دردنامه هاى يك زن پناهجو

 

نامه هاى رويا غريب به فدراسيون

 

سلام میدونم که از نوشته های من خسته شدین خودم هم خسته شدم دردی تو قلبم داره منو از پا میندازه تمام روزنه هایی رو که میدیدم از بین رفتن و جاشون رو به تاریکی مطلق دادن زندگی روی خوشی نداره دلتنگم .دلتنگ شادی دلتنگ از ته دل خندیدن دلتنگ هورا کشیدن تو قفسی گرفتار شدم که حتی اگه درشو باز کنن پری واسه پرواز ندارم بال زدن فراموشم شده مثل کودکی شدم که راه رفتن رو بلد نیست و چهار دست و پا تو دنیای محدود اطرافش حرکت میکنه.حالا میفهمم افسردگی یعنی چی حالا درک میکنم که غربت و آوارگی چه جوری از آدم سنگ بیروح میسازه.گاهی وقتا حتی شیوه محبت کردن از یادم میره حقیقت وجودم شده آوارگی درماندگی بیچارگی پس چه کنم؟چه کنم تا تو این مرداب سرد وحشتزا که لحظه به لحظه با تلاش برای رهایی بیشتر منو تو خودش حل میکنه فرو نرم؟چه کنم تا کودک دلبندم که تمام وجودم تو اون خلاصه میشه بتونه یه روز با لذت به آسمون زندگی نگاه کنه و قلبش سرشار از عشق بشه؟میدونم اینا همش یه رویاست که منو به رویاهای دیگه میرسونه اما حقیقت کجاست؟یکی به من بگه واسه دفاع از حق انسانی باید چه کنم؟اگه قراره بمیرم پس منو خلاص کنید قبل از اینکه درد پناهندگی منو از پا دربیاره.من یک انسانم و به دنبال آزادی میگردم اما آزاد نیستم تا بتونم آزادی رو پیدا کنم.روحم قلبم جسمم و توانم همه وهمه بازیچه درد پناهندگی شده و از من چیزی به جز یک موجود درمانده و افسرده که هر لحظه به مرگ فکر میکنه چیزی به جا نمونده.حتی امید به زندگی جایی نداره.بگو من چه کنم؟مدتیست سایه مخوف خودکشی بر روی زندگیم چتر پهن کرده و هر چه سعی میکنم ازش فرار کنم میاد دنبالم از سردی گور میترسم از ندیدن دوباره چهره معصوم دخترم لرزه به تنم میفته اما راهی نیست جز مرگ.دستام برای دفاع بسته شده خستم خسته تر از اون که نفسهام بالا بیاد.شما بگو چکار کنم؟هر کاری به قیمت آزادی روحم هر کاری به قیمت آزادی انسانیت

آدرس وبلاگم رو بگذارید تا همه بدونن که وسعت ظلم بینهایته.دست نوشته های یک زن به جرم زن بودن و یک مادر به جرم مادر بودن با نام ونشانی گم

 

نامه هاى ديگر:

 

نامه اول:


با سلام خدمت شما دوست عزیز
قبل از هر چیز ازتون خواهش دارم که مشکل من بین من و شما بمونه.من در انگلستان زندگی می کنم و2 سال و نیمه که اینجا هستم و با شوهر و فرزندم زندگی می کنم.متاسفانه کیس من و شوهرم هر دو رد شده و من نامه ترک خاک گرفتم 1 ماه قبل از اینکه بچه به دنیا بیاد منو با اون وضع از خونه بیرون کردن  چون کیسم بسته شده بود و چون هنوز بچه نداشتم ساپورتم قطع شد.واسه اینکه سر پناهی نداشتیم و دکتر من به من نامه داد به من یه خونه دیگه دادن که در حال حاضر اینجا هستیم.مشکل من اینه که با توجه به  شرایط سختی که دارم شوهرم منو بیشتر وقتا کتک میزنه اگر هر چی میگه به حرفش بی چون و چرا گوش نکنم تا حد مرگ منو میزنه آخه من هم آدمم و حق زندگی و آرامش دارم  من واقعا احساس بردگی میکنم و اعتماد به نفسم رو از دست دادم چند شب پیش منو اینقدر کتک زد که چرا به بچه زیاد غذا دادم. و با مشت و لگد به جونم افتاد و اینقدر زد تو چشمم که کاملا سیاه شده و بینی ام ورم کرده و اینقدر به گردنم فشار آورد که داشت خفم میکرد همش به من میگه من مرد خونه هستم و تو به عنوان یک زن باید بردگی منو بکنی و صدات در نیاد بعد از اون همه کتک زدن  که دهنم رو پر از خون کرد تلفن  و موبایلم رو برداشت که نتونم به کسی یا جایی زنگ بزنم.بعد هم به من گفت تو که فقط بچه داری میکنی و تو خونه هستی و پول در نمیاری مثل انگل میمونی و باید بری بمیری میگه من کار میکنم پول در میارم پس تو باید همه جوره خواسته منو بر آورده کنی.همیشه موقع دعوا به زور با من سکس میکنه معذرت میخوام که میگم اما سکس نا معقول و انال سکس که منو به حد جنون می کشونه دلم میخواد بمیرم.منم که تو شرایط روحی بدی بودم رفتم و هر چی قرص تو کشو داشتیم ریختم تو لیوان و جلو چشمش خوردم.باورش نمیشد که این کارو بکنم بعد دائم سرم رو به  دیوار میکوبید که تو که میخوای بمیری وقتی این کارو بکن که من خونه نیستم تا اگر هم مردی واسه من دردسر درست نشه. بعد هم کلید در رو برداشت و دوباره کلی منو کتک زد.من هم با حال بدی که داشتم  فقط سعی کردم از جلو چشمش دور بشم تا بیشتر از این کتک نخورم بچه همش جیغ میکشید دلم ریش ریش میشد واقعا دلم میخواست منو میکشت تا راحت بشم.تا صبح از درد معده  که ناشی از قرصا بود و از درد کتک نخوابیدم.به خدا خجالت میکشم که به عنوان یک زن اینقدر تحقیر میشم.نمیتونم ازش جدا بشم چون برادرم تو ایران اگه بفهمه منو میکشه مامانم و بابام  هم از غصه خودشو میکشه از طرفی اگه ازش جدا بشم چه به سر بچم میاد؟ سوشال سرویس بچمو میگیره من که تنهایی نمیتونم بزرگش کنم اگه کیسم قبول شده بود حداقل به حمایت این دولت امیدوار بودم اما حالا چی هر آن ممکنه که دیپورتم کنن به اون جهنمی که ازش فرار کردم.بهترین راه اینه که بمیرم آخه شوهرم هم همینو میگه که باید خودمو بکشم تا راحت بشم  اما وقتی فکر میکنم مامان بیچارم از غصه دق میکنه میگم تحمل میکنم اما الان 27 سال دارم کلی موی سفید دارم تو این کشور خیلی به من ظلم شد و شوهرم هم از بی کسی من سوء استفاده کرد واقعا نمیدونم چکار کنم؟؟؟؟؟من یه معلم بودم و واسه خودم احترام داشتم اما حالا چی؟تبدیل شدم به یه انگل که فقط بچه داری و خانه داری میکنم چون اجازه کار ندارم نمیتونم تواناییهامو نشون بدم اینم از زندگی من.هبچ وقت فکر نمیکردم به اینجا برسم هیچ وقت.ببخشید که وقت با ارزشتون رو گرفتم آخه به کی بگم که افتادم تو یه مرداب که رهایی ازش با حق اقامت تو این کشور لعنتی ممکنه. من یه زنم کی گفته که باید در حقم ظلم بشه  چرا نباید دوست داشته باشم چرا نباید  تصمیم بگیرم چرا اسیر شدم؟چرا باید هر بار از درد کتک به خودم بپیچم؟قبل از ازدواجم هم از برادرم کتک میخوردم چون یه بار تلفنی با پسری که یه روزی دوستش داشتم حرف زدم واسه همین 3 روز تو خونه زندانی شدم و اجازه رفتن به دانشگاه رو نداشتم و فقط کتک خوردم چون برادرم عضو سپاه و بسیج بود و می گفت که من با این کارم باعث سر شکستگی او شدم.بعد از اون هم با هر بار زنگ تلفن اگه مزاحم بود و صحبت نمیکرد من باید کتکشو میخوردم چون ممکن بود که اون مزاحم تلفنی با من رابطه ای داشته یک روز کتکی خوردم که چرا گوشی رو زودتر از برادرم برداشتم حتما قرار داشتم به حدی کتک خوردم که از ترس و شدت لگدهای برادرم پریود شدم برادر من یک بیمار روانی هست که توسط بسیجیهای دوروبرش شستشوی مغزی شده و من یکی از قربانیان او بودم می دونید اینقدر از این دو آدم ظالم کتک خوردم و صدام درنیومده که فکر میکنم کتک خوردن جزئی از زندگی من شده و راه گریزی نیست  .من فقط یه آرزو دارم که اقامتم درست بشه تا تو این کشور بتونم به حق زن بودنم برسم یه زندگی آروم و بدون کتک و بدون ترس من میترسم از همه چیز و همه کس میترسم.شوهرم همه میخوان به ماضربه بزنن همه میخوان که غرور ما رو له کنن راست میگه؟من چکار کنم تا بتونم  وضعیتم رو تو این کشور درست کنم و بتونم با افتخار بچمو بزرگ کنم و برده نباشم؟بغض داره خفم میکنه

 

 

 

نامه دوم:

 

با سلام مجدد خدمت شما آقای حسینی
ببخشید که دیر جواب دادم آخه شرایط روحی مناسبی ندارم.یعنی امیدی به آینده ندارم و ترس بازگشت به ایران داره منو داغون میکنه.تمام درها بسته شده.هر چی بیشتر تلاش میکنم کمتر نتیجه میگیرم.خسته ام.حالا دیگه نیازی به هیچ چیزی ندارم واسه مردن آماده ام زندگی پر از رنج و سختی اونم تو غربت منو از پا در آورده.ببینید بازم دارم پرحرفی میکنم.من نمیتونم با شما تماس بگیرم چون اگه همسرم بفهمه خیلی ناراحت میشه و میدونم که همین بهانه کتک های بعدی میشه.شما رو به خدا قسم میدم فقط به من بگید چکار کنم که بتونم اینجا حداقل اقامت بگیرم و منو برنگردونن.نزدیک به 2 ساله که هر شب واسه من به اندازه یک قرن میگذره از ترس اینکه مامور امیگریشن نیاد منو دیپورت کنه آخه اینا رحم ندارن.منو که 7 ماهه باردار بودم با استرس و درد کشوندن به دادگاه و منفی دادن.ازشون متنفرم.از همه  کسانی که سرنوشت آدما واسشون مهم نیست متنفرم. به خدا از زندگی سیرم.میدونم ادمایی هستن که شرایطشون از من هم بدتره اما من هم خیلی سختی کشیدم.اینا حتی یه روانپزشک  به من معرفی نمیکنن که برم حرف بزنم هر چند که دردی از من دوا نمیشه.باید برم به کی بگم که اقامت اینجا حقیه که از من و خانوادم گرفته شده و منو به نیستی کشونده.از این همه عجز و ناتوانی خجالت میکشم.از اینکه اینقدر درمانده شدم که وقت شما رو میگیرم احساس حقارت میکنم.چی از من مونده؟به جز خاطرات تلخ کتکهای برادرم.؟؟؟من معذرت میخوام کاری که بلدم معذرت خواهی کردن.

Contact Address:Postbus 1312 - 5602 BH Eindhoven - Netherlands

Tel: (+ 31) 6304 140 73

Fax: (+31) 847542554

E-mail: farshadhoseini@yahoo.com

website: www.hambastegi.org