همبستگی - فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی    

International Federation of Iranian Refugees

 

من بر نميگردم

کمپينى در دفاع از حق پناهندگى زنان گريخته از جهنم جمهورى اسلامى

من به ايران بر نميگردم چون :

 شيرين حسينى -از شهر آخن در آلمان

به هر لحظه زندگيم در اين زندان بزرگ، کشور ايران، که فکر ميکنم، صبح غم بارتر از غروب است. غروب از شب تاريک دل آزرده تر و کوه و دشت همه تيره و تارند. من به مملکتى که در آن انسانيت ام زير سوال است برنميگردم. يادم ميايد که ١٠ ساله بودم و در يکى از شهرهاى جنوبى ايران يعنى آبادان زندگى ميکرديم. تازه انقلاب شده بود و بزرگترها همه خوشحال بودند، چون رژيم شاه و ساواک را از بين برده بودند. و قرار بود همه در صلح و آزادى و برابرى زندگى کنند. پدرم کارگر شرکت نفت بود همان کارگرانى که با اعتصاب و بستن شير نفت بزرگترين سهم را در پيروزى انقلاب داشتند. ولى طولى نکشيد که همه آنها فهميدند، از اين خبرها نيست. کارگرانى که انقلاب کرده بودند، اولين قربانيان حکومت شدند. وقتى که جنگ ايران و عراق شروع شد و من در ابتدايى ترين دوران زندگى با همان روح کودکانه بجاى شادى و رقص و بازى گرگم بهوا با هم سن و سالهايم مى بايست شاهد ورود هواپيماهاى جنگى بر فراز آسمان شهرمان و صداى توپ و تانک و خمپاره و تلمبارى از جنازه ها و زخميها و ... باشيم، از حودمان مى پرسيديم چه خبر شد مگر قرار نبود همه راحت و مرفه باشيم. به اطرافم که نگاه ميکردم، يکى را موج انفجار گرفته و ديونه شده بود. يکى ديگه پاهاش قطع شده بود. و ننه رحمان هم ميزد تو سرش که بچه اش کشته شده . اما خمينى ميگفت اين جنگ برکته وبراى اسلام است و اين جنگ ٨ سال طول کشيد و سهم ما هم از اين برکت جنگ چيزى جز آوارگى و دربه درى و رفتن به شهر ديگه نبود. پدرم در همان اوايل دق کرد و مرد. چون بعد از سالها کار در پالايشگاه خودش رو آواره و جنگزده در شهر ديگه ميديد. اون نميتونست اين اوضاع و فقر و دربدرى را تحمل ميکند، به غرورش لطمه وارد شده بود. ما بوديم و ٦ سر عائله و در يک اطاق از خوابگاه جنگ زدگان با کمترين امکانات. اين تصوير زندگى ما چند صباحى بعد از انقلاب بود. کم کم بزرگتر شدم و با تمام فشارهاى روحى و سختى زندگى به دبيرستان ميرفتم. اما اونجا هم راحت نبودم هر روز بايد اونيفورم مدل اسلامى رو که يک مانتو گنده و گشاد و مشکى و مقعنه اى بدريخت بود که تمام شادى و طراوات رو از چهره همه ميگرفت، به اجبار ميپوشيدم. و اگه يک روز خداى نکرده مانتو و مقعنه اينور و آنور ميشد، و بالا و پايين بود، و يا با ديگر همکلاسيها در گوشه حياط مدرسه شعر ميخوانديم و ميخنديديم و دست ميزديم ساعتها بايد به خواهران زينب و انجمن اسلامى و مديرانى که خود رو نماينده ولى فقيه و اسلام و خدا ميدانستند، سين جنين پس ميداديم. دوست داشتم فوتبال بازى کنم و به استاديوم فوتبال برم، اما اينها جرم بود. دوچرخه سوارى هم جرم بود. موسيقى ، رقص، مسافرت تنها و .... همه و همه زير پا گذاشتن قانون خدا و پيغمبر حساب ميشد. بالاخره ديپلم گرفتم و بعد از مدتها سرگردانى و بيکارى دنبال شغلى ميگشتم که هم درآمده داشته باشم و هم کمک خرجى براى خانواده . اما پيدا کردن کار هم به اين راحتيها نبود. بايد از صافى و فيلتر حاج ماشاله و مصطفى ها و .... و ديگر حراستيها عبور ميکرديم. تازه اونم براى کارى با حداقل دستمزد و بايد کاملا مواظب خودم بودم. چون از ديد اسلام من يک زن بودم و منشا گناه و شيطان و وسوسه و هر چه که بدى و ذلالت است. بطور کلى شکر گزار هم ميشديم که اجازه دادند، در محيط بيرون خانه کار کنم و البته باز هم با همان مقنعه و مانتو و اونيفورم تحقير شده.

 به ايران بر نميگردم چون وقتى ميخواستم ازدواج کنم تازه فهميدم که طبق قانون اسلام من نصف آدم حساب ميشم ارث ... و در واقع مورد معامله قرار گرفتم . مهريه .... و تازه وقتى همسر مورد علاقه ام را پيدا کردم متوجه شدم که او مدتها بخاطر عقايد چپ در زندانهاى جمهورى اسلامى زير کتک و شکنجه بوده و اعدام هم سلوليهايش که به گفته وى اکثرا از سن ١٥ ساله تا ٣٠ ساله بودند، را مشاهده کرده است. تا مدتها در نيمه هاى شب با عرقى سرد بر پيشانى از خواب مى پريد و کابوس زندان و بازجو و شکنجه را داشت.

 برنميگردم به ايران چون صبحها که سرکار ميرفتم بايد جسد مردى و يا زنى را که حلق آويز شده بود، به جرثقيل آويزان شده بود و در سر راه چهار راه فلان خيابان ساعتها رقص مرگ ميکرد، را ميديدم. و يا شاهد شلاق خوردن پسربچه ١٥ ساله اى باشم که در ماه رمضان بجرم خوردن نان قندى ١٠٠ ضربه شلاق خورد و اينرا با فرياد و ضجه تحمل کرد.

من به ايران برنميگردم که شاهد باشم زنى را در گونى پيچيده و پارچه سفيدى روى سرش انداخته و تا سينه در خاک فرو کرده اند، و تعدادى مزدور غير انسان تا آنجا به وى سنگ ميزنند که خون از همه سر و صورتش بيرون ميزند و او جان ميدهد. اين زن بيچاره قربانى نظام قرون وسطايى اسلامى است........

 به ايران برنميگردم چون زنان و مردانى رو ديدم که براى هزينه سرسام آور زندگيشان براى نان و مسکن مجبور به فروش کليه و قسمتهايى از بدن خود شدند. و يا اسير باندها فحشا و اعتياد و مواد مخدر شدند. کودکانى را ميديدم که بجاى رفتن به کلاس درس و ورزش و آموزش براى فرداها به کارهاى سخت با حقوق کم مجبور بودند. و بعضا مورد سو استفاده جنسى قرار گرفته و مجبور به خيابان گردى و کارتون خوابى بودند.

من به ايران برنميگردم چرا که امروز چندين سال است که در آلمان هستم و در ميتينگ و تظاهرات و جلسات متعددى رفته و بر عليه حکومت شعار داده و حرف زده ام. جان من در ايران در خطر است. به ايران برنميگردم، چون آبى دريا قدغن - شوق تماشا قدغن - عشق دو ماهى قدغن -- عطر خوش زن قدغن-- تو قدغن - من قدغن، براى روز تازه اجازه بى اجازه --براى عشق تازه اجازه بى اجازه