همبستگی - فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی    

International Federation of Iranian Refugees

 

راه بازگشتى ندارم

 نسرين فتح الله زاده

سهم من در فرداي بازگشت به ايران نه باز شدن آغوش هاي گرم، كه باز شدن درب هاي زندان، باز شدن دهان هاي بزرگ و كف كرده از توهين و تحقير و مرارت،  تسمه هاي شلاق  و در نهايت تيزي يك چاقو بر گردن و شكمم است

 

از كجا آمده ام؟

 

از سرزمينى كه عدالت و قضاوت اش را نه عقل كه خشونت تعيين ميكند. از منجلاب سنت هاي كهنه و عميقا زن ستيز و غير انسانى. از محيطى كه زن بودن جرم است. زن بودن يعني تن دادن به بردگي و ستم. زن بودن يعني كتك خور بودن، يعني كارگر بي مزد و مواجب شبانه روزي، يعني سمبل بي حقوقى بشريت.

از وقتي چشم باز كردم در يكي از شهرهاي كردستان با موقعيت فرودست تحت ستم زن انس گرفتم. كودكى ام را نميدانم چگونه چون غبار مه آلودي سپري كردم. با چشمان بسته تن به ازدواج دادم. به يك زندگى بي بازگشت. اگر چه هنوز از زندگى مشترك و ازداوج، درك ملموسي نداشتم اما طعم تلخ و ناگوار آن را بلافاصله چشيدم. به من ياد داده بودند  كه زن بايد كوه تحمل درد و مصيبت باشد. من نيز به سرعت به يك كوه بزرگى از رنج ها دروني بدل شدم همراه با ٢ كودك.

 

با شوهرم راهى خارج شديم. ٦ سال پيش به هلند آمديم. آنجا بود كه اين كوه عظيم چون آتشفشاني فوران كرد و فرو ريخت. وارد دنياي پناهندگى شدم. محبوس در يك كم پناهندگي و در يك اتاق كوچك. ستم ها و ضرب و شتم شوهرم با شدت بيشتري ادامه داشت. با تمام مشكلاتي كه در كمپ داشتم اما اينجا تازه آرام آرام ميفهميدم كه اين زندگى و اين دردها و رنج ها و ستم ها ازلي نيستند. اينجا زن ها حقوقي داشتند كه از آن بي خبر بودم. به تدريج با حقوق انساني ام آشنا ميشدم . همزمان مقاومت ها و خشونت هاي شوهرم بيشتر ميشد. و تمام اين اتفاقات و تمام نفرت و خشونت و تبعيض شوهرم در مقابل ديدگان دختر و پسر نوجوانم رخ ميداد. بچه ها فرهنگ آزاد و مترقي اينجا را سريع جذب ميكردند. جذب فرهنگ جديد غرب با مذاق شوهرم سازگار نبود. دامنه رفتارهاي خوشنت آميزم شوهرم با فرزندانم تشديد  يافت. اين امر باعث فرار بچه هايم از خانه شد.

 

اولين بار ٤ سال پيش دخترم در سن١٢ سالگى به دليل خشونت ها يي كه از پدرش ميديد، فرار كرد. اين اولين ضربه و اولين شوك به من بود. براى مني كه تمام زندگى ام وقف بچه ها شده بود. تمام آرزوهايم در ادامه زندگي و خوشبختي آنها گره خورده بود. اين براي من قابل قبول نبود. اختلافات با شوهرم هر روز بيشتر ميشد. تمام اميدم به اين بود كه اقامت بگيريم و در پناه يك زندگى امن زندگى خودم را از اين همه شكنجه و آزار جدا كنم. اما حباب اين رويا با منفى هاي پياپي اداره مهاجرت و دادگاه فرو ريخت. بچه ها هرگز حاضر نبودند نزد پدرشان برگردند. من هم ديگر تحمل اين وضع برايم ممكن نبود. در جلسه دادگاه پناهندگى شوهرم در مقابل قاضي و مامور اداره مهاجرت من را تهديد به قتل كرد. ميگفت: قبل از اينكه هلند را ترك كنم تو را ميكشم. ديگر هراس از اقدام جنون آميز شوهرم چون كابوسي دقايق زندگي را برايم ناامن كرده بود. شدت تهديدات شوهرم در دادگاه چنان جدي بود كه مامورين از ترس اقدام احتمالي جنون آميز شوهرم، من را از راه خروجي مخفي از دادگاه خارج كردند. از آن پس پيش شوهرم نرفتم. شوهرم پس از مدتي به ايران بازگشت. من براي يافتن بچه هايم به سراغ سازمان هاي هلندي رفتم . آنها را پيدا كردم و با آنها در يك محل مخفى و امن به زندگى خود ادامه دادم. تازه داشتم به معني آزادي، استقلال و  انسان بودن پي ميبردم. ديگر تهديد و كتك و توهين و تحقير را لمس نميكردم. اما تمام وجودم را يك نگراني مثل موريانه ميجويد. و آن اين بود كه اگر من قبول نشم و اگر اقامت نگيرم و اگر من را ديپورت كنن، چه فاجعه اي رخ ميدهد.

 براي درخواست پناهندگى مجدد براساس وضعيت واقعيم به اداره مهاجرت رفتم. اما در كمال ناباوري منفي اول را گرفتم. اشك در چشمانم حلقه زده بود. آيا من محكوم به شكنجه و آزار و خشونت ابدي هستم. اگر من به ايران بازگردانده شوم، آيا حتي مانند سابق ميتوانستم زندگى كنم. پاسخ روشن بود.  نه من نسرين ٦ سال پيش بودم، و نه شوهرم آن فرد ٦ سال پيش بود. هر دو تحت شرايط جديد زندگى در هلند عوض شده بوديم.  نه من ديگر ميتوانستم و حاضر بودم ستم و بي حقوقي حاكم در جامعه را تحمل كنم و نه شوهرم حاضر بود كه من معني انسان بودن را مزه كنم. ميدانستم و ميدانم كه با بازگشتم آغوش گرمي براي من باز نميشود. آنچه باز ميشود، درب هاي زندان، دهن هاي كف شده از تهت و تحقير،  تسمه هاي شلاق  و در نهايت تيزي يك چاقو بر گردن و شكمم بود. اين تمام آن چيزي است كه در بازگشت من به ايران با آن موجه خواهم شد.

نه. من نيز برنميگردم. راهي براي بازگشت ندارم. بخاطر زندگي ام، براي حفظ آزادي و انسان بودن ام، براي دور بودن از خشونت و آزار و توهين و تحقير، به هيچ وجه برنميگردم. ميخواهم با چنگ و دندان از انسانيتم از آزادي و استقلام از حقوق ام دفاع كنم. حتي اگر در اوج فقر و بي خانماني بسر برم، آزادي را به همين سادگي از دست نخواهم داد. من ذره ذره اين آزادي و انسانيت را با دنياييي ازتحمل انواع خشونت ها بدست آوردم. آن را از دست نميدهم. زندگى حق من است. آزادي حق من است. انسان بودن حق من است. اقامت و پناهندگى حق من است. من ديگر آن كوه تحمل رنج ها نيستم. سيلاب عصيان زده هستم. سيلابي كه در كوه و دشت و صحرا رها شده است. من در همين هلند ميمانم.

 

نه تنها بر نميگردم. بلكه همينجا باصداي بلند به همه زنان و دختران نيز فراخوان ميدهم كه بس است. ديگر تحمل بس است. با صبر و تحمل زخم ها عميق تر و دردناك تر ميشوند. ديگر له شدن زير دست و پاي زمخت قونين و سنت هاي ضد سن بس است.  بايد خود را زير آوارها بيرون كشيد. بايد خود را رها كرد. بايد آن نظام و سيستمي كه هر روزه و هر لحظه ما زنان را زير چرخهاي خود خرد ميكند را، خرد و داغان كنيم. رهايي ما شرط رهايي جامعه است. جامعه اي كه نيمش در بند و ستم باشد جامعه بيماري است. جامعه رشد نيافته اي است. جامعه وارونه اي است.

 

من به تظاهرات ٨ مارس ميروم تا در كنار زنان تمام دنيا فرياد بزنم زنده باد آزادي و برابرى

 

   شما در اين باره چه نطرى داريد؟

 

اخبار، مقالات، نظرات و پيشنهادات خود را برای همبستگی ارسال کنيد

 

Contact Address:Postbus 1312 - 5602 BH Eindhoven - Netherlands

Tel: (+ 31) 613940534

Fax: (+31) 847542554

E-mail: ifir@ukonline.co.uk

website: www.hambastegi.org