|
خاطرات تلخ دیماه خونین
محبوبه گوهری فریمانی
سلام رفقای عزیز , میخواهم با تداعی خاطراتم شما را به 24 سال قبل یعنی آنموقع که من دختری یازده ساله بودم و میبایستی مثل بقیه هم سن وسالانم مشغول درس خواندن , بازی و تفریح باشم ببرم . افسوس که اینطور نبود , زیرا من دریک خانواده مذهبی به دنیا آمده بودم که یک دختر باید از سن نه سالگی نماز بخواند, روزه بگیرد و خودش را از چشم مردان و نامحرمان بپوشاند وبا اومثل یک زن ویک آدم بزرگ برخورد میکردند . ما 9 خواهر وبرادر بودیم یکی از برادرانم که علی اصغر نام داشت با شروع انقلاب به فعالیتهای سیاسی پرداخت و وارد سازمان پیکار شد . او در سن نوزده سالگی ازدواج کرد و در سن بیست سالگی عضو سازمان پیکار شد وبدست رژیم فاسد جمهوری اسلامی کشته شد و از اویک دختر به یادگار مانده است . به یاد دارم که مادرم همیشه میگفت که او از همان کودکی با همه ما هشت خواهر و برادر دیگر فرق داشت . از همان سالهای انقلاب من بیشتر از همه به او نزدیک شدم و به خاطر اینکه او و همسرش بهتر بتوانند به فعالیتهای سیاسیشان برسند از دختر کوچکشان نگهداری میکردم . پدرم فهمیده بود که او کمونیست شده و به همین خاطر او را از خانه بیرون کرده بود و اجازه نمیداد او و خانواده اش به منزل ما بیایند, ولی من با این رفت و آمدها علاقه شدیدی به برادرم پیدا کرده بودم خیلی بیشتر از سالهای قبل . در سال 1360 و سالهای بعد از آن عده زیادی از فعالین سیاسی را دستگیر کردند و تعداد معدودی را به زندان انداخته بودند . در اوایل دیماه 1360 برادرم و خانواده اش را شبانه در متزلش دستگیر کردند وبه زندان بردند , همان شب دستگیری ,شوهرم که در آن زمان از دوستان صمیمی برادرم بود و قصد رفتن به منزل او را داشته و متوجه دستگیری او و عده ای از دوستانش میشود فردای آنروز موضوع را به خانواده من اطلاع داد . از همان روز اول هر روز پدر ومادرو برادر بزرگم از صبح تا ظهر به درب زندان میرفتند تا شاید بتوانند برای او کاری انجام دهند . با تلاشهای بسیار واریه مدارک توانستند ثابت کنند که زن وفرزندش از نظر شرعی متعلق به او هستند و آنان را از زندان آزاد کردند . حدود 15 روز زن و بچه او در زندان بودند , برادرم را شلاق زده بودند و طبق گفته همسرش او را دوبار نمایشی اعدام کرده بودند . بعد از گذشت چند روز با تلاش فراوان توانستیم در روز شانزدهم دیماه 1360 بدن سرد و بی جان او را پدرم تحویل بگیرد . در آنموقع من در کلاس اول راهنمایی درس میخواندم وقتی از مدرسه به خانه برگشتم فهمیدم که او را کشته اند , باورم نمیشد و تنها یک سوال همیشه در ذهنم بود که چرا...؟ قبل از اینکه جنازه عزیزترین عزیزم را ببینم مثل همه کودکان از دیدن جنازه وحشت داشتم ولی وقتی او را دیدم که آرام با لباسهای خونین در یک پلاستیک بزرگ خوابیده دیگر ترسی نداشتم . جای دو گلوله را دربدن او دیدم یکی در مغزش ودیکری در گلویش که جای آنرا با پنبه پرکرده بودند. برای چند ثانیه آرام او را با تمام وجود در آغوش گرفتم , بوییدم وبوسیدم , در این لحظه مرا از او دور کردند . جلادان خمینی تمام مدت در کنار ما بودند ونمیگذاشتند حرفی بزنیم و یا گریه کنیم چقدر سخت بود آرام و بیصدا در خود گریستن , گریستن بر عزیزی که از دست رفته بود فقط و فقط به خاطر آزاد اندیشی. جنازه او را به شرط اینکه فقط خانواده خودمان در مراسم تدفین حضور داشته باشند به ما تحویل دادند و ما بدون هیچ سرو صدایی پیکر بیجان او را در مکانی که خودشان آنرا لعنت آباد مینامیدند برای ابد به خاک سپردیم , به خاطر دارم که ماردم دایم ما را ساکت میکرد که مراسم بهم نخورد , به پدر ومادرم نگاه میکردم که چطور ناراحتی خودشان را پنهان میکردند و آرام آرام اشک میریختند . بالاخره مراسم درسکوتی تلخ به پایان رسید . از آنروز به مدرسه نرفتم و بیشتر اوقات خود را با دختر سه ساله برادرم میگذراندم , او بیقرار و ناآرام بود , گاهی که برای خوابانیدن برایش قصه میگفتم به من میگفت عمه بابام را دیدی کتکش زده بودند و پاهاش خونی بود ؟ عمه او چکار کرده بود و من چون جوابی برای او نداشتم آهسته خود را به خواب میزدم در حالیکه با خود میاندیشیدم که به کدامین گناه او را کشتند...؟ امروز که با خود میاندیشم و کتابچه خاطرات تلخم را مرور میکنم و به گذشته برمیگردم متوجه میشوم با اینکه من یازده سال بیشتر نداشتم ولی خیلی چیزها را میفهمیدم در آن موقع کسی حق نداشت برای تسلیت گویی به منزل مابیاید . چند روزی که گذشت بر اثر فشارهای شدید روحی که به من وارد شده بود سخت بیمار شدم , شاید اطرافیان فکر میکردند که من بچه هستم و حواسشان به من نبود , ولی قسمت مهم این جریان بچه او بود که مدام بامن بود , اکثر اوقات میل به غذا خوردن وخوابیدن نداشتم بیشتر شبها تا دیر وقت بیدار بودم و صدای گریه های سوزناک مادرم را از اطاق بغلی میشنیدم که در خلوت خود و به خیال خود دور از چشم ما ساعتها گریه میکرد ومن هم شبها تا صبح همراه مادرم سر به زیز لحاف میبردم و از ته دل اشک میریختم. بعد از گذشت یک هفته بیماری من به حدی رسید که به مدت 48 ساعت بیهوش بودم و وقتی به هوش آمدم خودم را در بیمارستان دیدم و از آن به بعد تحت نظر و معالجه روانپزشک قرار گرفتم و در سن یازده سالگی با داروهای اعصاب آشنا شدم و توانستم زندگی به اصطلاح نرمال خود را شروع کنم , پس از گذشت چندروزکه دوره درمانم تقریبا به پایان رسید به مدرسه رفتم . آزار واذیت بچه های مدرسه و مزدوران کثیف رژیم همچنان ادامه داشت , هر روز که به مدرسه میرفتم متوجه میشدم که مرا و خواهرانم را تحت نظر دارند , در آنزمان در مدرسه ما شاگردان سال سوم راهنمایی ودبیرستانی فعالیت سیاسی میکردند و هر وقت بچه های دیگر حرکتی انجام میدادند همه را به حساب من وخواهرم میگذاشتند تا اینکه ما را به بهانه اینکه دانش آموزان خرابکاری هستیم از مدرسه اخراج کردند . روزها میگذشت و من هنچنان در خانه بودم به خاطر دارم که اسفند ماه آنسال اولین سالی بود که برادرم را در جمع خانوادگی خود نداشتیم , هرسال مراسم نوروز نزد خانواده ما مراسمی مهم بود و خیلی باشکوه برگزار میشد ولی بعد از آن سال دیگر نوروز برای ما معنایی نداشت , روز اول فروردین را بر سر مزار برادرم با بردن عکس وشمع و گل گذراندیم , بجز برادرم صدها نفر نیز در آنجا آرام به پاکی گل آرمیده بودند و محل دفن آنان از قبرستان معمولی بسیار دورتر بود و محیطی کاملا جدا بود. میسری که منتهی به قبرستان برادرم میشد بشدت گل آلود بود به حدی که پای ما در گل فرو میرفت و با ماشین هم امکان رفتن به آنجا نبود, به هر شکلی بود خودمان را برسر مزاری که هیچ نام و نشانی نداشت رساندیم زیرا همه قبور بصورت تپه خاکی بود که هر خانواده ای با نشانه ای بر روی خاک عزیزشان علامت گذاری کرده بودند . هنوز مدتی نگذشته بود که جلادان خمینی حمله کردند و با فصاوت تمام همه گلها وشمعها را بهم ریختند همانطور که نشسته بودم و دستم بر روی خاک برادرم بود ناگهان فشار پایی را بر روی دستانم احساس کردم که بشدت و با بیرحمی تمام دستم را در زیر پاهایش فشار میداد و بلافاصله مرا از روی قبر به طرفی دیگر پرتاب کرد و شروع به فحاشی و ناسزا گویی کرد مادرم مدام مراقب ما بود که مبادا دهان باز کنیم و اعتراضی بکنیم . از آن روز ببعد روزبروز نفرتم از دین و مذهب و اسلام بیشتر وبیشتر میشد پس از چند روز که با برادرم به قبرستان رفتیم در کمال تعجب دیدیم که همه قبرها را زیرو رو کرده اند تا کسی نتواند تشخیص دهد که عزیزش در کجاآرمیده , با ماشین آتش نشانی تمام این قبرها را به زیر آب برده بودند . قبرستان مانند زمین چغندر شده بود . مگر انسان چقدر میتواند سنگدل باشد که حتی از مرده انسان هم گذشت نکند . رژیم کثیف جمهوری اسلامی حتی از مرده این عزیزان هم وحشت داشت زیرا خمینی پلید میدانست که اگر آنها زنده بودند و اگر این کارها را نمیکرد بازماندگان آنان انقلابی به پا میکردند. به همین دلیل همیشه جو رعب ووحشت را بر جامعه و خانواده کشته شدگان تحمیل میکردند . رفقای عزیز از آن روز به بعد من مخالف سرسخت دین و مذهب شدم اما از پدر ومادرم میترسیدم و مجبور بودم هرچه آنان میگفتند قبول کنم . تااینکه ازدواج کردم و خیلی از فشارهای روحی من کم شد زیرا خوشبختانه همسرم نیز مخالف دین و مذهب بود و چون مرا دوست داشت قبول کرد که با خانواده ام کنار بیاید . تمام این خاطرات و زخمها همیشه در دل من بود و هرکز نتوانستم آنها را برای کسی بازگو کنم . هروقت فکر میکنم که نمیتوانستم فریاد بزنم و اعتراض کنم و با صدای بلند گریه کنم و مجبور بودم که بغضم را در گلو خفه کنم تمام وجودم پراز نفرت و انتقام میشود میخواهم خفه شوم . اما اکنون حدود دوسال است که به سوید آمده ام و میتوانم فریاد بزنم اعتراض کنم و بغض این چند سال را با فریادهایم علیه رژیم سفاک ایران خالی کنم و هم صدای خودم باشم و هم صدای برادرم که در عنفوان جوانی به دست این ضحاکان به قتل رسید دوست دارم صدای فریاد و نفرت او علیه قاتلانش باشم خوشحالم که جای خود را پیدا کردم جایی که سالهای سال به دنبال آن میگشتم ولی اورا نمیافتم . امروز که با حزب کمونیست کارگری آشنا شده ام احساس میکنم که تازه از مادر متولد شده ام برای همین با خودم عهد کرده ام که همیشه و همیشه صدای برادرم را زنده نگهدارم و همیشه فریاد بزنم و مبارزه کنم . به یاد دارم که روزی از برارم پرسیدم که چرا پدرم با او مخالف است ؟ با من از آزادی و برابری گفت , در مورد کارگرانی صحبت کرد که باید ساعتها بدون حقوق ودستمزد یا با دستمزد بسیار اندک و ناچیز کار کنند , از اسلامی گفت که زنها را به داشتن حجاب مجبور میکنند , زن نیم مرد محسوب میشود و از سن 9 سالگی مثل خود من مجبور است نماز بخواند وروزه بگیرد و حجاب داشته باشد او میگفت که بین زن و مرد هیچ فرقی نباید باشد یک کارگر با یک مهندس تقاوتی نباید داشته باشد و امرزو وقتیکه کتاب یک دنیای بهتر را میخوانم و با یک دنیای بهتر آشنا شده ام و تلویزیون کانال جدید را میبینم و با کمپین دفاع از حقوق زنان کار میکنم میفهمم که او چه میگفت و چه چیز میخواست و جایش را همیشه در کنار این رفقا خالی میبینم . روح او و تمام کسانی که در راه آزادی و برابری مبارزه کردند و کشته شدند شاد باد.
مرگ بر جمهوری اسلامی زنده باد آزادی, برابری |