همبستگی - فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی    

International Federation of Iranian Refugees

برنميگردم و به مبارزه ادامه ميدهم

معصومه شهبازى

دوران تحصيلاتم را با موفقيت به پايان رساندم و ٤ سال دبيرستان بودم که دانشگاه آزاد رشته مهندسى عمران قبول شدم. بدليل مشکلات خاصى که داشتم، نتوانستم به دانشگاه بروم وانصراف دادم. بعد از اين جريان پا به مرحله جديدى از زندگى يعنى ازدواج گذاشتم ٢٠ ساله بودم که ازدواج کردم وبا بى تجربگى که نسبت به زندگى مشترک داشتم زندگى در کردستان را شروع کردم. همسرم آن موقع معلم بود و من هم که به کار در بيرون از خانه علاقه زياد داشتم در يک شرکت ساختمانى در کردستان مشغول به کار شدم. مدت ٤ سال از زندگى مشترکمان مى گذشت صاحب فرزندى شدم و همچنين همسرم همانموقع از شغل معلمى محروم شد. تنها به دليل اينکه همسرم در کار موسيقى فعاليت داشت وآهنگ هاى غير اسلامى داشت. خيلى تلاش کرديم اما نتيجه اى نگرفت. حراست آموزش و پرورش اعلام كرده بود كه تنها به شرط اينکه با ما همکارى کنى و آهنگ هاى اسلامى بسازى اجازه کار دريافت ميكنيد. همسرم قبول نکرد. مدتى از زندگيمان گذشت که فعاليت هاى سياسى همسرم آشکار شد. نا گفته نماند که از فعاليت سياسى همسرم بى اطلاع بودم و با متوارى شدن او من پا به مهمترين مرحله زندگيم گذاشتم که با بازجوعى هاى اداره اطلاعات و آزار و اذيت هاى آنها باعث شد که مرا از محل کارم اخراج کنند. من زندگيم را در کردستان رها کردم و با کودک ٧ ماهه ام به شهر خودم و منزل پدرى ام برگشتم. در يک شرکت خصوصى ساختمانى مشغول به کار شدم. من هميشه انگيزه سياسى شدن داشتم و در کردستان که بودم شاهد خودکشى و خود سوزى زنان بودم. اما آن موقع حزب کمونيست کارگرى را نمى شناختم هميشه به خودم مى گفتم اى کاش ميشد صداى فرياد ما زنان زنان ستم کشيده از دست جمهورى اسلامى را به گوش جهانيان رساند. در کردستان در همسايگى ما زنى را مى شناختم که ٤ ماهه حامله بود و دختر ٧ ساله اى هم داشت. به خاطر اختلافى که با خانواده شوهرش داشت خود را دار زد. در شهر خودمان دوست دانشجويم با زور پدرش که مى خواست به يک جانباز او را شوهر دهد دست به خود سوزى زد. اينها نمونه هايى بسيار بسيار کوچکى بود که با چشم خودم ديدم.

 اگر بخواهم تمام آنها را بنويسم در اين صفحه جا نمى شود. خيلى تلاش مى کردم اين مشکلات زنان را به گوش جهان برسانم و با نوشتن اين خودکشى ها و خودسوزى هااين نقاب را از روى چهره کثيف جمهورى اسلامى بر دارم تا هويت آنها بيشتر از آنچه بود براى جهانيان آشکار شود. در اين زمان بود که حزب کمونيست کارگرى را از طريق يکى از دوستانم شناختم. وقتى برنامه اش را خواندم گفتم اين همان نقطه اى است که ما مى خواهيم و مى توانيم از طريق همين حزب اين حقوق پايمال شده زنان را پس بگيريم. عضو حزب شدم وفعاليتم را به طور مخفى در مورد زنان شروع کردم. در حين فعاليتم با زنان زيادى رو برو شدم. زنى که شوهرش معتاد بود و او را در قبال مواد مى فروخت. و نمونه هاى بسيارى از اين قبيل 

بعد از آشکار شدن فعاليتم مجبور شدم مدتى در ايران مخفى زندگى کنم. ولى با فشار هاى رژيم به خانواده ام ديگر مخفى زندگى کردن هم امکان نداشت. من مجبور به ترک ايران شدم زمان ترک ايران پسرم ١٨ ماهه بود وآلان ٣ سال است که از ايران بدورم. ولى بر نمى گردم و به مبارزه ام ادامه مى دهم براى آزادى و برابرى و يک دنياى بهتر وبا افتخار هميشه براى دفاع از حقوق زنان تلاش و مبارزه مى کنم. بقول رفيق منصور حکمت که مى گفت

انقلاب آتى ايران مى تواند يک انقلاب زنانه باشد