این جا کويته است یکی از شهرهای منطقه بلوچستان پاکستان
جایی که زن یعنی هیچ
جایی که غریب بودن یعنی گناه
جایی که بی پولی یعنی سزا
من تازه 24 سالم شده
هزار بار از خودم پرسیدم
آیا تنها گناهم این بود که من زن شدم؟
زن بودنم دست و بالم را در غربت بسته. کمرِ امیدم رو به فردا شکسته
برای پیدا کردن کار به هر دری که میزنم بجای برسی لیاقتم در اون کار،به زیبایی چهره ام ،قدم، رنگ پوستم و مجرد بودنم نگاه میکنند.
تا این که می فهمن که غریبم چشم هاشون برق میوفته
یعنی آزادانه میتونن دروغ بگن
میتونن بازیهایی رو شروع کنن به نفع خودشون با این دختری که اگه پاشو تو این غربت از پناهگاهش یعنی خونه بیرون گذاشته واسه پیدا کردن یه لقمه نون،
تا که سر ماه از دلهره این که این ماه واسه صاحب خونه چی بهانه بیاریم که کرایه نتونستیم بدیم.
با لهجهایی با من حرف می زنن که حتی از خودم بدم میاد، زیر بار نگاه هاشون اونقدر فشارم میدن که احساس میکنم که له شدم.
تنها چاره من در برابر همه این فشار ها مهر سکوت بر لب زدن و هر طور که شده از اون مکان خارج شدن من است.
اگه جرعت کردم پامو تواین شهره عجیب که زن رو فقط اسباب برطرف کردن نیاز های جنسی می دونن بزارم بیرون، واسه این بود که نمی خوام مادرم روزی هزار بار خجالت زده مغازهای اطراف بشه
و راهشو عوض کنه فقط بخاطر این که این ماه هم پولی نیست که قرض دکان دار و بده.
فقط به خاطر این که دنباله کار میگردم و مجبورم از خونه روزی چند بار بیرون برم به من وحتی خواهران کوچکم به چشم زنان خراب نگاه میکنن
بار ها به طور توهین آمیزی جلوی ما رو گرفتن از این که چند میگیرین با ما باشین؟ پرسیدن.
منی که واسه خودم آرزو های رو دارم،منی که حاضرم در فشار مادی بمیرم و تن به تن فروشی ندم باز هم مجبورم در برابر این توهین ها ساکت بمونم، زیرا من قدرتی ندارم برای ایستادن در برابر آنها
هیچ کس حتی یک بار قبل از تهمت زدن فکر نکرد.
دلیل این همه بدنام کردن این مردم رو شاید بدونم، هرکس از طریقه خودش تلاش میکنه که دستش به ما برسه و وقتی تلاش هاشون بی نتیجه می مونه اونقدر پشت سرمون بدگوی میکنن که دیگه حتی از خودمون بدمون میاد
من یک بار حاضر به خودکشی و ترک این زندگی شدم
اما نشد،می دونم راه حل اون نبود،
تنهائی تو این غربت واقعاٌ وحشتناکه
من تا کجا میتونم بجنگم؟
من زن بودنم رو افتخار میدونستم
آرزو داشتم دکتر یا وکیل بشم، می خواستم مثالی باشم برای همه همجنسهام
امّا همه آرزو هام اینجا یکی یکی زیر پا ها دارن له میشن.
من دیگه حتی خودم رو گم کردم،اینی داره این زندگی رو می گذرونه، من نیستم.
آرزو هام فقط شدن سراب های که از دور دیدنشون هم برام مشکل شده.
دوست داشتم می تونستم درس بخونم، خنده داره نه؟. تو این موقعیت، منی که این جا هیچ هویتی ندارم، دارم آرزوی ادامه تحصیل میکنم.
چند بار خواستم حداقل در کلاسهای اینگلیسی یا خودم یا خواهرام شرکت کنیم امّا خرجش خیلی بیشتر از اونیه که ما بتونیم بپردازیم
خنده داره اگه بگم خرج خونه چطور میگذرونیم
یا منت کسانی رو میکشیم که مقداری پول قرض بگیریم یا از مغازه ها نصیّه میاریم، حتی از نانوای محل،
مامان نون هایی رو که خشک میشه جمع میکنه و به نمکی های دوره گرد میفروشه، از اون پول هر ماه مقداری از پول خوده نانوا رو میدیم و هم کم کم جمع میکنیم تا اگه یه موقع کسی از ما مریض شد مقداری پول داشته باشم.
البته وقتی یکی از ما مریض میشه یکی دو هفته صبر میکنیم که شاید خودش خوب بشه، که اکثر این طور نمیشه و مجبوربه مراجعه به دکتر میشیم، البته این جا دکترها خیلی گرون میگیرن و خرج دوا واقعاً زیاده،
واسه همین مجبوریم به کلنیک هایی بریم که ارزانتر از جاهای دیگه میگیرن، کاشکی امکاناتم درست بود تا می تونستم از این مکانها براتون عکس بفرستم
تا ببینین که این درمانگاه ها به همه جا شبیهه، بجز یک در مانگاه
از هر نظر کثیفه و شلوغ.
یک بار با مامان بخاطر یک مشکل زنانه که مدته طولانی بود که مامان رو اذیت میکرد به همونجا رفتم
وقتی دکتر مریضش رو معاینه کرده بود و بیرون آمد با همون دستکش هاش دستهاشو شست و رفت برای معاینه بیمار دیگری.آیا بیمارانی چون مامانه من و بقیه کسانی که بخاطر ارزان بودن مجبوراً به انجا مراجعه کنن زندگی و بیماری اونها مهم نیست.
هر وقت مامانم مریض میشه دل تو دلم نیست، میترسم نکنه یه وقت درد مهاجرت و بی پولی با نبودن مامان چند برابر بشه.
شاید هزاران مهاجر دیگر در گوشه کنار این شهر بدتر از من و خانواده ام دارن زندگی میکنن.
وقتی زمستون میشه باید به فکر لباس گرم بود
اما طبق معمول مقعیت مادی ما اجازه نمیده که بتونیم لباسهای جدید بخریم
واسه همین مجبور میشم به دکان هایی بریم که لباسهای مصرف شده دارند، که حتی نمیدونیم این لباسها از کجا میاد،
وقتی به اون مکان ها میریم صورتمون رو میبندیم چون خجالت میکشیم کسی مارو بشناسه.
این شده زندگی ما تو این غربت.
چند وقتی که دنباله کار میگشتم تونستم به طور موقت 3تا دانش آموز دوره دبستانی که این جا در یک مدرسه فارسی درس میخونن رو پیدا کنم که دنباله معلم خصوصی میگشتن رو قبول کنم . با این که این مقدار پولی که از این کار بدستم می یاد خیلی خیلی کمه اما باز هم شاید شروع خوبی باشه.
درد غریبی رو باید لمس کرد تا فهمید چقدر سخته
در بدری، کلمه ای که تا با او زندگی نکنی شاید نتونی بفهمیش
این فقط نقاشی کمرنگی بود از اوضاع زندگیمون در این شهر
خیلی نا گفتنیها مونده اما همه رو دوباره در یک خط خلاصه میکنم
زن بودنم در این غربت بال و پرم رو بسته.من به کی بگم که من گم شدم.