يک هفته متناقض

کيوان جاويد

اتفاقاتى باعث مى شود که آدم دوست دارد براى فرار از واقعيت همه چيز را به فراموشى بسپارد. آخر تحمل انسان براى رودر رو شدن با مصائب هم حدى دارد. زلزله اى که بم را در نورديد و دهها هزار کشته برجاى گذاشت يکى از اين اتفاقات است. وقتى بر صفحه تلويزيون دقيق مى شوى و هزاران هزار جسد از کودک و پير و جوان را مشاهده مى کنى طبيعى ترين عکس العمل اين است که بلند شوى و کارى انجام بدهى. اما همزمان احساسى تلخ بتو هجوم مياورد که تاثيرت در تغيير زندگى مردم با انتظارى که از خودت دارى يکى نيست. خيل عظيمى از انسانهاى گرفتار آمده در چنگال فقر و بى عدالتى، و اسير دست رژيمى که ته مانده رمق مردم را سکوى ميلياردر شدن خود کرده اند و معلوم هم نيست کى اين بساط کثفشان جمع مى شود و به سزاى اعمال خود خواهند رسيد. مشاهده کودکان سرمازده، گرسنه و بيخانمان در بم که هنوز هيچ نشده در معرض خريد و فروش باندهاى تبهکار قرار گرفته، مورد تجاوز قرار مى گيرند و با چشمهاى ناباور و مهربان خود در دور دستهاى نااميدى پدر و مادر خود را جستجو مى کنند. انسانهاى بشمارى که سر به آسمان گرفته و با دستهاى خسته شان چيزى را از کسى مى جويند. چيزى که هرگز بازگشتش ممکن نخواهد بود، عزيزانى که بيرحمانه از دست رفتند. آدم با خود مى گويد پس ما چه کاره ايم؟ تاثير ما بر زندگى مردم چه وقت فرا خواهد رسيد؟ اين همه اميد زيبا و انسانى که بيش از ٢٥ سال برايش مى جنگيم کى متحقق خواهد شد. چند نسل ديگر بايد قربانى نظامى شوند که از گرده مردم انگل وار ارتزاق مى کنند؟ وقتى مصيبتى اينچنين بوقوع مى پيوندد چيزى در درون آدم مى شکند و شورى اشک را بر گونه هايش حس مى کند و همزمان بى وقفه در تلاش است تا حتى اگر ممکن باشد دست يک نفر را بگيرد و نجاتش دهد.

وقتى انسان براى لحظاتى اسير اين نااميدى است صداهاى ديگرى مى شنود. کسان ديگرى هم برخواسته اند و دارند با چنگ و دندان به يارى بازماندگان آن کابوس هولناک مى شتابند. مارش عظيم انسانها که يک صدا سرود همبستگى جهانى مى خوانند، سرچشمه نيروى پايان ناپذيرى است که انسان را از زمين مى کند و هزاران بار بيشتر به تکاپو مى کشاند. مشاهده مردمى که خود محتاج نان شبشان هستند که چگونه آخرين ته مانده زندگى شان را جمع مى کنند و بار کاميون کرده روانه منطقه زلزله زده مى کنند؛ وقتى آدم مى شنود مادرى لباس کودکش را از تنش در مى آورد و براى کودکان محتاج در بم مى فرستد بخود نهيب مى زند حالا وقت فکر کردن به هيچ چيز ديگر غير از کمک به بازماندگان اين غم بزرگ نيست زيرا مردم به دستهاى تو هم چشم دوخته اند. با نگاه کردن به اين صف ميليونى انسانها اميدى همه وجودت را درمينوردد و احيانا لبخند رضايتى هم بر لبت نقش مى بندد. همينکه مى بينى انسان دوستى و عشق به همنوع چه ريشه قوى اى در جامعه دارد يک بار ديگر صد چندان قوى تر از گذشته، به خود و ديگرانى همچون خودت باور مى کنى که تلاش جمعى براى تغيير جامعه از کثافات موجود امرى امکان پذير است. وقتى انسان مى بيند ميليونها نفر در چهار گوشه دنيا که براى اولين بار اسم بم را شنيده اند و حتى زبان اين مردم را نمى فهمند، بلند شده و به ياريشان شتافته اند، نورى از اميد و شادى و احساس ماثر بودن در درونش شعله مى کشد و باقدرت بيشترى دست به اقدام مى زند و آنگاه دوباره يادش مى آيد دنيا بدون ما چه دنياى سياهترى بود و چقدر وجود ما - همه انسانهاى شريف، آزاديخواه و برابرى طلب - در نبرد براى زندگى بهتر حياتى است.

هفته اى که خشم و ياس از يک سو و تلاش و اميد از سوى ديگر در برابر هم قرار گرفته اند و انسانهايى بيشمار نشان داده اند که زندگى بدون اميد و تلاش براى تغيير ممکن نيست. عليرغم همه مصائبى که طى اين مدت بچشم ديديم يک چيز روشن است. اگر ما نبوديم، تعدادى بيشترى ميمردند، حجم بيشترى از کمک هاى مردم، سازمانها و دولتها به جيب مفتخورهاى حاکم بر ايران سرازير مى شد. وقتى اينها را مى بينيم مى توانيم با اعتماد کامل به خودم بگوئيم: پس زنده باد انسانيت! زنده باد انسانهايى که متشکل شده اند، حزب درست کرده و مبارزه متشکل سازمان داده اند تا رژيم اسلامى را با همه مظاهرش براندازند. انسانهايى که تلاش مى کنند تا بر ويرانه هاى جامعه نابرابر و ضد انسانى سرمايه دارى، رفاه و شادى و برابرى را برپا کنند. در اين شرايط هم انسان مى تواند بخود ببالد و اطمينان داشته باشد که اگر دنيا دست ما بود انسانيت به تمام معنا نمايندگى مى شد.