
ذهن پنج ساله من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید كه چرا آنها باید راحت ته كوچه دو چرخه سواری كند و من با هزار مكافات و یواشكی ركاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر كند و زمین بخورم و همه به من بخندند. ذهن بیچاره من هرگز نفهمید چرا وقتی بزرگ شدم و سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان كنم و قوز كنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم.
ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی است.
ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یك دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فكر می كنند كه بدون مرد كامل نیست.
نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره كیه كه هر شب زنگ می زنه؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت.
او آنقدر بچه است كه فقط برای “پوز زنی” مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم و بسیار سهل و آسان زن مردی می شود كه دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد چرا درخانواده مردها یك طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می كنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شویند و مزخرف می بافند. ذهن من نمی فهمد كه چرا شوهرش التماس می كند كه لطفا جلوی فامیل من سیگار نكش وقتی خودش می كشد. او نمی فهمد چرا سیگار كشیدن مرد درست است و سیگار كشیدن زن نادرست.
او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیكه اگر مرد بود در عرض یك هفته می توانست زنش را طلاق بدهد. بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تكرار كند برای آنكه چون زن بود حرفش نصف یك مرد ارزش داشت. مجبور شد دو برابر تلاش كند تا نامش نصف اعتباری كه باید را بیابد.
مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی كند تا مبادا تصادف كند و این جمله را بشنود كه “زن ها دست به فرمون ندارند و رانندگی بلد نیستند”.
ذهن بیچاره و تن درمانده من دیگر واقعا خسته شده است. خسته است از اینكه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی كه نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است كه زنها منطق ندارند، زنها طنز ندارند، زنها دست به فرمان ندارند..
خسته است از جامعه ای كه اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد كه چرا حجابت كامل نبود و مقصر می شمارند كه مرد را به گناه انداخته و از مرد نمی پرسد كه چرا مثل یك حیوان رفتار كرده است.
خسته است از جامعه ای كه اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می كند كه صبوری كند و خانمی كند و بیشتر به مردش توجه كند، خسته است از جامعه ای كه سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.
و خستگی از این همه فرودستی، از این همه ستم و بی حقوقی مرا به عصیان میکشاند. عصیانی برای آزادی، فریادی برای رهایی. باید فریاد کشید و بپاخاست.