همبستگی - فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی    

International Federation of Iranian Refugees

 

 

اندونزى، جهنمى سبز

نگاهى به وضعيت اجتماعى اندونزى و شرايط پناهندگان

دلیر خلیل

براى آنكه بهتر از وضعيت پناهجويان در اندونزى اطلاع يابيم، لازم است که در مورد اين کشور و شرايط اقليمى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى آن بيشتر بدانيم . تنها در آن صورت است که ميتوانيم درک کنيم. اين قشر از مردم جهان تحت هر نام و قوميتى وقتى بنام پناهجو به اينجا ميرسند و خود را به شعب unhcr معرفى ميکنند تا از جهنم زندگى قبلى شان فرار کرده براى فرداى بهتر درهاى جديدى را به روى خود و اعضاى خانواده شان باز کنند، در اندونزى دچار چه کابوس دردناک جديدى ميشوند. بطوريکه گاه حسرت گذشته را ميخورند!! بله اندونزى و يا در واقع همان جهنم سبز، نامى که به حق ماژلان کاشف پرتقالى به آن نهاد چيزى جز يک جهنم نيست.

 پانصد سال پيش وقتى ماژلان سواحل شرقى اندونزى را کشف کرد، يعنى پا به پاپواگننه گذاشت، نميدانست که سرنوشتش آن است که توسط آدمخوران اين جزيره بزرگ يعنى همان « ايرن جايايى ها» خورده شود. کسى چه ميداند که شايد سرنوشتى دردناکتر از سرنوشت او در انتظار ما باشد!! بوميان جنگل نشين كه در جنگلهاي گرم و پرباران استوايى زندگي كرده و ميكنند، هنوز در ابتدايى ترين شکل تکامل بسر ميبرند. آنها کاملا برهنه و بدون هيچ پوششى هستند. چيزى در مورد کشاورزى نميدانند. در پاره اى نقاط آن تنها نوعى سيب زمينى خودرو را به شکل باغچه هاى کوچک ميکارند. در جاهاى ديگر حتى تا اين حد هم نميدانند. آنها با ابزارهايى که با سنگ و چوب  درست ميکنند (کاملا بشکل دوران پارينه سنگى) براى شکار و يا قطع شاخ و برگ درختان و درست کردن کلبه هاى پوشالى استفاده ميکنند. حيوانات خانگى را جز يک نوع خوک نمى شناسند. برخلاف آنچه که شايد اکثريت تصور کنند، اين جنگلهاى سرسبز و در هم فرو رفته، فاقد ميوه و دانه هاى خوراکى است. در واقع آنچه که در آنجا ميرويد تقريبا ٨٠٪ آن براى تغذيه انسانى مناسب نيست. شکار با آن ابزارهاى ابتدايى هم اصلا کار آسانى نيست. شايد بهمين دليل است که از تابحال اينقدر از جوامع متمدن دور مانده اند. و باز هم جالب است بدانيد که تعداد آنها نه هزاران، بلکه ميليونها نفر است و سرزمين اينها تقريبا يش از يک سوم خاک اندونزى را تشکيل ميدهد. قشر عظيمى از مردم اندونزى بصورتى ديگر، يعنى در دهکده ها زندگى ميکنند که سطح زندگى شان با اندکى فاصله از جنگل نشينان بازهم بطور قابل ملاحظه اى پايين است. آنها به کشاورزى و بيشتر به برنجکارى مشغولند و از بسيارى از امکانات رفاهى و آموزشى محرومند. لازم به ذکر است که خدمات پزشکى درمانى در اندونزى بسيار گران بوده و عملا براى قشر عظيمى از مردم تقريبا غير قبل دسترسى است. مردم در اکثر مواقع با روشهاى سنتى و داروهاى گياهى به درمان بيماران شان مى پردازند.

 در اين ميان قسمت غربى اندونزى يعنى جزاير سوماترا و جاواى داراى زندگى متفاوت ترى است. در اين دو جزيره که پايتخت اندونزى يعنى جاکارتا در جزيره جاواى آن واقع است، شهرهاى بسيارى وجود دارند که بنا به وسعت آنها، سطح زندگى كاملا متفاوتي حاكم است. در جاکارتا شما با شکل کاملا متفاوتى از زندگى روبرو ميشويد! برجها و هتلهاى بزرک، فروشگاه ها و پاساژهاى مدرن با بهترين امکانات رفاهى و بهترين اجناس را مى بينيد. خيابانها و اتوبانهاى وسيع و... که شايد در اولين نگاه براى مسافرين تازه وارد ياد آور جاهايى مثل سنگاپور و کوالالانپور باشد. اما پس از چند هفته اقامت، متوجه ميشويد كه اين تمام چهره اندونزى نيست. فراتر از برجها و چهره مدرن شهر هيولايي مخوف نهان است. در پشت ديوارهاى بتونى که اتوبانها را از مناطق اطرافش جدا ميکند همان دهکده ها با همان مردم فقير و گرسنه زندگى مى كنند. در كنار شهرك هاى شيك و مدرن، دهکده هايى با کلبه هاى فقير و چوبى وجود دارند که آنها را با ديوار و سيم خاردار از محل زندگى عزيز کرده ها جدا نگه ميدارند.  باگر بيشتر بمانيد پس از چند ماه باز هم متوجه ميشويد که اين خانه هاي شيك و مدرن عموما متعلق به تاجران چينى، کارمندان شرکتهاى استراليايى و اروپايى، هنرپيشه ها و خواننده ها و کارمندان عاليرتبه دولتى اند. درصد بسيارزيادى از مردم حتى نميدانند که در چنين خانه هايى چگونه مى توان زندگى كرد!! نميدانند در اين خانه ها چه غذاهايى خورده مى شود!! در فروشگاه هاى بزرگ پايتخت انواع ميوه هاى مناطق معتدل در ويترينهاى شيک با قيمتهاى سرسام آورى که حتى تصورش براى مردم غير ممکن است عرضه ميشود. اكثر مواد غذايي كه عمدتا از كشورهاي آمريكا، استراليا و چين وارد ميشوند، تنها به قشر خاصى از مردم، به يك اقليت ناچيز در زندونزى، تعلق دارند. بطور مثال، يک کيلو هلو ١٥٠٠٠٠ روپيه است که معادل دستمزد يکماه خدمتکارى است که روزانه ١٢ ساعت در منزل عزيز کرده ها کار ميکند!! جالب است که بدانيد که حتى موز و آناناس هم در اين کشور وارداتى است. موز و آناناس و نارگيل محصول اندونزى کيفيت بسيار پايينى دارند. با اين حال با توجه به سطح درامد مردم باز هم نرخ بالايى دارند. برنج کيلويى ٥٠٠٠ روبيه يعنى تقريبا ٥٠ سنت است. غذاى اصلى مردم را ترکيبى از سبزيجات محلى و دانه هاى سويا تشکيل ميدهد. البته حق انتخاب در بين آنها بسيار پايين است زيرا همانطورکه قبلا گفتيم يک کشور استوايى است. مقدار زيادى از دانه ها و سبزيجات در اينجا قبل از اينکه رشد کنند، ميپوسند. ميزان بارندگى ٣٠٠٠ ميلى متر يعنى ٣ متر در سال ميباشد و رطوب ٨٠٪ آن مانع رشد بسيارى از گياهان ميشود که مصرف غذايى دارند. دسترسى مردم اين کشور به آب آشاميدنى تصفيه شده بين ٣٠ تا ٤٠٪ است. در حالى که بيشترين منابع آب را در اختيار دارند و بيشترين ميزان بارندگى را در جهان برخوردارند. در واقع اين بارندگى ها، نه تنها براى آنان نعمتى بشمار نميرود، بلکه خود مصيبتى است. زيرا سيل هايى که از اين بارانها حاصل ميشود کلبه هاى پوشالى و چوبى را به راحتى ويران ميکند. آوارگان و کشته شدگان اين حوادث صحنه هاى دلخراشى را براى دولت و مردم اندونزى به ارمغان مياورد. همچنين اندونزى در يکى از زلزله خيز ترين مناطق جهان واقع شده است. واقعه تسونامى، بيش از ٢٣٠ هزار کشته و ١٢٠ هزار ناپديد در اندونزى (در استان آچه که غربى ترين قسمت اندونزى) بجا گذاشت و بيشترين آسيب انسانى را موجب شد. هم اكنون كه در حال نوشتن اين سطور هستم، يعنى ١٩ ماه مى ٢٠٠٥ مجددا يک زمين لرزه ٨/٦ ريشترى، جزيره سوماترا را لرزانده است و بيش از هزار کشته بر جاى گذاشته است. اندونزى که خط استوا دقيقا از شمال آن ميگذرد در واقع چندان کشور طويلى نيست بلکه بصورت يک رشته جزايرعرضى باريک در امتداد خط استوا کشيده است و شرقى ترين نکته آن با غربى ترين نکته اش بيش از ٥/٣ ساعت اختلاف وقت دارد. این بدان معناست که در همه روزهای سال دوازده ساعت تابش مستقیم آفتاب را داراست به استثنا روزهای بارندگی که البته معمولا باران تمام روز نمی بارد. چندین ساعت بطور سیل آسا فرو میریزد و با تابش آفتاب داغ استوایی همان آب بخار شده و حمام سونایی که ایجاد میشود نفس کشیدن را مشکل میکند. این تابش مستقیم، کمترین عارضه اش بعد از آفتاب زدگی و سوختگی های سطحی، ابتلا به انواع ناراحتی های پوستی است که با وجود رطوبت زیاد خلاصی از  انواع قارچهای پوستی تقریبا غیر ممکن است. در اندونزى  شاید خیلی بیشتر از سایر نقاط جهان، بیماری سوپوس و سرطان پوست شایع است. میدانید که لایه اوزون در نیمکره جنوبی آسیب بیشتری دیده است و تشعشعات زیان آور خورشیدی در این نیمکره، قربانیان به مراتب بیشتری میگیرد. اینجا با توجه به مرطوب بودن و گرم بودنش محیط بسیار مناسبی برای رشد انواع باکتریها و قارچهاست. بیماری های دستگاه گوارش بسیار شایع و تقریبا گریبانگیر همه است. این برای کسانیکه بومی نیستند یعنی فاجعه. چون بدن آنها بطور طبیعی و موروثی فاقد هر گونه آنتی بادی و سیستم دفاعی در مقابل این باکتریها و میکروبهاست. به طور مثال با نیش یک پشه، بوميان اندونزيايى یک یا دو روز مبتلا به نوعی تهوع و اسهال خفیف میشوند. اما اگر همان پشه، یک نفر از ما را نیش بزند (که بسیار پیش آمده)، دو ماه بیماری کشنده را باید تحمل کرد. اين در شرايطى است كه برای دکتر و استفاده ازدارو های موثر باید به راحتی برای هر ویزیت صد دلار آمریکا را هزینه کرد. چیزی که برای پناهجو یک رویاست. دکتر صلیب سرخ یک بار به یكى از پناهجویان توضیح داده بود که دلیل تشدید بیماری شما این است که بدن تان با شرایط اینجا هماهنگی ندارد. بطور مثال یک اندونزیایی تعداد زیادی انتی بادی در بدنش هست که از کودکی با تغذیه شیر مادر بطور اتوماتیک وارد بدنش شده است و تا حدود زیادی به او مصونیت داده است. از طرف دیگر سالها زندگی نسلها،  نوعی ایمنی ژنتیکی به آنها داده است که ما فاقد آن هستیم. اگر در کشوری مثل عراق یا افغانستان مردم از گلوله و توپ فرار کرده اند، برای مردن در اینجا گاه تنها نیش يك پشه کافی است. البته اگر بهبودی نسبی هم حاصل شود، این میکربها و باکتریها، تا مدتها میتوانند در بدن شما بصورت غیر فعال باقی بمانند و در هر فرصت مناسبی دوباره شما را بیمار کنند.

 در اندونزی  در آمد متوسط مردم چیزی حدود بیست دلار در ماه است. با یک مقایسه کوچک میتوانید دریابید که اینجا فقر و شکاف عظیم طبقاتی یعنی چه. برای مقایسه، آخرين قیمت چند قلم از مواد غذایی را ذكر ميكنم. يک کيلو گوشت گاو  ٢/٧ دلار، مرغ هر کيلو ٦/٣ و ماهى ٨/٢ دلار است. (دقت کنيد که اندونزى با ٩/١ ميليون کيلومتر مربع بيش از نصف وسعت آن را يعنى يك ميليون كيلومتر مربع را، عرصه هاى دريايى تشکيل ميدهد و خود يکى از بزرگترين دارندگان منابع غذايى دريايى جهان است). پنير کيلويى ١٣ دلار است . ازميوجات براى هر کيلو هلو ١٦ دلار وانگور ٨ دلار و غيره. حال تصور کنيد که آيا با ٢٠ دلار در ماه که نصف آن براى اجاره يک اتاق ٦ مترى چوبى پرداخت ميشود، چه ميتوان خورد!؟ درآمد قشر متوسط که کمتر از ١٥٪ مردم اندونزى را تشکيل ميدهد، بين ٥٠ تا ٨٠ دلار است، که البته تفاوت چندانى با سطح زندگى اكثريت قشر محروم و فقير اين جامعه ندارد. يک خانم اندونزيايى به من ميگفت که ما در تمام سال يک بار گوشت ميخوريم. آن هم روز عيد قربان است که به ما گوشت مجانى ميرسد!! در بقيه ايام ما فقط بايد به فکر خريد برنج باشيم. زيرا مهمترين غذاى ماست.

 در کنار اين فقر عظيم، به سطح زندگى اقليت ثروتمند و غنى در جامعه اندونزى نگاه كنيد. شايد كمتر از  ٥٪مردم صاحب اماکن شيک و لوکس و هتلها و پاساژها با پولهايى که از کثيف ترين راه ها بدست آورده و مثل ريگ بيابان، پولهاى بدست آورده را به باد ميدهند. براى مثال قيمت يک شام در يک رستوران درجه يک، براى يک نفر، گاه بيشتر از ١٠٠ دلار است. در يک هتل پنج ستاره، براى يک شب اقامت، ٥٠٠ دلار هزينه دارد. يعنى يك اقامت ٢٤ ساعته در هتل با هزينه هاى جانبى، چيزى حدود ١٠٠٠ دلار آب ميخورد که به عقل ٩٠٪ مردم اصلا نميگنجد!! آرى، اينجا اندونزى است. اين افراد و گروه خاص سرمايه دار و رئيس هستند و ارباب. حتى به پايين دستها نگاه نميکنند. آنها که با استثمار و چپاول اين مردم به نوايى رسيده اند حتا حاضر نيستند قيافه اين ملت را ببينند. آنها فقط با دوستان و عزيزان و همدستان اروپايى، استراليايى و آمريکايى (سفيد پوستان ) هم صحبت ميشوند. با آنها به گردش و خريد و رستوران ميروند. و از اين بابت سخت مغرور و مفتخرند. آن عزيزان هم البته بابت اين همراهى هاى دوستانه، پشت سر هم قراردادهاى استخراج و خريد منابع اوليه به قيمت مفت و فروش اجناس لوکس و گوشت و ميوه و آبمعدنى با قيمتهاى سرسام آور با اين عزيزان منعقد مى بندند.

 اندونزى کمتر از ٦٠ سال است که بصورت يک کشور مستقل در آمده و نصف اين مدت را تحت حکومت يكى از ديکتاتورترين چهره هاى قرن گذرانده است. سوهارتو که تنها ذکر يکى از شاهکارهايش براى شناختنش کافى است، قرارداد استخراج معدن طلا در کاليمانتان با آمريکاييها در ازاء چند ميليون دلار ناچيز که مستقيما به جيب مبارکش سرازير شده است!!! رئس جمهور پس از سوهارتو، خانم مگاراتى نيز چندان قدرتمند نبود و همچنان سياستهاى دولتش را در صدر جدول فساد مالى و رشوه خوارى در جهان نگه داشت. در حال حاضر کمتر از يکسال است که رئيس جمهور مردمى ترى روى کار آمده است. پريزدنت سابى با شروع کارش درگير فاجعه تسونامى شد. و پس از آن زلزله هاى پى در پى و سيل هاى بى پايان، فصل بارندگى، که اين البته تنها قسمتى از مشکلات اوست. مبارزه با شبکه تار عنکبوتى و در هم تنيده باندهاى خلافکار و رشوه خوار باعث شده است اين روزها خبر بازداشت تعداد زيادى از قدرتمندان و بزرگان پیشین اندونزی به گوش این مردم برسد. و امیدی در دلهایشان بدمد که شاید در آغاز راه سازندگی و اصلاحات قرار گرفته اند. بهرحال پس از بیش از دو سال زندگی در اینجا و آشنایی با این مردم ما هم برای او آرزوی موفقیت میکنیم. هر چند آنچه که او پیش رو دارد مثل بلند کردن قله اورست با یک دست، امری محال به نظر میرسد. 

 در این میان زندگی پناهجویان در اینجا در واقع زنده ماندن آنها به یک معجزه بیشتر شبیه است تا واقعیت. پیدا کردن کار در اینجا غیر ممکن است. شاید تایلندی ها و چینی ها بتوانند مشغول به کار شوند بدون اینکه شناخته شوند. اما ایرانی ها، کرد ها، عراقی ها، افغانی ها و خلاصه هر كس و گروهى که چهره ای متفاوت و به خصوص پوستی روشن دارد، امکان ندارد بتوانند کاری پیدا کنند. همانطور که قبلا گفته شد سفید پوست اینجا ارباب است. در واقع این کلمه از دهان کسی در مقابل آنها نمی افتد و مرتب تکرار میشود. حالا مجسم کنید که یک نفر با پوست و موی روشن در خواست کار در یک رستوران را بکند یا در یک فروشگاه. ابتدا فکر میکنند شوخی میکند. بعد وحشت میکنند و در نهایت آنها که سالها از دست این سفید پوستان به قول خودشان لعنتی خون دل خورده اند میخواهند با تحقیر وتوهین و بی اعتناعی تلافی همه آنها سر شما سفید پوستی که پول ندارد و بد بخت است در بیاورند. بنابر این بهتر است در همه جا و به هر کسی نگوییم که پناهجو هستیم و احتیاج به کار داریم. چون گاهی درد سرش بد جوری گریبان ما را میگیرد. پیدا کردن کار تقریباغیر ممکن است. من فقط سفید پوستم. اما لباس مناسبی ندارم. غذایی برای خوردن و جایی برای خوابیدن ندارم. چون سفید پوستم هم باید با من فاصله شان را حفظ کنند. و در ناباوری و وحشت حتی حاضر به گفتگوی با من نشوند. شاید آنها که در توانشان است، به سادگی، به یک چینی یا تایلندی، و عده ای غذا بدهند. اما در همین مورد هم، به من شک دارند. آنها فکر میکنند که من یا جاسوس یا دیوانه هستم. خب من یک پناهجو هستم. من هيچ گناهى بجز فرار از يك نظام و سيستم سركوبگر نداشتم. اين يو ان است كه مقصر است. یو ان هیچ مسیولیتی در قبال تهیه محل سکونت و غذای من را ندارد. من اجازه کار ندارم و کار سیاه یا بدون پروانه هم با قیافه کاملا شناخته شده ام نمیتوانم انجام دهم. از خدمات درمانی خبری نیست. تنها در اورژانسی ترین شرایط که یک و دو سه و چهار آن را اگر برایتان دیکته کنند چیزی شبیه مردن است. میتوانم ازصلیب سرخ کمک بگیرم. اما آن هم که در مرکز شهر است و برای رسیدن به آنجا اگر توانی داشته باشم که چهار یا پنج ساعت را با بیماری در گرما طی کنم. باید هزینه ایاب و ذهاب را هم داشته باشم. پس در واقع دکتر بی دکتر! بیرون هوا گرم است و مرطوب. همه جای بدن بیمارم عرق سوز شده است. درد آن به درد حاصل از بیماری و زخمهای نسسته بر قلبم افزوده میشود. گرسنه هستم و تشنه. برای نوشیدن لیوانی آب باید ١٠٠٠ روپیه داشته باشم (یعنی ١٠ سنت). آن هم ندارم. یک شماره تلفن تنها چیزی است که شاید پاسخی برای من داشته باشد. ولی نه. آن هم نه. تماس با آی او ام و رفتن به کمپ؟!! تصاویر پناهجویان کمپ سیتی باند ونگ با لبهای دوخته با پلکهای دوخته، چهره زنان و کودکان گرسنگی کشیده عراقی و افغانی و ایرانی با آن لباسهای پاره و مندرس و چشمهای غمگین چهره بچه هاى پناهجوی دیگر، وقتی خبر مرگ علی را که قصد داشته از کمپ به مرکز بیاید تا تکلیفش را روشن کند و چشمهای اشک آلود آنان و سرهای افکنده شان، وقتی خبر های این چنینی را میشنوند، همگى يكجا، جلوی چشمانم رژه میروند. نه. تماس با ای او ام،  نه. اگر گرسنه ام، اگر تشنه ام، اگر بیمارم، هنوز آزادم. با پرداخت آزادیم، چيزى بدست نمى آورم. چه كنم؟  هر ساعت ما ازخودمان میپرسیم چگونه میشود این گره کور را باز کرد

در مرکز شهر جاکارتا، در چند قدمی یوان، در خیابان های باریک و کوچه پس کوچه های اطراف آن، هزاران خلافکار، به زندگی عجیب و غریب شان ادامه میدهند. همان جا که مسئولین یوان جاکارتا، هر تازه وارد یا هر بی پناهی را  هدایت میکنند تا در مسجد استقلال آن بخوابند، از رهگذران درخواست غذا کنند. بله در همان جا، دزد ها، آدمکشها فروشندگان مواد مخدر، مال خرها،  و بد کاره ها مثل آش در هم جوشی در هم می لولند. جایی که  قاچاقچی ها، وقتی با هم درگیر میشوند، همدیگر را تکه پاره میکنند. پلیس اندونزی جرآت مداخله در اينجا را ندارند. یو ان، حتى زنان پناهجوى تنها را نيز،  به آنجا هدایت میکند تا در این کانون فساد جای خوابی بیابد. تازه وقتی به آنجا میرود با پیر زن و پیر مردان گرسنه ای روبرو میشود که ازاو درخواست غذا میکنند. جالب است.  اینجا جایی است که مسئولان یوان دانسته تعدادی را راهی آنجا میکنند. شاید به شکلی پنهانی شیوه انتخابی را به آنها می آموزند. اینجا هم نوعی کار هست. معمولا وقتی صحبت از فقر میشود آن را به دو دسته فقر نسبی و فقر مطلق طبقه بندی میکنند. فقر نسبی این است که نیازهای حیاتی در حد اولیه بر آورده شده باشد و امکانات رفاهی و آموزشی و غیره وجود نداردیا بسیار کم است. فقر مطلق وضعیتی است که امکانات حیاتی مثل آب وغذا و حداقل مسکن وجود ندارد. به نظر شما با این تعریف پناهجو در اندونزی در کدام دسته قرار میگیرد؟ فقر و احتیاج پیامدهای ناگواری دارد که اولین و مهمترین آنها فساداست. شاید تعداد بسیار کمی در بدترین شرایط دست به هیچ گونه عمل خلافی نزنند، اما آنچه که در آمارها مد نظر گرفته میشود، این استثناها نیست. فقر مطلقی که پناهجو در اندونزی با آن دست به گریبان است بسیار خطرناک است. گرسنگی یک روز و دو روز نیست. بی پناهی و بی خانمانی برای مدت مشخصی هم نیست. در واقع پناهجو در اینجا در یک شرایط روحی بسیار بد قرار دارد. یک زندگی موقت نامحدود که نقطه پایان آن مشخص نیست. به گفته دکتر ویکتر فرانکل بنیان گذار علم لوگوتراپی در روان شناسی « مردی که نتواند پایان زندگی موقت خویش را پیش بینی کند. نمیتواند هدفی نهایی را نشانه بگیرد. و کسی که نتواند هدفی نهایی را نشانه بگیرد، دچار واپسگرایی میشود. پس احتمال هر خطر و هر سقوط فکری برای او بیشتر میشود.»

چه باید کرد؟ چه کسی میتواند عظمت این فاجعه را درک کند. ما احتیاج به کمک داریم. ما احتیاج داریم که صدایمان را کسی بشنود. ما نیازمند آنیم که صدایمان را به گوش مدافعان حقوق بشر برسانیم. اما چگونه یک آدرس، یک شماره تلفن، همبستگی فدراسیون سراسری پناهندگان ايرانى. شاید من تنها کسی باشم که به شکرانه سالها ورزش کردن و در حال حاضر مشت خوردن در رینگ توان مالی اندکی را داراست و میتواند با همان حد اقل امکانات در جهت ارتباط با فدراسیون قدم بردارد. پس باید شروع کنم. پس باید تماس بگیرم. مهم نیست که همین تماس ها هزینه یک ماه زندگی من و همسرم را می بلعد. مهم نتیجه است. آیا واقعا میشود اینجا هم بین همه پناهجویان همبستگی بر قرار کرد ؟!! هم صدایی ایجاد کرد؟؟ آیا میشود از این جهنم سبز گریخت؟؟

جانی تازه در من دمیده میشود. صداهایی گرم و دوستانه به من نیرو، امیدى تازه مى بخشد. می بینم که در زمانی کوتاه، اخبار انعکاس می یابد. انرژی برای تلاش بیشتر در من میجوشد. با بقیه تماس میگیرم و اولین آوای ایجاد همبستگی دربین پناهجویان و پناهندگان ساکن اندونزی با همکاری و مدیریت فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی طنین انداز میشود.

زنده باد همبستگی

زنده باد مدافعان حقوق انسانى و پاینده باد عزم و تلاش راستین شان

موفق باشید

کلیه آمار از منابع معتبر همچون  بی بی سی و ورد اطلس تهیه شده است

اخبار، مقالات، نظرات و پيشنهادات خود را برای همبستگی ارسال کنيد

 

Contact Address:Postbus 1312 - 5602 BH Eindhoven - Netherlands

Tel: (+ 31) 613940534

Fax: (+31) 847542554

E-mail: ifir@ukonline.co.uk

website: www.hambastegi.org