|
کريسمس در پستوى کليساى مينيم
با من به بروکسل بياييد!
مهرنوش موسوى
پشت صحنه زندگى و مبارزه ما
ساعت ٦ صبح بود که توسط مينا احدى از خواب بيدار شدم، چند ساعتى بيشتر نخوابيده بوديم و گوبا همين چند دقيقه قبل بود که در شبکه اينترنتى پالتاک در باره اسلو جلسه داشتم. اصرار مينا مرا از رختخواب بيرون کشيد. فرصت هم نميداد آدم کمى دم بکشد!هوا تاريک بود و برف ميباريد. لادن داور به سراغمان آمد. با وجود زندگى سختى که دارد، به قيمت از دست دادن دستمزد کارش در آن روز و شب قبلش، همراه ما شد و شاد و خندان گفت بپريد بالا و در ماشين کوچک و پر سر و صدايش جابجا و راهى شديم. اين چندمين بارى بود که با تلاش او رفتن ما به بروکسل و راههاى دور امکان پذير ميشد. نکات جالبى را براى پيشبرد کار ميديد و توصيه ميکرد.
در مسير راه به سمت بروکسل در دل تپه هاى سفيد، روستاهايى که پشت بامهايشان از برف پوشيده شده بود را ميديديم. از دور خانه هايى که معلوم بود ساکنينش در فکر برگزارى کريسمس در فرداى آن روز بودند، آرام خوابيده بودند. درختهاى کاجى که تلألو نورهاى زرد و قرمز و سبزشان از پنجره ها معلوم بود. لابد هدايا را زير درختها جا داده بودند. عکسهاى بابا نوئل و نورهاى رنگارنگ پشت در و پنجره، زمستان طولانى و بدون نور اينجا را شايد قابل تحملتر ميکرد.
در يک تماس تلفنى، رضا به مينا اطلاع داده بود که در اين هواى سرد، پناهندگان متحصن بروکسل در مقابل ساختمان کميسارياى پناهندگان، تظاهراتى برپا و پناهندگان با مقامات آنجا مذاکره خواهند کرد. به اين فکر ميکرديم که صدها نفر انسان در چنين روزى به خيابان آمده و ماههاست که فقط براى حق زندگيشان با چنگ و دندان مبارزه ميکنند. چند هفته قبل، پليس با حمله به متحصنين و با گاز اشک آور آنها را از محل تحصن قبليشان، يعنى دانشگاه بروکسل بيرون کرده و اکنون اجبارأ براى ادامه مبارزه و تحصن خود به کليساى مينيم پناهنده شده اند. تصويرى غم انگيز بود. به اين فکر ميکرديم که در يک فاصله زمانى کوتاهى که در گرماگرم مبارزه در اسلو و برگزارى کنگره بوديم، فرصت کمى براى همراهى و تلاش ما براى پناهجويان بروکسل مانده بود. در خواب و بيدارى صحبتهاى مينا را دنبال ميکردم که چه کارهايى را بايد به سرعت براى نجات پناهجويان از سر بگيريم. اينکه خود پناهجويان گفته اند، ما راه ديگرى به جز ادامه اين مبارزه ولو با تحمل ضربه پليس نداريم، اينکه اميد زيادى به ما دارند.
لادن با شوخيها و بازگويى خاطرات خنده دار خستگى مرا از تن بيرون آورد. آهنگهاى شاد سى دى ماشينش به وجدمان آورده بود. خواب از سرم پريده بود. هنوز شاديمان تکميل نشده بود که شنيدن ترانه ملال آور ويگن در باره زن ايرانى و خصوصياتش ما را به ياد کل موزيک ايرانى و فرهنگ تهوع آور ضد زنش انداخت. حوصله شنيدن اين يکى را نداشتيم، صداى منصور ما را به هواى ديگرى برد.
ساعت ١٠ بود که رسيديم و با يارى کيوان به محل تجمع رفتيم. نميدانم چرا با ديدن پلاکاردهاى سفيد و چهره هايشان به ياد تجمع کارگران بيکار در سال ٥٨ در مقابل وزارت کار در خيابان آزادى افتادم. شايد شباهتهاى جزيى اين دو خيابان بود. شايد هم تصوير چهره هاى آدمها در اين دو صحنه.
پستى و بلنديهاى يک اعتراض وسيع توده اى
جمعيت ايستاده بود و با ديدن ما جمعى به طرف ما آمده و خوشحال شدند. حسين و کيوان اصرار کردند که ما با شبکه تلويزيونى بلژيک مصاحبه کنيم. به سرعت به ٣ زبان صحبت ميشد. آلمانى، فرانسوى، انگليسى. در حين صحبت بوديم که تظاهرات به راه افتاد. سر و صورتمان خيس شده بود. برفهاى آبدار دست بردار نبودند. يکى از تظاهر کنندگان که من قبلأ براى شبکه اول تلويزيون ماهواره با او مصاحبه کرده بودم، جلو تظاهرات بود و شعار ميداد. او کارگر فولاد اهواز بود. همسرش با خوشحالى کنار ما راه ميرفت. با انگليسى شعار ميدادند که جمهورى اسلامى نه نه نه! با فرانسوى فرياد ميزدند زنده باد آزادى! به همسرش گفتم اين کارگر اهوازى چه زود فرانسوى و انگليسى ياد گرفته، با خنده ميگفت خانم موسوى همين شعارها را فقط بلد است.
بلندگو را به دست مينا و من هم دادند. مينا شعار ميداد مرگ بر جمهورى اسلامى! در طى يک سخنرانى کوتاه گفت که بيش از ٤ ماه است صدها انسان در يک موقعيت بسيار اسفناک دست به اعتراض و مبارزه ميزنند و دولت راست و ضد بشر بلژيک اينگونه رفتار ميکند. معلوم بود که ته وجودش را در اين ادعانامه بيرون ميريزد. نفسش را تازه ميکرد که بلندگو به دست من افتاد. شعار ميداديم جمهورى اسلامى مرگت فرا رسيده، زنده باد آزادى، زنده باد برابرى! ديپورت بايد متوقف شود! نابود باد راسيسم!
نميدانم اگر زمانى خاطراتمان را بنويسيم بايد چند شهر و کشور را نام ببريم که روى سنگفرشهايش پرچم سرخ و شعارهايمان را بلند کرده روى شانه هايمان حمل کرده ايم و در چندين شهر صداى بلند امثال ما يعنى رهبران حزب کمونيست کارگرى طنين انداز شده است. اين آخرى را در اسلو که خبرگزاريهاى بين المللى در اقصا نقاط جهان نشان دادند.
به محل مذاکره با مقامات وزارت کشور رسيديم. آنجا قبول نميکردند که ما هم به عنوان نمايندگان اين اعتراض به همراه بلژيکيهايى که اين تحصن را حمايت ميکنند به درون ساختمان برويم. به دليل اينکه وقت اجازه براى تظاهرات به پايان رسيده بود، عدم هماهنگى ميان مذاکره کنندگان بلژيکى و ما و وزارت کشور، ترجيح داديم به محل تحصن برگرديم.
پستوى کليساى مينيم
وارد کليسا که شديم، فضايى گرم بود. خيس شده بوديم و سرما و رطوبت ناشى از آن گلوى مرا به درد آورده و خبر از يک سرماخوردگى شديد ميداد. تصوير مصلوب شدن مسيح و شمعهاى روشن و صندليهاى مرتب کليسا را در نظر اول ميشد ديد. با خودم فکر ميکردم، چطور ميشود مدام روى صندلى نشست. اى کاش صندليها را برميداشتند تا پناهجويان راحتتر بتوانند بنشينند. مردى که چهره سوخته و استخوانى داشت به طرف من آمد، گفت کجا خانم موسوى، ما ته اين راهرو هستيم. فهميدم که اين جاى گرم و نرم و نورانى جاى تحصن نيست، فقط جاى همين آقاى مسيح است! به طرف راهرو رفتيم و فهميديم که بايد کفشهايمان را درآوريم.
اتاقى کوچک، که پستوى کليسا بود. همين از کوچکى اش و مقايسه اش با محل تحصن قبلى، معلوم بود که به دليل ضربه پليس، حتى امکان فضاى بزرگتر هم از دست رفته است. فضايى سرد و درهم ريخته. همه پناهجويان روى زمين نشسته بودند. روى زمين عده اى نان و ماست ميخوردند. بقيه با ما وارد شدند. نفس ديدن اين تصوير و کودکانى که همراه ما بودند و قرار بود آنجا بمانند بسيار بسيار تأسف آور بود. نه بهتر است بگويم دردآور بود. از آن دردهايى که در مغز استخوان آدم رسوخ ميکند. جمهورى اسلامى با خفقان، زن ستيزى، فقر و فلاکت و اعدامش عامل فرار آنها بود، همپالگى غربيش، دولت بلژيک عامل تداوم اين وضعيت در قلب دمکراسيشان!
نه غذاى گرمى، نه حتى يک ليوان چاى و يا قهوه، نه نوشيدنى، نه حرمتى، نه شادى! اينجا ديگر نه خبرى از درختهاى کاج و نه از هدايا بود. نه خبرى از کريسمس! هر چه بود، فقر، تهيدستى، رنج، تلاش و مبارزه براى بيرون رفتن از اين اوضاع بود. دختر کوچک سامان به من و مادرش يک آدامس داد. دلم نميخواست توى صورت اين دختر کوچک که بيشتر از ٤ ماه است به همراه پدر و مادرش در سالن تحصن است نگاه کنم. فقط ميتوانستم بگويم تف به اين دولت بلژيک و سگهايى که آنجا نشسته اند. همين هفته پيش مقامات جنايتکار جمهورى اسلامى را به بروکسل آورده و فرش قرمز زير پايشان انداخته بودند. همان روز صدها نفر از پناهجويان در مقابل ساختمان اتحاديه اروپا دست به اعتراض و مبارزه زده بودند. صداى مرگ بر جمهورى اسلامى را حتمأ مقامات دولت ايران و بلژيک هر دو شنيده بودند.
پناهجويان ميخواستند با ما در باره نحوه پيش بردن تحصن صحبت کنند. اولين سخنران، مهدى پسر جوانى بود که در رپرتاژ تلويزيونى با من توضيح داده بود که چگونه اطلاعاتيها به دليل نوشتن يک مقاله در باره منصور حکمت او را دستگير و کتک زده اند. او که خشمگين و ناراحت بود ميگفت که ديگر نميتواند تحمل کند. با لهجه اصفهانيش با صداى بلند خشمش را نشان ميداد. سامان و بقيه هم صحبت کردند. از مبارزه شان و نقاط ضعف و قدرتش از توقعاتشان نسبت به حزب کمونيست کارگرى و فدراسيون. انتظاراتشان را ميگفتند. ميگفتند بياييد تا با کمک هم اين مبارزه را به پيروزى برسانيم. در باره نحوه پيشبرد اين مبارزه با هم شور ميکردند.
مينا و من هم در دو نوبت صحبت کرديم. حتى از اينکه نتوانسته ايم آنطور که دلمان ميخواست به طور متمرکز اين پروژه را دنبال کنيم. مينا منصفانه و صريح در باره ضرورت تخصيص بيشتر انرژى متمرکز ما و کمبودهاى آن در دور قبل صحبت کرد. در صحبتهاى خود گفتيم که عليرغم پستى و بلنديهاى اين حرکت، ارزيابى ما اين است که تا همين جا اين اعتراض يک جايگاه مهم فرا بلژيکى يافته است. شکست يا پيروزى اين اعتراض بر موقعيت کل پناهجويان در اروپا تأثير خواهد داشت. گفتيم که بايد از دست زدن به اعتصاب غذا به خاطر عقب بودنش و ضربه زدن به جسم و روح متحصنين پرهيز کرد، گفتيم که انسجام و وحدت اين مبارزه در گرو پيشروى سياسى آن و حمايت و رهبرى همه جانبه آن و دخالت ماست. گفتيم که اين حرکت را دوباره بايد روى پاى خودش بلند کنيم. اقداماتى را که بايد کرد برشمرديم.
صحبتهاى ما و خود پناهجويان به پايان رسيده بود. بايد برميگشتيم. در راهرو کليسا دقايقى را به بحث و تبادل نظر بيشتر با پناهجويان گذرانديم. کيوان با پس و پيش کردن کلاهش، با صداى سرماخورده اش ما را راهى کرد، غذايى خورديم و برگشتيم.
در راه برگشت از نفس رودررويى با واقعيت سخت زندگى پناهجويان و کار زياد و با نقشه ايى که بايد روى به پيروزى نزديک کردن اين مبارزه ميريختيم هم در فکر و هم کمى گرفته بوديم. ٤ ماه اعتراض در شرايط سخت جدأ قهرمانى بود. شرايطى که به اين همه انسان تحميل شده غير انسانى و غير قابل باور بود. در طول راه مدام ٣ نفرى بحث ميکرديم که چه کارهاى فورى بايد بکنيم. اولين کار اين بود که برگرديم و براى بچه ها هديه کريسمس ببريم!
حساب دولت بلژيک را بعدأ فورأ ميرسيم. حزب کمونيست کارگرى نميگذارد با حق و حرمت انسان چنين کنند! مصمم شديم که هر طور هست با وجود تعطيلات کريسمس انرژى خود را به پيشبرد اين اعتراض تخصيص دهيم، اين انرژى را سازمان و براى پيروزى اين اعتراض مهم نقشه بريزيم. اين اعتراض جز پيروزى راه ديگرى نبايد داشته باشد. شکست آن يعنى له شدن صدها و هزاران پناهجو! صدها و هزاران کودک! بايد کارى کنيم که پيروز شويم.
سفرهاى بعدى هم شما را با خود همراه خواهم کرد.
|