|
|
شکایت از UN و پلیس ترکیه شكايت نامه يك پناهجوى ديپورتى از ايران محمد – واحد هاشمی v – 238
سلام – نورزو ١٣٨٤ بر همگان مبارک باشد . خدمت آقای فرشاد رسیده ، ملاحظه فرمایند . زندگینامه ام خیلی تاریک بود و مورد آزار و اذیت فراوانی قرار می گرفتم . خاطرات حاصل از زندگی – اوضاع اجتماع – اوضاع خانوادگی و مسائل فروان دیگر ، آرامش و امنیت را از من سلب کرده بود ، تا تصمیم گرفتم طناب را پاره کرده و در محیط دیگری و در اجتماع و فرهنگ دیگری بدور از همه خاطرات تلخ به زندگی ادامه بدهم . در سال ١٩٩٧ به UN آنکارا مراجعه کردم ، در آن زمان با یک وکیل خوب روبرو شدم در حین مصاحبه ایشان سوالاتی می کردند که در عمق روح من مدفون شده بود و واقعاً که در کارشان استاد تمام بودند و پس از مصاحبه گفتند که یکماه صبر کن ، تا به تو کمک بکنم اما به خاطر پیدا نکردن کار و مریض شدن و هوای سرد زمستان و اتمام پول نتوانستم بیش از ١٥ روز بمانم و به ایران برگشتم . در ماه ٩ سال ١٩٩٩ دوباره به UN آنکارا مراجعه کرده و دوباره از آنها کمک خواستم و علت برگشت به ایران را نیز برایشان گفتم – UN آنکارا قول داد که تا ٣ ماه به من جواب بدهد ، اما بعد از تمام شدن سه ماه ، گفتند که ممکن است جواب ٦ ماه طول بکشد و من هم به آنها مراجعه کرده و نامه هایی برایشان می دادم که حاکی از مشکلات بود ، چونکه من در هتل می ماندم و متحمل هزینه بالایی بودم و از طرفی نیز مانند زندانیها هر روز در انتظار جواب بودم و از طرفی برگۀ مخصوص پناهنده را به من نداده بودند و می گفتند که هر سه ماه یکبار ( ورود- خروج ) به پاسپورت بزن تا جوابت بیاید و مجبور بودم هر سه ماه نیز از ترکیه خارج شده و دوباره به ترکیه بیایم که این هم یک هزینه اضافی و بزرگ بود و ارزانترین راه ، رفتن به سوریه بود خلاصه در این میان از طرف پلیس ترکیه دستگیر و بهمراه تعداد زیادی به ایران دیپورت شدم و موضوع از این قرار بود که چندین سال قبل یک نویسنده ترکیه بنام ( اُقور – مومجی ) ترور شده بود و می گفتند که عامل ترور ایرانی بوده – در امنیت ( پلیس اتباع خارجی نیز مورد حمله و پلیس ها قرار گرفتم و دماغم را شکستند و با لباس های خونی تا مرز آورده و در آنجا هم به روی پاسپورتم علامت دیپورت گذاشته و با آن وضع به داخل ایران انداختند . پس از تلاش فراوان دوباره پاسپورت جدیدی گرفته و به UN آنکارا مراجعه کردم و مراتب را به اطلاع ایشان رساندم که چگونه آزار و اذیت شدم و چگونه کتکی به من زدند . آنها هم بدون هیچ کمکی دوباره گفتند که صبر کن – هفته ای چند روز به UN مراجعه می کردم و خواستار جواب بودم و پس از اینکه ساعت ها انتظار می کشیدم ، مترجمان UN آمده و جوابهای متغیری به من می دادند – یکبار می گفتند که وکیلتان پرونده را بررسی می کند – بار دیگر می گفتند که پرونده شما بسته شده – بار دیگر می گفتند پرونده باز شده – بار دیگر می گفتند برو به هتل و منتظر جواب باش بار دیگر می گفتند پاسپورت را برای گرفتن فتوکپی به UN بیاور ... خلاصه از این جوابهای متغیر خسته شده بودم و متحمل ضررهای مادی و معنوی فروانی می شدم اما باز هم بخودم فشار می آوردم و صبر می کردم – بالاخره زمانی آمد که بنده ١٤ ماه در انتظار جواب UN مانده بودم و از نظر مادی نیز به صفر رسیدم و بدون اینکه از هتل رانده شوم ، خودم بیرون رفتم و به جلوی UN مراجعه کرده و در آنجا تحصن کردم و در روی پلاکارت هم عبارت « وکیل محترم متوجه جنایات معنوی که انجام می دهید ، هستید ؟؟ » رانوشتم . لازم به گفتن است وکیلی که در سال ١٩٩٧ که با من صحبت کرده بود خیلی وقت پیش از آنجا رفته بود و بنده وکیل دیگری داشتم که او را نمی شناختم – بالاخره پلاکارت را بعد از ١٥ دقیقه و بخاطر ناراحت شدن کارمندان UN پاره کردم – مدت ٦٠ روز بهمراه دیگر پناهندگان ، ایرانی و عراقی – در هوایی خیلی سرد و یخبندان در زیر چادر نایلونی تحصن کردیم – خاطر نشان می کنم که در اولین روز تحصن بنده را پرونده بسته اعلام کردند که بنده هم توانایی قبول آن را نداشتم و در آن روزها به اطلاع وکیل هایی که می آمدند و می خواستند پناهندگان را متقاعد کنند رساندم که تا پای جان از حقوقم دفاع خواهم کرد و انتظار ١٤ ماه ضررهای غیر قابل جبرانی به اینجانب زده است – در مدت تحصن یک نامه به مدیر قبلی UN آنکارا ( میرزا حسین خان – پاکستانی ) نوشته و قصد تسلیم نامه را به ایشان داشتم ، اما ایشان قبول نکردند و من هم جلوی ماشین وی را گرفته و نامه را به او دادم و در آن نوشته بودم که به وضعیت پناهندگانی که چندین سال در ترکیه علاف شده اند و من هم یکی از آنها بودم ، رسیدگی بکن و نیز غرور شخصی و ملی پناهنده را نمی توانی به بازی بگیری ، چرا که پناهندگانی بودند که در وضعیت بسیار بدی زندگی می کردند و بچه هایشان یا مریض بودند و یا مرده بودند و نیز کسانی بودند که همه چیز شان و نیز ناموسشان مورد تهدید قرار گرفته بود و نیز کسانی که در جلوی UN تحسن کرده بودند اهالی اطراف UN بعنوان ترحم برای بعضی از پناهندگان غذا و لباس می آوردند –بالاخره پس از حدود ٦٠ شبانه روز تحصن و به هنگام شروع سال ٢٠٠١ بنا به شکایت UN از طرف پلیس ترکیه دستگیر شده و پس از مدتی بازداشت ( تقریباً ٢٠ روز ) دوباره با درگیری و کتک ، زیر عنوان ( جاسوس جمهوری اسلامی به ایران دیپورت شده و دومین پاسپورتم از طرف پلیس ترکیه مخدوش شد . ( در این میان از طرف سرویس امنیتی ایران هم زیر سوال قرار می گرفتم ) خلاصه وقتی به ایران رسیدم بنا به مشکلاتی که با خانواده ام داشتم ، نتوانستم به خانه بروم و نیز دستم خالی شده بود و هیچ پولی نداشتم و در ایران و در مملکت خودم بر احساس غربت من افزوده شده بود . خلاصه از دوستان پولی فراهم کرده و بطور قاچاق به ترکیه رفته و دوباره به UN مراجعه کردم و مشکلاتم را به آنها گفتم که چگونه ضرری از این ١٤ ماه انتظار متحمل شده ام ، دوباره چند روز با من صحبت کردند و در آخر گفتند که هر کاری که از دستت می آید دریغ نکن و برو به خدا شکایت کن . « در این میان باید بگویم که خانه مدیر UN ( میرزا حسین پاکستانی ) و یکی از مترجم ها بنام ( رمضان ) را شناسایی کردم » چرا که ایستادن اینجانب در جلوی UN جرم بزرگ بحساب می آمد و ممنوع شد و در صورت مشاهده اینجانب به پلیس اطلاع داده می شد بنابراین چندین بار به منزل مدیر رفته و نامه ای به درب خانه اش چسباندم – یکبار پلیس در جلوی UN مرا دستگیر کرده و به کلانتری برد و در آنجا مرا رها کرد ، من هم به خانه رمضان مراجعه کردم و ایشان هم گفتند که « دستور از بالا می آید و من مجبور هستم تو را به پلیس گزارش دهم و تابع دستور هستم » ( رمضان مترجمی بود که مدت ١٤ ماه با من بازی کرده بود و حرف های دروغ تحویل اینجانب داده بود و هر وقت اسم وکیلم را می خواستم ، می گفت که من مجاز نیستم که اسم وکیل را به تو بگویم ، ممکن است خطری برای وکیل ایجاد شود ) خلاصه خواستار جواب بودم و تا پلیس را می دیدم فرار می کردم . یکبار که در جلوی UN ایستاده بودم ، کارمند UN آمده و گفت بیا داخل و وکیلتان می خواهد شما را ببیند و من هم با خوشحالی به داخل رفته و منتظر وکیلم شدم که تا به حال او را ندیده ام که بعد از ١٥ دقیقه پلیس اتباع خارجی ترکیه آمده و در داخل بنای UN تکرار می کنم در داخل بنای UN به اینجانب دستبند زده و مرا به امنیت برده و پس از حمله ای دوباره به اینجانب و پس از ٤٥ روز بازداشت دوباره به ایران دیپورت شده و در ایران هم پس از بازجویی به دادسرا رفته و بعلت خروج غیر مجاز ١٠ روز به زندان رفتم – لازم است علت حمله پلیس را به اینجانب شرح دهم . وقتی مرا به امنیت بردند ، دو تا از ستوانها مرا مورد حمله قرار دادند و وقتی علت حمله را پرسیدم ، گفتند که خانم gonench از تو می ترسد . تعجب کردم و پرسیدم که خانم یاد شده چه کسی هستند و دریافتم که یکی از کارمندان ترک (UN ) می باشد و من هم تابحال او را ندیده بودم و ایشان را نمی شناختم – وقتی از زندان خارج شدم دوباره پولی فراهم کرده و دوباره به UN آنکارا مراجعه کردم و خواهشمند شدم که جواب منطقی به اینجانب بدهند هر بار که از ایران می آمدم ، عصبانی تر از قبل بودم اما باز هم بخودم فشار می آوردم تا حرمت کسی زیر سوال نرود ، اما در آخر کار ، مرا به واکنش مجبور می کردند . این بار مرا به پیش یک وکیل فرستادند که در خارج از UN و زیر عنوان ( موسسه مهاجران ) کار می کرد و ارتباط نزدیک با UN داشت ، یا شاید کارمند UN بود برای تخلیه واکنش های پناهندگان - ایشان آقای « آدم » بودند و مرا از طرف UN به ایشان فرستادند و گفتند که آقای آدم شما را کمک خواهد کرد و پس از ملاقاتها و صحبت هایی با آقای آدم ، ایشان به عمق مشکلات اینجانب پی بردند و حق را به اینجانب دادند – یک روز به محل کار اینجانب تلفن کرده و امیدوارانه گفتند که به UN برو – وقتی به UN رفتم ، وکیلی بنام عاکف آمدند و دوباره حرفهای قبلی را تکرار کردند و گفتند که کاری برای تو انجام نخواهد شد و هر کاری که دوست داری بکن – یک موسسه حقوق بشر در آنکارا بود که به آنها مراجعه کردم در آنجا هم پس از چندین جلسه صحبت ، حق را به اینجانب دادند ، قرار شد که به UN مراجعه کرده و در مورد اینجانب و دیگر پناهندگان صحبت نمایند ، اما UN به آنها جواب نداده بود – خلاصه همه جای آنکارا را گشتم تا جایی برای شکایت هایم پیدا کنم اما متاسفانه چنین جایی موجود نبود و UN قدرت مطلق و هیچ مرجعی نمی توانست پناهندگان را حمایت کند . روزی بنا به عصبانیت شدید با چکش به جلوی UN رفتم می خواستم اتومبیل مدیر را با چکش مورد حمله قرار دهم و به کارمندان هم گفتم اگر مدیر بیرون بیاید اتومبیل او را خواهم زد مدیر هم راننده اش را به همراه یک مامور انتظامات برای دستگیری من فرستاد و مرا گرفتند تا آمدن پلیس من از دست آنها فرار کردم ، چند روز بعد که به کوچۀ UN رفتم ، دو نفر از پناهندگان عراقی را برای گرفتن من اجیر کرده بودند و آنها مرا از پشت گرفته و انتظامات UN بهمراه یک لباس شخصی ترک که خودش را پلیس معرفی می کرد با دست بند مرا به درب UN بسته و در زمستان به روی من آب سرد ریخته و مرا کتک مفصلی زدند که همه جای صورت اینجانب ورم کرده و خونی شده بود و بعد هم مرا تسلیم پلیس اتباع خارجی کردند – حقوق بشر کمی در ترکیه پیشرفت کرده بود و مرا برای گرفتن گزارش نزد پزشک قانونی بردند ، اما وقتی این گزارش بهمراه پرونده ام به دادسرا رفت ، گفتند که ایرانی است و مهم نیست و اگر ما در کشور آنها بودیم بلاهای بیشتری نصیبمان می شد . دوباره پس از بازداشت که احتمالاً یکماه بطول انجامید به ایران دیپورت شده و باز هم در ایران به زندان رفتم – مسائل خیلی زیاد و فشرده هستند و ازدحام زندان مانع تمرکز حواس می شود و یکی از رویداد ها را فراموش کرده بودم . قبلاً هم که یک بار توسط پلیس اتباع خارجی و بخاطر UN دستگیر شدم مرا به امنیت بردند و در آنجا یکی از پلیس ها بنام ( muammer – Turan ) بهمراه ٢ تن دیگر مرا شکنجه کردند . بدین ترتیب که لباس هایم را در آورده و مرا نیم ساعت زیر آب سرد نگه داشته و نزدیک بود که یخ بزنم و واقعاً همه این حوادث باعث شده که انفجارهای شدیدی را در مغزم احساس کنم – خلاصه در آن زمان هم دوباره دیپورت شده و در ایران به زندان رفتم – یکبار هم مرا به همراه یک چینی که من ٤٥ روز و او سه ، چهار ماه در بازداشت بود ، خواستند که بطور قاچاق و از طریق کوه به ایران بفرستند و پلیس آنکارا ما را تسلیم پلیس وان کردند و ما را بهمراه تعداد زیادی تا مرز آوردند اما من و دوست چینی ام مبلغ ٢٥٠ دلار به پلیس وان رشوه دادیم و خلاص شدیم و دوباره برگشتیم . خلاصه در مراجعه ای دیگر همه این رویداد ها را نوشته و به UN فرستادم . باز هم مدتی با من بازی کردند و سپس مرا تهدید کردند که بیش از این هم می توانی ضرر بکنی – البته تهدید آنها جدی بود و آنها می توانند با ٥٠٠ دلار مرا سر به نیست بکنند . بنده هم نامه ای نوشته و مدیر قبلی UN را به شارون ( رهبر اسرائیل ) تشبیه کردم و نامه را به UN فاکس کرده و خواستم که این نامه را به همه همسایگان مدیر ، واقع در آپارتمان بفرستم تا کمی به خود بیاید ، اما باز هم این کار را شایسته و مردانه ندانسته و آن را انجام ندادم همۀ وجودم از آتش خشم و غضب پر بود و همه هستی من و همه وجودم به تاراج رفته بود در داخل بطری رنگ قرمز ریخته و از دور به ساختمان UN پرتاب می کردم و وقتی شیشه می شکست رنگ قرمز در روی ساختمان بمانند خون دیده می شد . خلاصه چندین بار این عمل را انجام دادم تا اینکه توسط انتظامات UN دستگیر شده و باز هم کتکی به من زده و مرا به پلیس اتباع خارجی تسلیم کردند و پس از مدتی بازداشت شاید ١٥ روز دوباره به ایران دیپورت شدم و باز هم در ایران یکدوره ٤٠ روزه در زندان بودم . وقتی از زندان آزاد شدم باز هم نا امیدی سرمایه ام بود – به غیر از یک رفیق دوران خدمت سربازی کسی را نداشتم . به پیش او رفته و مقداری پول گرفتم بعد هم به تهران رفتم و موتور سیکلت خودم را که آخرین داشته من بود و در جایی به امانت گذاشته بودم ، گرفته و فروختم و پس از آن دوباره به ارومیه رفته و از راه کوه به ترکیه رفتم . وقتی به آنکارا رسیدم به UN زنگ زدم . مدیر UN تعویض شده و یک خانم مدیر آلمانی به UNآمده بود – چندین بار با رانندۀ مدیر قبلی صحبت کرده بودم که ایشان هم مرد مودب و دلسوزی بودند و باز هم تلفنی با آن رانندۀ مخصوص مدیر صحبت کردم و ایشان گفتند که یک نامه بنویس و همه چیز را در آن شرح بده و من هم چنان کردم و نامه ای به خانم مدیر نوشتم . پس از آن عاکف با اینجانب ارتباط بر قرار کرده و مراتب اندوه و ناراحتی خودشان را به زبان آوردند و گفتند که چقدر از نامه اینجانب تحت تأثیر قرار گرفته اند و گفتند که « قول نمی دهم اما تو را کمک خواهم کرد و تا یک هفته بار دیگر با شما ارتباط برقرار می کنم » . بنده حدود ١٥ روز صبر کردم و خبری از آقای عاکف نشد . من به ایشان زنگ زدم و ایشان هم گفتند که خوب شد زنگ زدی ، چون بکلی فراموش کرده بودم ( یعنی کسی که این قدر احساس دلسوزی کرده بود به یکباره مرا فراموش کرده بود ) بعد هم پس از چندین بار تماس گفتند که ایشان به ماموریت فرانسه رفته است – به دنبال آن خانم gonench همان خانم که بخاطرش در امنیت کتک خورده بودم ، بجای عاکف با من صحبت کرده و پس از چندین جلسه صحبت گفتند که ما نمی توانیم برایت کاری انجام دهیم و برو از صفر شروع کن .... بعد ضرر و زیانی که از طرف UN و پلیس دیده بودم ، برایشان شرح دادم – گفتم که اولاً شما حق ندارید پس از این همه ضرر و این همه زمان چنین توصیه ای را برایم بکنید . دوماً اگر از صفر شروع کنم ١٠ سال طول می کشد که به وضعیت قبل از پناهندگی برسم – سوماً ضررهای جانی ، مالی ، مادی و معنوی و روحی و ... در آینده به غیر از من متوجه کسانی خواهد شد که هنوز متولد نشده اند و فعلاً در زندگی من نیستند . خلاصه ٢ ماه گذشت و بنده جوابی نگرفتم و همین خانم gonench روزی پشت تلفن داد و فریادش بلند شد و گفت که تو هیچ حقی نداری و در برابر کارهایی که می کنی مجازات خواهی شد و من هم به ایشان گفتم که مجازات را به جان خریده ام و خواهم خرید و همه چیز را تحمل خواهم کرد چون با این وضعیتی که شما برایم درست کرده اید اگر من تحمل نکنم ، اجباراً ، بچه ام مجبور به تحمل آنها خواهد بود که هنوز متولد نشده و نمی گذارم که او محکوم شود – زندان – دست بند – شکنجه – اثر انگشت – عکس یادگاری محکومین – کتک – فحش – خیانت – دروغ – نا امیدی – التماس – نگرانی – جنگ نا برابر و همه و همه را بجان خواهم خرید ، اگر چه بهای آن تمام شدن و نا بودی خودم باشد . خواهر مهربانی در UN داشتم که نامش Aseman بود ( منشی تلفنی ) – چندین سال بود که محرم دردهایم بود و همه چیز را به او می گفتم و او هم مرا دلداری می داد و برایم خیلی متاثر می شد . خلاصه کارمندان UN کار را بجای رساندند که صحبت کردن ایشان را با اینجانب ممنوع کردند و ایشان بخاطر صحبت کردن با من زیر سوال رفت – البته این چندمین بار بود که از این اتفاقات می افتاد . تیرهای زهراگین همه جایم را شکافته بود و شاید بتوانید مجسم کنید که چه وضعی داشتم ، آری ١٤ ماه مشغول به پرداخت هزینه های سنگین و بعد از آن هم که بیش از دو سال شده است خوابیدن در زندانها و بازداشتگاه ها و بدون هیچ گناهی قاچاقی زندگی کردن . در آخرین دور صحبت هایمان با UN دریافتم که همۀ این احساسات دروغین و دلسوزیها بخاطر مدیر جدید بود و افرادی بودند که می خواستند آب را گل آلوده کرده و مرا در پیش مدیر جدید خطا کار جلوه دهند و دو ماه زمان خوبی برای این نقشه بود . سپس باز هم نامه ای به خانم مدیر نوشته و از ایشان طلب کمک کردم و نیز به اطلاعشان رساندم که بعضی ها مرا به جنگ فرا می خوانند ، چرا که کسانی به من می گویند برو و از جای دیگر و از صفر شروع کن . آن حکایت « سوزن را به خودت ، اگر تحمل داشتی ، جوالدوز را به دیگری فرو کن » را برایشان نوشتم مبنی بر اینکه ، دو سال پیش حقوق کارمندان UN فقط چند روز به تعویق افتاده بود که موجب اعتراض آن ها بود و این مسئله و این خبر به پناهندگان هم رسید ، کسانی که نتوانند به تعویق افتادن حقوق را برای چند روز تحمل کنند ، چگونه می تواند به من چنین نصیحتی بکنند ؟ ! در آخر باز هم جوابی نگرفتم مثل اینکه این نامه ها اصلاً بدست مدیر نمی رسید . پس از یک هفته دوباره دستگیر شدم – این بار به بخش دیگری از پلیس تحویل داده شدم « پلیس مبارزه با ترور » که بعد از بازجوئی های مفصل بنده تروریست شناخته نشدم . در این میان خواستار شدم که به پیش قاضی بروم و من هم شکایت هایم را بیان کنم . مرا به دادسرا بردند و بدون اینکه قاضی یا حاکمی را ببینم ، خودشان کمی به این طرف و آن طرف رفته و آمدند و گفتند که قاضی اظهارات شما را در برگه بازجوئی خوانده و شما را مجرم نشناختند و بعد مرا برده و تسلیم پلیس اتباع خارجی دادند . البته قبل از تحویل دادن دوباره اثر انگشت و عکس و حتی فیلم برداری از من بعمل آوردند که اگر روزی به آنکارا آمدم و درگیر شدم فوری عکس و فیلم مرا در تلویزیون پخش کرده و مرا دستگیر کنند – البته پلیس ترکیه از این کارها می کند و حتی آبروی شهروندان ترک را نیز به سادگی زیر سوال می برد . خلاصه مرا به پلیس خارجی تحویل دادند و در آنجا نیز پافشاری کردم که من هم شکایت دارم و می خواهم لا اقل طبق استانداردها و قوانین دولت ترکیه به محکمه رفته و شکایتم را ابراز کنم . این بار هم چند کاغذ نوشته و مرا به محکمه بردند ، باز هم بدون اینکه قاضی را ملاقات کنم ، طبقۀ پائین و بالا رفتیم و بنا به نقشه پلیس و تنظیم سند بر علیه من ، اینجانب بخاطر ورود غیر مجاز به ترکیه و پس از این همه بدبختی ، به دولت ترکیه بدهکار شناخته شدم و به خاطر نداشتن پول برای پرداخت جریمه ، مدت ٢٦ روز باید به زندان می رفتم و چند روز قبل از شروع سال ٢٠٠٣ به زندان « اولوجانلار » در آنکارا رفتم و پس از ١٣ روز از زندان خارج شدم چون ظاهراً هر ٢٤ساعت دو روز حساب می شد و پس از چند روز بازداشت در اداره پلیس دوباره به ایران دیپورت شده و حال به یکسال زندان محکوم شده ام که بیش از ٢ ماه آن سپری شده . وضع اینجا هم خیلی خراب است ( زندان ماکو ) - بیش از ٤٥ روز است که به حکم قاضی اعتراض داده ام ولی تا حالا جوابش نیامده است که قانوناً باید حداکثر ( ٤-٥ ) روز ، آمدن آن طول بکشد و اگر زندانی مثل من کسی را در بیرون نداشته باشد که دنبال کارهایش برود ، حسابش خیلی سنگین خواهد شد . خلاصه این داستان مختصری بود از پناهندگی من ، که بطور ناقص و دست و پا شکسته به اطلاعتان رساندم و اگر بخواهم همه جوانب را شرح دهم باید کتاب نوشت و لحظۀ لحظۀ این دوران زجر آور و جان فرسا بود . با وجود اینکه این داستان را برایتان تعریف کردم اما مسائلی را نتوانستم به زبان بیاورم و حال می خواهم عناوین آنها را برایتان بنویسم . ١ – انسانی هستم تشنه به صداقت ، قانون ، نظم و دوست داشتم در کشوری زندگی کنم که عدالت در آن وابسته به پول و موقعیت اجتماعی و پارتی بازی و از این قبیل چیز ها نباشد و نیز به نیازهای ( مادی و معنوی ) بشر توجه کامل کرده و نیز به مسائل تربیتی و پیشرفت انسانی او برنامه ریزی کرده باشند و سوال کردن در آن جرم نباشد . ٢ – چهارده ماه در انتظار جواب UN بودم در صورتی که خیلی ها در دو هفته جواب مثبت گرفته و رفتند و بعد ا |