|
|
|
کارتن خوابهاى نظم نوين جهانى
قريب به ٨٠ پناهنده افغانى ٤٠-٢٠ ساله ايکه دو پسر ١٢-١٠ ساله هم در بين شان بوده در بندرپاتراس درگيرند. بندر پاتراس يكى از گذرگاههاى معروف پناهندگان در يونان است. اينها حتى از حداقل امکان کار و نان آورى نيز محرومند. اين انسانها که عمدتاً جوان و از نسل جديدند در زير خط فقر اروپا بسر ميبرند بطوريکه يا در دخمه هايى بدتر از حلبى آباد تهران و يا چون آوارگان خيابانى در روى چمن و روى سنگفرش ساحلى بندر پاتراس شب را سحر ميکنند، اينها حتى درمقايسه با معتادان و گدايانيکه شهروندان جوامع اروپايى حساب ميشوند و حداقل از نظر مسکن و خورد خوراک و غيره بطور رسمى به سيستم سوسيال متکى اند، از کوچکترين تأمين زيستى هم برخوردار نيستند. بنظرم اين انسانها را بايستى در گروه کارتن خوابهاى نظم نوين جهانى تعريف کرد. خودشان ميگويند که ما نميدانيم چى ميخوريم و چگونه زنده ميمانيم. تمام فکر و کار شبانه روزى شان خزيدن توى گمرک و مخفى شدن لابلاى چرخهاى تريليها و سوراخ سمبه هاى کانتينر ها بوده تا بهر طريق ممکن خود را بدرون کشتيها بيندازند و به شمال اروپا پناه ببرند. تازه از آنجا به بعد هم معلوم نيست که په سرنوشتى انتظارشان را ميكشد. براى مثال به جمع اعتصاب غذاى ١١٠ پناهنده افغانى نروژ ميپيوندند و يا مثل افغانيهاى سوئد با امکانات نازلترى اسکان مييابند. در بندر از آنجاييکه پليس و مامورين گمرک غالباً به کار و شگردهاى اينها مسلط شده اند هرروز يک يا چندبار دستگيرشان ميکنند. منتها بدون کوچکترين ضرب و شتمى آزادشان ميسازند، و بطور قطع پناهندگان نيز در اين جدال به ابتكارات جديدتري دست مييابند. در يک کلام فلسفه زندگى پناهندگان اين گوشه از جهان صرفاً جدال براى مجرا ساختن از «برکه کنار بندر ...» و راه يافتن به «... بستر دريا» شده است . و اما در اين مجموعه ٨٠ نفرى افغانيها وضعيت فوق العاده سخت پناهندگان ايرانى که ٥-٤ نفر بيشتر نبوده اند جاى تأمل ويژه اى دارد چراکه در صورت گير افتادن توسط مامورين گمرگ و پليس شديداً مورد ضرب و شتم قرار گرفته و بازداشت ميشوند. بقول خودشان از همان موقعيکه رئيس جمهور وقت ايران محمد خاتمى در سفرش به يونان حول امنيت جامعه ايران سخنرانى کردند اجراى سياست سرکوب خشنتر بروى پناهندگان ايرانى راحتتر شده است. ٢٤ ساعت در ميان پناهندگان ١) ما از ساعت ٦ عصر در روى چمن بندر که يکى از خوابگاههاى واقعى پناهندگان بود تا ١٢ شب دور هم جمع بوديم. خودم را بعنوان مسؤل فدراسيون پناهندگان در کشور نروژ که در مسير سفرم بطور اتفاقى با آنها آشنا ميشدم معرفى کردم. ٢) گزارش مفصلى از اعتصاب غذاى ١١٠ پناهنده افغانى نروژ در مرکز شهر اسلو را، و اينکه شخصاً چه نقشى در آن اعتصاب داشتم شرح دادم و از آن مهمتر توضيح دادم که چگونه سعى کرديم خبر چنين اعتصاب جمعى و حساسى را از طريق تلويزيون و نشريات خود بگوش انسانها و سازمانهاى بشر دوست برسانيم. همچنين آنها را درجريان اعتصاب ٢٠٠٠ نفرى پناهندگان کشور سوئد که اغلبشان افغانى و ايرانى بودند و اينکه چگونه به نتايج مهم و گسترده اى دست يافتند، و بطور کلى با ميل و حوصله چشمگيرى همه اين از دنيا بيخبران را در جريان اخبار مهم پناهندگى قرار گرفتند. ٣) پس از شنيدن وضعيت زيستى و نيازهاى ضروريشان نخست لازم ديدم که محتواى کيف و کوله شخصى ام را که براى سفر ٢٠ روزه هدفمند و مارکوپلويى ام به ٧ پايتخت اروپايى جمع و جور کرده بودم در جلوى چشمانشان با آنها تقسيم کنم. لذا برروى چمن نشستيم و بسرعت جمع تر و گرمتر و صميميتر شديم . وسايل ناچيز ، شدت نياز ، آگاهى ضعيف ، تنگى وقت ، نا آشنا بودن مسافر رهگذر و شايد چيزهاى ديگر همگى از موانع کار بودند اما سنت مجمع عمومى تنها راه چاره همبسته ساز جمع ما بود ٤) و اما از ٢٠ کتابى که از مجموعه آثار منصور حکمت گرفته تا کاپيتال مارکس و منشاء خانواده انگلس و ٢ کتاب هم از داستان زندگى و مبارزه سهيلا شريفى و منصور حکمت بقلم سهيلا شريفى، و داستان زندگى و پناهندگى و داستان سفر به کوبا نوشته بابک يزدى را که بهدف يارى به پناهندگان ترکيه به آنکارا برده بودم و قفسه کتابشان جان گرفته بود بعضاً با حرص و ولع ميبلعيدند، ديگر چيزى جز دنياى بهتر در بساطم نمانده بود لذا در قبال شدت اين بخش از نيازهايشان منهم شديداً افسوس ميخوردم. اما در جبران اين دستخالى بودن و اين نياز مهم اجتماعى-سياسى پناهندگان سعى کردم که بعنوان يک کمونيست و يک عضو و کادر حزبمان تصوير واقعبينانه اى از نظم نوين جهانى، و از وجود سه قطب استراتژيک چون تروريسم دولتى غرب با پرچمدارى آمريکا و تروريسم اسلام سياسى با پرچمدارى جمهورى اسلامى و در جبهه مقابل نيز از مردم متمدن و سازمانهاى بشر دوست جهان که اغلب اين پناهندگان نيز در همين جبهه قابل سازماندهى اند بعلاوه جنبشهاى بسيار فعال کارگرى و زنان و جوانان جامعه ايران و نيز دو حزب کمونيست کارگرى ايران وَ عراق ارائه کنم، همچنين در رابطه با اميدهاى واقعى و ممکن خاورميانه و افغانستان و جامعه ايران نيز عصاره اى از دريافتهايم را شرح دهم و منابع روشنى بخشى را معرفى کنم و به سؤالات متنوع و انتقاداتشان نيز با گرمى و ملاحظه پاسخ دهم. در کل ما همگى فضايى ساختيم تا در همان ديدار اتفاقى و موقت ولى حساس و جدى مان بتوانيم بحد ممکن در همسرنوشتيمان بهمديگر تأثير گذاشته باشيم و پيوستگى و ارتباطاتى برقرار سازيم. ٥) ساعت حدود ١٠ شب بود که ٢ نفر از افغانيهاى جوان از موضعى رهبرى طلبانه و تحقير کننده بهمه تشر زدند که «چى شده؟! و مگه ما چقدر بدبخت شده ايم که دست گدايى به ديگران دراز ميکنيم!؟ ول کنيد بريد و وسايلش را تحويلش دهيد! » و سپس رو بمن کردند و با توپ پر و بنحو آمرانه اى گفتند که «شما هم بساطان را جمع کنيد و از اينجا بريد»، اما زمانيکه با مواضع بشردوستانه و محکم من مواجه شدند نه تنها خودشان ساکت شدند و قدرى حاشيه اى تر در همان جمع جا خوش کردند بلکه آثار تبليغ منفي شان هم بسرعت بضد خودشان تمام شد و معلوم شد که از اسلاميان گروه طالبان هستند و در بين بقيه هيچ جايگاهى ندارند. اما زمانيکه گفتند «شما اگر راست ميگوييد عوض اين خرت و پرت ها کمى دعا بخوانيد و اينها را دعا کنيد» اينجا بود که گلو تر کردم و بعنوان يک آژيتاتور و کمونيست فعالى از حزب منصور حکمت تعرض جانانه اى به اسلام سياسى چه از نوع پرو غربيش و چه غير غربيش شروع کردم که بسرعت راديکالترين افغانى هاى آن جمع جذب بحث جديدمان شدند، بويژه جوان ٢٨ ساله اى بنام سيد مرتضى که انساندوست ترين و سياسى ترين فرد آن مجموعه بود با نشان دادن آثار شکنجه ايکه جمهورى اسلامى در زندان اوين در نقاط مختلف بدنش بجا گذارده بود و از لحاظ تحصيلى هم ليسانس ادبيات از دانشگاه کابل بوده چون ستاره اى در آسمان بى ستاره آنها درخشيد. از آن پس آن دو مدافع فعال اسلام طالبانى هم بشدت تنها ماندند و گوشه گير و ساکت شدند. ٦) ساعت ١٢ شب به بعد بود که دسته دسته در همان اطراف آنهم بدون زير سرى و لحاف بخواب ميرفتند در صورتيکه صداى ديسکوهاى بندر تازه گرم شده بود و هواپيماى تک موتوره ايهم با صداى سهمگينش بر روى آب مينشست و به بندر ميپيوست. بالش کوچکم را گذاشتم زير سر يکى و حوله و کيسه خوابم را هم کشيدم روى دو تاى ديگر و بنا به توصيه و دعوت سيد مرتضى به پيش يک ايرانى اى که از دست رژيم فرارى بود و پايش پلاتين داشت و از دست مأمورين و پليس بندر نيز بار ها ضرب شتم و آسيب جدى ديده بود، و از وضع جسمانى هم در اضطراب شديدى ميزيست و رنج مضاعف ميبرد و بهمين دليل خروج او از بندر حالت اورژانس پيدا کرده بود رفتيم . بدينترتيب يک افغانى و سه ايرانى و من تا دمدماى صبح به بحث و چاره جويى پرداختيم. من و مرتضى فکر ميکرديم که سالها با هم همسنگر و هم آرمان بوده ايم بطوريکه در عين حاليکه در چاره جوييهاى فورى سريع ميجنبيديم در عين حال نبض هردويمان براى فضاى مبارزاتى پر افق ترى باهم ميزد. ٧) يکى از امتيازهاييکه اين ٨٠ نفر بر آن ميباليدند ندادن اثر انگشت شست بود.در تب حرکت بسمت سوئد، اشتياق به جوش خوردن با فدراسيون و بويژه انتخاب زندگى و کار مخفى تا زمانيکه دريچه هاى اميد مناسبترى باز شود، تركيب شده بود. من قبول کردم که گزارش پناهنده ايرانى اورژانس را بقلم خود با خودم ببرم و تحويل فدراسيون دهم . اما اين ايرانى ٤٣ ساله که على نام داشت بجز روحيه و جان و تحرک تازه ايکه از خود نشان داد توافق خاصى با من نکرد. در فرداى خداحافظى بگرمى و صميميت و آه درونى همديگر را در آغوش کشيديم و از هم دور شديم. ده روز بعد با تلفني که مرتضى زد نتنها با خبر فرار ٦-٥ دوست افغانى جمعشان خوشحالم کرد بلکه با تصويرى که از آنشب در ذهن ههمه بويژه خودش نقش بسته بود اميدوارترم نمود. زنده باد منصور حکمت اين بنيان گذار تشکيلات فدراسيون پناهندگى.
|
|
Contact Address:Postbus 1312 - 5602 BH Eindhoven - Netherlands Tel: (+ 31) 613940534 Fax: (+31) 847542554 E-mail: ifir@ukonline.co.uk website: www.hambastegi.org |