همبستگی - فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی    

International Federation of Iranian Refugees

 

 

نمى دانيد چه احساسى داشتم

مژگان جديدى

امروز ساعت ٣٠:١٤ سر کار مشغول بودم. خيلى سرمان شلوغ بود. تلفنم زنگ خورد. سخت مشغول کار بودم، يکى از دوستانم بود که با صداى بلند و با هيجان و شادى گفت: اقامت گرفتى. گفتم: چى چى شد؟؟ دوباره تکرار کرد اقامت گرفتيد. گفتم: از کجا فهميدى؟ پاسخ داد: همين الان از راديو اعلام کردند.!!

ديگر نفهميدم که دارم چه کار ميکنم. بغض گلويم را گرفته بود. دست و پايم به شدت مى لرزيد. صدايم گرفت. يک لحظه احساس کردم هيچ قسمت از اعضاى بدنم اراده اش دست من نيست. گنگ و لال شده بودم، نمى فهميدم که دارم چه کار ميکنم. به دوستم گفتم که ببخشيد ديگه نميتونم اينجا باشم بايد بروم از رنگ و روى من و حال عجيب من ترسيد. گفت: چه شده؟؟ گفتم: فعلا نمى دونم و به سرعت از آنجا خارج شدم. مى دويدم و با صداى بلند گريه مى کردم که هر چه زودتر خودم را به دفتر وکيلم برسانم. وقتى رسيدم زنگ در را زدم. منشى وکيلم سريع در را باز کرد، او از حال و اوضاع من فهميد خبرى شده است. زبانم بند آمده بود. دستم را روى قلبم گذاشتم. تنها کلمه اى که توانستم بگويم اين بود که: چى شده؟ مثبت است؟؟!!منشى پاسخ داد: پنج حزب موافقت کرده ولى هنوز سوسيال دمکراتها و مدراتها قبول نکرده اند. ما هم منتظر خبريم و وکيلم هم نبود. نفهميدم چطورى خارج شدم. فقط استرس و بدن لرزه و گريه امانم را نمى داد. به يکى از دوستانم که دوسال و نيم است به طور مخفى زندگى ميکند و خيلى نگرانشم زنگ زدم. سريع به عبدالله اسدى هم زنگ زدم و بدون احوال پرسى گفتم اسدى بگو بگو چه خبر شده؟ گفت: صبرکن چرا اينطورى شده ايد؟ دارم از طريق اينترنت دنبال خبر دقيق آن ميگردم. دوباره زنگ زدم تلفن اسدى مشغول شده بود بسختى توانستم دوباره آن را بگيرم و بگويم به من بگو چه خبر شده است؟ مثل اينکه خبر هنوز در جاى درج نشده بود و اسدى هم خيلى مشغول بود. گفت: اگر خبرى بگيرم حتما بهت زنگ ميزنم. در خيابان ميدويدم اصلا نمى فهميدم کجا بايد بروم. از جلوى اسپورونگ(قطار شهرى) رد شدم راننده بوق زد، ماشينها را رد کردم آنها هم بوق زدند ولى انگار من در اين عالم نبودم. با دلى پر از شور و دلهره و بغضى که گلويم را فشار ميداد به همسرم زنگ زدم، گفتم: چى شد؟ تو چه شنيدى؟ اوهم از همه جا بى خبر گفت: چى؟ گفتم: بابا مى گويند دارند اقامت ميدهند، زنگ بزن اين ور و آنور ... و قطع کردم.يک لحظه خودم را در جلوى مهدکودک پريا(دختر کوچکم) ديدم، پريا داشت صدايم ميکرد: مامان اومدى؟ دلى من نمى شنيدم. تلفن پشت تلفن... فقط توانستم به پريا بگويم که سوار کالسکه شو، عزيزم بايد برويم. آنقدر تند راه ميرفتم و گاهر نيز ميدويدم و اشک از چشمهايم سرازير بود که دختر ٣ ساله ام فهميد اتفاقى افتاده. طفلک ساکت شده بود و نفس هم نميکشيد فقط گاهى آهسته ميگفت: مامان چى شده؟ و دوباره ساکت ميشد. رسيدم به خانه و با چه بى قراريى رسيدم!!!اولين کارى که کردم اين بود که راديو را روشن کردم و دوباره به عبدالله اسدى زنگ زدم، تلفن مشغول بود. ١٠ بار زنگ زدم و باز مشغول بود. واى خداى من دارم سکته ميکنم!!!!!!!زبانم از حلقم داشت در مى آمد، صدايم گرفته بود و گلوم بشدت درد ميکرد. آخر سر موفق شدم تلفن عبدالله اسدى را بگيرم، داد زدم بابا چى شد؟ گفتند عبدالله اسدى رفته تعميرگاه ماشينش را بياره، انگار دنيا روى سرم خراب شد.باز دست بکار تلفن شدم، به هر کس که ميشناختم زنگ زدم. به مشاورم در اداره مهاجرت نيز تلفن کردم. فقط تونستم بگم: مژگان مثبت شده؟؟ اون هم فهميد و باز حرفهاى تکرارى را تحويلم داد.شايد باور نکنيد، ولى براى چند ساعت هيچ اختيارى از خودم نداشتم. قلبم به شدت ميزد، دست و پاهايم ميلرزيد. شوهرم هم که رسيد کمى استرس داشت. ولى در آخر متوجه شديم که هنوز از اقامت خبرى نيست. اما براى چند ساعت اين حال و احوال با همه دردهايش چنان لذتبخش بود که حد نداشت. آيا شما هم اينطور فکر ميکنيد!!!!؟؟؟؟

اخبار، مقالات، نظرات و پيشنهادات خود را برای همبستگی ارسال کنيد

 

Contact Address:Postbus 1312 - 5602 BH Eindhoven - Netherlands

Tel: (+ 31) 613940534

Fax: (+31) 847542554

E-mail: ifir@ukonline.co.uk

website: www.hambastegi.org