فرشاد: ويدا جان مقاله ات بنام "کبرى بهرامى کيست؟" که در واقع وجوه مشترک رنجها و سختيها و ستم کشى هاى ميليونها زن را بيان ميکند توجه و احساس هر انسان آزاديخواهى را جلب ميکند. بخش ديگر زندگى تو به هزاران زن پناهجو پيوند ميخورد. از اين جنبه ميخوام وارد بحث بشيم. از فرارت بگو چى شد که به فکر افتادى که فرار کنى و در جريان فرارت به چه مشکلاتى برخوردى؟
ويدا: اول اجازه بدين همينجا از کليه عزيزانى که با خواندن مقاله با من احساس همبستگى کرده و با نامه هاى گرم و با محبت خود من را مورد تشويق و حمايت قرار دادند صميمانه تشکر کنم. زندگى من در واقع دوپاره است. يک بخشش به زندگى و سرنوشت ميليونها زن در ايران و نه تنها در اونجا بلکه در کليه جوامع تحت قوانين و حاکميتهاى الهى و اسلامى. گره خورده و بخشش ديگرش هم به زندگى و سرنوشت ميليونها زن پناهجو در کشورهاى مختلف دنيا. همه اينها در يک زمين و زير يک سقف آسمان اتفاق ميفته. گويا بشر را محکوم کردند که فقط رنج و سختى تحمل کنه از يک طرف حصارى رو درست کردن بنام ايران و توى اون حصار بى رحمانه ترين و خشن ترين تبعيضات رو سرت خالى ميکنند بعد که اون حصار رو ميشکنى و فرار ميکنى تا خلاص بشى تازه وارد حصار ديگرى بنام پناهندگى و کمپ و سيستم باز هم ناعادلانه و غيرانسانى زندگى ميشى. دقيقا نميدونم اين فکر فرار چطور به ذهن ام اومد. هيچ وقت قبلش بهش فکر نکرده بودم. يعنى نميتونستم مسيرى رو براى فرار و براى خلاصى پيدا کنم. من گويا مثل يک ميخ در زندگى دهشتناک و زجرآورم فرو رفته بودم. فرار براى من راه غير ممکنى بود. تمام شرايط پيرامونم عليه من عليه عصيانم و فرارم بودند. ايده خلاص شدن از اين زندگى جهنمى از همان اولين روز ازدواجم در سرم بود. اما راههايش رو نميشناختم. به طلاق اصلا حتى نميتونستم فکر کنم. طلاق برام راهروى هزارتويى بود که اونورش ناپيدا بود. فکر و روح و ذهنم زير تلنبارى از خرافات مذهبى و سنتى فرسوده شده بود. فقط تنها چيزيکه منو زنده نگهداشته بود روزنه بسيار کوچکى از عدم باورم به اين زندگى بود و اعتقاد به اينکه ميشه جاى ديگرى زندگى رو از نو شروع کرد. من از اين روزنه به خارج از ايران خزيدم. اوايل شوهرم بشدت مخالف خارج شدنمان از ايران بود. اما بن بست اقتصادى شوهرم و ورشکستگى اش او را به اين نتيجه کشاند که از ايران خارج بشه. به اين ترتيب تقريبا حدود سه سال پيش ما از ايران خارج و به هلند آمديم. در جريان فرار مشکل خاصى نداشتم، بعد از فرار در واقع نبردهاى اصلى زندگى من شروع شد.
فرشاد: اين نبردها چگونه شکل گرفتند، چه جور پيش رفت و چه نتايجى در زندگى ات گذاشت؟ويدا: وقتى در دنياى برى از سنگسار و قوانين و رسوم توحش اسلامى پا گذاشتم. ديگه احسا کردم که فنرى شدم که زور فشار تو خودش جمع شده و حالا با تلاش زياد ميخواد جهش کنه. ميخواد آزاد بشه. از همان بدو روزهاى ورودمون به هلند تصمصم را براى جدايى از شوهرم و خاتمه دادن به تمام مصيبتها و بدبختى هايم را گرفتم. با هر کسى صحبت ميکردم پند و اندرزهاى حکيمانه اى ميدادند که مغز و هسته اصلى اش اين بود که بمان صبر کن تحمل داشته باش. اما من ديگه نميتونستم حتى براى دقيقه اى مردى را که هيچگاه دوست نداشتم را در کنارم ببينم. اما مشکلى که داشتم اين بود که با قوانين پناهندگى آشنايى نداشتم. و چون ديگه حاضر نبودم به هيچ وجه به اون جهنم جمهورى اسلامى برگردم. اين من را در يک موقعيت ترديد آميزى قرار داده بود. ميترسيدم بمحض جدايى من را ديپورت کنند. اين ترس رو شوهرم و همفکرانش بيشتر در من باد ميزدند. جدال من از اينجا شروع شد. من دنبال راههاى بودم که بتونم بدون اينکه با مشکل پناهندگى مواجهه بشم تکليف زندگى ام رو روشن کنم. روزهاى سختى رو گذروندم. خيلى سخت. آدمهاى زيادى رو ديدم بحث کردم به حرفهاشون گوش دادم. اما هيچکدام نميتوانستند افق نجات و رهايى ام را برايم ترسيم کنند. تا اينکه با بچه هاى فدراسيون سراسرى پناهندگان ايرانى و حزب کمونيست کارگرى آشنا شدم. و با کمک اونها من بالهام رو باز کردم نيرويم را جمع کردم و شروع کردم به پرواز، از اين مقطع زندگى من به شکل ديگرى چرخيد.
فرشاد؛ اين دوستان حزب و فدراسيون چه کمکى به شما کردند و چطورى شما تونستيد اين پرواز رو تجربه کنيد؟
ويدا: همونطور که گفتم فضاى محيط اطراف من حتى توى کمپ و در دوران پناهندگى فضاى مستاصل و سياهى بود. زن در سيستم فکرى خيلى از اينها فرمانبر و پارسا بود. خشونت تجاوز تحقير و توهين روزمره براى اينها عادى بود بقول خودشان نمک زندگى بود. تفکرات شون در رابطه با زنان و حق و حقوق زنان از جنس تفکر پاسداران و طلبه هاى جمهورى اسلامى بود که گاها وا الفاط روشنفکرانه و اصطلاحات سياسى عجين شده بود. بچه هاى فدراسيون و حزب اساسا زمين تا آسمون با اينها فرق داشتند. موضع شون در قبال پناهنده، زنان، کودکان، جامعه، مذهب و خوشبختى و سعادت مردم موضعى بود که براى زنى مانند من سرشار از نيرو و انرژى بود. اينها برخلاف ساير گرايشات سياسى از حق انسانى من چه بطور عينى و ملموس در مقابل شوهرم و چه بشکل افق و آرمان در مقابل کل سيستم پر از ستم سرمايه دارى يک تصوير زيبا و واقعى ميگذاشتند. من وقتى در آينه تفکرات کمونيسم کارگرى نگاه ميکردم خودم را نه يک عروس بخت برگشته محکوم به حبس ابد و محروميت دائمى از حقوق انسانى که يک انسان ميديدم. انسانى با تمام ظرفيتهايش با تمام نيازهاى روحى مادى و عاطفى اش. بعد از اين آشنايى ها و مطالعه جدى کتب و آثار کمونيسم کارگرى بخصوص آثار منصور حکمت. در تمام وجوه زندگى من تحول بزرگى بوجود آمد. با خواندن هر مقاله هر کتاب احسا ميکردم کوله بارى از وظايف مهم تاريخى بر دوش من قرار ميگيرد. کوله بارى که انجام آن به ختم ابدى تمامى اشکال اين بدبختى و مصبتها از چهره تمام زنان و کودکان و پناهندگان و بظور کلى انسانها مى انجامد. از اينرو بلافاصله برگ عضويت را پر کرده و در ابتدا به عضويت فدراسيون و سپس به عضويت حزب کمونيست کارگرى و سازمانها جانبى آن شدم. و شروع به فعاليت کردم. در خيابانها و در تظاهراتهايى که در دفاع از حقوق پناهندگان و يا در دفاع از مبارزات مردم ايران و عليه اعدام و سنگسار برگزار ميشد من تازه ميتوانستم خودم را بمثابه يک انسان بازيابم. وقتى پرچمهاى سرخ با عکس مارکس را در خيابنها بدست ميگرفتم احسا ميکردم که در حال تغيير تمام جهان و ايجاد يک دنياى بهتر براى ميليونها انسانم. ميليونها زن همسرنوشت من که شايد فرصت اينرا پيدا نکردند که طعم چنين صفوف متشکل و مبارزات هيجان انگيز و پرشور و شکوهمندى را تجربه کنند.
فرشاد: ميدانم که سوالات زيادى وجود دارد در آينده حتما بيشتر پاى صحبتت نشسته و به تجارب تلخ و شيرين اما ارزشمند شخصى ات در اينرابطه ها گوش ميدهيم. اما خيلى خلاصه آخرين وضعيت پناهندگى ت را براى توضيح بده و اينکه چشم انداز کار اقامتت در هکند چگونه است؟
ويدا: از همون اول که به هلند اومديم شوهرم خودش کيس داد و اجازه نداد که من چيزى بگم. و من مجبور بودم در چهارچوب تنگ و محدود چيزهايى که برايم انشا کرده بودند حرف بزنم. خيلى زود شوهرم جواب منفى گرفت. بعد که من تونستم از شوهرم جدا بشم درخواست مصاحبه مستقل براساس داستان واقعى زندگى خودم کردم. اين مصاحبه جدى گرفته نشد و در نهايت من از دادگاه هلند جواب منفى دريافت کردم. وضعيتم الان اصلا خوب نيست. الان سايه شوم ديپورت همواره مرا تعقيب ميکند و ترس از بازگشت مجدد به جهنم جمهورى اسلامى همچنان در وجودم هست. من در طول مدت اين دو سالى که با فدراسيون و حزب آشنا شدم در تظاهراتها و کمپين هاى زيادى عليه جمهورى اسلامى شرکت داشتم در مراسمهاى زيادى نقش سمبليک سنگسار را اجرا کرده و حجاب را در مقابل دوربينهاى تلويزيونى به آتش کشيدم. عکسهاى من در روزنامه هاى زيادى بچاپ رسيده و فعاليتهاى سياسى من بيشتر علنى بوده. همه اينها من رو در يک موقعيت ديگرى قرار داده. اما ميدونم که پشت محروم کردن من از حق پناهندگى سياستهاى کثيف تر و عمومى ترى خوابيده. براى من ثابت شده که جواب پناهندگى را من بايد در دل نبرد و مبارزه بدست بيارم همونجورى که آزادى و انسانيتم را در با مبارزه بدست آوردم. با وجود تشکلهايى چون فدراسيون و حزب کمونيست کارگرى و سازمان آزادى زن، کميته بين المللى عليه سنگسار. کمپين بين المللى دفاع از حقوق زنان و غيره عليرغم ترس از ديپورت شدن اما بمراتب اميدوارتر، با روحيه تر و به آينده خوش بين ترم. من قدرت سياسى و اجتماعى اين جريان را بارها ديده و تجربه کرده ام ميدانم و اطمينان دارم که همبستگى و کلا اين جنبش و جريان نميگذارد که من به سرزمين سنگسار وآپارتايد جنسى بازگردم.
فرشاد: قطعا تا آنجا که من هم اطلاع دارم کمپينى وسيعى قرار است در رابطه با تو و ساير پناهندگان در هلند براه بيفتد اميدوارم بزودى خبر اين کمپين از همبستگى انتشار يافته و در دل اين مبارزه تو هم بتونى اينجا در کنار ما به زندگى انسانى ات و مبارزات پر شورت براى دنياى بهتر ادامه بدى، با تشکر و با آرزوى موفقيت
ويدا؛ مرسى من هم ممنونم