همبستگی - فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی    

International Federation of Iranian Refugees

 

فراموش شدگان شرق المان

سيامک زارع

 

بعد ازگذشت ٥ سال مجددا به شهر لايپزيک در شرق المان ميرفتم ،تغيير زيادي کرده بود و در اکثر نقاط شهر به دليل نزديک شدن بازيهاي جام جهاني فوتبال ساختمان سازي ونوسازي بود وشهر جلوه ديگري به خود گرفته بود . اما در پشت ديوارهاي زيبا ودر پس خيابانهاي توريستي بدور از چشم هر بيننده ايي محل هايي بود که به گفته ساکنين آن حتي هفته اي يکبار هم کسي در اين خيابانها رفت وامد نميکند. ساکنين اين محل ها اکثرا افرادي منزوي و خانه نشين هستند وهيچ انگيزه ايي حتي براي فعاليت روزانه نيز ندارند ، اين افراد پناهندگان کمپهاي پناهندگي هستند که ميتوان از آنان به عنوان فراموش شدگان جامعه شرق آلمان نام برد . وقتي به ميان اين پناهندگان رفتم تا با انها صحبت کنم اکثر انها حتي حاضر نبودند مشکلات خود را به زبان بياورند چون معتقد بودند به حد کافي روزانه با اين مشکلات درگير هستند و بازگو کردن ان نمک پاشيدن روي زخم است وعده ايي ميگفتند بازگو کردن انها هيچ مشکلي را حل نخواهد کرد.
شايد اين چنين باشد، ولي بازگو کردن مشکلات ميتواند انسانهايي را که فقط بخود مي انديشند واطراف خود را نميبينند بيدار کرده وبخود بياورد و شايد راهکاري براي بررسي مشکلات پناهندگي بيابند. اما بازگو كردن اين مشكلات تنها ذكر مصيبت نيست. قرار نيست كسي با ديدن اين مشكلات اشك بريزد. هدف اصلي از بازگويي اين مشكلات متوجه كردن طيف عظيم پناهجويان به ضرورت متشكل شدن و دست زدن به يك مبارزه متحدانه براي تغيير اين شرايط غيرانساني حاكم بر زندگي انسان هاست.
محمد پناهنده ايي که مدت ٧ سال در المان است در کمپي زندگي ميکند که از کانتينر ساخته شده او ميگويد اينجا به مانند زندان است ما توسط دوربينهاي مداربسته تحت کنترل هستيم حتي رفت و امد ما نيز کنترل ميشود وي ميگويد شرايط سخت زندگي ازيک سو وفشار مالي از سوي ديگر زندگي را غير قابل تحمل ميکند . محمدماهانه ٤٠ يورو دريافت ميکند و هفته ايي يک بار نيز مواد اوليه غذا را با کوپن در داخل کمپ تهيه ميکنندکه ان نيز ناچيز است محمد ميگويد با اين مبلغ چيزي نميتوان خريد به همين دليل از اطاق بيرون نميروم تا مخارج اضافي نداشته باشم .
علي پناهنده ديگري که در همين کمپ زندگي ميکرد از بعضي گروههاي سياسي گلايه داشت او قبل از صحبت گفت اگر حرفهاي منو توي روزنامتون مينويسين حرف بزنم ، اما نميخواست جلوي دوربين صحبت کند. سپس گفت پناهنده الت دست بعضي گروههاي سياسي شده و اين گروههاي سياسي از پناهنده به عنوان سياهي لشگر استفاده ميکنند وقتي به پناهنده نياز دارن مثل مور و ملخ ميريزن تو هايمها ولي وقتي پناهنده به اونا نياز داره هيچ کدومشونو نميشه پيدا کرد کسي نيست به اين اقايون بگه شما که دم ميزنين حامي ماهستيد چرا حالا که به ما نياز ندارين سراغي از پناهنده نميگيرين ،، علي ميخواست ادامه دهد که ساکت شد. او ميگفت من حتي فراموش ميکنم روزها پرده اطاقم را کنار بزنم .
مرد ميان سالي بنام ناصر از اعتياد در بين پناهندگان صحبت ميکرد، که درشرق بخصوص در لايپزيک بيدادميکند . اوميگويد جوانان از فشارهاي روحي به اعتياد جذب ميشوند وبيکاري يکي از اين علتهاست ، ناصر ميگفت پناهنده چوب بيکاران يا به عبارتي تن پروران الماني راميخورد اگر پناهنده اجازه کار داشته باشد خيلي از مشکلات حل ميشود او گفت کساني که من ميشناسم همه از گذشته کاري خوبي برخوردارند ولي متاسفانه تعدادي معتاد شده تعدادي نااميد ومنزوي و تعدادي هم مثل من اميدوار به اينده . ناصر براي سرگرم کردن خود قسمتي از اطاق کوچک خود را به تعمير دوچرخه اختصاص داده وبا اين کار هم خود راسرگرم ميکرد وهم کمک به ديگر پناهنده ها ميکرد.
پناهنده ديگري که تمام ديوارهاي اطاقش را از خشم با شعارهاي ضد رژيم نوشته بود با اميد به سرنگوني هر چه زودتر ميگفت من حاضرم چندين سال اين جهنم را تحمل کنم اما به ايران برنگردم .
در يکي ديگر از هايمها پناهنده جواني ميگفت من براي زندگي بهتر اينجا امدم ودرايران مشکلي نداشتم ولي وقتي ميبينم در اين جامعه پذيرفته نميشوم وجوانان اين جامعه دربيکاري بسر ميبرند خودم احساس ميکنم که يک فرد اضافي در جامعه هستم و همچون کرمي داخل سيب .
دختر ٢٤ ساله ايي بنام ساناز در بيمارستان رواني شهر بستري بود که از١٦ سالگي در المان زندگي ميکند ودرحساسترين لحظه هاي سني اش خبر ترک خاک خانوادهاش راميشنود که دچار بهران روحي ميشود و فشارهاي وارده باعث ميشود تا سانازدربيمارستان رواني بستري شود ، دختري که شايد امروز در رشته موردعلاقه خود در دانشگاه ميبايستي تحصيل ميکرد و يا ... اما وقتي به ديدارش رفتم با قلبي پاک و کودکانه با من برخورد کرد وخوشحال از اينکه کسي به ديدارش رفته کادوهاي دريافتي اش را نشان ميداد.
سامان دانشجوي ادبيات در ايران بود که حدود سه سال است در المان است . او ميگويد اروپا مانند عروسي ميماندکه پير شده وتجلي زيباي گذشته خودش را ندارد ، من المان را مهد فلسفه و روشن واگاه ميدانستم امروز امدم ميبينم برعکس ادبيات وفلسفه نقش زيادي بازي نميکند. سامان در بخش ديگري گفت ما فردي بي هويت و ادمي که ارزشي براي زندگي نداردهستيم که از هيچ سمتي پشتيباني نميشويم پس بنابر اين دولت المان با من وامثال من هر طوري که دوست دارند رفتار ميکند و بخاطر همين عدم مسوليت متقابل سعي ميکنند پناهنده را در محدوديت فکري بسته قرار دهند.
فرهاد که در ايران نيز زنداني بود اعتقاد داشت اينجا با زندان هيچ فرقي ندارد درب ورودي با نگهبان وکنترل شديد ورود وخروج ديوارهاي محل زندگي من با سيم خاردار پوشش داده شده تمام هايم با دوربينهاي مدار بسته تحت کنترل ميباشد وخودم هم اجازه ندارم بيشتر از ٣٠ کيلومتر از شهر خارج شوم ، فرهاد ميگفت من با يک زنداني چه فرقي دارم در واقع من يک زنداني نيمه ازادم ، من نميدانم کجاي اين کشور دمکراسي وما چگونه پناهنده ايي هستيم .
در اطراف شهر لايپزيک هايمي بود که دو نفر ايراني دران زندگي ميکردند يک ساختمان قديمي در جنگل واقع شده بود که تنها ابادي در اطراف ان ساختمان نيروگاه برق بود با دکلهاي فشار قوي بابک يکي از ساکنين اين کمپ که چندي پيش به قصد ديپورت تا فرودگاه فرانکفورت وي را بردند که با پي گيريهاي فدراسيون جلوي ديپورت وي گرفته شد بابک ميگويد هرچند ديپورت نشدم و در المان زندگي ميكنم،اما چيزي ازان نديدم. اينجا وقتي پنجره باز ميکني فقط درخت ميبيني گاها احساس ميکنم ميخواهم در خياباني قدم بزنم از جلوي چند تا مغازه رد شوم وحداقل ويترينهاي مغازه ها را نگاه کنم او ميگويد حتي روزها يک ماشين هم از اين منطقه عبور نميکند. محمود هم اطاقي بابک ضمن تاييد گفته هاي بابک به مسائل رفاهي هايم اشاره  كرده وگفت اين هايم ازنظر رفاهي زير صفر است ما حتي وسايل تفريحي هم نداريم به همين دليل اکثر پناهندگان به سيگار مشروب و موادمخدر روي اورده اند به نحوي که سلب اسايش از ديگران شده محمود ميگويد چندين بار به پليس شکايت کرديم اما انگار کسي اينجارا نميشناسد . در بعضي راهروها به دليل صرفه جويي رادياتورهاي شوفاژ را برداشته بودند اکثر ديوارها نمناک ونياز به تعميير دارند خلاصه هر چه بگم کم گفتم .
محمد، علي، ناصر، ساناز، سامان، فرهاد، بابك و ساير شخصيت هاي اين گزارش همه در دنياي فردي شان درياي از رنج و تلخي را تحت عنوان پروسه پناهندگي تجربه كرده اند. اما همه اين شخصيت ها اگر در كنار هم و در كنار دهها و صدها و هزارن نفر امثال آنها قرار بگيرندـ اگر در صف من و وريا و مينا و فرشاد و ساير فعالين فدراسيون قرار بگيرند، دنياي شان رنگي ديگر به خود ميگيرد. دنياي شان پر از نور اميد ميشود. در دل مبارزه متحدانه و متشكل شخصيت حقيقي و انساني خود را باز ميابند. در دل اين مبارزه پنجره ها رو به درخت سرد و بي روح باز نميشود،رو به زندگي و انسان و قلب هاي پرطپش باز ميشوند. رو به شور و هيجان مبارزه، رو به اينكه مشغول تغيير در زندگي خود و دوستانت و دهها و صدهها هزار انسان هستي. آن موقع احساس ميكني حتي در دور افتاده ترين نقطه اين كره خاكي ميتوان مثل خورشيد زندگي درخشيد ميتوان اميد پخش كرد و ميتوان دست در دست يكديگر زندگي ها را تغيير داد و اندگي و انسانيت را معني كرد.

قطعا بدون فدراسيون شرق آلمان ميتوانست سياه تر از اينكه ديدم باشد

     

   شما در اين باره چه نطرى داريد؟

 

اخبار، مقالات، نظرات و پيشنهادات خود را برای همبستگی ارسال کنيد

 

Contact Address:Postbus 1312 - 5602 BH Eindhoven - Netherlands

Tel: (+ 31) 613940534

Fax: (+31) 847542554

E-mail: ifir@ukonline.co.uk

website: www.hambastegi.org