|
سوسن ضیایی
در دفاع جان و زندگی خود و دخترم از ایران گریخته ام
آیا هیچگاه در زندگی به لحظه ای رسیده ای که دیگر انگیزه ای برای زنده ماندن در این دنیای بزرگ نداشته باشی و آنگاه وقتی دو چشم معصوم و دو ست بی پناه را می بینی که صاحب آن دختر کوچکی است که در تمام زندگی هیچ امیدی به غیر از تو ندارد، در یک لحظه شور زندگی و نیروی امید در درونت به جوش آید و برای نجات او که نیمی از وجودت است به مبارزه با شرایطی برخیزی که سعی در نابودی اودارد؟
وقتی بعد از سالها زندگی با مردی که همه وجودم را، زیبایی و جوانی ام را، سلامتی ام را در خانه اش به حراج گذاشتم و با ایثار با مشکلات و سختیهای زندگی جنگیدم و هر لحظه به استثمار زندگی تن در دادم، بدون داشتن حقی در زندگی و یا حتی دلخوشی کوچکی پابه پای او در خانه و در بیرون از منزل به کارهایی که خارج از نیرو و توانایی ام بود پرداختم و وظایف زناشویی را بدون چون و چرا گردن نهادم، به مانند لباس تکراری و کهنه ای که دوران استفاده اش سرآمده و دیگر جذابیتی برای صاحبش ندارد مورد بی مهری قرار گرفتم و یک روز سرد و سیاه که دست دختری را گرفت و او را بر دسترنج سالها زندگیم، کاشانه ام نشاند و وقتی دردآلو و رنجیده اعتراض کردم، تنها پاسخ آن و تنها پاداش این سالها چوب و تازیانه بود، دریافتم که سالها زندگیم را باخته ام.
مگر آرزوی من چه بود؟ آیا حداقل دستمزد من این نبود که با همه مشکلات، زندگی آرامی داشته باشم؟ تصمیم گرفتم با تمام وجود مشکلات زندگی را تنها به خاطر دختر عزیزم تحمل کنم اما شدت شکنجه و کتکهایی که بی دلیل به من حواله می گردید، تحقیرها و اهانت ها به حدی بود که دیگر نتوانستم تاب بیاورم و تصمیم گرفتم تا جان خود و فرزندم را رهایی بخشم و از آن خانه که شکنجه گاه من بود بگریزم.
اما چگونه فرزندم را نجات دهم؟ قانون مملکتی که در آن زندگی می کنم این حق را به من نمی دهد. منی که فرزندم را به دنیا آوردم، به پایش زجرها کشیدم و با خون دل پروردم به عنوان یک مادر هیچ حقی بر او ندارم زیرا که حق نگهداری فرزند با پدر است. حتی اگر پدر نداشت باز پدر پدرش طبق قانون برای گرفتن سرپرستی اونسبت به مادر ارجحیت دارد.
مملکتی که در آن قوانین غیر انسانی و به خصوص زن ستیز، چه در امور اجتماعی و چه در امور خصوصی محدودیتها و محرومیتهای زیادی را برای زنان در نظر گرفته است. در قانون ارث حق زن از ماترک نصف برادرش پیش بینی شده است و در قانون شهادت، شهادت زن نصف شهادت مرد شمرده شده است. هر مردی به بهانه های واهی می تواند چهار همسر برگزیند و در مواردی که زنش از همخوابگی با او خودداری ورزد او را به باد کتک گیرد.
قانون حق طلاق را به مرد می دهد و زن همیشه باید تابع شوهر باشد و در هر امری حتی خروج از خانه و دیدار پدر و مادرش نیاز به اجازه او دارد.
این موارد نمونه قوانینی است که علیه زن در جامعه اسلامی ایران اجرا می گردد و حق هیچگونه اعتراضی نیز برای زنان وجود ندارد. کوچکترین بانگ اعتراض، دستگیری و زندان را به همراه دارد که پشت آن میله ها، تحقیر، شکنجه و حتی تجاوز در انتظار است.
چنانکه بارها این موارد در ایران اتفاق افتاده است و زنان آزادیخواه بسیاری به این سرنوشت دچار گردیده اند. آیا می توانم اجازه دهم دختری را که از جان بیشتر دوست دارم نیز سرنوشتی همانند مادر و دیگر زنان در آن جامعه داشته باشد؟توسط مردان جامعه اش که با دید تحقیر به او می نگرند و هیچگونه حقوق فردی و اجتماعی برای او نمی شناسند ، شکنجه شود و یا به موجب اعتراض به این شرایط سر از زندان و قتلگاه درآورد؟ من به ناچار بهترین راه را فرار از این منجلاب دانستم تا خود و دخترم بتوانیم چشم امید به فرداها بدوزیم.
8 مه 2007
|