|
|
چگونه از ديپورت نجات يافتم سخت ترين روز زندگيم ساعت ٣٠\٣ بامداد روز دوشنبه ٢٠٠٥\٤\٤ با صداى کوبيدن در اطاقم در هايم کوتن Kothenمحل زندگى ام از خواب پريدم. پليس قوى هيکلى که ٤٥ ساله به نظر ميرسيد با يکى از همکارانش براى بردن من آمده بودند. از من پرسيد شما بابک هستيد؟ گفتم بلى. در آن حالت خواب وبيدارى من، آنها با دستبند داخل اطاق شدند و به من دستور داد که سريعا وسايل خود را بردارم، زمانب خواستم دست وصورت خود را بشويم با لحن خشنى گفت، به تو گفتم سريع باش! من فقط توانستم لباسم را بپوشم. سريعا به من دستبند زدند و مرا به داخل ماشين پليس بردند. و يکى از آنها مرا باهل دادن به انتهاى صندلى برد. مرا به مرکز پليس شهر کوتن بردند. و اجازه تلفن کردن به من ندادند و متذکر شدند در صورت درخواست مجدد براى تلفن کردن مرا به زندان خواهند فرستاد. خوشبختانه ژيلا هرجابى به موبايل من زنگ زد و من توانستم موقعيت خود را به او توضيح بدهم. در مرکز پليس دونفر لباس شخصى مسلح مرا تحويل گرفتند و با خود به داخل ماشينى که يک مامور لباس شخصى ديگرى در آنجا منتظر بود بردند. نميدانستم به کجا ميرويم. بعد از تماس تلفنى ژيلا با خود فکر کردم که نبايد به سادگى تسليم آنها شوم. از صحبتهاى آنها متوجه شدم که مرا به فرانکفورت ميبرند. آنها به من با نگاه هاى خشم آلود خود به من فهماندند که دنبال فرار نباشم. لحظات دردناک و وحشتبارى براى من بود. سعى ميکردم به خود مسلط باشم. و من توانستم موقعيت خود را از طريق تلفن هايى که از طرف اعضاى حزب و فدراسيون به من ميشد به آنها اطلاع دهم. حدود ساعت ٣٠\١١ ما به فرودگاه فرانکفورت رسيديم. مرا تحويل پليس داخل فرودگاه دادند. و مرا به قسمت ديپورت بردند. در اطاق بزرگى مرا بازديد بدنى کرده و وسايلم را کنترل کردند. آنها به من گفتند که در ساعت ٥٥\١٤ مرا با هواپيماى ايران اير به ايران بازپس ميفرستند. شماره تلفن بخش ديپورت را توانستم تلفنى به دبير سراسرى فدراسيون خانم مينا احدى اطلاع دهم. ايشان به من آرامش داد و گفت نگران نباش من حداکثر تلاشم را کرده و ميکنم. شهناز مرتب به من تلفن کرده ياد آور شد که ما تا لحظه آخر با تو هستيم و بچه ها کار تورا دنبال ميکنند. مقررات ميليتاريايى آنجا و ترس از آينده مرگ آور برايم جانکاه بود و مرا تحت فشار روحى و عصبى بسيار شديد قرار داد. در اين لحظات دچار گرفتگى قلب شدم و احساس درد شديد در ناحيه سينه وپشت کردم وچشمانم جايى را نميديد. که ابتدا با بى ميلى و تمسخر پليس ها روبرو شدم. ولى وقتى که انگشتانم خشک و بى حرکت شد و لبهايم به لرزه افتاد و روى زمين افتادم تازه يک دکتر خبر کردند، و متوجه موقعيت بسيار دشوار و حاد من شدند. و مرا به کلينيک انتقال دادند. حدودا ٩ ساعت بدون غذا در آنجا بودم. ساعت ١١ شب مرا به هايم محل اقامتم برگرداندند. و اين يکى از روزهاى تلخ زندگى پناهندگى من است. از کمک هاى بى دريغ فدراسيون و اعضاء مربوطه قدردانى و کمال تشکر را دارم. دوستدار شما بابک آطاهريان
|
|
Contact Address:Postbus 1312 - 5602 BH Eindhoven - Netherlands Tel: (+ 31) 613940534 Fax: (+1) 7345386165 E-mail: ifir@ukonline.co.uk website: www.hambastegi.org |