فرید یوسفی

بی بی تکتم  کاظمی یزدی

جمهوری اسلامی حکومتی که زن در آن هیچ ارزشی ندارد

 

هر كه اين عشرت نخواهد

 نميدانم اين شعر به موضوعي كه مي خواهم بنويسم چه ربطي پيدا مي كند شايد به خاطر اين است كه حافظ را دوست دارم شايد به خاطر اين است كه حافط از زندگي ميگويدومن تا به حال زندگي را تجربه نكرده ام شايد حافظ ميگويد ايراني باش و من مي خواهم به اصل خود باز گردم واز دست دشمن رهايي يابم ولي وقتي به اطراف نگاه      مي كنم مي بينم همه جا تاريك است و اين كار رهايي از دشمني كه تا عمق افكارم رسوخ كرده وبا همه چيز دشمني دارد، با مدرنيت ،با انسانيت وبا زندگي را ،مشكل مي كند. آنچه به يادم مي آيد همه تاريكي است ونقاط روشن بسيار كوچكي دارند يادآوري روزهايي كه من در سن دوازده سالگي به اجبار به ازدواج مردي درآمدم كه حداقل دوازده سال  بزرگتر از من بوده و به اجبار وادار به زندگي با وي شدم و در طول مدت كوتاه زندگي ام دايم مورد ضرب وشتم قرارمي گرفتم بسيار تلخ ودردناك است وبعد ازآن زندگي پرمشقت، بازگشت به  خانه اي  كه جز خشونت و اعتياد چيز ديگري در آن ديده نمي شود وبايد مانند يك كنيز تمام كارهاي آن را انجام دهي كه نكند اين بار اقبال با توهمراه باشد. ولي مثل اينكه اقبال جاي ديگري است دومي

 

 

خوشــد لي بــر  وي   تبــاه

 

معتاد از آب در مي آيد. او اجازه بيرون رفتن از خانه و كار را ميدهد ولي بايد برايش پول بياوري و بدون پول يعني ضرب وشتم تا حد مرگ. واقعاً اقبال جاي ديگري است كه يك دختر محروم از تحصيل وآموزش و بزرگ شده در يك محيط فلاكت بار فقط بايد نفس بكشد و زندگي كردن براي او ممنوع است دراين بين باردار هم ميشود.در اين لحظات آدم حس دوگانه اي دارد از يك طرف خوشحال است كه از تنهايي به در آمده وهم صحبتي پيدا كرده و حس مي كند مي تواند محبت دريغ شده از خودش را نثار ديگري كند، از طرف ديگر تاريكي را مي بيند كه تمامي ندارد و هيچ نور اميدي براي خودش و فرزندش نمي بيند . كاش بچه دار نشده بودم. شايد در تمام اين تاريكيها اندك محبت مادر كه خود مصيبت زده است كورسوي اميدي است يا پافشاري خودم به ادامه تحصيل با مشكلا ت فراوان در يك مدرسه شبانه بعد از كار سخت ومطالعه ،كه همه اينها از ديد ديگران ميبايست پنهان بماند. اين بار اقبال  كمي  با  من  يار مي گردد و به خاطر مسايلي كه شوهرم به وجود مي آورد خانواده باجدايي ما موافقت مي كند. بعد از جدايي كم كم دچار تحول فكري مي گردم و با مردي آشنا مي شوم كه آن را

 

 

 وآنكه اين مجلس نجـــويــد

 

تسريع مي كند .روابط ما بسيار مخفيانه است وبسيار خطرناك.ولي تاريكي كم رنگ تر مي شود .مطالعه و انديشه را ادامه ميدهم و زندگي رنگ مي گيرد كه ناگهان مسائل به گونه اي عجيب دگرگون ميشود. پدر و برادم از رابطه من با دوست جديد آگاه مي شوند و كمر به  قتل  هردوي  ما مي بندند و من مجبورم  با فرزندم از ايران فرار كنم. در غربت اگر چه ديگر خانواده ومحيط وجامعه وحكومت رنگ مي بازد ولي مشكلات زندگي در غربت خودنمايي ميكند ولي زندگي دوباره رنگ       مي گيرد اگر چه دلتنگ ايران مي شوم نه براي خانواده كه براي دوستم كه زندگي  را  با  وي   لمس كرده ام ولي به اميد ديدارش  مي نشينم.

وقتي در دوران كودكي مجبور به ازدواج شدم خانواده را مقصرمي دانستم كه  عروسك  و  بازي  و مدرسه را از من گرفتند و مرا به ديو غول پيكر سپردند تا هرچه مي خواهد انجام دهد. بعد از گذشت ساليان تاريك فهميدم در جامعه اي كه من زندگي مي كنم اين مسائل عادي است زندگي اينجا اين است، پدر حكومت مي كند مادر فرمان مي برد و بچه ها هم بايد فرمان بردار باشند   و شرايط به همين منوال قرباني مي گيرد قربانياني

 

 

  زنــدگــي بر وي حـــرام

 

مانند من و خواهرانم و دوستانم و اين دشمن و اين ويروس همين طور از نسلي به  نسل  ديگر  بيماري   مي زايد و همه را آلوده  مي كند اين دشمني كه تاريكي مي آفريند و براي مبارزه با وي  كسي يا چيزي يا نيرويي نيست  تا آنرا بزدايد.

خوشبختانه این نیرو در اعماق جامعه ایران برخواسته است و می رود تا دست اسلام و حکومت اسلامی را برای همیشه از زندگی مردم کوتاه کند.

با مرور زمان متوجه شدم اين تاريكي كه بر فكر  و زندگي ما چيره گشته سرچشمه اي به جز جهل وعدم آگاهي ندارد به همين علت سعي نمودم تا با تمامي مشكلات  تحصيل و مطالعه را رها ننمايم تا بتوانم از اين تاريكي كه تا مغز استخوان نفوذ نموده رهايي يابم .

ولي از هر طرف جهل ترويج مي شد از خانواده، از كانونهاي مذهبي، از رسانه هاي دولتي، از مدرسه و.....همه جا جهل بود كه حكمفرمايي مي كرد و اگر به سوي علم و آزادي حركت مي كردي در كانون خانواده سرزنش مي شدي، در كانون مدرسه طرد و در جامعه توسط حكومت مجازات.مجازاتي كه گاه بزرگترين نويسندگان و روشنفكران اين جامعه را كه در طول تاريخ نيروي محرك تمدن بشري بوده اند را به پاي چوبه دار        مي برد  .

به مرور من در مي يافتم كه اساس اين جهل نهفته در اعتقادات مذهبي واسلامي است كه مانند سنگ در افكار اين مردم محكم شده و حكومتي كه مانند ابتداي پيدايش   اين    مذهب    مي خواهد با شمشير آنان را به اجرا درآورد . مذهبي كه خون ريختن در آن اساس دين است. مذهبي كه زن ارزشي ندارد. برده داري در آن يك مسئله عادي است. اعدام وقصاص حق محسوب مي شود و نكوهيده نيست و اين دستورات همگي ازطرف خداي اين مذهب آمده و به زعم گروهي حتي با ابزار قدرت بايد آنها را در جامعه اعمال كرد تا اين خدا راضي شود. خدايي كه دستور مي دهد و زندگي را مي گيرد و در اين بين آزادي قرباني. ودر طول تاريخ اين خدا آرامش را از بشريت گرفته است، و در اين ميان زندگي را از من. ولي الان به او ميگويم تو حق نداري تو به هيچ روي حق نداري حتي اگر خدايي زندگي را از من بگيري .

نهايت فاجعه اينجاست كه اين خدا نماينده اي هم بر روي زمين بيابد همچون جمهوري اسلامي .

اينجاست كه اگر بشريت امروز به دنبال دنيايي بهتر براي همه است بايد به خود تكاني بدهد و از دستاوردهايش به نحو شايسته مراقبت كند كه اين حكومت اسلامي براي خشنودي خدايش حاضر است دنيايي را به آتش بكشد.

حكومتي كه مي خواهد اين قوانين را بر جامعه جهاني اعمال كند نه بر ايران تنها.....نتيجه چه مي شود؟؟

اعدام ، شلاق ، سنگسار ، سانسور ،  وحشت ، ....

تا در اين چنين جامعه اي زندگي نكني نمي تواني جو حاكم بر آن را درك كني و تا چنين حكومتي از تو همه چيزرا، زندگي را، مدنيت را، انسانيت را نگيرد و تو را به پائين ترين درجه نزول ندهد نمي تواني عمق فاجعه را دريابي و مسائل را درك  كني.

آري،اگرچه من در تمام اين سالها سعي نمودم تا خود را از اين تاريكي برهانم ولي با تمام ذرات بدنم آن را لمس نمودم ولي هستند هزاراني مانند من كه قرباني اين عقايد اسلامي تاريك شده اند عقايدي كه تاريكي جهل را بر مردمان مستولي مي كنند و حكومتي كه اين عقايد اسلامي را با زور سرنيزه و شمشير ترويج مي كند.

اميدوارم اين مقاله مجالي باشد براي همه اعم از ايراني و غير ايراني، براي همه كه اندكي بيانديشند به آنچه وقوع يافته و يا ممكن است به وقوع بپيوندد و با تساهل وتسامح از كنار آن نگذرند كه زماني كه نوبت به آنها رسد ديگر پشيماني سودي ندارد و ايرانيان را در يگانه راه نجات كه  آن آزادي بدون قيد و شرط و بدون پيشوند و پسوند است ياري دهند.

***

 

     



 

Contact Address:Postbus 1312 - 5602 BH Eindhoven - Netherlands

Tel: (+ 31) 613940534

Fax: (+31) 847542554

E-mail: ifir@ukonline.co.uk

website: www.hambastegi.org