|
پوران خانى
من در سن ١٤ سالگى مجبور به ازدواج شدم و در حاليکه فقط ١٥ سال داشتم پسرم را به دنيا آوردم به خاطر زندگى سختى که داشتم بارها تقاضاى طلاق کردم اما چون همسرم راضى نبود مرا طلاق دهد مجبور ميشدم به خاطر پسرم سالهاى سال با بدترين شرايط زندگى کنم و به آن زندگى تن دهم ولى ادامه آن زندگى برايم ديگر غير قابل تحمل بود به همين دليل بدون متارکه پسرم را برداشتم و از خانه فرار کردم و حدود يک سال با پسرم و خواهرم تنها زندگى ميکردم شرايط بسيار سختى را ميگذراندم ولى حد اقل ديگه مجبور نبودم همسرم را هم تحمل کنم . ولى درهمان شرايط سخت توانستم هم درسم را ادامه بدهم و هم کارکنم و توانستم بعنوان مترجم زبان انگليسى در دفتر مجله اى که که به زبان انگليسى منتشر ميشد کارى پيدا کنم و در ضمن تدريس زبان انگليسى بطور خصوصى ميکردم از طريق تدريس با خانواده اى ارمنى آشنا شدم خانم مسنى بود همراه پسرش اين خانم چونکه قصد رفتن به آمريکا را داشت ميخواست که زبان انگليسى را ياد بگيرد در ضمن تدريس به اين خانم، با پسر ايشان آشنا شدم و اين آشنايى ادامه پيدا کرد و حتى زمانى هم که اين خانم به آمريکا رفت ما همديگر را ميديديم و اين ارتباط روز به روز نزديکتر ميشدو رابطه اى بسيار خوب و انسانى بين ما بوجود آمد بطوريکه ما اکثر اوقات با هم بوديم و غافل از اينکه تمام اين رفت و آمد ها بوسيله همسرم و دوستانش کنترل ميشد يکى از شبهاييکه من در خانه آنها بودم صداى زنگ و ناگهان متوجه سرو صداهايى از بيرون شدم و وقتى از پنجره و پشت پرده نگاه کردم ديدم عده اى پشت در هستند و مرتب تکرار ميکردند باز کنيد تا در را نشکسته ايم در ميان آنها همسرم را هم ديدم من مجبور شدم از طريق پشت بام از خانه فرار کنم و خودم را به خانه يکى از دوستانم رساندم و جرئت رفتن به خانه خودمان را نداشتم و بعدا فهميدم که شوهرم رسما از من شکايت کرده ديگر هيچ جايى براى ماندن در ايران براى من باقى نمانده بود و با مشکلات فراوان توانستم از ايران خارج شوم الان مدت ٣ سال است که در آلمان زندگى ميکنم با بدترين شرايط البته با اتفاق پسرم که فقط شاهد بدبختيهاى من بوده است. در خواست پناهندگى من رد شده است حدود يکسال است که به من اجازه موقت و ماه به ماه ميدهند و حقوق ماهانه من ١٠ ايرو ميباشد حکم سنگسار من در ايران صد در صد است چونکه هم اسما متاهل بودم و هم با مردى مسيحى بودم . در اين سه سال با سخترين و بدترين شرايط زندگى کردم البته اگر بشود اسمش را زندگى گذاشت اما نميتوانم به ايران برگردم من در ايران حتى يک در صد شانس زنده ماندن را نخواهم داشت |