بایگانی دسته: مقالات

راحله خوی:چه شد که من هم از ایران گریختم

Rahele_khooy

من یک زن 35 ساله هستم که مجبورشدم ازوطنم با تمام دلبستگی ها و خاطراتم با همه عشقی که به خانواده ام ودوستانم داشتم فرارکنم و به کشوردیگری پناه بیاورم سالها کارکردم تا زندگی ام را بسازم تا بتوانم خانه ایی خوب و مناسب و زندگی متوسطی را بسازم ولی همه را گذاشتم و آمدم تا بتوانم فقط و فقط جانم و آبرویم را حفظ کنم و میدانم که بسیاری ازشماها این مطلب را میخوانید و از سرگذشت زندگی من باخبر می شوید و احساسم رادرک کنید چند روزی است که پناهنده شدم ولی دوست دارم داستان مختصری ازسرگذشت سخت ودردناکی راکه درایران داشتم برایتان بنویسم تا بدانید من و خیلی ها مانند من چه شرایطی رادرایران که ویران شده داریم. تقریبا سال گذشته همین موقع ازسال که در آستانه جریان انتخابات بودیم کم کم مردم متوجه درگیریهای بین سران این نظام دروغین شده بودند و مردم که سالها بود زیرظلم و ستم این نظام بودند به میدان آمدند هرچند که میرحسین موسوی هم ازگذشته ایی که درایران داشت خاطرات خوبی برای مردم نگذاشته بود ولی مجبوربودیم بین بدو بدتریکی را انتخاب کنیم و مردم میرحسین را با شعارهای جدید انتخاب کردند ودررای گیری بیشترمردم با تمام حقه ها و کلکهای احمدی نژاد با بینش روشن و شناختی که ازاین نظام داشتند فقط برای اینکه شاید بتوانند کمی اوضاع را بهترکنند به موسوی رای دادند و من هم دراین جریانات مثل بقیه مردم بودم و تا بعد ازانتخابات و این تقلب بزرگ درآراء مردم باعث شد که مردم خشمگین ترشدند و دلهای افسرده و غمگین مردم بازهم شکسته شد و جوانان خشمگین شدند و به خیابانها آمدند و اعتراض کردند ودراین کشورکه آزادی بی معنی ترین حرف است این وحشیان با خشم همراه ترس خودشان به جان مردم افتادند و عزیزان مارا درخیابانها کتک زدند، با ماشین و موتورازرویشان ردشدند ، شلیک کردند و آنها را زندانی کردند و…

من و چندتا ازدوستانم با هم درهمه راهپیمایی ها درشهرخودمان شرکت می کردیم، من کارمند یک اداره بزرگ دولتی بودم و همزمان دانشجوی رشته حسابداری هم بودم . اوضاع مملکت کاملاً بهم خورده بود مردم ازپیرو جوان به خیابانها می آمدند و اعتراض می کردند من و دوستـانم هم سعی می کردیم همــراه و همـدل همه مردم باشیم من ازطریق یکی از دوستانم مطلع میشدم و به بقیه بچه ها بصورت تلفن و یا اس ام اس و یا گردهمایی هایی که باهم داشتیم اطلاع رسانی میکردم دراین گیرودارچندین بارحراست اداره به من اخطارداد وتهدید کرده بود .

درروز16 آذر که روزدانشجو بود با چند تا ازدوستانم به تهران رفتیم و درخیابانهای تهران حضور داشتیم شاید همه شما ازتلویزیون تا حدودی ازهمبستگی و همدلی مردم و خشم و ترس و وحشیگری ماموران امنیتی این نظام مطلع شده باشید ولی نمیتوانید لحظه هایی که میگذراندیم رادرک کنید .

درروز6دی که روز عاشورا هم بود یک تظاهرات بی نظیردراکثرشهرهای کشوربود بااین که نیروهای امنیتی ازروزهای قبل درحال آماده باش بودند ولی مردم مثل همیشه بادلهای شکسته وداغدارازکشتن و دستگیری عزیزانشان بصورت علنی اعتراض می کردند وحماسه ایی بی نظیری ساختند.

برای 22 بهمن ازهفته ها قبل شدیداً درتکاپوبودیم و مسئولین نظام هم بیشترازهمیشه ازهرراه و روشی استفاده می کردند، از تهدید و دستگیری تا گول زدن مردم با وعده وعیدهای توخالی همه تلاش خودشان را می کردند ولی روز22 بهمن، سیل عزیم مردم ازجمله جوانان خوش فکرو با غیرت میهن با عزمی راسخ به خیابانها آمدند هرچند که حضورنیروهای امنیتی انقدرزیاد بود که نمیتوانستیم آنطورکه باید و شاید کاری بکنیم ولی توانستیم با سکوتمان و با پرچمها و لباسهای سبزمان  که فقط به نشانه همدلی و همبستگی مردم با هم و به نشانه اعتراض درمقابل جمهوری اسلامی و این همه بی عدالتی، کشت و کشتار، فقرو نابرابری بود حضور خود راسبزترازهمیشه اعلام کنیم . دقیقاً چند روز بعدازاین روزبود که حراست اداره ازمن خواست که به طبقه ایی که درآنجا مستقرهستند بروم و من هم رفتم و بعد متوجه شدم که 2 نفربا لباس شخصی نشسته بودند و بعد به من گفتند که باید با آنها بروم و ازآنجا من را به کلانتری بردند ودرآنجا چشمانم را بستند و مرا به جایی دیگرکه فکرمیکنم زیرزمین همان ساختمان بود بردند ودرآنجا ازمن بازجویی های سخت و وحشتناکی کردند ومرابه سلول انفرادی بردند سلولی که فقط 1 نیمکت ، 1 پتو و1 سطل پلاستیکی بود و انقدربوی بد میداد که من همان دقایق اول ازاین همه بوی بدو استرس و فشارهای ساعتهای قبل دچارسردرد و سرگیجه شدید شده بودم. نمیدانم چندروزو چند ساعت آنجابودم ولی چندین بارازمن بازجویی شد درزمان بازجویی توهین، تهدید و کتکم زدند و خیلی چیزهای دیگرکه قدرت بیانش را ندارم درسری آخربا تعهد کتبی ا آزادم کردند، چشمانم را بستند و من رادرمنطقه ای خارج ازشهرازماشین بیرون انداختند من بعدازآن دیگرحتی به خانه ام برنگشتم ، نه من و نه همسرم دیگرسرکار نرفتیم و دخترم هم که کلاس اول بود را جرات نداشتم به مدرسه بفرستم و چندوقتی مخفی بودیم واین بود که مجبورشدیم به سوئد بیائیم اگردخترم نبود هرگزنمی آمدم و تا لحظه مرگ می ماندم و بابقیه دوستانم علیه ظلم و بی عدالتی می ایستادم

ولی ازاین طریق به همه دوستانم و هموطنانم قول می دهم درهرکجای دنیا که باشم دست از مبارزه برنمی دارم و به سهم خود تلاش می کنم صدای اعتراض همه آنهای باشم که اسیر قوانین ضد زن جمهوری اسلامی هستند، صدای همه آنهای باشم که به دست قاتلان جمهوری اسلامی شکنجه میشوند، تهدید می شوند و به آنها تجاوز می کنند و درنهایت اعدام میشوند. من میخواهم صدای هزاران نفری باشم که حتی هیچ کس مطلع نمیشود چه برسر آنها می آورند و چگونه حرمت و شخصیت آنها را خورد می کنند! من بازهم  می جنگم تا از کسانی که حتک حرمت شدند و ازترس اینکه در میان جامعه و اطرافیانشان سرافکنده مجبور به سکوت می شوند. تا وقتی که این حکومت زور و ظلم ودروغ هست می ایستم و برای بازگرداندن آزادی و عدالت اجتماعی به میهنم از پای نخواهم نشست. زنده باد اتحاد و همبستگی مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی

******

 

آويشن نجفی:ما فرزندان انقلاب

Avishan_najafi

سعی می کنم فکرم را متمرکز کنم و کمی به عقب برگردم. زمان شستشوی خوبی برای ذهن است  با گذرش خاطرات را کمرنگ تر می کند. در جستجوی هويتی فراموش شده در خاطرات غوطه ور می شوم به سرزمينم فکر می کنم که امروز برايم ناآشنا شده ولی از ياد نرفته است. چطور از ياد خواهد رفت وقتی هر روز و هر ساعتش با سختی هايی که داشت لبخند بر لبانم و اشک را در چشمانم می کشاند. شکنجه گاهی دوست داشتنی برای من،نسل انقلاب.
پادگانی بزرگ با سربازانی هنجار شکن و سری پر شور. قرار بر اين بود که مطيع و سر به راه باشيم. هميشه به خاطر نعمتهای فراوان سپاسگزاری کنيم. هيچوقت نپرسيم و همه چيز را در دستهای نامريی و خواست او رها کنيم .
سالهای اول صبحها هر روز در سرصف حاضرمان می کردند. هر کس جای خود را می دانست زياد هم سخت نبود ناظم فرياد می زد به ترتيب قد در صفها و همه حاضر می شديم. با شعار از جلو نظام دست راست بر شانۀ نفر جلويی می گذاشتيم و محکم فرياد می زديم “اسلام پيروز است شرق و غرب نابود است”. شعار های صبحگاهی را تکرار می کرديم و همراه با آن پا می کوبيديم و هميشه محکم می کوبيديم. همه اين کار را دوست می داشتيم ضرب آهنگ پاهايمان احساس غريبی در درونمان ايجاد می کرد و محکمتر می کوبيديم و ادامه می داديم آنقدر ادامه می داديم که فرياد ناظم بلند می شد: “بس است ديگر”!
کم کم صدا محو می شد تا سکوت مطلق. بعد يکسری صحبتهای صبحگاهی مدير را گوش ميداديم و در حالی که کتفهای دست راستمان درد می گرفت شروع به تکان خوردن و جنب و جوش می کرديم که صدا از بلندگو همه را به راست ايستادن می خواند.
در ابتدا بی تجربه و حرف شنو بوديم. هر چه سالها می گذشت صفها کج تر و بی نظم ترمی شدند. ديگر هنگام صحبت مدير سکوت حکم فرما نبود.با نمک ها داخل جمع مزه پرانی ميکردند و صف ها می ترکيد، خنده صدای مدير را محو می کرد.
 ما نونهالان انقلاب، نوجوانان انقلاب نام گرفته بوديم و ديگر مثل سابق حاضر به ايستادن در صف نبوديم.صدای ضرب پاهايمان تبديل به نجوا و پچ پچ در سر صف شده بود و بی انضباط خطاب میشديم. آخر تصميم گرفتند صف صبحگاهی را در روزهايی خاص بر گذار کنند و مستقيم به کلاس برويم و اين آغاز کار ما بود.

آويشن نجفی

منیژه قاسمی:روز کارگر بر تمام کارگران جهان به خصوص کارگران زحمتکش ايران مبارک باد

manije_ghasemi

کارگراني که براي صنعتي شدن کشور عزيزمان ايران با دستهاي پر توان خود، پتکهاي آهنين را بر سر ميخ ها مي کوبيدند و آنها را پرچ ميکردند تا اولين پالايشگاه صنعت نفت راه اندازي شود. اين دستاورد بزرگ اولين گام به سو ي صنعتي شدن ايران بود. توسعه و رشد اقتصادي و مدرنيزه شدن از اهداف بزرگ اين صنعت بود که متأسفانه با بکار گيري دستهاي بيگانه و بسته شدن فضاي سياسي, موجب نجات کشور از فقر و عقب ماندگي  نشد تا اينکه قيام مردم در سال پنجاه و هفت با حمايت و اعتصابات جنبش کارگري به ثمر رسيد.

جمهوري اسلامي با فريب و نيرنگ و استفاده از باور هاي ديني مردم، قدرت را در دست گرفت و با راه اندازي جنگ و ايجاد خفقان توانست به سرکوب مخالفان بپردازد و کشور را بيش از پيش به فساد اعتياد و بيکاري بکشاند. مردم بعد از سي سال سکوت  در اعتراض به انتخابات رياست جمهوري دورۀ دهم يکبار ديگر به خيابانها ريختند و خواستار تأمين حداقل حقوق خود شدند.کارگران نيز در اين ميان ساکت ننشستند و اين روزها از گوشه و کنار صداي حق طلبانه آنها را براي دريافت حقوق عقب مانده اشان مي شنويم. همانطور که ميدانيم با وضعيت بد اقتصادي امروز و دستمزد پايين, آنها به هيچوجه قادر به ايجاد کمترين سطح از زندگي نيستند و براي گذران زندگي سختي هاي بسياري را متحمل مي شوند.

روز جهاني کارگر، يادمان شورش کارگران آمريکائي در اول ماه مه ۱۸۸۶ در شيکاگو است که هر سال در بسياري از کشورهاي جهان جشن گرفته مي‌شودمناسبت اول مه به عنوان روز کارگر به اين لحاظ بوده است که در چهارم ماه مه سال ۱۸۸۶و در چهارمين روز اعتصاب و تجمع کارگران آمريکايي در شهر شيکاگو، پليس به روي آنان آتش گشود که شماري کشته، عده‌اي مجروح و بعدا چهارتن نيز اعدام شدنداين روز بهترين روز براي هم صدا شدن ما با کارگران زحمتکش ايران و دادخواهي از آنها است.

کارگر عزيز روزت مبارک

 

 

منيژه قاسمي

 

 

 

 

 

آیدا نجفی:فرار برای رسیدن به آزادی

aida_Najafi

پناهنده،کلمه ای ساده ولی پر معنا، پیچیده و تلخ است.
هر فرد پناهنده دلیل خاص خودش را برای جدائی از کشورش دارد. علاوه بر دلایل شخصی، همگی درد مشترکی داریم, که آن جدائی از وطنمان، خانوادهایمان و انتظار بی پایان برای پذیرفته شدن در یک جامعه جدید است.
از همه سختی های قبل از آمدن به یک کشور امن که بگذریم،سختر آن است که انسانهای دیگر با افکار و نگاهی مضنون، مسئولیت تصمیم گیری برای زندگیت را دارند.
دردناکتر از همه این است که از کشوری به نام ایران آمده باشی،که در طول زندگیت چیزی به عنوان حق انتخاب و تصمیم گیری وجود ندارد.
اگر چه در اینجا آزادی مدنی و سیاسی وجود دارد ولی برای پناهندگان آزادی واقعی که بتوانند همانند یک شهروند زندگی اجتماعی داشته باشند وجود ندارد.
ایران برای من کابوس تلخی است که با تمام تلخیها و مشکلاتش دوستش دارم. بعضی وقتها مبارزه برای آرمانهایی که  داریم باعث از دست دادن خیلی از موقعیت ها در زندگی می شود. مباررزه کردن در شرایط خفقان و بسته برای داشتن یک جامعه، بهتر مشکلات زیادی را به همراه دارد و در چنین فضائی، چنان شرایط را سخت تر می کنند که توان نفس کشیدن را هم  از انسان گرفته و جز فرار راهی باقی نمی ماند.
با وجود فرسنگ ها فاصله هنوز این نفس سرد و سنگین است  و در این ساعات کشنده انتظار، زخمهای کهنه وعمیق بیشتری ایجاد می کند.
امارویش دوباره مردم ایران یک امید تازه ای در درونم ایجاد می کند که باعث می شود در این روزها قویتر باشم.
به امید تحقق یافتن آزادی و دمکراسی در ایران

آ یدا نجفی

 

محمد آفتابسوار:خانه ما کجاست؟

Aftabsavar

ایرانیان در ایران فقط چون زنده اند زندگی می کنند.ایران سرزمینی که سرشار از جوانان با استعداد و با هوش است تبدیل شده به یک قفس که روز به روز تنگتر و کوچکتر می شود و مردم اعم از پیر و جوان همگی به نوعی در این قفس زندانی شده اند وبا

مشکلات وحشتناک آن دست و پنجه نرم می کنند به گونه ای که هر کس که روزنه ای از خارج این قفس می بیند بدون اینکه به این فکر کند که چه در انتظاراو می باشد فقط به اندیشه است از این روزنه راه به بیرون این قفس ببرد.قابل ذکر است که از انتخابات 22 خرداد 1388 به این طرف فضای درونی این قفس بسیار وحشتناک تر از سابق به چشم می خورد.بطوریکه حتی بسیاری در خانه و محل کار خود نیز احساس امنیت و آرامش ندارند و با کوچکترین بهانه ای به سراغشان می آیند و رعشه به جان آنها و خانواده شان می اندازند که در این میان چه بسا کسانی بودند که شرایط فرار برایشان مهیا شده و توانسته اند حداقل خود وگاهاٌ خانواده شان را از این شرایط وحشتناک نجات دهند و پناه به کشورهای دیگری آورند که مشکلات بعد از مهاجرت نیز به نوع خود قابل بررسی و  جالب توجه می باشد.

ولی من می خواهم از شرایط بغرنجی که خانواده هایی امثال ما بعد از انتخابات 22 خرداد1388 دچارش شدند برای خوانندگان این نشریه کمی بنویسم.جوانانی هم سن وسال ما که شوق و امید برای زندگی در چشمانشان موج میزند در کنار اقوام و دوستان خود در سرزمین مادری که گرمترین گهواره برایشان می تواند باشد باید چنان مورد اذیت و آزار سردمداران کشورشان قرار بگیرند که  تمام امیدها و آرزوهایشان به ترس و وحشت تبدیل شده و به دلیل اعتراض به اینکه ابتدایی ترین حقوقشان پامال میشود باید مهر خاموشی بر لبانشان نشانده شود و به جرم خواستن حق مورد شکنجه و آزار قرار بگیرند بطوریکه از خانه و کاشانه خود فراری شده ،یا در کشور بصورت فراری و مخفی زندگی کنند ویا مثل ما شانسی برای فرار از کشور داشته باشند و به کشور دیگری پناه ببرند که البته شانسی که به نظر من نوعی اجبار است.چرا که تمام هویت و ریشه خود را رها کرده و پا به جایی می گذارند که هیچ شجره نامه ای درآن ندارند و فقط برای دریافت حق زندگی به آنجا پناه برده اند.

سوال من از این صاحبان قدرت این است که مگر ما جوانان و یا همه ملت ایران چیزی غیر از حقوق قانونی خود خواسته ایم

که اینها اینگونه به سرکوبی ما همت ورزیدند و اینگونه از کردار وحشیانه خود دفاع می کنند.

تا قبل از انتخابات 22 خرداد 1388 فضای ایران برای همگان سخت و خفقان آور بود ولی همه به گونه ای ترس از بیان این همه فشار و زورگویی داشتند بطوریکه حتی نمی شد در یک مکان عمومی نظر و ایده خود را از عملکرد دولت بیان کنی ولی شرایط بعد از انتخاباتی مردمی که فقط در زبان مردمی بود به گونه ای فرق کرد که همه چیز دیگر هم به راحتی شنیده می شد و هم به زبان آورده می شد.ولی در آنطرف ماجرا استادان دروغگویی و زورگویان تاریخ هم بیکار ننشستند و چنان با اعمال وقیحشان به جان مردم افتادند که گویی ایران تبدیل به یک سلاخ خانه ای شده که قربانیانش وارثان خاک پاکش می باشند و مادران و پدران  این سرزمین نیز نظاره گر پر پر شدن فرزندانشان باید باشند و اگر لب باز کنند و اعتراضی از آنها برخیزد جای آنها نیز در کنار پیکر نازنین فرزندانشان می باشد.

نمی دانم ما تقاص کدام گناه نکرده را پس می دهیم.؟ایران سرزمین پدریمان به جای اینکه مهد پرورش فرزندان موفق و با استعداد خود باشد هم اکنون تبدیل به گورستان فکر و جسم  فرزندانش شده است.

و حال اینکه کسانی امثال ما که از کشور به هر طریقی خارج شده اند و خود را به مکان امنی رسانده اند تکلیفشان چه می شود؟؟

جواب این سوال را چه کسی می دهد؟تازه این اول راه است . قدم در راهی گذاشته ای که چنان فرازو نشیبهایی در پیش راه داری که گاهی اوقات آرزوی مرگ برای خود می کنی و نیز این را به خوبی می دانی که چاره دیگری جز تحمل این مشکلات نداری.چون در قبال شکنجه و آزار و نیز حتی تهدید مرگ که در ایران در انتظارت می باشد این مشکلات برایت نوش می شود.وقتی که خیالت راحت می شود که به کشوری رسیده ای که در آن انسان بودنت را قبول دارند و به نفس کشیدن یک انسان ارزش قائل هستند.اما این آسودگی خیال دیری نمی پاید زیرا با تصمیمات بی مسئولانه بعضی افراد در اینجا تمام امیدهایت نا امید شده و متعجب از اینکه چگونه می شود این ظلم و ستم را به اینان ثابت کرد و چگونه می شود به اینان قبولاند که ما ایرانیانی که اینگونه آواره از سرزمینمان شده ایم چاره ای جز آوارگی و پناهجویی نداشته ایم.وحال تاسف بارتر از هر چیز این می باشد که کشور هایی که دموکراسی و حمایت از حقوق انسانها را پایه اساسی قوانین خود می دانند این همه ظلم و ستم و زورگویی را شاید فقط  در حد یک قصه شبانه برای کودک خود می پندارند و  هرگز به درستی و دقت به آن نمی نگرندو تمام سعیشان در این است که اوضاع وخیم ایران کوچکتر از چیزی که هست نشان دهند و در این میان چه بسا مهر باطل به اظهارات بسیاری از پناهجویان ایرانی زده اند و خوا هند زد و با این سیاست غلط باعث صدمه زدن به سلامتی روح و جسم بسیاری از انسانهای آزاده ای که به جرم حق طلبی آوارگی نصیبشان شده میشوند و اینجا تازه شروع مرحله جدیدی از مبارزه می باشد که اینک جنگ سر این است که چگونه باید به این مدعیان حقوق بشر و انسانیت ثابت کرد که خونخواران جمهوری اسلامی تشنه به خون ملت خودشان هستند و آماده برای رساندن هر جور آزارو شکنجه.

گویی اینان شرایط وخیم و غیر قابل تصور ایران را نمی بینند که جنایتکاران جمهوری اسلامی در روز روشن با ماشین از روی مردم بی گناه وغیر مسلح عبور می کنند و جوانهای رشید و تحصیلکرده را از بالای ساختمان محل تحصیلشان به پایین می اندازند ،زنان را در خیابان جلوی چشم همگان با باتوم مورد ضرب و شتم قرار می دهند،دست به کشتارهای فراوان می زنند،در زندان حرمت مردان و زنان با غیرت و تعصب کشورمان را زیر پای می گذارند ،به آنها تجاوز می کنند و آنها را در بدترین شرایط روحی و جسمی آزار میدهند.

آیا اینها هیچ کدام سندی نیست برای اثبات جنایات وحشیانه جمهوری اسلامی ایران ؟؟؟

آیا چشمانی هست که نظاره گر این همه جنایت باشد؟؟؟؟

به راستی خانه ما کجاست؟!

مقاله:محمد آفتابسوار

 

سعید دیبا;میخواهم زنده بمانم

Said_Diba

نامه ای سرگشاده از حسن اسدی، یک منتقد و خبرنگار معترض آزادیخواه ایرانی که پس از حوادث جنگ قدرت در رژیم دیکتاتوری جمهوری اسلامی(انتخابات ۱۳۸۸) به سختی از ایران خارج شده و برای رفتن به یک کشور امن و آزاد در خاک ترکیه( بعنوان یک پناهجوی اسیر وبی پناه) با مشکلات عدیده ای چون بیماری، بی مهری، ناامنی، بی حقوقی، بی حمایتی، بی پولی و … بسر میبرد؛

به: فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی، نشریه محترم همبستگی، جناب آقای عبدالله اسدی و … به انسانهای آزادیخواه و بشردوست در سراسر دنیا و به تمامی دردمندان. امیدوارانه انتظار میکشم و عاجلانه تقاضای همکاری و مساعدت از یک به یک شما را دارم تا صدای مرا هر چه زودتر به هر کجا که صلاح دانسته و میتوانید برسانید…

هر که عشوه ی دنیا خرید – وای بر وی حدیث بی زبانان بشنو از نی

وضعیت اسفناک نقض حقوق بشر در کشور ایران، باعث گردیده تا تعداد بسیاری از هموطنان ما دست به دامان پدیده “پناهندگی” شوند. برخلاف تصوری که پناهندگی را مهاجرت اختیاری میخوانند، تقابل سیاسی اسلام من دراوردی آخوندیسم – نه حتی اسلام حقیقی- و قوانین ارتجاعی جنایتکارانه نظام دیکتاتوری حکام فعلی در ایران با مدرنیسم و رادیکالیسم و آمال و آرزوهای آزادیخواهانه مردم تحت ستم ایران از مهمترین علل پناهندگی ایرانیان است؛ چرا که این حکومت ناخلف در زیر چتر اسلام، بیش از سه دهه فقر، تباهی، سرکوب، بی قانونی، ضرب و زور، شکنجه، اعدام، فلاکت، تجار ت سکس و روسپی گری، تجارت و ترویج انواع مواد افیونی مخدر در بین اقشار جامعه، ترویج فساد اخلاقی، بی دانشی و فقر فرهنگی را بر مردم ایران ارزانی کرده است.

به گفته مسئولین سازمان ملل، بیش از ۲۰۰۰۰ پناهجو در کشور ترکیه زندگی میکنند و تنها در سال گذشته بیش از ۴۵۰۰۰ پناهجو قصد عبور از خاک ترکیه به مقصد اروپا را داشته اند. البته این آمار به ثبت رسیده و شناسه کار میباشد که مطمئنا آمار و ارقام مهاجرت، ترانزیت انسان و فرارهای قاچاقی هر روزه از مرز ترکیه بسیار وخیمتر از این بوده و هست؛ از این رو اتحادیه اروپا، دولت ترکیه را موظف به برقراری ثبات و مقرارت سختتری در این خصوص کرده که این خود بر ناامنی، بی ثباتی، بی حمایتی و بی حقوقی پناهجویان افزوده است و از آنجا که بدبختانه مسئله بغرنج پناهندگی یک معضل سیاسی – اجتماعی است، معضلی که منافع اقتصادی – سیاسی و دیپلماتیک دولتهای جمهوری اسلامی ایران و ترکیه و کشورهای پناهنده پذیر و مماشاتی که در این زمینه صورت میگیرد آن را تشدید میکند. اما بدتر از همه، دفتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد( مستقر در ترکیه) نیز عملا بعنوان یک ابزار در این مسیر ناثواب همل میکند!

با توجه به شرایط ناامن ایران و اعتراضات گسترده توده های تحت ستم علیه جمهوری اسلامی و با توجه به سرکوب شدید و فرار از شکنجه و اعدام، تعداد زیادی وارد مرزهای ترکیه شده اند. در همین راستا دیدارهایی دوستانه بین مقامات و نیروهای امنیتی ایران و ترکیه صورت گرفته که این خود نشانگر بند و بستهای دولته ترکیه با جمهوری اسلامی و تداوم سیاستهای قبلی میباشد.

این در حالیست که مردم ازادیخواه دنیا در مقابل جنایتهای جمهوری اسلامی ایران قد علم کرده اند. اما نه تنها هیچ تحولی در سیاستهای پناهندگی ترکیه به وجود نیامده بلکه وضعیت بسیار اسفبارتر از سالهای قبلتر نیز گردیده و جالب اینکه حتی پایبند به قوانینی که خود را به آن متعهد کرده هم نیستند. به همین دلایل، زندگی و امنیت پناهجوی بی پناه مورد معامله قرار میگیرد که نتیجه ای تلخ و تراژدیک را به همراه دارد.

متأسفانه سازمان ملل متحد در امور پناهندگان مستقر در ترکیه با توجه به اهداف مهم این سازمان که در بند بند قوانین خود این سازمان در رابطه با مسائل حقوقی بشر عمل نمیکند و حتی در برابر نقض حقوق پناهندگی در این کشور تاکنون هیچ عمل قابل قبولی انجام نداده است. این سازمان بین المللی انسانی (نمیدانم چرا؟!) نمیتواند مستقل عمل کند و تابع قوانین و زد و بندهای دولتها نباشد. سازمانی که قوانین خشک حاکم بر این خاک خط میگیرد. سازمان مللی که عملا هیچ میدان مانوری در برابر نقض قوانین حقوقی پناهندگی این دولتها ندارد … این قضایای تأسفبار که چه عرض کنم، فاجعه آمیز است. به همین خاطر پناهجویان اسیر و بی پناه ایرانی در خاک ترکیه به معنای خاض کلمه در ساحل مرگ و زندگی قرار گرفته اند.

میتوان آمار و گزارش مفصل و طول و درازی از شرایط نابهنجار معیشتی و بی حقوقی پناهجویان بدست داد. علی الخصوص آمار رو به افزایش خودکشی، عدم اجازه کار، گرفتن نابجای حق اقامت و خاک، فقدان بهداشت و درمان، وضعیت چندش آور معیشتی کودکان و زنان، آسیب پذیری افراد مختلف بر اثر اختلال در مسائل جنسی، روسپی گری و خودفروشی بعضی زنان و دختران از سر ناچاری، مرگ بعضی پناهجویان در آبهای مرزی ترکیه و یونان، دیپورت و تحویل بعضی پناهجویان به دولت ایران، سوء استفاده جنسی، بیگاری و بهره کشورها، تحت فشار شدید اقتصادی قرار گرفتنها و …

دست و بالم کاملا بسته است. هموطن، اگر صدایم در نمی آید، اگر قلمم حرکت نمیکند بخاطر محدودیتهای شدیدی است که احاطه ام کرده اند. شاید هم جوش سرنوشتم را میزنم! بدبختانه من نوعی، بخاطر سابقه نویسندگی و خبرنگاری بیش از بقیه زیر ذره بین ستم و جالب اینکه از هیچ حقوق و مزایایی هم برخوردار نبوده و نیستم.

حال گناه من چیست که از طیف افراد شناخته شده نظام بوده و قدم در این راه جهنمی نهاده ام. گناه من فارسی زبان چیست  که ترکی بلد نیستم؟ گناه من چیست که فقط با یک دست لباس و مقدار ناچیزی پول با سختی از جهنم ایران گریخته ام تا شاید زنده بمانم؟ گناه من چیست که بیش از بیست سال اندیشه و قلمم را مفت نباختم و تن به کاسه لیسی دستگاه نظام دیکتاتوری ایران نداده ام؟ گناه من چه بوده که حالا حتی نمیتوانم روزی یک وعده غذای ساده نان و پنیر تهیه کنم؟ گناه من چیست که بخاطر نداشتن پول اجاره یک اتاق ناقابل ۲ متری، استخوانهایم از شدت سرما ترکیده است؟ گناه من چیست که باید حسرت یک استکان چای و یک عدد قرص استامینوفن را بکشم؟ گناه خانواده من چه بوده که باید بازخواست و تهدید و شکنجه شوند و ازتباطمان به کلی قطع گردد؟ …

جناب آقای عبدالله اسدی( دبیر فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی)، اینجانب حسن اسدی(سعید دیبا) حدود ۱۰ ماه است در ترکیه بعنوان پناهجو بسر میبرم. چند وقت پیش از طریق دوستانی در فیسبوک با شما و این فدراسیون آشنا شدم. من یک نویسنده، منتقد، محقق و خبرنگار نسبتا قدیمی در نشریات سینمایی، ادبیات و سیاسی – اجتماعی بوده و حدود ۲ دهه( بیست سال) سابقه کار دارم. در سینما و تلویزیون فعالیت داشته ام. از انجمن سینمای جوانان ایران(تهران) فارغ التحصیل رشته کارگردانی و فیلنامه نویسی شده ام. فارغ التحصیل هنرهای نمایشی از پژوهشگاه هنر و اندیشه هستم؛ سینما و ادبیات خوانده ام. طی ۲ دهه گذشته بخاطر قلم فرسایی و افشاگری معترضانه ام همواره مورد بازخواست و خشم و غضب نظام قرار گرفته ام. چندین مرتبه ممنوع القلم شده ام. اغلب نوشته هایم با سانسور شدید روبروه بوده، همیشه غم نان داشته اما هیچگاه دست از تلاش برنداشته ام.

متأسفانه من به خاطر وضعیت بد اقتصادی، عملا نتوانستم مانند دیگران پروسه پرونده ام را دنبال و رسیدگی نمایم. بیش از سه ماه در سرمای گداکش این شهر غریب همه اش به دنبال آب و نان و جای خواب بودم. کارتن خواب بودم؛ یعنی شدم؛ همه میدانند. از شدت سرما و تغذیه و فقدان بهداشت و درمان دچار بیماریهای لاعلاجی شده ام. آلزایمر گرفته ام … ملالی نیست. الان هم دست گدایی به سوی شما یا کسی دراز نکرده ام. به قول فرخی یزدی: “رسم و ره آزادی یا پیشه نباید کرد   یا آنکه ز جان دادن اندیشه نباید کرد.”

تمامی کسانی که پس از من آمده اند جواب قبولیشان را گرفته اند وراهی کشور سوم میباشند؛ چون وضع مالی مناسبی داشته اند و با ارتباط برقرار کردن از طریق تلفن و اینترنت و مصاحبه با سایتها و رسانه ها و خبرگزاریهای خارج از کشور، مشکلشان را حل کردند … خدا را شکر. ابدا ناراحت نیستم؛ بلکه خوشحالم که این دوستان خیلی سریع به هدفشان رسیدند؛ آقای زمانی، آقای مهران امیر احمدی و …

اما من که اتفاقا سابقه فعالیتم بیش از اینان بود، هنوز اندر خم یک کوچه ام و پول پرداخت کردن کافی نتی که قرار است این نامه ها را اسکن کنم را باید گدایی کنم. میدانم وقت شریفتان را گرفته ام. امیدوارم مرا ببخشید. اما چه کنم؟! خدا نکند کسی بد بیاورد آنهم در غربت و بی کسی … چند وقت پیش شنیدم خبرنگاری به نام “نازی بیگللی” از آمیرکا آمده تا مثلا با پناهندگان مصاحبه کند اما من وقتی خبردار شدم که وی در راه بازگشت به نیویورک بود!!.

در  این وضعیت اسفناک، جسم و روح زخم خورده من در حال متلاشی شدن است. فکر نمیکنم عمرم کفاف زنده ماندن بیش از این را داشته باشد. هر چند که همچون دیگران، من هم امید به زنده ماندن دارم. پس به کمکهای فکری، حمایتی، پشتیبانی، حقوقی، اقتصادی و افشاگری شما نیازمندم. هرگونه مساعدت و دستگیری از سوی شما شاید تسلی بخش آرامش خاطر این حقیر گردد.

از راهی دور، دستان پر مهرتان را میفشارم و روی ماهتان را بوسیده و آرزوی بهترینها را نثارتان میکنم.

 

حسن اسدی (سعید دیبا)

آوریل ۲۰۱۰

فروردین ۱۳۸۹

حسن اسدی.سعید دیبا:باد اسم باران نیست

Said_Diba

در شماره ۲۶، همبستگی دادنامه معروف، متأسفانه و یا خوشبختانه جنجال و سر و صدای بسیاری به پا کرد. به ویژه بین ایرانیانی که در اینجا بعنوان پناهجو حضور دارند. بخشهایی از نامه موجب کج فهمی و کدورت بعضی از دوستان گردید. در حقیقت، گفتم و دوباره میگویم که اصل این غمنامه را حدود ۵ ماه قبل (شب کریسمس) نوشتم؛ همان وقتی که از شدت سرما مدام در تب و لرز بسر میبردم. وقتی که چند ماه بدور از قوت و غذا، جای خواب و حمام و بهداشت و درمان بسر میبردم. راست میگویند که جذابترین آثار در شرایط بسیار سخت خلق میشوند.

اصل نامه، مفصلتر و کوبنده تر بود و مطمئنا بعد از خلاصی از اینجا در کتابی آورده خواهد شد. اما در کل باید بگویم طرف حساب من هیچ یک از دوستان ایرانی پناهجو نبوده و نیست. اصلا چرا باید چنین باشد؟! مگر ارث پدرم را از کسی طلبکارم؟! مگر کسی به من بدهکار است؟! اتفاقا چند نفر تا جایی که از دستشان بر آمده از من دست گیری کرده اند. خودم خوب میدانم اینجا همه پناهجویند و هر کدام با مشکلات خاص خودشان دست و پنجه نرم میکنند. پس نمیتوان و نباید از این بی پناهان توقعی نابجا داشت. جالب اینکه چند نفری که گاهی به داد من رسیده و غمخوارم بوده اند، خودشان هم از لحاظ مالی جز ضعیفان بوده ولی از نظر معرفتی بلند مرتبه و جوانمرد هستند. یکی از آنها را “ژان والژان” و دیگری را “کزت” میخوانم!

کاش میتوانستم نام این عزیزان را بیاورم که لااقل در این مقطع راضی نیستند. اما در آینده و در کتاب در دست تهیه ام، بدون شک جایگاه شایسته ای در بین دهها شخصیت این اثر خواهند داشت. اگر با دقت و با تأمل نظر بیفکنید حتما متوجه میشوید که طرف حساب من تنها جامعه بی ثبات ایران و همچنین بی پناهی و بی حقوقی جامعه پناهندگی بوده و خطاب به مسئولین زیربط موسوم به کمیساریای عالی پناهندگان. و به قول سردبیر عزیز: “به عمق بی اعتنایی هایی که در حق و حقوق زائل گردیده بشریت  شده و میشود.” به هرحال تقدیر، خدا را شکر میکنم و به خودم میبالم که لااقل یکی از بین همه این پناهجویان در این شرایط اسفبار، بپا خواست و حدیث بی زبانان را به زبان آورد تا به گوش کسانی که باید برسد برساند. حداقل من این شهامت و جسارت و جرأت را داشته و دارم که خود را فدا کنم تا بلکه مابقی پناهجویان به حق و حقوق از کف رفته شان برسند. اگر امروز خبر و زمزمه های خوشایندی از بابت بخشش حق اقامت و خاک به گوش میرسد، لااقل تا حدودی بخاطر چنین نامه نگاریهایی بوده و هست. در حقیقت دبیر فدراسیون همبستگی “عبدالله اسدی” درست میگوید که تنها با متشکل شدن، اتحاد و همبستگی میتوان بسیاری از مشکلات ریز و درشت این مسیر ناهموار را از بین برد. اصلا چرا چنین نباشد؟ اگر ما به دنبال آزادی و برابری و رفاه راه افتاده ایم. اگر هدفمند و اصالت و رسالت پیشه میباشیم. اگر واقعا هر یک از ما داد بشر دوستی و دست گیری از همنوع را سرلوحه زندگی قرار داده ایم و بخاطر چنین اهدافی قدم در این راه نهاده ایم، پس واجب است و مکفلیم مسیری صحیح را پیش گیریم. فکر نمیکنم شایسته باشد در طی مسیر زندگی فقط به خودمان بیندیشیم. به ویژه من و هر یک از شما که شعار و لاف آزادگی را سر داده و قدم در این راه نهاده ایم. در واقع اگر قرار است با شرافت زندگی کنیم بدون تردید باید در برابرش غرامت بپردازیم. جدا من حاضرم در این مسیر جانم را فدا کنم. و اگر هدف چیز دیگریست که حرفی دیگر است.

 

این دادنامه (میخواهم زنده بمانم) در ابتدا وقتی به جناب آقای عبدالله اسدی تقدیم شد؛ هیچکدام نمیدانستیم که قرار است روزی چاپ گردد و تنها یک درد و دل دوستانه بود. اما با اصرار من لطف کرده و منتشر کردند. به هر حال نمیگویم که ایشان اسم آن دو عزیز همکار مرا میبایست حذف میکرد، چرا قلم نگرفته؟! بلکه میگویم اشتباه و کوتاهی از طرف من بوده که نام آن دو عزیز را نمیبایست می آوردم. البته خدا را شکر، هر دوی آنها موقعیت اسفناک مرا بخوبی درک کرده اند.

من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند.

 اما موضوع مهمتر بحث در مورد نقد و نظر دوستانه سردبیر عزیز بر بخشی  دیگر از همین نامه را در مطلبی دیگر نوشته و تقدیم کردم و چون ایام خرداد ماه  و نخستین  سالگرد جنگ قدرت در بین عوامل دیکتاتور در رژیم خونخوار جمهوری اسلامی میباشد، آن نیز خودش مطلبی مجزا از این گردید که امیدوارم آن مطلب هم مخاطب و خواننده خودش را داشته باشد.

مصاحبه با عبدالله اسدی در مورد وضعیت پناهندگی در ترکیه

abe-asadi

همبستگی: پناهجویان ایرانی در ترکیه با مشکلات زیادی روبرو هستند. ارزیابی شما از این وضعیت چه میباشد و تفاوت مشکلات پناهجویان در ترکیه با سایر کشورها چیست و اساسا چکار باید کرد؟

عبدالله اسدی: اجازه بدهید اول یک نگاه کلی به وضعیت آنها داشته باشیم تا در مورد کارهایی که لازم است صورت بگیرد صحبت بیشتری بکنیم. پناهجویان ایرانی تنها در ترکیه متمرکز نیستند بلکه در نقاط مختلف دنیا پخش شده اند. از هند و پاکستان تا مالزی و کره جنوبی و ژاپن تا بلغارستان و تاجیکستان و کشورهای منطقه خلیج فارس و سایر نقاط دنیا، این  پناهجویان با فدراسیون و دیگر نهادها و بسیاری از رسانه ها تماس گرفته و تقاضای کمک و راهنمایی میکنند. اما بزرگترین و مهمترین مکان تمرکز پناهجویان ایرانی ترکیه است چرا که ترکیه به نسبت سایر کشورهای منطقه محل مناسبتری برای دسترسی به اروپای مرکزی است. مهمترین دلیل آن این است که کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در آنکارا و شهر مرزی وان، دفتر رسیدگی به امور پناهندگی دارد و پناهجویانی که وارد ترکیه میشوند از این سازمان تقاضای پناهندگی میکنند.

 

همبستگی: شما در نشریه همبستگی شماره ۲۶ روایت روشنی از وضعیت پناهجویان در ترکیه داده بودید ولی من مایلم در این شماره از نشریه نیز در مورد ترکیه بیشتر توضیح دهید. اکنون صحبت از این است که در حدود ۵۰۰۰ پناهجوی ایرانی در ترکیه بسر میبرند با توجه به شرایط عمومی و عدم تمایل به پذیرش پناهجویان هم از جانب کمیساریای عالی پناهندگان سازمان و هم دولتهای اروپایی آیا واقعا این پناهجویان شانسی برای انتقال به کشور سوم دارند؟

 

عبدالله اسدی: خیر همه این شانس را ندارند. بارها گفته ام بسیاری از آنها حتی هیچ وقت از جانب این کمیساریا بعنوان پناهنده پدیرفته نمیشوند چه برسد به اینکه به کشور سوم انتقال یابند. UN ترکیه علاوه بر سیاست سختگیرانه ای که در جهت پذیرش پناهندگان در پیش گرفته است، نیروی کافی و بودجه کافی برای رسیدگی سریعتر به امور پناهندگان اختصاص نمیدهد. اگر قبلا و در سالهای گذشته پناهندگان بعد از ۴۵ روز مصاحبه مالی می شدند و هنگام پذیرش بعنوان پناهنده، مانند سهمیه کشورهای مختلف در نظر گرفته میشدند امروز این روال بسیار تغییر کرده است. به بسیاری از پناهجویان هیچ هزینه ای تعلق نمیگیرد و زمان انتظار برای مصاحبه بسیار طولانی است. اگر در سالهای گذشته همواره هیأتی از جانب کشورهای پناهنده پذیر برای مصاحبه با پناهجویان ایرانی و انتقال آنها به کشورهای خود به ترکیه در رفت و آمد بودند ولی امروز اینکار از جانب هیچکدام از آنها در آن ابعاد صورت نمیگیرد. اگر قبلا امکان سازماندهی اعتراضاتی در مقابل  UN وجود داشت، امروز این موضوع از سوی پلیس ترکیه کاملا ممنوع اعلام شده است. از طرف دیگر بیکاری و شرایط دشوار اقتصادی، زندگی بسیاری از پناهجویان را مختل کرده است. نکته قابل توجه این است که در گذشته این امکان وجود داشت که پناهجویان کیسی را که به کمیساریای عالی پناهندگان میگفتند، لازم نبود که همان را به پلیس نیز بگویند اما اکنون قانونا هر آنچه که لازم است به UN بگویند باید به پلیس نیز همان را بگویند در صورتی که پلیس ترکیه خود به هیچ مقرراتی پایبند نیست و پناهجویان از نظر حفظ اسرار هم امنیت ندارند. بعلاوه اگر در گذشته پناهجویان پول آب و گل ( یا همان حق خاک) نمیدادند اما امروز آنها هزینه سنگینی بابت حق آب و گل به دولت ترکیه پرداخت میکنند. بدرفتاری و حتک حرمت از سوی پلیس ترکیه به پناهجویان در سطح بالایی وجود دارد. بازداشتهای بی رویه و طولانی مدت، جریمه های سنگین و دست درازی به حریم خصوصی افراد یک مشکل دائمی پناهجویان در ترکیه است.

 

همبستگی: نقش فدراسیون را در بهبود روند زندگی پناهجویان در ترکیه را چگونه ارزیابی میکنید؟

 

عبدالله اسدی: فدراسیون در طول ۲۰ سال گذشته نقش بسیار تاریخی و کارسازی در روند زندگی پناهجویان در ترکیه ایفا کرده است. زمانی بود که فدراسیون در ترکیه قدرت بسیج داشت و ظرف مهمی برای متحد کردن پناهجویان بود و مانع دیپورتهای بسیاری به ایران شد. در سال ۱۹۹۲ مانع دیپورت دسته جمعی دو کاروان از پناهجویان به ایران گردید و دهها سازمان و نهاد انساندوست را علیه دولت ترکیه بسیج کرد و دیپورت ۱۰۶ نفر را در مرز ایران متوقف نمود و همه آنها را به شهر آنکارا بازگرداند. در تابستان سال ۱۹۹۲ نیز به ۱۱۰ فعال سیاسی اپوزیسیون ایران که از طریق عراق به ترکیه آمده بودند پاسخ رد داده و حاضر به پذیرش آنها نبودند طی یک کمپین گسترده، پذیرش همه آنها را به کمیساریای عالی پناهندگان تحمیل کرد و در یک تظاهرات و طی مذاکره ای همزمان، لیست قبولی ۱۰۵ نفر از آنها را در اختیار هیأت مذاکره کننده فدراسیون قرار دادند.

اینها فقط دو نمونه برجسته از کار فدراسیون در ترکیه بود. آخرین نمونه آزادی خانم نگار عزیز مرادی، رضا پرتوی و ۸ نفر دیگر از دیپورت سنتر ترکیه در طول ۵ ماه اخیر بود. کمپینهای وسیع علیه دولت ترکیه و بی توجهی UN، مذاکرات و نشستهای پی در پی با مسئولین این سازمان، نوشتن تأئیدیه های بسیار در طول تأسیس فدراسیون برای  پناهجویان گیر افتاده در ترکیه و شکایتهای زیاد از دولت ترکیه به دادگاه حقوق بشر اروپا، ترکیبی از فعالیتهای همیشگی فدراسیون در کشور ترکیه بوده است. ولی این فعالیتها بدلیل موقت بودن پناهجویان در ترکیه و انتقال فعالین به کشورهای سوم همیشه افت و خیز داشته است.

 

همبستگی: اکنون چکار باید کرد و چگونه میشود به پناهندگان در ترکیه کمک نمود؟

عبدالله اسدی: به نظر من برای تغییر در زندگی پناهجویان در ترکیه و هند و پاکستان کارهای زیادی می توان کرد. اما اساسی ترین این کارها از سوی پناهجویان است. خود پناهجویان  باید به حرکت در آیند و در هر شهری که هستند جمع شوند با هم جلسه بگیرند، هم نظری کنند و از فعالیتهای مشترک و سرنوشت مشترک خود سخن بگویند و چاره اندیشی کنند. در هر شهری که هستند دو نفر از فعالترین و دلسوزترین افراد را در میان خود بعنوان نماینده انتخاب کرده تا موقعیت مالی و اداری و وضعیت پرونده هر کدام را در محل مورد بررسی  قرار دهند و در صورت نیاز به  آنها کمک کنند. برای کمک به افراد به سازمان صلیب سرخ، دفتر یونیسف، حقوق بشر ترکیه، اتحادیه های کارگری، احزاب چپ و نهادهای بشر دوست مراجعه کنند و از آنها تقاضای کمک نمایند. این کارهها بسیار عملی است به شرطی که این موضوع را پیگیرانه دنبال و آن را به یک روش سنت دار و جا افتاده تبدیل کنند.

هر دو هفته یکبار جلسه بگیرند و بر کار نمایندگان خود و میزان پیشرفت کار نظارت کنند. این نمایندگان میتوانند با دیگر نمایندگان در شهرهای مختلف ترکیه در ارتباط قرار گیرند و از این طریق میتوان به پناهجویانی که دچار فلج اقتصادی میشوند کمک کرد و از تنهایی و شرایط سخت زندگی آنها را نجات داد و بر کمکهایی که از خارج و داخل ترکیه میشود دخالت و نظارت عادلانه داشت. هم اکنون در میان ایرانیان در امریکا و بسیاری جاههای دیگر نهادهای کمک رسانی به پناهجویان در ترکیه تأسیس شده و یا در حال تأسیس است. باید این کمکها از جانب هر نهادی که باشد چه پول نقد باشد یا خدمات پزشکی به طور عادلانه توزیع و مورد استفاده قرار گیرد.

ایجاد همبستگی و دلسوزی و احساس مسئولیت در قبال هم در میان پناهجویان ایرانی در ترکیه باید به یک امر عاجل، انسانی وهم سرنوشتی تبدیل شود. باید سعی کنند تا آنجا که ممکن است با رسانه های داخلی و خارجی و سازمانها و نهادهای ایرانی و غیر ایرانی تماس بگیرند و از آنها طلب کمک نمایند.

همبستگی:  در مورد پذیرش بیشتر آنها از جانب کمسیاریای عالی پناهندگان سازمان ملل چه کار باید کرد؟

عبدالله اسدی:  فدراسیون در این مورد کمپینی را شروع کرده است خطاب این کمپین به دولتهای اروپائی و کمسیاریای پناهندگان است. قبلا هم طی نامه ای با جزئیات بیشتری هم سازمان ملل و هم دولت ها را متوجه شرایط جدید پناهجویان ایرانی کرده ایم.

در این رابطه با بسیاری از دولتهای اروپائی در مورد شرایط سخت پناهجویان ایرانی در ترکیه نشستهایی را سازمان میدهیم و به آنها نامه ارسال خواهیم کرد و با بسیاری از سازمانها و نهادهای مدافع حقوق بشر تماس خواهیم گرفت  و از آنها میخواهیم که به پناهجویان ایرانی توجه ویژه ای نمایند.

مسلما یک بخش از کارها و فکوس این کمپین روی سازمانها ونهادهای بشر دوست در ترکیه هم هست. بخش دیگری از تلاش فدراسیون این است توجه ایرانیان خارج از کشور و حمایت آنها از پناهجویان در ترکیه جلب کند. در مجموع تلاش ما این است که توجه ها را به ترکیه جلب کنیم تا به طور همه جانبه ای از پناهجویان ایرانی در آن کشور حمایت گرم و صمیمانه ای از سراسر جهان صورت بگیرد و آنها را در حلقه محبت انسانی خود قرار دهند. بیانیه این کمپین به زودی صادر خواهد شد.

عبدالله اسدي:به بهانه اعتصاب غذاي ليلا سلطان پناه و اقبال بينياز در ترکيه

 abe

از صبح روز سه شنبه اول تا جمعه چهارم ژوئن  ليلا سلطان پناه وهمسرش اقبال بي نياز به همراه دختر ۷ ساله شان دريا در مقابل دفتر کميسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل در شهر وان ترکيه دست به اعتصاب غذاي خشک زدند و اعلام کردند: “نه نان نه آب تا گرفتن جواب”. در اين دوره  بيشترين مطالب نشريه همبستگي به شرايط سخت زندگي در ترکيه اختصاص داشته است. زندگي سخت پناهجويان در ترکيه بر کسي پوشيده نيست؛ تمام تلاش فدراسيون در اين دوره اين است که اين وضعيت را توضيح دهد و توجه افکار عمومي دنيا و همه ايرانيان خارج از کشور را به آنچه که به پناهجويان در ترکيه ميگذرد جلب کند. مشکلات ليلا و اقبال مشکلاتي واقعي  است و  بايد هر کسي به هر درجه اي که مي تواند به آن پاسخ دهد و اين خانواده و همه کساني را که با مشکلات مشابه مواجه هستند در حلقه محبت خود قرار دهد و به آنها کمک نمايد  ولي از نظر ما راه مقابله با وضعيت موجود دست زدن به  اعتصاب غذا نيست آنهم اعتصاب غذا در ظرفيت فردي و در شرايط ترکيه.

اعتصاب غذا اساسا روش مطلوبي براي برون رفت از شرايط سخت زندگي نيست. مبارزه براي گرفتن حق پناهندگي جنبه هاي متفاوتي دارد که متاسفانه بسياري از پناهندگان در دنيا به اشکال متفاوت  اين مبارزه يا آشنا نيستند و يا به چنين مبارزه اي براي گرفتن حق پناهندگي  دست نمي زنند. پناهجويان زماني اعتصاب غذا را به عنوان يک روش از مبارزه انتخاب مي کنند که دچار استيصال مي شوند و افق و اميد خود را براي يک زندگي بهتر از دست مي دهند. جايگاه يک مبارزه سمبليک در شکل اعتصابي  يک روزه، قابل درک است ولي نه نان نه آب تا گرفتن جواب آزار دهنده است. عملا بعد از ۲۴ ساعت بر روح و روان فرد اعتصابي و اطرافيانش تاثيرات بسيار منفي خواهد گذاشت و اميد به آينده اي بهتر را به نا اميدي بيشتر تبديل خواهد کرد.

هر مبارزه اي بايد تاريخ شروع و پايانش معلوم باشد بايد معلوم باشد با چه هدفي دست به اعتصاب غذا مي زنيم و ميخواهيم با دست زدن به اعتصاب غذا چه تاثيري بر روند زندگي خود بگذاريم؟ و بالاخره  اعتصاب غذا تا کي؟! پناهنده براي نجات جانش و حفظ بقا پناهنده مي شود در حالي که يک اعتصاب غذاي نامعلوم مي تواند به عنوان يک زخم عميق بر پيکر فرد اعتصابي  تا آخر عمر باقي بماند و هيچ وقت التيام پيدا نکند. از  اين نظر اعتصاب غذا نمي تواند روشي سازنده  براي  رسيدن به سلامتي و موفقيت باشد.

آنچه که گفتم نظر و سياست فدراسيون در قبال همه پناهجوياني است که در ترکيه و پاکستان و يا در بلژيک و سويس و آلمان و سوئد و همه جاي جهان تحت شرايط بسيار وحشتناک زندگي پناهندگي و زير فشارهاي متعدد به اعتصاب غذا دست ميزنند. از نظر فدراسيون سراسري پناهندگان ايراني معضل پناهندگي يک معضل سياسي و بين المللي است و متأسفانه به دنبال پايان جنگ سرد و يک قطبي شدن دنيا و ابعاد وحشتناک تاثيرات  نظم نوين جهاني بر زندگي نيمي از مردم جهان و جنگ و خانه خرابي که در بسياري از دنيا به وجود آمد، حقوق پناهندگي و آنچه که به نام حقوق بشر در کشورهاي غربي مرسوم بود يکي پس از ديگري پس گرفته شدند. بنابراين هر کس که نتواند آن روندها را توضيح دهد و دورنماي روشنتري ترسيم کند، اين خطر وجود دارد که به جاي متکي بودن به سازمانيابي و دامن زدن به يک مبارزه اجتماعي و رجوع به افکار عمومي به دام حوادث خود به خودي بيفتد و با شرايط به مراتب پيچيده تري مواجه شود. همه بحث و استدلال من اين است که بگويم دست زدن به اعتصاب غذاي نامعلوم تصميم درستي نيست چون اين تصميم  به عنوان راه حل نهايي انتخاب مي شود و براي همه هم همينطور تداعي ميشود و اگر به موفقيت نينجاميد هم جان و جسم خود را قرباني کرده است و هم اميد به زندگي بهتر را از دست داده است. به همين دليل اعتصاب غذا روش مناسبي براي گرفتن حقوق پناهندگي نيست.

مگر آدم چند روز مي تواند به اعتصاب غذا ادامه دهد؟ اگر گوش شنوايي نبود و نتيجه فوري  نداد چه؟ من اساسا اعتقاد ندارم با هرنوع اعتصاب غذا  بتوان در سياست پناهنده پذيري، کوچکترين تغييري ايجاد کرد. اگر ۱۵ نوامبر ۲۰۰۵ در سوئد دري برروي بخش کوچکي از پناهندگان گشوده شد در نتيجه اعتصاب غذا و خود آزاري کسي نبود، بلکه در نتيجه سه سال مبارزه پيگير، مدرن و اجتماعي از سوي دهها سازمان و نهاد مدافع حقوق پناهندگي بود. من مي دانم بسياري از پناهجويان همه راه حلهاي مبارزه را پشت سر مي گذارند و اعتصاب غذا را به عنوان راه حل نهايي انتخاب مي کنند ولي تجربه مبارزه ما نشان مي دهد که در اثر اعتصاب غذا هم نتيجه چنداني حاصل نمي شود. به همين دليل من از همه دوستان پناهجو مي خواهم که با ديد بازتري به موقعيت خود نگاه کنند. تنها شما نيستيد که در شرايط سخت پناهندگي گرفتار آمده ايد. اعتصاب غذا روشي نيست که  تمامي پناهجويان  بتوانند به آن دست بزنند. به جسم و روحتان آسيب نرسانيد؛ به جاي آن به خود قدرت و نيرو بدهيد. مبارزه براي دفاع از حقوق پناهندگي به توان جسمي و نيروي بيشتري نياز دارد. عدم موفقيت پناهجو در اثر چنين اتفاقاتي مي تواند بر روند زندگي و آينده هر کسي بشدت تاثيرات منفي بگذارد، نهايتا  فرد پناهجو را در انزوا و تنهايي قرار دهد و او را از هر تلاش ديگري نا اميد کند. تا بحال کم نبوده اند پناهجوياني که به فدراسيون سراسري پناهندگان ايراني پيشنهاد لبدوزي و اعتصاب  غذا و از اين دست داده اند که ما نيز در کمال متانت آنها را از دست زدن به چنين اقدامي منصرف کرده و به جاي آن دعوت به مبارزه پيگير و اجتماعي کرده ايم.

.

فدراسيون سراسري پناهندگان ايراني همواره پناهجويان را به مبارزه اجتماعي از قبيل تحصن، تظاهرات چند ساعته، کمپينهاي دراز مدت و ادامه دار، فعاليتهاي لابيستي  از قبيل مراجعه به سازمانها و نهادهاي دولتي و غير دولتي، مذاکره با مقامات مهاجرتي، صادر کردن بيانيه هاي متفاوت، نوشتن نامه براي مقامات امور پناهندگي  با طرح خواسته هاي معين، تشويق پناهجويان به پيگيري پرونده هاي خود از راههاي مختلف حقوقي  و دهها روش ديگر از مبارزه بدون اينکه کسي آسيبي به خودش برساند، دعوت کرده است.