|
سولماز سعيدى
تقریباً یک ماه پیش خبر دار شدم که در یکی از دهات های نزدیک به شهری که زندگی می کنم دختری است که خود فروشی میکند. كسيكه که در باره اين دختر با من صحبت كرده بود و آدرس او را داده بود میگفت اون دختر فارسی بلده اما دقیقاً نمیدونست که اهل كدام كشوري بوده است.
كنجكاو شده بودم كه اين دختر نگون بخت را پیدا كرده و حرف های ناگفته او را که مطمئن بودم شنیدنی اند روا میشنیدم. اين دختر در يك منطقه خطرناكى زندگى ميكرد. كه رفتن به آن منطقه كار ساده اى نبوده و ريسك خطرناكي بود. با اين وصف به محل زندگى دختر رفتم.
وقتی به محل زندگى دختر رسيدم متوجه شدم که وارد يك منطقه غير معمول شدم. نگاهها يك جور ديگرى بود. انگار در اين منطقه تنها مردان حق رفت و آمد داشتند و رفت و آمد براي زنان ممنوع بود. مرد های آن محل انگار تو زندگیشون زن ندیدن با نگاههايشان می خواستن من را بخورن.
دنبال آدرسی میگشتم که به من داده بودن. در راه چند نفری دنبالم راه افتاده بودن و حرفهایی عجیب میزدند.
با تعریف هایی که در مورد اون منطقه شنیده بودم حق داشتن دنبالم راه بیوفتن راستش اونجا منطقه ای بود که اکثر خود فروش ها در اونجا بودن و حتی زنها هم با برقع از خانه هايشان بیرون میومدن نمی دونم شاید چون من چادر و برقع نپوشیده در مورد من هم اشتباه فکر میکردند.
بالاخره با هزار بيم و ترس تونستم به در خونش برسم در خونه رو که زدم زنی جوان که شالش رو روی چهرش کشیده بود در رو باز کرد و وقتی پرسیدم آرزو؟
از جلوی در کنار رفت و اجازه داد داخل حیاط خونه بشم . وقتی روبروم ایستاد و منتظر شد ببینه چکار دارم مطمئن شدم که خودشه. من اون روز با زنی رو به رو شدم که در اولین ملاقاتم با اون تونستم درد رو در چشماش ببینم. چهرۀ اون نشون میداد که سنش کمه اما جای پای سخت ترین لحظات هنوز روى چهرش نمودار بود.
پرسیدم آرزو شما هستيد؟ با زبان فارسی جوابم داد آره.
پرسیدم ایرونی هستی: گفت: بله. به محض اينكه فهميد من هم ايرانى هستم ترس برش داشت. از من پرسید کی هستم و با اون چکار دارم؟ من در جوابش دلیل رفتنم به اون جا رو بهش گفتم. وقتی دید که من هم ایرانیم مخالفتش چند برابر شد و با لحن عجیب و پر از خشونت از من خواست که از پیشش برم اون در رو باز نگه داشته بود و با اصرار زیاد و خشونت از من خواست برم بیرون. خیلی سخت تونستم راضیش کنم که فقط صحبت کوتاهی با اون داشته باشم. آرزو بهم گفت: من لازم نمی دونم همه چی رو به تو راستش را بگم. با این حال باز هم قبول کردم چون این حرفش مطمئنم کرد که اون هم تو زندگیش رازهایی را هنوز داره و من باید به درد دل اون گوش می دادم.
ازش پرسیدم اسمت واقعا آرزو است؟ مکثی کردم و منتظر جوابش شدم اون معنی سکوتم رو فهمید و گفت
منو با این نام میشناسن یا آرزو یا هر چیز دیگه مهم نیست که چی باشه.
بهش گفتم: این جا چکار میکنی؟ چرا خودتو این جا تو دست و پای این آدم های کثیف انداختی؟
نگاهی بهم کرد و دوباره ازمن پرسید؛ که چه طور اون رو پیدا کردم و با اون چکار دارم؟
بهش گفتم که خیلی وقته دارم دنبال زنانی مثل تو میگردم. حرفم رو قطع کرد و گفت منظورت مثل من همون خراب دیگه؟!
بهش گفتم نه. من این طور فکر نمی کنم. مثل تو یعنی گم شده ها. پرنده هایی که بال شون بین راه میشکنه و اونها رو میگیرن و میزارنشون تو قفس. مثل تو يعني اونهایی که طعمه های حقیقت میشن.
راستش احساس کردم نتونه درکم کنه اما وقتی نگاهش کردم تو آسمون عمیق چشاش ابرهای تیره و توفانی رو دیدم. چشم های خالی از سکوتش رو به چشمام دوخت و بهم گفت::
چه کاره ای از من چی می خوای؟ بهش گفتم از تو فقط دلیل این جا بودنتو می خوام. اگه بخوای دوست دارم كمكت كنم و نجاتت بديم.
بهم نگاهی کرد و گفت:
من مدت طولاتی هست که این کار رو نمی کنم. پرسیدم: پس اینجا چکار میکنی دختر؟
من رو به داخل خونش برد ومن دوباره سوالم رو تکرار کردم
می خواست جوابم رو بده که زنگ خونشو زدن؛ بلند شد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد و سریع به طرف من اومد بهم گفت بلند شو بورو اونجا و در کوچکی رو باز کرد و به من اشاره کرد برم داخل. به نظر میرسید که حمام بود. كمى ترسیده بودم. من بدون خبر این راه رو اومده بودم .با این که اون رو نمیشناختم اما دلم بهم این اجازه رو داده بود که بتونم بهش اعتماد کنم. تقریبا ً ٣ یا ٤ دقیقه ای اونجا بودم که اومد و در رو باز کرد.
دستش پلاستیک کوچیکی بود که به نظر مواد مخدر میومد. بهش گفتم مواد میکشی؟ گفت نه مال شوهرم است.
تعجب کردم ازش پرسیدم مگه تو شوهرهم داری؟!؟!در حالی که اون پاکت رو پشت پنجره می گذاشت بهم گفت:
آره شوهر دارم .
بهش گفتم خواهش میکنم برام بگو تا این جا چطور رسیدی؟
این انتخاب خودت بود که خود فروشی می کردی یا واقعاً مجبور بودی؟؟ چطور تونستی ازدواج کنی؟ خواهش می کنم سوالاتم رو بی جواب نذار.
آرزو زود تر از من روی زمین نشست و گفت: اگه فکر میکنی سرنوشت من به دردت میخوره میگم اما خلاصه میگم و دوست ندارم باز فردا چند نفر دیگه رو برداری بیایی. آرزو ترسیده بود دلش نمی خواست با من حرف بزنه . دلش نمی خواست کسی در بارۀ گذشته اون بدونه. من حرفش رو قطع کردم و گفتم سر نوشت تو می تونه یک تجربه باشه واسه بقیه پس خواهش میکنم تا جایی که امکان داره برام از یکی یکیه اون تجربه های تلخت صحبت کن.
آرزو به دیوار پشت سرش تکیه داد و گفت: تعریف میکنم اما خواهش میکنم برام درد سر درست نکن.
١٨ سالم بود با یه پسر در زاهدان آشنا شدم . خانوادم راضی نبودن که با اون ازدواج کنم چون بابای اون شیخ بود و خونوادۀ من با این که وضع مالی خوبی نداشتیم اما سخت مخالف شیخ ها و آخوندها و انقلاب بودن. اما واسۀ من امید مهم بود نه باباش. از قیافش معلوم بود که از اون خونوادهای مذهبی اما پول دارو پر کس وکارباشن خودش از بچه های سپاه بود. حقوقش بد نبود از نظر تیپ و هیکل هم خوب بود. خیلی دوسش داشتم یه جورايى با اون که بودم فکر می کردم تو بهشتم. پیش خودم خیلی رویا دیده بودم و آرزو هایی زیبا داشتم. من اونقدر امید و دوست داشتم که به همه حرفاش گوش میکردم. تا اونجا که قبل از ازدواجمون من حامله شدم و از ترس بابام نمی دونستم چکار کنم.
از آرزو پرسیدم: چطور با امید ملاقات میکردی؟ آرزو منظورم رو فهمید و گفت: یکی از دوست و همکارهای امید مال کرمان بود و زاهدان تنها زندگی میکرد, من اکثر بعد از ظهرها به بهانۀ کلاس خیاطی اونجا میرفتم
پرسیدم: یعنی دوست امید هم سپاهی بود؟ آرزو گفت:
آره مثلاً اما اون فیلم ها و چیزهای دیگه که بین مردم آسون پیدا نمیشد رو اونا داشتن اونم همه ماله اون بدبخت هایی بود که بزور ازشون گرفته بودن.
پرسیدم: یعنی اون هم خبر داشت که تو و امید میرین خونش؟
آرزو گفت: آره من چند بار که اون خونه بود رفته بودم اونجا. بعد از این که متوجه شدم حامله شدم خیلی ترسیده بودم. امید از من خواست بچه رو بندازم. اما من دلم نیومد و اصرار کردم که یه جوری قبل از این که همه بفهمن با من عروسی کنه. اما اون بهم گفت ما فعلاً یواشکی عقد میکنیم تا موقعیت من هم درست بشه تا اون موقع اگه کسی هم فهمید میتونیم بگیم ما زن و شوهر بودیم. بعد از این که من قبول کردم یه روز عصر رفتیم خونه دوستش اون روز یه پسر جوانی مارو عقد کرد. البته واسه من این مهم نبود که عقد بشیم یا نه چون من اون رو دوست داشتم و همین دلیل محکمی بود واسه این که من اون رو شوهرم بدونم ترس من فقط از خونوادم بود و بس. بعد از این که اون رفت و من و امید تنها شدیم امید از من چندتا امضاء گرفت که راستش نمی دونم چی بودن
به آرزو گفتم تو چطور چیزی که نمیدونستی چیه رو امضاء کردی دختر. مگه سواد نداری؟؟
ارزو بهم نگاهي كرد و گفت: اون موقع به امید از خودم بیشتر اطمینان داشتم یه جورایی اون رو میپرستیدم.
من حتی به امید گفته بودم که حاضرم از خونه فرار کنم. اما اون چند تا بهانه در مورد کارش آورد. گفت اگه من این کار رو بکنم هم واسه خودم و هم واسه کار اون خطر داره و اگه این کار رو بکنم اون رو از کارش بیرون میکنند و از من خواست چند وقتی صبر کنم. بابام قبل از این که در مورد من و امید خبر دار بشه حالش خراب شد و آخر کار سکته کرد و راحت شد. مادرم هنوزچهلم بابا نشده بود شوهر کرد.
تو این مدت امید فقط یه بار بهم زنگ زد و بهم گفته بود که نمی تونه بدون من زندگی کنه و اگه ایران میموند نمیتونستیم با هم زندگی کنیم واسه همین از ایران فرارکرده و پاکستان اومده و منتظر مونده بود تا من هم برم پیشش تا دوتایی یه زندگی جدیدی رو شروع کنیم. ازم خواست که اگه واقعاً دوسش دارم بیام پیشش. اول میترسیدم اما اون حرفهايى رو زد که نتونستم رو حرفش حرف بزنم. اون حتی بهم گفت واسه بچمون اسم پیدا کرده. ازمن خواست در مورد حرفهایی که اون به من زده بود با کسی صحبت نکنم تا این که بفرسته دنبالم و قرار شد دوستش بیاد منو از زاهدان تا مرز تفتان ببره.
دوستش هم از همون آخوند بچه های سپاه بود و با ماشین دولتی اومد دنبالم و بین راه یک بار که واسه بازرسی نگه داشتن کارتشو نشون داد ماشین رو نگشتن و حتی از من هم نپرسیدن که من چه کارۀ اون پسر میشم .قرار بود از مرز خودش(امید) بیاد دنبالم. اولین بارم بود تنها از شهر خارج میشدم حتی به مادرم هم نگفتم که میخوام چکار کنم.
اون شب لب مرز خودش نیومد و یکی دیگه اومد و گفت امید فرستادتش. دوست امید اونی که اومده بود دنبالم رو میشناخت . میترسیدم اما چاره ای جز با اون رفتن نداشتم.
ازش پرسیدم اونی که اومده بود دنبالت ایرانی بود؟
گفت: آره فکر کنم یه مرد. ٤٥.٤٦ ساله بود که به نظر میومد بلوچ باشه.
تو ماشین که نشستم دوتا مرد دیگه هم بودن که از قیافه اونها کاملاً معلوم بود که اونها هم بلوچ بودن من به دوست امید که من رو تا اونجا برده بود با ترس نگاهی که کردم اون بهم گفت:
آبجی خیالت جم باش از برادرای خودمونن.
خیلی میترسیدم نصف راه که رفتیم ماشین رو نگه داشتن و بهم گفتن برم صندوق عقب دراز بکشم, چون نزدیک به منطقه ای بودیم که تحت نظر بود. باقی راه رو پشت ماشین از تکون های سخت و گرما و خاک ونفس تنگی داشتم میمردم. وقتی رسیدیم تو یه حیاط کوچکی من رو از ماشین بیرون آوردن. اونجا وحشتناک بود خونه کاهگلی خرابی بود. هرچی نگاه کردم اون مردی که خودش رو دوست امید معرفی کرده بود رو پیدا نکردم.
یک مرد دیگری اومد و من و به داخل اتاق راهنمایی کرد درد شدیدی زیر دلم رو گرفته بود داخل اتاق که شدم جز یک فرش پاره هیچی دیگه نبود برام تو یک افتابه آب آورد و روبروم نشست و دستشو دراز کرد و منو کشید که بشینم خیلی میترسیدم از اون پرسیدم: امید کجاست؟
بهم گفت میاد تو دختر خوبی باش.یه جوری با یه لحن عجیبی باهام حرف میزد اون بهم گفت:
برو دست و روت رو بشورو لباسات رو عوض کن که بریم پیش امید.
کنار اتاق دسشویی بود رفتم و صورتم رو شستم وخاکهای روی لباسم رو با آب تمیز کردم و بیرون اومدم خیلی میترسیدم .بد جوری درد داشتم اون موقع فکر کنم سه یا چهار ماهه بودم اما شکمم هنوز کوچیک بود.نمی دونستم با درد لعنتی چکار کنم؟. خجالت هم میکشیدم که به اون مرد ها حرفی بزنم.
بیرون که اومدم همون مرده که برام آب آورده بود دراز کشیده بود و پیرهن تنش نبود چشمم که به اون افتاد بهم میخندید. اونجا تازه متوجه شدم که گیر چه آدم هایی افتادم. دویدم از در اتاق برم بیرون در قفل بود. اون مرتیکه دراز کشیده بود و به این در و اون در زدنم می خندید.اون روز رو هنوز نتونستم فراموش کنم. یادم که میاد هنوز ترس اون روز تنم رو میلرزونه.
آرزو که حرف میزد من سرم پائین بود و گوش میکردم یک دفعه با سکوتش سرم رو بلند کردم اون داشت گریه می کرد دستاشو جلوی چشماش گرفته بود و اشک می ریخت.
دستاشو از روی صورتش برداشتم و گفتم منو ببخش باعث شدم دوباره برات اون روزا تکرار بشه. نمی دونم چرا وقتی اون حرف میزد من بدنم به لرزه افتاده بود.
آرزو دوتا زانو هاشو بغلش گرفت و ادامه داد...
اون روز با اون دردی که داشتم اون سه تا مرد از من نگذشتن .آرزو چشماشو خیره به دیوار کرده بود و ابروهاشو جمع کرده بود و همین جور تعریف میکرد... چقدر وحشتناک بود حتی گوش کردن به اون خاطرات تلخ و وحشتناک.
آرز و میگفت: که اون و رو یک هفته اونجا نگه داشته بودن و مورد تجاور روزانۀ اون سه تا مرد قرار گرفته بود و در همون شب اول بچه اش رو از دست داد.
بهم نگاهی کرد و گفت من واسه خودم دنیای دیگه ای ساخته بودم امید همه چیزارو خراب کرد. با چشمان پر از التماسش بهم نگاهی کرد وبا لحن معصومانه ای که انگار شکایت کودکی بی پناه در اون نهفته بود از من پرسید:
میتونی بفهمی اون یک هفته چـــــــــه دردی کشیدم؟ بعد از توی کیفی که کنار اتاق بود سیگاری رو درآورد و آتیش زد
بهش گفتم: امید نباید به دوستاش اطمینان میکرد.
خندید و گفت من نباید به امید اطمینان میکردم اون نامرد می دونست چقدر دوسش دارم و به اون چقدر اطمینان دارم اون از اطمینان من به نفع خودش استفاده کرد.اون منو فروخته بود.
از این جملش واقعاً تعجب کرده بودم امید چطور میتونست با آرزو این کار رو بکنه؟!!
آرزو بهم گفت: ما زن ها با دل های صافی که داریم وهرچند که کمتر از مردا هستیم همیشه بازیچۀ دست مردا میشیم.
بهش گفتم: اشتباه میکنی این اون فرهنگ غلط و عقب موندۀ است که اجازه داده نا برابری بین مردم رشد کنه و گرنه تو هم همونقدر مهم و با ارزش هستی که یک مرد هست.
حرفم رو قطع کردو گفت تقصیرمن بود اونقدر خودم رو در دنیای سادۀ خونمون زندونی کرده بودم که دنیایی که امید بهم نشون داد برام خیلی رنگین تر بود. من بهش نگاهی کردم و گفتم اونم تقصیر تو نبوده
به اون گفتم میشه ادامه بدی دوست دارم بدونم بعدش چی شد؟
آرزو آهی کشید و گفت: یک هفته ای که اصلاً نمی دونستم کجام با این که اصلاً خوب نبودم اما انگار اونها قسم خورده بودن و قرار بود اونطوری من و بکشن. در اون یک هفته خیلی دنبال چیزی گشتم که خود کشی کنم اما هیچی نبود غذا نمی خوردم میزدنم و به زور داخل دهنم میدادن که غذا بخورم. بعد از یک هفته چشمام رو بستن و دستام رو بستن انداختنم تو ماشین. از اونجا نمی دونستم کجا میبرنم. اما هیچ راه چاره ای نداشتم جز منتظر بمونم و ببینم میخوان با من دیگه چه کار کنند.
یه احساسی به من میگفت که شاید اونها به امید خیانت کردن و بعد از این که کارشون با من تموم شده منو پیش اون دارن میبرن.پیش خودم قول دادم اونهارو ول نمی کنم و با دستای خودم میکشمشون. بعد از گذشت چند ساعت منو به یک خونه ای بردن اونجا یک زنی بود من و تحویل اون دادن و خودشون رفتن.
اون زن رو که دیدم دلم گرم شد و نتونستم خودم رو نگهدارم و شروع به گریه کردم اما اون براش مهم نبود اون حتی زبون من رو نمی فهمید منو به یک اتاقی برد و بهم رسید حالم خیلی خراب بود بهم دوا داد واز خستگی و درد دیگه هیچی نفهمیدم وخوابم برد.
وقتی بیدار شدم تازه بعد از یک هفته باورم شده بود که چی به سرم اومده. داشتم دیوانه میشدم که چطور اینطور شد؟؟ این جا هم خبری از امید نبود.!!
در اتاق باز شد و زنی دیگه داخل اومد و بهم لباسخوابی داد که بپوشم اون هم زبون منو نمی فهمید من لباسو به نشونی این که نمی پوشم پرت کردم و اون از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد همون زنی که اول دیده بودمش داخل اتاق شد و یه چیزای با عصبانیت می گفت. به زورو بلا و کتک لباس رو تنم کرد و دستم و کشید و برد توی اتاق دیگه ای اونجام پسر جوانی ایستاده بود به زن یه چیزایی گفت و به اون پول داد و اون زن رفت بیرون.
اون پسر فارسی حرف میزد و اولین سوالش از من بعد از این که تنها شدیم این بود: شوهرت زن به این خوشگلی رو چطور دلش اومد بفروشه؟ ازم پرسید شوهرت تنهایی چطور دلش اومد بره آمریکا؟
با این که ترس و لرزه سرو پام رو گرفته بود از اون پرسیدم: این حرفها رو کی به شما گفته؟ خندیدو گفت الان دوهفته میشه که قراره تورو بیارن. من از بانو ( منظورش همون زن اولی که من دیدمش) شنیدم که شوهرت قصد داره بفرستت اینجا. پوله زیادی از بانو گرفته بعد با لحنی عجیب بهم نگاهی کرد و گفت: خدا خیر بده شوهرت رو حداقل تنها آش نمی خوره.
در حالی که دورم می چرخید گفت: اونم آش به این خوشمزه ای. اون موقع بود که فهمیدم امید منو فروخته حتی قبل از این که من از ایران خارج بشم. باورم نمیشد. من و باش به کی اطمینان کرده بودم.امید زندگیه من رو زیرو کرده بود.
فکر کنم دراون مدت سه چهار سالی که اونجا بودم از من خوب پول درآوردن و حتی نذاشتن پام رو تنها بزارم تو حیاط اون خونه نمیذاشتن زیاد با کسی حرف بزنم .
من دیگه قبول کرده بودم و یه جورایی عادتم شده بود. حتی دیگه لازم نبود به زور واسه خوابیدن با کسی آماده ام کنن. خودم با دستای خودم آماده میشدم و با پا های خودم داخل اتاق می رفتم. اونا از من خیلی پول در میاوردند. چون ایرونی بودم پول بیشتری از اونهایی که من رو انتخاب میکردن میگرفت و من رو میفرستاد پیششون. در چند وقت اول به بهانه این که واسۀ بیماریم دوا ميخوردم به من مواد میدادن و بعداً فهمیدم که معتاد شدم. دیگه اونجا موندنم برام مجبوری بود. راستش یه جورایی هم داشتم از خودم انتقام میگرفتم. برام سخت بود بی خبر از همه جا مثل آدمهای مرده زندگی کردن.اما با اون حال چند بار به یکی از همونهایی که اکثر میومد التماس کردم یه جوری ببرتم بیرون اما هیچ فرقی نداشت. مردا اونجا مثل حیواناتی وحشی میومدن و می رفتن. التماس های من واسه هیچ کدومشون فایده نداشت.
تا این که یه شب یکی اومد و گفت که قراره پلیس بریزه و دم و دستگاه رو جمع کنه و وقتی همه به خودشون افتاده بودن من به یکی از همون زنهای اونجا گفتم خوبه حداقل به پلیس شکایت میکنیم. اون بهم گفت: از پلیس اینجا دور بمونی بهتره اونها به غیر از فایدۀ خودشون هیچی نمی شناسن.
اون شب من فهمیدم اونجا به غیر از دختر ها حتی پسر بچه هایی رو هم که یا دزدیده بودن و یا واسه پول خونوادهاشون اونها رو اونجا گذاشته بودن رو هم میفروختن. و غیر ازاین اونجا محل پخش مواد هم بود.
همون شب پرویز اومده بود اونجا و قرار بود من برم پیشش اما چون همه به خودشون افتاده بودن همون زن(بانو) همه ما رو میخواست باهم به یکی دیگه بفروشه که پرویز از اون پولی که واسه من تعین شده بود بیشتر داد و من رو تنهایی خرید و با خودش بیرون آورد.
من می خواستم فرار کنم اما وقتی از در بیرون رفتم خیلی ترسیدم. جای واحشتناکی بود تصمیم گرفتم صبر کنم تا صبح بشه آخه شبها صدای گرگ شنیده بودم . فقط ترسم از همین بود وگر نه دیگه چیزی نداشتم که ازش بترسم.
پرویز منو به خونه خوش برد و مثل یه مهمون ازم پذیرای کرد.اون شب حتی تو اتاق من هم نیومد. صبح که شد پرویز از خواب بیدارم کرد و برام صبحانه آورد و چون بهم مواد نرسیده بود حالم خراب بود. اما پرویز برام مواد آورد. وقتی پرویز میخواست بره بیرون ازش پرسیدم تومگه دیونه ای یا مریضی که از اون طور جایی من و آوردی و خودت سرت تو کار خودته؟اون از دم درِ اتاق بر گشت و نشست رو بروم بهم گفت: من اینم. عشق من مواده. اگه مواد بودی تمومت میکردم. اما حیف که زنی.
راستش از این حرفش خیالم راحت شد. چند روزی اونجا بودم بعد از اونهمه وقت یه جای امن پیدا کرده بودم.
چند باری به خونه دوست امید که همیشه اونجا بهش زنگ میزدم زنگ زدم. اما هیچکی درست جوابم رو نداد. فقط فهمیدم امید رفته ترکیه. مطمئن شده بودم که امید من رو فروخته بود.خونه همسایمون که زنگ زدم زن همسایه هر چی تونست نفرینم کرد و بدو بیرا بهم گفت. بعدش فهمیدم مادرم رو هم از دست دادم.
آرزو آه بلندی کشید و گفت: همه چیز و با دستای خودم به باد دادم.
با لبخندی زیبا اما پر از درد بهم نگاه کرد و گفت: همه اجبار زندگیم تا اینجا بود. بعد از اون با پرویز عروسی کردم. اون معتاد بود اما برام یه پناه گاه امن بود. پرویز منو ترک داد. با این که خودش معتاده. چند بار خونه عوض کردیم حتی از اون شهر هم بیرون اومدیم .اما نمی دونم از کجا حتی این جا منو پیدا کردن. تا حالا چند بار چند نفر در خونم اومدن و ازم خواستن با اونا باشم.
اما من مجبورم ساکت باشم و فقط تا می تونم در خونم رو به روی هر کسی باز نکنم. آخه پرویز با کسی به خاطر من دعوا نمی کنه. فقط تا موردی پیش میاد خونه رو عوض میکنه و میدونم این براش سخته. اون نمیخواد کسی از گذشته من خبر دار بشه. اون یه جورایی به من علاقه داره. منم اون و دوست دارم اون من و از زندگی که با مرگ فرقی نداشت نجاتم داده و من تا زنده ام فراموش نمیکنم.من زندگیم رو مدیون پرویزم
آرزو در حالی که برام حرف میزد قطرات سبک اشک از روی گونه هاش بروی چادرش میریخت. پرسیدم: بعدش چی شد بهم نگاهی کرد و گفت همینی که میبیتی.
پرسیدم پرویز هم ایرانیه؟ گفت نه اون بلوچه. بلوچ پاکستان.
بهش گفتم پس تو در حال حاضر هم در سختی هستی؟ بهم گفت: اگه می بینی دارم گریه می کنم واسه اینه که بعد از این همه مدت دارم واسه یکی درد دل می کنم من امروز که با تو حرف زدم دوباره یادم اومد كه منم دختری بودم با هزار امید و آرزو. که نه به امیدم رسیدم نه به آرزو هام. الا ن فقط یه آرزو برام مونده که امید رو ببینم و ازش بپرسم: امید !!! مگه من با تو چکار کرده بودم که این بلا رو سرم آوردی؟ اگه دوسم نداشتی خوب بهم می گفتی . یا اگه ازمن بدت میومد من رو می کشتی که بهتر از این بود که زنده به گورم کنی. فقط یه بار می خوام بدونم قیمت این عشق من به تو چقدر بود.
آرزو با چشمها پر اشکش بهم رو کرد و با صدای پر بغضش بهم گفت: خیلی دلم می خواد بدونم من و چند فروخت؟؟
چهرۀ معصومانۀ آرزو و اشک هایی که از رنك و بوی اونها معلوم بود یکراست از قلب اون دارن سرازیر میشن رو دیدن و ساکت موندن امکان نداشت. من هم با اون اشک ریختم دستاشو گرفتم توی دستام. دستاش یخ کرده بود. نمی دونم گرمیه دستام واسه گرم کردن دستاش کافی بود یا نه؟ بهش گفتم من همه تلاشم رو می کنم تا تو رو از این جا نجات بدن من تنها راه کمکم به تو همینه که صدای تو رو به جایی برسونم که منتظرن به تو و امسال تو کمک کنن و از حق تو دفاع کنن. بهش گفتم از پرویز هم نترس...
آرزو حرفم رو قطع کرد و گفت: پرویز کمک بزرگی رو در حق من کرد. دل پاکی داره .من از زندگیم راضیم دیگه هیچی نمی خوام. ببین اولش هم به تو گفتم خواهش میکنم برام درد سر درست نکنی. من گذشته تلخی داشتم اما الان از زندگیم گله ندارم.
از آرزو پرسیدم: بهم اجازه میدی اسم خودت رو بدونم؟ صورتش رو روی زانو های جمعش گذاشت و با مکث کوتاهی گفت: نیلوفر
اما من خودم هم نیلوفر رو فراموش کردم, من دارم آرزو رو زندگی میکنم .پس آرزو صدام کن. تا یادم بره نیلوفر بودنم رو.
داشتم به حرفاش گوش می دادم که به ساعت نگاه کرد و گفت:اگه می شه برو چون پرویز میاد. نمی خوام ببینتت. اگه بفهمه من در مورد گذشتم با کسی حرف زدم ازم ناراحت میشه. اون مرد آرومیه از درد سر و این حرفها خوشش نمیاد. اگه بفهمه من با تو در مورد گذشتم صحبت کردم همین امروز خونه رو عوض میکنه. و چند بار بهم گفته واسه زندگی میخواد ببرتم دهات خودشون پیش مادرش. واسه همین نمی خوام بهانه دستش بیاد واسه زودتر رفتن به اونجا.
از اون پرسیدم دهات اون کجاست؟ آرزو گفت: اسمش رو بلد نیستم.تا حالا نرفتم اونجا.
از اون پرسیدم: خونه بانو کجا بود: بهم گفت: اونم نمیدونم اسم شهرش چی بود. اما وقتی با پرویز اسباب کشی کردیم به اینجا تقریباً ٢ یا٣ ساعت دور بود.
بعدش بهم نگاه کرد و گفت داری از من بازپرسی میکنی. ببین ازت خواهش میکنم برام درد سر درست نکن. من نه کسی رو میشناسم نه جایی رو بلدم. با این کارت بین منو پرویز مشکل ایجاد خواهی کرد.
بهش نگاهی کردم و گفتم اولاً من نمیخوام برات مشکل ایجاد کنم و واسه تو درد سر درست کنم. من فقط دلم میخواد به تو کمک کنم. میخوام ناله هاى فرو خورده و مانده در دلت را فرياد بزنم. ناله هاى تو، درد دلهاي تو میتونه کمک بزرگی در حق کسانی باشه که سرگذشتی چون تو رو دارن.
بهم نگاهی مرد و گفت من واقعاً نه جایی رو بلدم و نه كسی رو میشناسم.حالا خواهش میکنم برو.
وقتی می خواستم حرکت کنم ازم خواهش کرد که دوباره هیچ وقت اونجا نرم. بهش شماره تلفنم رو دادم اما اون برگه ای که شمارم روش بود رو از من نگرفت و ازم خواست فراموشش کنم.
بهش نگاهی کردم و گفتم: من نمی تونم تو و سر گذشت تلخ تو رو فراموش کنم.
ازم پرسید واقعاً تو می خوای سرگذشت منو بنویسی؟ گفتم آره اگه از نظر تو مشکلی نداره
اون باز این حرفش رو تکرار کرد که: خواهش میکنم برام درد سر درست نکنی من الان از زندگیم راضیم
از اون پرسیدم: میخوای از قول تو چیزی بنویسم؟ نگاهی کرد و گفت آره
بنویسم:
(( امید اگه هنوز زنده ای ازت خواهش میکنم بلایی که به سر من آوردی رو سر هیچ دختر دیگه ای نیار, نزار نیلوفر دیگه ای مثل من این طوری خشک بشه, فقط یه سوال دارم ازت که جوابش رو به خودت بده... فکر میکنی تو خوشبختي؟))
اون این کلمات رو خیلی با احساس بیان کرد و بدون هیچ حرف داخل خونش شد. نگاهم کرد و در رو بست. در تمام مسير راه چهرۀ اون جلوی نظرم بود. با خودم فكر ميكردم آرزوهاي زيبا و ساده نيلوفر را چه كسي به باد داد. چه كسي غنچه هاي آرزوى نيلوفر را به قيچي سپرد. چه كسى نيلوفر جوان را آرزو به دل كرد؟؟ اين زخمهاى رو تن و روح نيلوفر حق او نبود. شايسته او نبود. سهم او از زندگى در اين دنيا نيست. چه كسي حق يك زندگى امن و تضمين شده را از نيلوفرها ميگيرد؟؟؟ اين جهان تا كي ميخواهد اينگونه زندگى ها را درو كند؟ تا كي نيلوفرهايي كه هنوز در قنداق هستند بايد منتظر چنين فجايعي باشند؟؟؟ اين سوالات چون رگبار بارانى به ذهن من حمله ميكنند. در روحم سيلابى راه افتاده است كه ميخواهد تمام بنيادهاي نابرابر و غير انسانى اين دنياى وارونه را زيرو رو كند. |