پایان داد.

چگونگی قتل عام

رسانه های نروز صبح روز سه شنبه گذشته – ۲۱ سپتامبر – خبر قتل یک مادر و نوزاد چهارده روزه اش را در نقطه از شهر اسلو ، منتشر کردند. در گزارش اولیه آمده بود اجساد یک زن ۳۷ ساله به نام ” نادرا ال بیش”، شغل پرستار و نوزاد چهارده روزه اش در منزل مسکونی آنان پیدا شده، اما هیچ خبری از همسر ایرانی این زن مراکشی و دو دختر خردسالشان در دست نیست!

در گزارش منتشر شده، به نقل از پلیس شهر اسلو ذکر شده بود که قاتل، زن و فرزند نوزادش را خفه کرده است. پلیس که احتمال دست داشتن مرد ایرانی در قتل همسر و فرزندش را می داد، نسبت به جان دو دختر ۷ و ۹ ساله این خانواده به شدت احساس نگرانی می کرد. به ویژه آن که در تحقیقات پلیس مشخص شده بود که سعید احمد زاده دو ساعت پیش از آن که مدرسه دخترانش تعطیل شود به مدرسه آنان رفته و با بیان این که قصد دارد فرزاندانش ” نرمین” و ” نسرین” را به یک گردش تفریحی در طبیعت ببرد، آنان را با خود به نقطه نامعلومی برده است.

پلیس پس از گشت و کنترل ۲۴ ساعته، در پایان شب سه شنبه جسد نرمین و نسرین و پدر ۴۱ ساله آنان را در حوالی اسلو، در عمق ۱۳ متری یک دریاچه پیدا کرد. تاکنون جزئیات و چگونگی مرگ دو دختر و پدرشان و ساعت اتفاق حادثه در تحقیقات پلیس و پزشکی قانونی نامشخص مانده و به رغم آزمایش های متعدد، زمان مرگ آنان هنوز مشخص نشده است، اما پلیس به رسانه ها گفته است اطلاعاتی در دست دارد که بر پایه آن نسرین و نرمین روز سه شنبه در یک مکان دیده شده اند.

سعید احمد زاده کی بود؟

سعید بیست سال قبل از کشور عراق به نروژ آمد. او بنا به گفته همسایگانش مردی اجتماعی، خوش برخورد و از نظر مسئولان مدرسه دخترانش مردی فعال و نسبت به عملکرد درسی فرزندانش حساس بود. بنا به گفته مدیر مدرسه دو دخترش نرمین ونسرین، سعید احمد زاده در تمامی جلسات اولیای دانش آموزان مدرسه شرکت می کرد و همواره از موقعیت درسی دخترانش در مدرسه با خبر می شد. چنان که در عکس های مانده از او نشان می دهد، او با دخترانش رابطه بسیار خوبی داشت و اغلب آنان را با خود به گردهمایی های سیاسی و اجتماعی می برد. سعید در یک شعبه از اداره پلیس شهر اسلو به عنوان سرویس دهنده خدمات بهداشتی و نظافت ساختمان بیش از پنج سال سابقه کار داشت و هم زمان تاکسیرانی نیز می کرد. او قرار بود از ابتدای ماه سپتامبر کلاس تاکسی رانی ” اسلو ” را بگذراند و پس از آن شروع به کار کند که بنا به اطلاع پلیس این دوره را آغاز نکرد.

انگیزه قتل عام خانوادگی!

پلیس تاکنون نتوانسته است علت این جنایت کم سابقه در نروژ و بی سابقه در میان پناهندگان ایرانی را کشف کند. دلایلی که احتمال داده می شود باعث این قتل عام شده باشد تاکنون با روشن شدن روابط خوب اجتماعی و خانوادگی، بیشتر به نقطه ابهام کمک کرده است تا اثبات یک بحران که به جنون رسیده باشد. بر اساس گفته همسایگان این خانواده به پلیس، همسر مراکشی احمد همواره از او به عنوان مردی کمک گر، اجتماعی و مداراگر و خانواده دوست یاد می کرده است. پلیس اکنون با ابهامی روبروست که سعید احمدزاده، بی آن که در محدوده خانواده و اجتماع و محل کار دارای بحرانی بوده باشد، چگونه دست به این جنایت بزرگ زده است.

بنا به گفته پلیس، “بخشی از شخصیت سعید ممکن است بر ما نامعلوم مانده باشد و آن این است که او با دوستانش چگونه رابطه ای داشته و یا حقیقتا رابطه او همسرش چگونه بوده است؟” مسئولان پروند او در پلیس شهر اسلو می گویند این بخش از تحقیقات ما هنوز آغاز نشده؛ می خواهیم از نزدیکانش – خواهر سعید نیز در اسلو زندگی می کند – تحقیق کنیم اما بخاطر شوک ناشی از این قتل عام خانوادگی، فعلا این کار ممکن نیست!

 

 

یادداشت سردبیر،نگاهی به سفر احمدی نژاد به نیویورک

nazi

نگاهی به سفر احمدی نژاد به نیویورک

 

امسال نیز احمدی نژاد این جانور عجیب الخلقه به همراه هیئتی به نیویرک سفر کرد و داستانها آفرید. البته جمهوری اسلامی به این سفر خارج کشور سرانش با هر آبروریزی هم که باشد راضی و خوشحال است؛ خوب چه میشود کرد وقتی که دولتی در انزوای بین المللی بسر میبرد حتی یک سفر جنجال بر انگیز و خنده دار برایش جای مباهات دارد.

 

احمدی نژاد اینبار نیز به سخن پراکنی پرداخت و هربار چیزی گفت که خشم، تعجب و گاه خنده و تمسخر دنیا را به همراه داشت. او گفت که دولت آمریکا هواپیماهایش را به برجهای دوقلو در نیویورک زد و مردم را کشت. گفت که در ایران احکام سنگسار وجود نداره و سکینه محمدی آشتیانی نیز به سنگسار محکوم نشده است که البته چند روز بعد سخنگوی قوه قضائیه غلامحسین محسنی اژه ای این جانور دو پا، سخنان احمدی نژاد را با تأکید بر این که سکینه محمدی آشتیانی به سنگسار محکوم شده تکذیب کرد؛ که البته جناب احمدی نژاد هم به روی مبارکش نیاورد. احمدی نژاد گفت که در ایران آزادی وجود دارد و همه آزادند که هر چه میخواهند بگویند. گفت که در هیچ جای دنیا انتخابات مانند ایران عادلانه برگزار نمیشود. خلاصه در دوره سفر خود به نیویورک حرفهای بسیاری زد و مردم دنیا را کلی سرگرم کرد و خنداند. و البته مردم دنیا هر چه بیشتر به این مسئله آگاه شدند که مردم ایران با چه جانوران اسلامی طرف هستند.!!

 

این سفر برای احمدی نژاد و هیئت همراهش نیز پیامی داشت و آن این بود که فهمیدند چگونه مورد نفرت مردم هستند. هر جا که رفتند با اعتراض مردم روبرو شدند، هر جا که رفتند مخالفین اعدام و سنگسار و جمهوری اسلامی تجمع کردند و بر علیه آنها شعار دادند و این مسئله به آنها ثابت کرد که دنیا چقدر عوض شده و افکار عمومی جامعه هر چه بیشتر  بر ضد و علیه آنها شده است.

افکار عمومی بین المللی هر چه بیشتر متوجه این شده است که وجود جمهوری اسلامی نه تنها برای مردم ایران که برای همه دنیا خطرناک است. یک رژیم بغایت ضد بشری و برخاسته از فسیلهای قرون وسطی که چه عرض کنم، (حس میکنم قرون وسطاییها از این رژیم متمدن تر بودند) خطر بزرگی برای امینت دنیا بشمار میاید و باید برود. دنیا فهمیده است که با سرنگونی جمهوری اسلامی مردم در همه جای دنیا روی آسایش به خود میبند چرا که این رژیم قطب ارتجاع و ترور و ناامنی در دنیا است.

 

از مقدمه ای که در مورد سفر احمدی نژاد به نیویورک نوشتم خواستم به نتایجی برسم. اول اینکه جنبش علیه سنگسار و اعدام و خصوصا جنبش کنونی علیه سنگسار سکینه محمدی آشتیانی، جنبشی است رو به جلو که جمهوری اسلامی را هر چه بیشتر در انزوای بین المللی فرو خواهد کرد. این جنبش دستان بسیار قوی است که نمیگذارد سر جمهوری اسلامی از باتلاق انزوای جهانی بیرون بیاید و منجر به خفه شدن این سیستم میگردد. دوم اینکه حتی کشورهایی که تا کنون با جمهوری اسلامی مناسبات حسنه ای داشتند دیگر جرأت نمیکنند که بطور علنی به این مناسبات ادامه دهند و این خود به پرتاب هر چه سریعتر این رژیم به درون سیاهچال انزوا کمک میکند.

 

حال روی سخن من با پناهجویان است. دوستان، اکنون که وضعیت جمهوری اسلامی اینقدر متزلزل شده است هر چه بیشتر منسجم و متشکل و متحد در صحنه مبارزه پناهندگی خود باشید به پیشرفت روند پناهندگی خود و دیگران بیشتر کمک میکنید. و ادارات امور پناهندگی نیز کمتر میتوانند به ایرادات احمقانه خود به دلائل پناهندگی پناهجویان ادامه دهند. چرا که موقعیت و وضعیت ضعیف جمهوری اسلامی را در سطح بین الملل میبنند و از طرفی نیز اتحاد و همبستگی شما بیشتر به حقانیت گفته هایتان کمک میکند. با توجه به رویدادهای یک سال گذشته و تشنجی که در بین سران رژیم پیش آمده که این تشنج به سردرگمی هر چه بیشتر حکومت کمک میکند دیگر نباید جای سؤال برای ادارات امور پناهندگی پیش بیاید که آیا پناهجوی فراری از جهنم جمهوری اسلامی میتواند به ایران برگردد یا نه؟!!

 

همه دنیا با چشمان خود دارند میبند که چطور موج دستگیریها و احظار فعالین مدنی به دادگاهها زیاد شده است. دارند میبنند که احکام اعدام و سنگسار چطور مانند آب خوردن صادر میشوند. دارند میبینند که چگونه احکام اعدامهای ۲۰ و ۳۰ نفره در زندانهای ایران اجرا میگردد و مسائل بسیار دیگر که بسیار واضح جلوی چشم جهانیان است. همه این موارد به روشنی اثبات میکند که تا جمهوری اسلامی بر سرکار است، پناهجوی ایرانی باید بدون چون و چرا به حق پناهندگی خود نائل گردد. تمامی این نمونه ها و هزاران نمونه دیگری که وجود دارد اما در حوصله این نوشته نمیگنجد اثبات میکند که با وجود جمهوری اسلامی در ایران، مردم در آن کشور امنیت ندارند و هر ایرانی که متواری شده و به کشورهای غربی روی میاورد باید از حق اقامت برخوردار گردد.

 

مرگ بر حکومت اسلامی

برقرار باد حکومت انسانی

نامه ای به فدراسیون از خانم ندا در ایران

نامه ای به فدراسیون از خانم ندا در ایران

من ۳۳ سال دارم ۱۰ سال هست که از اسلام خارج شدم و پیرو مسیح هستم . همونطور که میدونید اگر گیر بیفتم حکمم مرتد بوده و اعدام میشم

من یک پسر۸ ساله و یه دختر ۳ ماهه دارم .خودم مهم نیستم برای بچه ها و پدر و مادرم نگرانم اگر من و شوهرم را بگیرن بچه هامون چی میشن؟

میخواهیم پناهده مذهبی بشیم شما میتونید راهنمایی کنید که چه کار کنیم؟

ممنون

ندا / ایران

 

پاسخ به نامه ندا از ایران

 

سلام خانم ندا

 قبل از هر چیز امیدوارم گیر نیفتید.شما چه کیس مذهبی داشته باشید و یا هر کیس دیگری در مصاحبه با کارمندان دولت در هر کشوری باید اثبات کنید که موقعیتتان در خطر بوده است.فقط گفتن اینکه شما از دین اسلام به مسحیت گرویدید کافی نیست باید برای آنها معلوم باشد که درهمین مورد از سوی مراجع قضائی کشور احضار،بازداشت و یا تحت تعقیب بوده اید همین که شما از ۱۰سال پیش مسیحی شده اید و توانسته اید بدون مشکل در ایران زندگی کنید هنگام بررسی پرونده ات برای شما به عنوان یک فاکتر منفی به حساب می آید. به علاوه شما باید اطلاعات کافی در مورد مسحیت داشته باشید باید برای آنها توضیح دهید که با کدام کلیسا و در کدام یک از شهرهای ایران در ارتباط بوده اید و با چه افرادی در ارتباط بوده اید چگونه به آنجا رفت و آمد میکردید. مراجع قضای و پلیس امنیتی ایران از چه زمانی به گرویدن شما به دین مسیحیت پی بردند و باید توضیح دهید هنگام اطلاع از این موضوع عکس العمل آنها نسبت به شما چگونه بوده است؟

 ندا عزیز شما نوشته اید نگران پدر و مادرتان هستید قاعدتا به دلیل گرویدن شما به مسیحیت نباید پدر و مادر شما تحت پیگرد قانونی قرار بگیرند هر چند در جمهوری اسلامی از این نمونه ها فراوان است.

  در هر صورت لازم است مدارکی را نیز در همین مورد به مقامات امور پناهندگی ارائه دهید یا باید گفته های شما چنان به واقعیت نزدیک باشد که جای خالی هر نوع  مدارکی را برای شما پرکند. مدارک هویتی شما نیز باید تکمیل باشد از جمله شناسنامه و کارت ملی.نکته مهم تر این است که اگر با مدرک قانونی از ایران خارج میشوید باید دلایل محکمی برای آن داشته باشید اگر نه به راحتی از شما نمی پذیرند در ایران تحت تعقیب بوده باشید ولی همزمان توانسته اید از فرودگاه به شکل قانونی خارج شوید. خانم ندا، من به همین چند خط در پاسخ به توضیحات شما اکتفا میکنم امیدوارم پاسخ من به سوال شما کافی باشد ولی اگر بازهم خواستید از فدراسیون راهنمائی بیشتری بگیرید سعی کنید در مورد هر ابهام و ناروشنی که داشتید به طور مشخص سوال کنید تا به صورت مشخص به سوالات شما پاسخ دهیم. در ضمن به ضمیمه این نامه سندی را برایت مفرستیم تا با مطالعه آن با پروسه پناهندگی و شرایطی که با آن مواجه میشوید آشنایی بیشتری پیدا کنید.

برایتان آینده خوبی آرزو میکنم

عبدالله اسدی ۲۴ سپتامبر۲۰۱۰

گفت و گو باپناهجویان اعتصابی در نروژگفتگو با پناهجویان

عباس شکری

 فریاد خاموش

از اعتصاب غذا و دهان دوختن شان در پرسه زنی های شبانه در فیس بوک آگاه شدم که انگار زبان روزنامه نگاران نروژی گنگ و چشمان شان کور است که تا امروز در رسانه های مهم نروژ از این خبر هیچ چیزی منتشر نشده است. خودشان می گویند که فقط با یک روزنامه ی محلی که به اصرار دیگر ایرانیان ساکن اردوگاه پناهندگی به محل زندگی دو جوان ایرانی آمده بودند، صحبت کرده اند و همان روزنامه نگار هم از سوی مسئولان کمپ تهدید شدند که حق ندارند با این دو جوان ایرانی گفتگو کنند و عکس تهیه کنند.

همان شب با کمک یکی از دوستان شماره تلفنی به دست آوردم که از این دو جوان اطلاعاتی داشت و فهمیدم که در یکی از شهرهای کوچک و دورافتاده ی شمال نروژ در اردوگاه پناهندگی که یک شرکت خصوصی آن را اداره می کند، ساکن هستند.

پژمان بهادری که در همان اردوگاه پناهندگی زندگی می کند، ترتیب گفتگوی من را با “حمید قربانی” یکی از دو جوانی که تا امروز(روز یک شنبه بیست و ششم سپتامبر) شش روز است که در اعتراض به نحوه ی رسیدگی به پرونده شان اعتصاب غذای خشک کرده اند و دهان شان را هم دوخته اند، گفتگو کنم. پژمان می گوید که هوشنگ دیگر جوان اعتصاب کننده از نظر جسمی آن قدر ضعیف شده که نتوانسته از اتاق خود به اتاق او بیاید، البته حمید هم به خاطر نخ هایی که بر دهان دارد، قادر به صحبت کردن نبود و قرار بر این شد که من پرسش را طرح کنم و حمید پاسخ را برای پژمان بنویسد و او برایم بخواند. همین کار را هم کردیم و در پایان هم برای اطمینان از درستی انتقال گفته ها، گوشی تلفن را به حمید دادند و من متن گفتگو را برایش خواندم که تأیید کرد. در زیر متن گفتگوی من با “حمید قربانی” و “پژمان بهادری” را خواهید خواند.

 

 کمی از خودتان بگویید

ـ حمید قربانی هستم ۲۹ ساله، متولد تهران. مدرک تحصیلی ام دیپلم است. متأهل هستم و دو دختر ۵ و ۳ ساله نیز در ایران در انتظارم روزشماری می کنند که خبر خوش جواب مثبت پناهندگی را به آنها بدهم.  در شهر تهران و در منطقه ی خیابان شوش بلور فروشی داشتم که سرمایه اولیه اش را از پدرم به ارث برده بودم. بزرگترین پسر خانواده ام و یک برادر و دو خواهر دارم و از نظر اقتصادی از وضعیت معیشتی متوسطی برخوردار بودیم. اکنون همسر و دو فرزندم در تهران هستند و کسی برای سرپرستی ندارند.

چرا از ایران خارج شدید؟

ـ بعد از تظاهرات خرداد سال پیش از ایران خارج شدم. در سال ۸۶ در آتش سوزی پمپ بنزین نیایش در تهران نقش مؤثری داشتم و شناسایی شدم. در خرداد۸۸ هم هنگامی که مشغول آتش زدن لاستیک ماشین بودم تا اثر گاز اشک آور را کم کنم، پلیس ها دنبالم کردند و به علت شلوغی مجبور به ترک اتومبیلم شدم و فرار را بر قرار ترجیح دادم.

مأمورهای امنیتی و پلیس از روی شماره ماشین مرا شناسایی می کنندکه چون در خانه نبودم برادرم را دستگیر و زندانی می کنند. در حین بازجویی دست برادرم صدمه می بیند و قطع عضو می شود.

 

رفتار مقامات نروژی با شما چگونه بوده است؟

ـ از حکومت زور و جور و ظلم و ستم فرار کرده بودم تا ذره ای عدالت که طی همه ی سال های عمرم ازم دریغ شده بود را احساس کنم. شنیده بودم که کشور نروژ از جمله کشورهایی است که به مبانی حقوق بشر پایبند است و به حقوق انسانی هر کس گذشته از رنگ پوست و مذهب و نژاد، احترام می گذارد. به همین خاطر هم پس از فرار از ایران، به این کشور آمدم، اما از همان روز اول احساس کردم که آنها در مورد ایرانی ها برخورد خوبی ندارند و ایرانی های پناهجو را جدی نمی گیرند. گفتند که فعالیت هایت کم بوده. چطور این اتفاقات یک روزه رخ داده است. یعنی چرا ظرف یک روز شناسایی شده ای. این در حالی بود که من پیش از این هم در تظاهرات شرکت کرده بودم و بر این باور هستم که پرسش آنها با تمسخر بوده. برای پلیس نروژ باورکردنی نیست که پلیس و مقامات ایران از طریق شماره ماشین مرا شناسایی کرده باشند که می گویند؛ پلیس ایران سیستم منسجمی برای شناسایی ماشین ندارد، اما در عین حال پس از بازجویی های اولیه، پلیس به من گفت:”با این اوضاع از نظر ما شما بی گناه هستید و اگر به ایران برگردید، کسی به شما کاری ندارد و باید به ایران برگردید.” در پاسخ این پرسش من که اگر برگردم و کشته شوم چه کسی مسئول جان من است هم می گویند:”حالا شما برگردید تا ببینیم چه می شود”.

 

با وجود آن که وضعیت حقوق بشر در ایران مورد اعتراض نروژی ها می باشد، چرا قصد دارند شما را به ایران برگردانند؟

ـ می گویند که ما بهترین کشور حامی حقوق بشر هستیم و می دانیم که حتا اتحادیه اروپا هم در مواردی نقض حقوق بشر می کند. این در حالی است که شعار پوچ و توخالی حقوق بشر نروژی ها گوش آسمان را هم کر کرده است. بی قانونی در این کشور چنان رشد کرده که وکیل تسخیری ام بدون گفتگو با من، خودش لایحه ی دفاعی را نوشته و فرستاده که انگار او می داند که این اعتراض ها ظاهری است و نقشی مگر سرازیر شدن پول به کیسه ی او ندارد. مسئولان نروژی؛ پلیس، مدیر کمپ و حتا نماینده ی اداره ی مهاجرت می گویند که شما برای پول و غذا به اینجا آمده اید. به همین دلیل هم قصد دارند که من و ده ها ایرانی دیگر که در اردوگاه های پناهندگی نروژ زندگی می کنند را به جهنم جمهوری اسلامی برگردانند. در اعتراض به این تصمیم غیرانسانی هم ما دست به اعتصاب غذا زده ایم.

 

الان چند روز است که اعتصاب غذا کرده اید؟

ـ شش روز است که اعتصاب غذای خشک کرده ایم که روز پنجم به علت وخیم بودن حال مان، دوستان به اداره مهاجرت زنگ زدند و توضیح داده اند که اینها در حال اعتصاب غذای خشک هستند و وضع جسمانی شان کاملا خراب است و باید به بیمارستان فرستاده شوند. یکی از مقامات اداره ی مهاجرت در پاسخ گفت:”اعتصاب غذای این ها اختیاری است و مسئولیت جان شان هم به همین دلیل به عهده ی خودشان است. این مورد ربطی به ما ندارد”. درد بی پناهی زمانی اشک مان را در می آورد که وقتی دوستان مان با بیمارستان تماس گرفتند و از آنها کمک خواستند، جواب شنیدند که از اداره ی مهاجرت به ما خبر داده اند که هیچ نوع کمکی به این دو نفر نکنیم، اما یک پزشک و یک پرستار با مسئولیت خودشان به ما سر زدند و ما را به بیمارستان بردند. در آنجا گفتند که نمی توانیم سرم بزنیم چون قند خون مان پایین بوده و تنها یک لیوان آب در ظرف یک ساعت به ما دادند. برای برگرداندن مان به کمپ هم آمبولانس بیمارستان همکاری نکرد و مجبور شدیم از پناهجویان پول جمع کنیم و با تاکسی به کمپ برگردیم.

خواهش می کنم بنویسید که دیگران هم بدانند، این است ماجرای حقوق بشر نروژی.

 

اگر به ایران برگردانده شوید، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

ـ فکر می کنم کمترین اتفاقی که رخ خواهد داد دستگیر می شویم، بازجویی و زندانی. سرانجام هم با توجه به بی ثباتی سیاست در دادگستری ایران، همه چیز ممکن است. نمونه هایی که حتما شما هم خودتان شنیده اید، چه بوده است؟ شکنجه، تجاوز و اعدام در انتظار من نشسته است. البته نمی گویم حتما همین می شود، اما قابل پیش بینی است. با برادرم که بیگناه بود چه کردند؟ در بازجویی دست او را ناقص کردند. قطع عضو شده و یک دست خود را از دست داده است.

 

دوست دارید که به ایرانیان چه بگویید.

ـ من می خواهم بگویم که نروژ و حقوق بشرش فقط ادعا است و حقوقی برای ما ایرانی ها قائل نیست. برای دادن پناهندگی مدارک مستند می خواهند، انگار کسی که فرار می کند و خانه و کاشانه را رها، می تواند فیلم و سند با خود بیاورد. مگر همه “شیرین عبادی” هستند که با جایزه ی صلح نوبل بیایند. مگر همه دیپلمات هستند که بعد از سی سال همکاری تازه پناهنده و بلافاصله هم پذیرفته می شوند. گویا فقط بوق و کرنای این کار برای نروژی ها اهمیت دارد و نه نفس کار.

 

تا کی این اعتصاب را ادامه می دهید؟

ـ ما این اعتصاب را تا زمانی که حقوق بشر در مورد ما ایرانی ها اعمال نشود ادامه خواهیم داد. اگر هم قرار است که بمیرم، بهتر است که در همین کشور مدعی حقوق بشر باشد تا در سیاهچال های بی نام و نشان جمهوری اسلامی.

 

***

پژمان بهادری پناهنده ی دیگر ایرانی ست که به مدت چهار سال در همین کمپ زندگی می کند. در مورد چگونگی وضعیت اردوگاه می گوید:”هشت خانواده، در دو بلوک که در هر بلوک دو خانواده زندگی می کنند، روز و شب را پشت سر می گذارند. در بلوک های دیگر، در هر طبقه هفت اتاق برای مجردها است که بعضی تک نفره و بعضی هم دونفره اند که بستگی دارد به تعداد پناهجویان. ۱۴زن مجرد و ۱۴ مرد مجرد در این کمپ زندگی می کنند که اهل کشورهای سومالی، اتیوپی، اریتره، افغانستان، اروپای شرقی و … هستند. موقعیت بهداشتی در این اردوگاه افتضاح است. دشتشویی ها در راهروست و هر ۱۴اتاق دو حمام و دو توالت مشترک دارند که شب ها حتا رهگذرها هم می توانند از اینها استفاده کنند.

رابطه پناهنده ها با هم خوب نیست. برخورد مذهبی زیاد است. پناهندگان روانی هستند و اگر مثلا من به آشپزخانه بروم و پرسشی بکنم ممکن است که قابلمه را به سوی من پرت کنند. اینجا بیش از این که کمپ باشد، شبیه به یک مرکز روانی است و به خاطر عدم تسلط به زبان و عدم شناخت، همه انگار که دشمن هم هستند و نروژی های شهر هم اصلا از ما فرار می کنند. انگار که ما واقعا روانی هستیم و دیوانه که از ما دوری می کنند.

دخترها در بلوکی که هستند، مثل زندان است، اصلا با کسی حرف نمی زنند و یک دختر ایرانی هم در میان شان است. ترس و فرار از یکدیگر یکی از مشکلات ماست که باید مقامات نروژی به آن توجه کنند.

 

چه می شود که همه از نظر روحی با مشکل روبرو می شوند؟

ـ همه در انتظار جواب هستند و یا جواب ردی گرفته اند و از نظر روانی حال شان خوب نیست.

از امکانات اجتماعی محروم هستیم. از امکانات ارتباطی مثل اینترنت، تلویزیون و … محرومیم. کاری می کنند که ما با بیرون در ارتباط نباشیم و بی خبر از دنیا باشیم. خودمان هم حتا اگر بخواهیم تهیه کنیم، به ما اجازه نمی دهند. در اردوگاه پناهندگی Skistua Mottak شهر نارویک انسانیت مرده است و گویا خدا نیز این همه بی مهری را نمی بیند. این اردوگاه از یاد مقامات نروژی رفته است. پناهنده ای که مردود می شود، دیگر کسی حال او را نمی پرسد، بود و نبودش برای نروژ مهم نیست. به خود من گفته اند که شما دو بار منفی گرفته اید و این که کدام قاضی، مترجم یا کارشناس تصمیم گرفته است، من چیزی نمی دانم. فقط می دانم که دو بار پاسخ مردود داده اند. کسانی که دو بار مردود می شوند حق وکیل هم ندارند مگر با پول خودشان. حق هم نداریم که از امکانات استفاده کنیم. می گویند که پرونده شما دیگر وجود ندارد.

حضور ما دیگر حتا قانونی نیست. ما کارت شناسایی نداریم و تنها مدرک شناسایی ما کارت بهداشتی است که روی آن شماره ای دارد و در کمپ هم با همان شماره شناسایی می شویم.

 

شما از اوضاع اینجا با رسانه های محلی صحبت کردید، تأثیری آیا در رویه و رفتار مدیران کمپ داشت؟

ـ خبرنگار نروژی هم که آمد مسئولان کمپ اجازه ندادند که حتا عکس بگیرند و گفتند که اداره مهاجرت اجازه گفتگو با این پناهجویان را نمی دهد.

بین پناهندگان هم فتنه راه می اندازند. مثلا یکی که قدیمی تر هست، امکاناتی به او می دهند که بین پناهندگان اختلاف بیندازند. یعنی هم سوءاستفاده کاری می کنند؛ ماهی ۴۰۰ کرون دستمزد برای کاری سنگین و یا دادن کارت باشگاه یا قول های یی که انجام نمی شود.

در یک کلام اینجا مثل زندان است و برای ما تبعید در تبعید درست کرده اند. آخرین خبر این است که دولت نروژ طرحی دارد برای ساختن کمپ های بسته که همین ارتباط اندک را هم محدود کنند. یعنی کسانی که جواب منفی می گیرند، باید در زندانی زندگی کنند و از دنیا هم بی خبر باشند.

دولت نروژ اگر مثل روس ها رسما اعلام کنند که ما پناهنده نمی گیریم من و امثال من هم اینجا نمی آییم که برای نروژ پرستیژ داشته باشد. ماها قربانیان ادعای حقوق بشری نروژ هستیم.

 

چند ایرانی در این اردوگاه هست؟

ـ کل پناهندگان ایرانی شش نفر هستند. خودم می خواهم به یونان بروم چون من از یونان وارد نروژ شده ام و پلیس می تواند مرا به آنجا بفرستد. یکی هم از اسلو پس از آتش زدن کمپ آمده که خیلی می ترسد. یکی هم هشت سالی می شود که اینجا هست، اهل ارومیه است و معمولا در سکوت سنگینی روزگار را نظاره می کند که سایه ای سنگین و سیاه بر سرش کشیده است و می گوید که جواب ندارم. از نظر مقامات نروژی کسانی که دو بار پاسخ منفی گرفته اند تا زمانی که به کشور دیگر یا کشور خودشان برگشت داده شوند، می توانند حتا اگر تا آخر عمر هم طول بکشد در کمپ بمانند و از جا و غذای محدود استفاده کنند.

 

* عباس شکری دارای دکترا در رشته ی “ارتباطات و روزنامه نگاری”، پژوهشگر خبرگزاری نروژ، نویسنده و مترجم آزاد و از همکاران شهروند در اسلو ـ نروژ است که بویژه اتفاقات آن بخش از اروپا را پوشش می دهد. 

 

حمید و هوشنگ را اخراج نکنید.

     hamid-hushang_162_x_91     

 سازمان میشن فری ایران

در یک رویداد تاسف انگیز دولت نروژ تقاضای پناهندگی دو ایرانی به نامهای حمید قربانی و هوشنگ پارسا را رد کرد.

هوشنگ و حمید اخیرا در مصاحبه ای با روزنامه ان آر ک نروژ اذعان کردند: “ما ازاین که به ایران برگردانده شویم وحشت داریم. ترجیح میدهیم همین جا بمانیم و بمیریم. در ایران آنها به دنبال ما خواهند آمد و ما را خواهند کشت

کمیسیون عالی سازمان ملل در نروژ مانند شعبه های این سازمان در کشورهای دیگر به اعمال و رفتار بی ملاحظه و توهین آمیز در مورد پناهندگان قانونی که در صورت باز گردانده شدن به ایران مورد آزار و شکنجه قرار خواهند گرفت دست میزند. تقاضای پناهندگی حمید در نروژ در دهم ماه سپتامبر و هوشنگ شش ماه پیش از آن رد شد.
این دو به مدت شانزده و بیست ماه در نروژ اقامت داشته اند

گرچه این دو نفر تقاضای صحبت با اداره مهاجرت نروژ
یعنی یو دی آی را کرده اند ولی آرنت آولی آندرسن در اداره پناهندگی ناوریک اعلام کرده که حاضر به دیدار با آنها نیست

حمید و هوشنگ تقریبا از حدود بیست سپتامبر در اعتصاب غذا بوده اند و لبهای خود را نیز دوخته اند
روز بیست و پنج سپتامبر هر دو آنها به علت اعتصاب غذا به بیمارستان منتقل شدند
ما از این دو جوان درخواست میکنیم که به اعتصاب غذای خود پایان دهند و آب بنوشند و غذا بخورند تا قدرت بدنیشان بیشتر شده و بتوانند در اسلو در تظاهراتی که به خاطر حقوق آنها و حقوق تمام پناهندگان ایرانی ترتیب داده شده است بپیوندند

لطفا از نامه زیر برای احقاق حقوق هوشنگ پارسا و حمید قربانی استفاده کنید. اگر نروژ حقوق پناهندگان را نقض کند دولتهای ترکیه و یونان نیز به این کار در ابعاد بزرگتر دست خواهند زد

 

من تابحال اسیر بودم اینک پابند را پاره کردم واز هر قید و بندی خلاصی یافتم

haym

من تابحال اسیر بودم اینک پابند را پاره کردم واز هر قید و بندی خلاصی یافتم

کجایی آزادی، کجایی‌ای خدای آسمانها، بیا خدایی کن در حقّم که نطفه ای‌ بیش نبودم و حالا اسیر، رنگ آبیه آسمانت را نمی‌بینم، کجایی وقتی‌ فریاد زدم نجاتم بده از دست مردم،که آسمانت را آبی‌ نخواهم دید.

همهٔ عمر سپری شد در قومیت که مسلمان باش، سفید پوش بمان تا مرگ تو را فرا خواند زن ایرانی‌. تو که کُرد و تُرک و لُر بودنت عربیت و اسرات را پیش گرفت.

فریاد زنان ایرانی‌ که به سوگ نشسته اند در خفا، از مردانی که توحش در چشمانشان موج میزند،‌ای که در دست تو اسیرم،‌ای که آزادی بر ما حرام شد،‌ای که جز مرگ باوری نداریم، زن ایرانی‌ زاده‌ ایران ، آیین عرب پیرو محمد ، وای بر تو که برای مرد عیش و نوش خواستی‌ و زن را مطیع مرد،‌ای دین برابری و مساوات !

 

نیستید وقتی‌ که شب هنگام در بستری از زخم که بر تن دارم به خود میپیچم، که چون کودکی مادرو پدر را فرا می‌خوانم ، آرام نجوا می‌کنم‌ای پدر،‌ای مادر.. نجوای کودکانه به پایان رسیده و حال با لباسی سفید که از اجداد عرب به ما رسیده به گور برویم، چون ناله‌های ما کودکانه نیست، چون زنیم!

ای مذهبم ،‌ای مسلکم ،‌ای دینم تو را نخواهم، نمی‌‌پذیرم چون رهایی ندارم. شبم پر از ترس است،مردم مرا به کتک فرا خوانده است! ضربه‌های خورده بر تنم صبح داغ و سوزان کویر را یاد آور میشود. آیا میشد آسمان تاریک نمی‌شد،آیا میشد همهٔ بختها ، اقبالها به سپیدی رخت سپیده عروسی‌ می‌‌بود؟ آیا میشد در چشمان مردم پاکی‌ و زلالی آب را ببینم؟ هرگز ندیدم! نیست جز فساد و  عیش و  وحش در این قبیله‌ ، در این مذهب، شیعه پیرو محمد!

ای آزادی، دیگر در کجا و در کدام پستو، چگونه تو را جستجو کنم؟

 باز شب رسیده، فرا خوانده شدی برای عیش مرد، دیگر نفرت و انزجار از او‌ چه حاصل، چون عروسکی خیمه شب بازی، نمایان میشوی، دردی که بر روح و جسم داری فراموش نکردنی، باز جسمت اسیر دست اوست، در نهاد خویش فریاد میزنی‌ ، لعنت بر تو‌ای مرد که بیزارم از تو!  لبخندی از غم بر چهره داری که لذتی دو چندان میبرد مرد،   وای چه زجری میکشم!   

 لعنت بر تو مرد ، نفرین بر تو پدر، بر تو برادر، نفرین بر آیینت، نفرین بر مذهبت، که مرا اسیر کرد.                    به خواب فرو می‌روی , ای کاش خوابی‌ ابدی بود!

 *****

زهرا حاجی رضایی،من تابحال اسیر بودم …

mahnaz

من تابحال اسیر بودم اینک پابند را پاره کردم واز هر قید و بندی خلاصی یافتم

کجایی آزادی، کجایی‌ای خدای آسمانها، بیا خدایی کن در حقّم که نطفه ای‌ بیش نبودم و حالا اسیر، رنگ آبیه آسمانت را نمی‌بینم، کجایی وقتی‌ فریاد زدم نجاتم بده از دست مردم،که آسمانت را آبی‌ نخواهم دید.

همهٔ عمر سپری شد در قومیت که مسلمان باش، سفید پوش بمان تا مرگ تو را فرا خواند زن ایرانی‌. تو که کُرد و تُرک و لُر بودنت عربیت و اسرات را پیش گرفت.

فریاد زنان ایرانی‌ که به سوگ نشسته اند در خفا، از مردانی که توحش در چشمانشان موج میزند،‌ای که در دست تو اسیرم،‌ای که آزادی بر ما حرام شد،‌ای که جز مرگ باوری نداریم، زن ایرانی‌ زاده‌ ایران ، آیین عرب پیرو محمد ، وای بر تو که برای مرد عیش و نوش خواستی‌ و زن را مطیع مرد،‌ای دین برابری و مساوات !

 

نیستید وقتی‌ که شب هنگام در بستری از زخم که بر تن دارم به خود میپیچم، که چون کودکی مادرو پدر را فرا می‌خوانم ، آرام نجوا می‌کنم‌ای پدر،‌ای مادر.. نجوای کودکانه به پایان رسیده و حال با لباسی سفید که از اجداد عرب به ما رسیده به گور برویم، چون ناله‌های ما کودکانه نیست، چون زنیم!

ای مذهبم ،‌ای مسلکم ،‌ای دینم تو را نخواهم، نمی‌‌پذیرم چون رهایی ندارم. شبم پر از ترس است،مردم مرا به کتک فرا خوانده است! ضربه‌های خورده بر تنم صبح داغ و سوزان کویر را یاد آور میشود. آیا میشد آسمان تاریک نمی‌شد،آیا میشد همهٔ بختها ، اقبالها به سپیدی رخت سپیده عروسی‌ می‌‌بود؟ آیا میشد در چشمان مردم پاکی‌ و زلالی آب را ببینم؟ هرگز ندیدم! نیست جز فساد و  عیش و  وحش در این قبیله‌ ، در این مذهب، شیعه پیرو محمد!

ای آزادی، دیگر در کجا و در کدام پستو، چگونه تو را جستجو کنم؟

 باز شب رسیده، فرا خوانده شدی برای عیش مرد، دیگر نفرت و انزجار از او‌ چه حاصل، چون عروسکی خیمه شب بازی، نمایان میشوی، دردی که بر روح و جسم داری فراموش نکردنی، باز جسمت اسیر دست اوست، در نهاد خویش فریاد میزنی‌ ، لعنت بر تو‌ای مرد که بیزارم از تو!  لبخندی از غم بر چهره داری که لذتی دو چندان میبرد مرد،   وای چه زجری میکشم!   

 لعنت بر تو مرد ، نفرین بر تو پدر، بر تو برادر، نفرین بر آیینت، نفرین بر مذهبت، که مرا اسیر کرد.                    به خواب فرو می‌روی , ای کاش خوابی‌ ابدی بود!

 *****

گزارشی از اعتصاب غذای پناهندگان در شهر کاسل آلمان

ما غیر قانی هستیم. از ترس مرگ حتمی از دست جلادان حکومت  اسلامی ایران  به کشور آلمان فرار کردیم، پس از چند سال در این  کشور  بعنوان غیر قانونیها می خواهند دو باره ما را به قصابخانه رژیم اسلامی  باز پس فرستند.
تعدادی از پناهندگان ایرانی که در شهر کاسل آلمان بسر می برند، هر کدام پس ازمدتها و سالها در آلمان هنوز از وضعیت نا معلومی بسر می برند. تعدای  پس از مدتها هنوز جواب نگرفته اند. یا جواب رد گرفته اند و باید طبق قانون اداره مهاجرت  در تاریخ تعین شده باید خاک آلمان را هر چه زود تر ترک کنند!  این دوستان عزیزی که اعتصاب غذا کرده اند جز این دسته ها هستند.بعد از کوشش و تلاشهای  زیاد از طریق وکیل  نتیجه ای نمی گیرند و دولت آلمان اعلام می کند که باید کشور آلمان را ترک کنند.به خانواده ای هم  اعلام شده است  که جهت گرفتن  پاس پرت ایرانی، باید  به سفارت حکومت اسلامی مراجعه کنند، تا ما اقامت موقت شما را  در آن پاسی که شما از حکومت اسلامی می گیرید  صادر نمائیم.

خانواده ای که ار ترس همان رژیم، زندگی خود را رها کرده و به آلمان پناه آورده اند. در ضمن این چند نفر در کشور آلمان هم از فعالین سیاسی هستند که در تمام تظاهراتها و اعتراض های که  علیه رژیم اسلامی ایران در شهرهای مختلف آلمان بوده  شرکت کرده اند و اثناد و مدارک زیادی  را هم در این رابطه به دادگاههای آلمان جهت آکتیو بودن خود علیه نظام فاشیسی ایران  نشان داده اند.اما متأسفانه  دولت آلمان طبق سیاستهای  همیشگیش که مماشات با رژیم اسلامی است  اعلام کرده  که ایران کشوری امن است  و برای شماها هیچ مسئله ای پیش نخواهد آمد.
این انسانهای شریف هیچ راهی برایشان  باقی نمانده است، نه راهی برای بازگشت به ایران چون مرگ حتمی آنها را تهدید می کند  و نه راه ماندن درکشور آلمان چون غیر قانونی هستند.آنها نا چاراٌ دست به اعتصاب غذا زده اند.
که در روز دوشنبه همین هفته به کمک انجمن ایرانیان مبارز کاسل و کمکهای همیشگی شمی صلواتی در جلوشهرداری این شهر دو تا چادر به پا میدارند و دست به اعتصاب غذا میزنند.
عباس تدریس  که هم اکنون در بیمارستان این شهر بستری است یکی از این انسانها است که حتی اجازه ندارد با خانمش که حامله است زندگی کند !؟ و تاریخ  آخرین روز اقامتش در کشور آلمان با اولین روز اعتصاب عذا شروع می شود .
او پس از شش روز  اعتصاب غذا و فعالیت خستگی نا پذیرش جهت با خبر کردن هر چه وسیع تر مردم و رسانه های این شهر از این حرکت، متأسفانه   در ساعت یک و نیم  بعد از ظهر روز شنبه   هنگام پخش اطلاعیه های این اعتصاب غذا  در میان مردم  و بخاطر استراحت نکردن و فعالیتهای ۲۴ ساعته در حال ضعف بسیار شدید تعادل خود را از دست می دهد و دوستانش بلا فاصله او را به میان چادر می برند و توسط آمبلانس او را به بیمارستان منتقل می کنند.

انعکاس حرکت این اعتصاب  در رسانه های آلمان تا کنون بسیار خوب بوده است.روزنامه های شهر کاسل هر روزه مطلبی در رابطه با این اعتصاب غذا و چگونگی دست زدن به این حرکت را منعکس می کنند در میان مردم شهر کاسل بخصوص  جوانان این شهر استقبال خوبی از این حرکت  شده است.
اعلام همدردی با اعتصاب کنندگان، کمک مالی، امضاکردن پتیشن وآدرس دادن  جهت پشتیبانی و همبستگی با آنان، شوق و زوق خوبی را در میان آنان بوجود آورده است. این استقبال روحیه  اعتصاب کنندگان را  بسیار بالا برده است چنانکه اعلام کرده اند تا رسیدن به خواستهایشان  اعتصاب غذا  را نخواهند شکست.
 
در روز شنبه رأس ساعت دو بعد از ظهر نماینده سوسیال دمکرتهای شهر کاسل به چادر اعتصابیون مراجعه کرد. بعد از شنیدن وضعیت عباس تدریس او اظهار تأسف کرد و گفت، که چرا وضع انسانها باید به جایی برسد که اینجنین شود. من گفتم باید از دولت شماپرسید،چرا؟اوتوضیحاتیدراینرابطهداد.
بعد از آن من از ایشان در مورد این اعتصاب،انعکاس تا کنونی آن، پرونده این اعتصابیون و نظر اداره مهاجرت آلمان در این مورد را پرسیدم.ایشان گفتندکه ما در مورد این اعتصاب در شورای استان صبت کرده ایم و قرار شده که دوشنبه هفته آینده پرونده این چند نفر دو باره باز شود و مورد رسیدگی قرار بگیرد. اینکه قبول می شوند یا نه من اساساً نمی توانم هم اکنون قول بدهم، اما صد در صد پرونده آنان دوباره باز خواهد شد. او ادامه داد خواهش می کنم که اعتصاب غذا را بشکنید، اعتصاب غذا خوب نیست.اعتصاب را ادامه بدهید ولی اعتصاب غذا زجر آور است به خودتان لطمه می زنید.
 
در ضمن جدا از کمکهای بی دریغ رفیق شمی صلواتی به این عزیزان اعتصاب کننده  هیئتی از طرف همبستکی فدراسیون پناهندگان ایرانی، روئیا بحرینی، سهیلا کیانی و محمدامین کمانگر در روز شنبه به این عزیزان جهت یاری و همدلی و همبستگی با آنان به شهر کاسل رفتند. که مورد استقبال بسیار گرم این عزیزان قرار گرفتند . ساعتها با هم بحث و تبادل نطر، ساعتها شعار دادن و اطلاعیه پخش کردن، تأثیر بسیار خوبی در میان آنان داشت. در ضمن به بیمارستان جهت ملاقات با عباس تدریس رفتیم او را دیدیم با روحیه بسیارعالی، اعلام داشت که من اعتصاب غذا را تا گرفتن جواب قطعی از طرف دولت نخواهم شکست.

از طرف پلیس شهر کاسل هم  تا روز سه شنبه امکان ماندن در جلو شهرداری را دارند. پناهندگان هم اعلام کرده اند اگر تا روز سه شنبه به ما جواب قطعی دادند ما اعتصاب را خاتمه می دهیم، غیر از این روز سه شنبه دو باره اعتصاب را تمدید خواهیم کرد. امروز یکشنبه من با آقایان نعیم گروسی و شمی صلواتی تماس تلفنی داشتم واز وضع عباس تدریس و سایرن پرسیدم اعلام داشتند که عباس هنوز  در بیمارستان در اعتصاب غذا

است  و سایرین همچنین. همه از روحیه بالایی بر خوردارند.

 

این شرایط اسفناکی که ایرانیان در سراسر جهان به دنبال پناگاهی می گردند و در داخل ایران نیر وضع از این هم بد ترشده است، عامل و بانی اش، نظام فاشیستی اسلامی ایران است. هیچ راهی برای مردم ایران جز سر نگونی این باندسیاهی و این حکومت عصر حجری باقی نمانده است .
به پا خیزیم و کار این رژیم را یکسره کنیم.

              زنده باد انسانیت. محمدامین کمانگر  ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۰

 

فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی