من بر نميگردم

ويدا بينا ايرو موسى

خانم فردونک وزير مهاجرت هلند با يک امضاى ساده حکم اخراج من همراه با ٢٥٩٩٩ پناهجوى ديگر را صادر کرده است. وقتى پشت تلويزيون مى آيد. چهره مليحى دارد با آرامش لبخند ميزند و چشم در عدسيهاى دوربين ها انداخته و ميگويد بايد برگردند. بى آنکه لحظه اى به شعله هاى آتش پشت سر پناهجويان نگاهى اندازد. بى آنکه ثانيه اى به چاله ها و گودالهاى سنگسار فکر کند. نميدانم خانم فردنک تا امروز عکسهاى افسانه نوروزى و کبرى رحانپور را ديده است يا نه. نميدونم واقعا آيا خانم فردونک شنيده است که اين زنها و صدها و هزارن زن ديگر مانند آنها در ايران و افغانستان و عراق و سودان و مالزى چند بار پاى مرگ رفته اند يا نه. نميدانم خانم فردنک در تمام طول عمرش وادار شده است که براى چند دقيقه يا نه حتى چند ثانيه چادر اجبارى بر سر کند. نميدانم خانم فردنک تا کنون مجبور بوده از جنسيتش وحشت کند يا نه. نميدانم تن خانم فردونک تنها براى يکبار با صابون خشونت و کتک لمس شده است يا نه. اگر نه براى او و تمام زنان و مردم و کودکان دنيا آرزو ميکنم که در چنين موقعيتهايى قرار نگيرند. آرزو ميکنم خانم فردونک و هزارن و ميليونها زن مانند او در تمام اين کره خاکى از تبعيص و بيحقوقى و ستم و آزار جنسى درامان باشند. آرزو ميکنم خانم فردونک و هزاران و ميليونها زن مانند او در سراسر دنيا هميشه چهره هاى مليح داشته باشند. هميشه لبخند آرام کنج لبهايشان باشد. هميشه فارغ از دغدغه آينده تيره و تار براى خود و فرزندانش باشد. هيچ کابوس و شبح هولناکى برفراز سرش به پرواز درنيامده باشد. اما هرگز آرزو نميکنم جاى خانم فردونک باشم که اين آرزوهاى زيباى انسانى براى هزاران زن و مرد و کودک را تار و مار کند. هرگز آرزو نميکنم که جاى خانم فردونک باشم که نه ٢٦٠٠٠ انسان که حتى يک انسان را به قعر بيحقوقى و ستم و تبعيض تبعيد کنم.

خانم فردونک پشت صفحه هاى تلويزيون لبخند ميزند و حکم ابلاغ ميکند. آنطرفتر پليس ها زندانهايشان را آماده ميکنند. و آنطرفتر چوبها دار را تازه ميکنند. من اما آرام نيستم. دلم مانند سيرو سرکه ميجوشد. عصبانى هستم. نگرانم وحشت دارم. کابوس دارم. چرا که راه سختى را براى مقابله با تصميم خانم فردونک در پيش دارم. من هم مانند خانم فردونک تصميم را گرفته ام. من بر نميگردم. ميمانم و براى حقم در وسط خيبانهاى شهر اين کشور اعتراض ميکنم. تحصن ميکنم. مقاله مينويسم. اطلاعيه پخش ميکنم. بحث ميکنم. و پرچم سرخ دفاع از حق زندگى از حق پناهندگى را بلند ميکنم. ميمانم و در خياباهاى هلند عکسهاى کبرى رحمانپور و افسانه نوروزى را در دست ميگرم و فرياد ميزنم که من به سرزمين شکنجه و اعدام و سنگسار بر نميگردم. من زير سايه حکومت خدا و قرآن لحظه اى لحظه اى نميخواهم زندگى کنم. من برنميگردم در همين هلند ميمانم متشکل ميشوم مبارزه ميکنم سازمان ميدهم و رو به دوربينهاى خبرنگاران به خانم فردونک ميگويم ما برنميگرديم.