|
|
کودکان پناهجو سرگردان در برزخ بى ثباتى! از دوم نوامبر، پناهجويان ايرانى در استکهلم، به مدت سه روز دست به تحصن زده اند. گزارش کوتاه از کودکان در اين تحصن: فرزاد اديبى بيرون لوکال متحصنين، سه کودک خردسالال، از فرصت پديد آمده استفاده کرده اند و دست در دست هم، خنده سر مى دهند و در زمين کوچکى که از چمن يخزده پاييزى تکيل شده، فارغ از بحث هاى دراماتيک گرفتن اقامت و پناهنده گى، باهم بازى مى کنند. براى سارينا، ٧ ساله، واقعأ فرصتى طلايى است که بعد از تنهايى طولانى در يک اطاق کوچک، مى تواند با دوستان جديدش، آيدا ٧ ساله، و هليا ٥ ساله، ساعاتى را بازى کند و فضا را از خنده کودکانه اش، پر کند. مادر سارينا مى گويد که مدت پنج سال است در سوئد هستند، جواب منفى گرفته اند و در حال حاضر مخفى هستند. او در باره سارينا مى گويد که "شبها تو خواب، جيغ مى زند و از خواب مى پرد. هفته پيش هر چه اصرار کردم که او را بيرون ببرم و کمى در شهر و پارک بگرديم، قبول نمى کرد، ميگه، حوصله ندارم، مى خواهم توى خونه بمونم". چشمانش پر اشگ مى شود و ادامه مى دهد،" آخه بچه اى، دوستى، همسن و سالش نيست که بتونه باهاش بازى کنه، تنهاى تنهاست، مخفى هستيم، مدرسه هم نمى تونه بره." مهشيد يازده ساله، تنها آروزيش، گرفتن اقامت است. مادر مهشيد با نگرانى از وضعيت بحرانى او مى گويد، "بعد از اينکه جواب منفى گرفتيم، مهشيد خيلى عصبى شده و دائم ناخونش رو مى خوره و يک چشمش باز و بسته ميشه، چشمک مى زنه، دو ساله که توى يک اطاق کوچک منتظر اقامتيم." مادر مهشيد از پسر پانزده ساله اش مى گويد که حاضر نيست در همچين جلساتى حاضر شود، اين جلسات و بحث اقامت و ديپورتى، بشدت عصبى اش مى کند.مادر پيمان هفت ساله از خواسته ها و سؤالهاى پيمان مى گويد،" چرا شايان همه چى داره، اطاق داره، کامپيوتر داره اما من ندارم؟ چرا ما هر دو ماه بايد خانه يکى باشيم، پس خانه خودمان کجاست؟ چرا تو کار نمى کن؟ چرا ما پول نداريم؟ پريسا مادر پيمان و پيمان، به مدت نه ماهه که در سوئد هستند. "تنهايى با يک بچه خيلى سخته، اونهم بچه اى پدرش در دسترسش نيست و دائم در جستجو است، انگار چيزى را گم کرده، بشدت حساس شده، حتى جارى شدن کلمه پدر از زبان بچه ها، باعث عصبيت و ناراحتى پيمان مى شود، معلمش در يک تماس با من گفت که اين بچه خيلى عصبى و پرخاشگر است و گاهى هم بر سر موضوعى بى اهميت قصد جان همبازيش را مى کند، همين چند روز بى دليل، دو ساعت گريه مى کرد، نمى دانم بايد چيکار کرد؟" پريسا بغضش را مى خورد و به کمک ديگر پناهجويان در آشپزخانه مى رود. مادر هليا و آيدا مى گويد که آيدا ١٥ ماهه پدرش را نديده، همين امر به شدت تأثير منفى روى او گذاشته، شبها از خواب مى پره، دو نوع قرص اعصاب مى خوره، يکى ضد تشنج و ديگرى ضد اضطراب. بهناز مدت پنج سال است که در سوئد منتظر اقامت است. با دو کودک ١١ ساله و ١٣ ساله به سوئد آمد. پسر بزرگش مدتى پيش روانپزشک مى رفته اما ديگه نمى خواهد بره، چون فکر مى کنه که حالش بدتر ميشه، وقتى روانپزشک از شنيدن حرفهاى او، فقط گريه مى کنه، او به نقل از پسر بزرگش مى گويد "اگر تا آخر عمرم هم در سوئد مخفى زندگى کنم، به ايران برنمى گردم، من براى زندگيم توى سوئد، برنامه ريزى کردم."
|