سوالات يك نوجوان پناهجوى
معترض
رضا معمارى
يازده نفر مردن آيا ميدونيد براي چي؟ يا خودتون رو
جاي اونها گذاشتيد؟ يا اصلأ به فكر اون روزي هستيد جاي منو شما اونجا باشه در همون
زندان؟
آيا دليلش رو از خودتون پرسيديد؟ يا حتي اصلأ بهش فكر ميكنيد؟
بذاريد بهتون بگم دليلش رو ولي اين رو بدونيد كه دليلش رو از چشم خودم و از زندگي
خودم براتو ن ميگم.
بذاريد اول از بدبختي هاي جوانهاي ايران براتون بگم ،يا اصلأ بذاريد كه از بدبختي
هاي مردم ايران براتون بگم.
از يك جوان در ايران پرسيدم كه آيا از زندگيت خوبه و يا اصلأ راضي هستي ؟
ميدونيد كه چي پاسخ داد؟ از زندگي راضي هستم و از جمهوري اسلامي خيلي را ضيم . . .
. !
آيا ميدونيد كه اون جوان چرا همچين حرفي رو زد؟ بذاريد بگم :
اون جوان از ترسي كه داشت اون حرف رو زد ميدونيد اگه يك حرف ديگه ايي ميزد جاش
تويه زندانهاي سياه تهران بود و حتي شايد پاي اعدام و يا شايد با خانوادش بايد باي
باي ميكرد، براي همين اون جوان همچين حرفي رو زد.
به جوانهاي ايران آزادي نميدن و اصلأ جوانهاي ايران معني آزادي رو نميدونن. مشكل
خودشون نيست بلكه اون جمهوري اسلامي ايران هست كه فرصت رو به جوانهاي ايران نميده .
وقتي كه خودم در ايران بودم بدبختي ها داشتم . مثلأ آزادي ، آزادي بيان، آزادي لباس
پوشيدن ، حتي بلند كردن مو هم اشكال داره ، اونجا، حتي راه رفتن با يك دختر در
ايران كلي مجازات داره ، اگه بخوام اينطوري حرف بزنم تا فردا صبح طول ميكشه.
آيا شما ميدونيد كه چرا اين همه جوانهاي ايراني در ايران معتاد شدن ، يا حتي دزد
شدن؟
به نظر من احتياج به حرف زدن در اين مورد نيست ، مي دونم كه همه تون ميدونيد.ولي
بذار بگم، براي راحت كردن خودم . جوان ها ميرن معتاد مي شن براي اينكه خود جامعه
اسلامي ايران ميخواد كه اونها رو خاموش نگه داره و بدبخت شون كنه.
بعضي جوان هاي ديگه هم مي رن دزدي ميكنن و ما هم ميگيم كه دزد آدم كثيفي هست ولي
بذاريد بگم اون دزد اگه ميتونست نانى براي خودش پيدا كنه و يا حتي زندگي شو بدون
بدبختي ادامه بده هيچ وقت دزد نميشد ، خيلي دليل داره و به نظر من حرف زدن در موردش
خيلي الكيه چون همه شما ميدونيد كه همه اين كارها زير سر جمهوري اسلامي است كه خودش
رو يك آدم جا زده ولي بنظر من و خيلي هاي ديگه آدم بودن براي اونها خيلي زياده.
بسته ديگه از جمهوري اسلامي ايران، چون خيلي حرف ها هست كه ميشه در اين مورد زد.
ولي كسي هست كه بخواد بشنوه ؟
بذاريد از خودم بگم: تو اين پنج سال كه تو هلند هستم ( به صورت دكلمه):
اون از اون ايرانش كه اون همه بدبختم كرد و زندگيم رو به سياهي كشيدو بمن خنديد و
منو راهي اينجا كرد و اين هم ازاينكه من اميدمو، خودمو، از بدبختي نجات دادم و الان
به يك بدبختي ديگه رسيدم.
بذار براتون بگم آيا داستان يك خانواده مهم نيست؟
آيا داستان يك خونه و يك شناسنامه مهم نيست؟
آيا شما رو به دروغ گفتن محاكمه كردن مهم نيست؟
آيا براي خود ادمي بودن مهم نيست؟ چرا هيچي نمگيد ؟ چرا دست بدست هم نميديد ؟
چرا هيچ وقت نميخوايم بهتر از اين؟ ؟
چراخود من تو اين پنج سال، برادرم رو از من گرفتن ؟ چرا منو يك دروغگو به يك چشم
ديگه نگاه ميكنن؟
چرا هيچ كس نميخواد كه كمكم كنه؟ چرا ما همه وايسايديم و به زندگي كردنمون نگاه
ميكنيم و هيچي نميگيم؟
چرا راحت گذاشتيم زندگيمون ازايني كه هست بدتر بشه و ساكت نشستيم؟
چرا منتظر يك آتش سوزي ديگه ايي هستم كه خودمون شايد بسوزيم؟
چرا منو در يك مدرسه ايي انداختن كه براي برگردوندن به اون جهنمي بود كه من از اون
فراري هستم از اونجا؟
چرا منو مجبور به فرار كردن از اون مدرسه انداختن؟
چرا الان كه بيشتر از يكماه بيشتر وقت ندارم ، ميگن كه تا ١٨ بشي ديگه كاري نميشه
كرد؟
چرا اصلأ هيچ كس نمي خواد اين رو ببينه؟
چرا اون وقت كه من گريه ميكردم هيچ كس منو در آغوشش نميگرفت و منو كمك نمي كرد؟
چرا هيچ كس منو دلداري نكرد؟
چرا بهترين دوستانمو از من جدا كردند و از هلند انداختن بيرون؟
چرا اون تأتري كه من بازي كردم در مورد پنج تا جوان فراري پناهنده ، كسي خودش رو
جاي ما نگذاشت؟
چرا فقط در همون موقع با من دلداري كردن و وقتي كه به خونه خود رسيدن بمن خنديدن؟
بذار اين رو بگم كه حرف هامو تموم كرده باشم. بذاريد بهتون بگم كه زندگي صدها
پناهنده ايراني چيزي نيست كه بشه بزبان آورد و در مورد اونها حرف زد چون حرف زدن در
مورد اونها واقعأ خيلي سخته ، حتي هر چيزي كه من بگم كم گفتم و اينهم بدونيد اگه
واقعأ ميخوايد كه احساس كنيد يك پناهنده رو ، براي يكبار هم كه شده خودتون رو جاي
اونها بذاريد و به چشم هاي اونها نگاه كنيد ،
به دنيايي كه الان هستد و من شرط ميبندم كه زندگي كه شما داريد براي يك پناهنده يك
خواب ميتونه باشه!!!!!!!!!!
******
بذاريد يك دكلمه دارم در مورد پناهنده هاي فراري و من اسم اين شعر رو گذاشتم "
جوانهاي پناهنده "
خونه بدون سقفش
دريا بدون ماهي هاش
بدن آدم بدون روحش
عكس بدون رنگش
شمع بدون آتشش
خورشيد بدون نورش
كره زمين بدون آدمهاش
عاشق بدون معشوقش
زرد ،سبز ، آبي و قرمز رنگهاي زندگي
رنگ زندگي من تو سياهيه
چكار كنم هميني كه هست
ميدونم كه سخته ، ميدونم كه سخته راه رفتن در تاريكي !
ميدوني هيچ چيز سخت نيست
قلبت رو باز كن و بذار رنگهاي زندگي بيان بيرون
و با من پرواز كن به
دنيايي كه در كتاب من هست
ميدونم كه فقط با كتاب نميشه هر طوري كه ميخواي زندگي كني
و خودت رو از بدبختي كنار بكشي
چشمهاتو باز كن و ببين كه ميدونم هر چيزي رو كه ميبيني
هيچ كس ديگه ائي نميتونه كه ببينه
چشم هاتو باز كن و ببين كه هر چي رو كه ميبيني
فقط مال خودته
شما در اين باره چه نطرى داريد؟
اخبار، مقالات،
نظرات و پيشنهادات خود را برای همبستگی ارسال کنيد